لزوم استان شدن تالش

اولین بار بنده تقریبا شانزده سال قبل که در انتخابات مجلس شورای اسلامی تالش  کاندیدا شده بودم در تبلیغات انتخاباتی در تمامی سخنرانی هایم از لزوم استان شدن تالش  سخن گفتم.استدلال بنده این بود که تالش در دوره های تاریخی مختلف در ایران ورژیم ها ی گوناگون  سیاسی تا دوره قاجار ایالت مستقلی بوده استو ضرورت دارد که با توجه به بافت جمعیتی و قومی - مذهبی خاص تبدیل به استانی مستقل گردد.اما در  آن مقطع توجهی نشد .اینک که دوباره بحث ایجاد استان گیلان شرقی مطرح است بنابراین تالشی ها باید از نمایندگان آستارا فومن و تالش بخواهند تا این مساله را دوباره طرح کنند. اینکار در کنار تبلیغات پان ترکیستی کشورآذربایجان می تواند مارا واکسینه کند و زمینه را برای الحاق تالش نشینان آن سوی مرز به مام وطن فراهم کند. مناطق تالش و مغان جمهوری آذربایجان منتظر یک اشاره اند تا به برادران هم قوم تالشی در ایران بپیوندند. بنابر مصالح ملی و امنیتی هم که شده لزوم تشکیل استان تالش ضروری است.

بیانیه و مانیفست سیاسی امام حسین(ع)  در سخنرانی برای علمای مکه:و ظیفه علما در مقابل حکومت جور و ستم

 بیانیه و مانیفست سیاسی امام حسین(ع)  در سخنرانی برای علمای مکه

کتاب تحف العقول عن آل الرسول یکی از مجامع حدیثی شیعه، از شیخ بحرانی متوفای ۳۸۱ هجری است. نویسنده در این کتاب منتخبی از احادیث پیامبر اکرم(ص) و ائمه شیعه(ع) به صورت تفکیک شده جمع‌آوری کرده است. همچنین ایشان سخنرانی تاریخی از امام حسین(ع) خطاب به مردم و علما در مکه را نقل کرده است. محتوای سخنرانی امام(ع) نشانگر این است که این سخنرانی قبل از حرکت امام به سمت کوفه صورت گرفته است.

 امام در این خطبه دلیل به وجود آمدن انحراف، فساد و بی‌عدالتی جامعه اسلامی را، عدم انجام وظیفه و سکوت و سکون عالمان دین در مقابل قدرت کلان سیاسی دانسته است.

گویا امام در این سخنرانی با صدور یک مانیفست و بیانیه سیاسی می‌خواهد با آسیب‌شناسی جامعه دینی و ریشه‌یابی آن، انگیزه و هدف قیام خود را روشن سازد و بگوید به دلیل فساد حاکمان و بی‌توجهی عالمان، انحرافی عمیق در جامعه اسلامی پیش آمده است، عالمان باید از فرصتی که پیش آمده و احتمالاً دیگر پیش نخواهد آمد، استفاده کنند و جلو این انحرافات را بگیرند و آن را به جایگاه اصلی خود بازگردانند.

اگر علما این وظیفه را انجام دهند که مطلوب حاصل است ولی با توجه به آلودگی آنان به دنیا و ترس از قدرت چنین چیزی بعید است. بنابراین من به‌عنوان یک عالم دینی می‌خواهم خود راساً به آن اقدام کنم. ایشان از علما و مردم می‌خواهند که در این امر مهم و به‌عنوان تکلیف دینی او را یاری رسانند. سخن امام با استناد به قرآن کریم اینگونه شروع می‌شود:

هشدار به عالمان دین

اعْتَبِرُوا أَیُّهَا النَّاسُ، بِمَا وَعَظَ اللَّهُ بِهِ أَوْلِیَاءَهُ، مِنْ سُوءِ ثَنَائِهِ عَلَى الْأَحْبَارِ إِذْ یَقُولُ لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ

ای مردم از موعظه‌های خداوند به دوستان خود، در مورد نکوهش علمای یهود عبرت بگیرید. آنجا که می‌فرماید: چرا عالمان دینی و دانشمندان، مردم را از اندیشه‌های نادرست نهی نمی‌کنند.

امام با اشاره به این آیه از قرآن کریم، وَتَرَى کَثِیرًا مِّنْهُمْ یُسَارِعُونَ فِی الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَأَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ. لَوْلاَ یَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَالأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الإِثْمَ وَأَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا کَانُواْ یَصْنَعُونَ؛ و بسیارى از آنان را مى‏بینى که در گناه و تعدّى و حرام‌خوارى خود شتاب مى‏کنند. واقعاً چه اعمال بدى انجام مى‏دادند. چرا الهیّون و دانشمندان‏، آنان را از گفتار گناه‏ آلود و حرام‌خوارگى‏شان باز نمى‏دارند؟ راستى چه بد است، آنچه انجام مى‏دادند. (سوره مائده، آیه۶۲-۶۳) ایشان عالمان را توبیخ می‌کنند و می‌پرسند: چرا علمای یهود، مردم را از باورهای گناه آلود و حرام‌خواری نهی نمی‌کنند. این کار آنان بسیار ناپسند است. قرآن برای گنهکاران «یعملون» و برای عالمان «یصنعون» آورده است. یعنی اگر آنها عمل حرام مرتکب می‌شوند اینها با سکوت خود، جامعه را اینگونه می‌سازند و گناه و حرام‌خواری را نهادینه می‌کنند. آنچه آن عالمان عمل می‌کنند مخالف آن چیزی است که پیامبران آنها عمل می‌کردند. پس اینها به دروغ خود را پیرو انبیاء می‌دانند.

چرا امام حسین (ع) این سخن را فرموده است؟ این سخنان امام احتمالاً مبتنی بر چهار پیش‌فرض است:

۱- خداوند انسان را به منظور رسیدن به کمال اختیاریش خلق کرده است. انبیا با حضور خود در جوامع انسانی، جوامع خود را به نقد کشیده و از هر آنچه در جامعه اتفاق می‌افتد و مخالف کمال آدمیان است مردم را انذار کرده، باز می‌دارند و هر آنچه در بین آنان نیست و برای کمال آنان ضروری است، آنان را به آن ترغیب و تبشیر می‌کنند. بنابراین آنچه موجب کمال انسانی انسان است، «معروف» و آنچه موجب دوری انسان از کمال انسانی اوست، «منکر» است.

۲- تشخیص درست و نادرست امور دنیا بر عهده عقل است و تشخیص درست و نادرست کمال معنوی انسان که مرتبط با مبدا و معاد است و به عالم غیب تعلق دارد بر عهده عالم‌الغیب و شهاده، یعنی خداوند است. اوست که می‌داند کمال معنوی و اخروی مخلوقش به چیست و آن را به صورت کلی برای همه انبیا توضیح داده است.

۳- تشخیص معروف و منکر هر عصری بر عهده پیامبر آن عصر است. تشخیص خوب و بد، درست و نادرست در شرایط مختلف اجتماعی ممکن است تفاوت کند و به همین جهت انبیا تجدید می‌شدند. آنان با تشخیص مصادیق معروف و منکر و ابلاغ آن به مردم، آنان را به معروف ترغیب و از منکر باز می‌داشتند. قرآن کریم در مورد پیامبر اسلام(ص) هم می‌فرماید: او کسی است که مردم را به خوبی می‌خواند و از بدی بازمی‌دارد. یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ (سوره اعراف، آیه ۱۵۷)

۴- در صورت غیبت پیامبر و خاتمیت نبوت این وظیفه بر عهده عالمان دینی منتقل می‌شود و لذا خداوند می‌فرماید: وَلْتَکُن مِّنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (سوره آل‌عمران، آیه ۱۰۴) باید از میان شما، گروهى‏، مردم را به نیکى دعوت کنند و به کار شایسته وادارند و از زشتى بازدارند، و آنان، همان رستگارانند.

جامعه علم محور

این موضوع به‌ویژه در سطح کلان کاری تشخیصی است و جز از عهده عالمان، از دیگران بر نمی‌آید و چیزی دیگر جانشین آن نیست. اینجا عالم تنها عالم دینی نیست. تشخیص معروف و منکر جامعه امری کارشناسی است. همه انسان‌ها به اندازه دانایی و توانایی خود مسئول امور جاری اجتماع خود هستند و آنکه عالم و توانا نیست، تکلیفی جز عالم شدن و توانا شدن ندارد. به همین دلیل عالمان به دلیل علم و نفوذشان از مسئولیت بیشتری برخوردار هستند. علاوه بر اینکه باید جامعه مبتنی بر علم حرکت کند و علم محور اصلاحات اجتماعی باشد به طوری که تنها عالم سیاست در سیاست، عالم اقتصاد در اقتصاد، عالم دین در دیانت دخالت کند. از این‌رو امیرالمومنین(ع) در خطبه سوم نهج‌البلاغه می‌فرمایند: خدا با آنکه دانا و تواناست پیمان بسته است من هم به همین دلیل مسئولیت حکومت را پذیرفتم؛ سوگند به کسى که دانه را شکافته و جانداران را آفریده که اگر انبوه آن جماعت نمى‏بود یا گرد آمدن یاران حجت را بر من تمام نمى‏کرد و خدا از عالمان پیمان نگرفته بود که در برابر شکم‌بارگى ستمکاران و گرسنگى ستم‌کشان خاموشى نگزینند، افسارش را بر گردنش مى‏افکندم و رهایش مى‏کردم و در پایان با آن همان مى‏کردم که در آغاز کرده بودم و مى‏دیدید که دنیاى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم کم ارج‏تر است.

آیا اگر عالمان از وظیفه خود سر باز زدند، باید مردم نیز دنباله رو آنان باشند؟ نه، چنین نیست بلکه مسئولیت از دیگران سلب نخواهد شد. از قول رسول الله(ص) نقل شده است که: کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته؛ همه شما نگهبان هستید و باید پاسخگوی اعمال کسانی باشید که تحت سرپرستی شما قرار دارند. (بحار‌الانوار، ج۷۲، ص۳۸) از نظر قرآن کریم، عملکرد ناپسند عالمان برای مردم حجیت ندارد. مردم نباید کورکورانه تابع عالمان زمان خود باشند. بلکه افراد باید با شناختِ منکرات، مانع از انجام آن توسط همگان از جمله عالمان شوند. خداوند همه کسانی را که از علمای خود در مخالفت با خدا پیروی می‌کنند، توبیخ می‌فرماید و حتی آنان را مشرک معرفی می‌کند؛ اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ مَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِیَعْبُدُواْ إِلَـهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ، سُبْحَانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ (سوره توبه، آیه ۳۱) اینان دانشمندان و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جاى خدا به الوهیّت گرفتند، با آنکه مأمور نبودند جز اینکه خدایى یگانه را بپرستند که هیچ معبودى جز او نیست‏. منزه است او از آنچه (با وى‏) شریک مى‏گردانند. چنین مردمی با رهبران خود در جهنم عذاب خواهند شد. یََوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یَقُولُونَ یَا لَیْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولَا، وَ قَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ کُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا (سوره احزاب، آیه۶۶-۶۷) روزى که چهره‏هایشان را در آتش زیرورو مى‏کنند، مى‏گویند: اى کاش ما خدا را فرمان مى‏بردیم و پیامبر را اطاعت مى‏کردیم و مى‏گویند: پروردگارا، ما رؤسا و بزرگتران خویش را اطاعت کردیم و ما را از راه به در کردند.

در دادگاه عدل الهی هیچ کس مسئول اعمال هیچ کس جز خودش نیست. در دنیای دیگر نه عالمان و رهبران مسئول اعمال مردم هستند و نه مردم جوابگو و مسئول اعمال آنان هستند؛ وَ لاَ تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلاَّ عَلَیْهَا، وَ لاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى (سوره انعام، آیه ۱۶۴)

برخلاف این دنیا که در آن پول، پارتی، رفیق و قوم و خویش به کار می‌آید روز قیامت جز عمل صالح هیچ‌کس و هیچ‌چیز به داد آدمی نمی‌رسد. وَاتَّقُواْ یَوْماً لاَّ تَجْزِی نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَیْئاً وَلاَ یُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلاَ تَنفَعُهَا شَفَاعَةٌ وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ (سوره بقره، آیه ۱۲۳) بترسید از روزى که هیچ‌کس چیزى (از عذاب خدا) را از کسى دفع نمى‏کند، و نه بدل و بلاگردانى از وى پذیرفته شود، و نه او را میانجی‌گرى سودمند افتد، و نه یارى شوند.

بنابراین از نظر امام حسین(ع) همه انسان‌ها مسئول آن چیزی هستند که در سطح کلان جامعه رخ می‌دهد اما در این میان مسئولیت برخی از افراد نسبت به دیگران زیادتر است. عالمان دین این مسئولیت را بیشتر دارند ولی در صورتی که عالمان به وظیفه خود عمل نکردند مردم باید خود راساً عمل کنند. کسی نمی‌توانند بگویند به ما مربوط نیست و نه می‌توانند بگویند به ما چنین گفتند و ما پیرو دستور عالمان هستیم. پیروی آگاهانه مطلوب ولی پیروی کورکورانه در اسلام ممنوع است. در غیر‌این‌صورت همه مشمول لعنت خداوند واقع خواهند شد.

 لذا امام حسین(ع) می‌فرمایند:

وَ قَالَ: «لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ -إِلَى قَوْلِهِ- لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ»

کفار به دلیل اعمالی که انجام نداده‌اند لعنت شده‌اند.

امام در اینجا اشاره دارند به این آیه از قرآن کریم که لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَى لِسَانِ دَاوُودَ وَ عِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ ذَلِکَ بِمَا عَصَوا وَّ کَانُواْ یَعْتَدُونَ، کَانُواْ لاَ یَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنکَرٍ فَعَلُوهُ، لَبِئْسَ مَا کَانُواْ یَفْعَلُونَ (سوره مائده، آیه ۷۸) از میان فرزندان اسرائیل‏، آنان که کفر ورزیدند، به زبان داوود و عیسى بن مریم مورد لعنت قرار گرفتند. این (کیفر) به خاطر آن بود که عصیان ورزیده و (از فرمان خدا) تجاوز مى‏کردند. (و) از کار زشتى که آن را مرتکب مى‏شدند، یکدیگر را باز نمى‏داشتند. به راستى‏، چه بد بود آنچه مى‏کردند. در آیات یاد شده قبل عالمان دین به خاطر عدم نهی از منکر، مورد شماتت قرار گرفتند و در این آیه همه مردمی که عصیان کرده و نهی از منکر نکردند و مورد شماتت و لعن قرار می‌گیرند.

در بخش اول سخن، گفته شد که امام حسین(ع) به استناد آیاتی از قرآن، در زمان غیبت پیامبران، مسئولیت امر به معروف و نهی از منکر، در امور کلان جامعه را، در مرحله اول متوجه عالمان و در مرحله بعد متوجه دین‌باوران کردند. در این بخش امام خود به‌عنوان یک عالم دینی به نقد عالمان دین زمان خود پرداخته و در مورد ریشه و دلایل عدم انجام وظیفه این قشرِ نقش‌آفرین در جامعه می‌فرماید: اینکه خداوند عالمان دین یهود و نصارا را توبیخ کرده است به این دلیل است که در مقابل چشم آنان فساد و منکر انجام می‌شود ولی آنان، ظالمین را از آن نهی نمی‌کردند.

انگیزه عدم مسئولیت‌پذیری عالمان

وَ إِنَّمَا عَابَ اللَّهُ ذَلِکَ عَلَیْهِمْ، خداوند عالمان دینی یهود را به دلیل ترک نهی از منکر توبیخ کرد و این عمل منکر آنان را برای آنان عیب گرفت. لِأَنَّهُمْ کَانُوا یَرَوْنَ مِنَ الظَّلَمَةِ، الَّذِینَ بَیْنَ أَظْهُرِهِمُ الْمُنْکَرَ وَ الْفَسَادَ، چون آنان به روشنی ظلمه را می‌دیدند که در مقابل آنان زشتی و فساد جاری است ولی فَلَا یَنْهَوْنَهُمْ عَنْ ذَلِکَ، آنان ظالمین را از این کار منع نمی‌کنند.

چرا چنین نمی‌کردند و از زیر بار مسئولیت شانه خالی می‌کردند؟ حضرت دو علت و انگیزه را عامل عدم نهی از منکر دانسته است: ۱- رَغْبَةً فِیمَا کَانُوا یُنَالُونَ مِنْهُمْ، علاقه به آنچه به سبب این کار عاید آنان می‌شد مثل اینکه محبوب قدرتمندان، ثروتمندان و مردم می‌شدند. آنان اعمال خود را با سکوت آنان توجیه می‌کنند. مردم هم از اینکه علما کاری به کارشان نداشته باشند، بیشتر خوشحال هستند. علاوه بر این‌ها کمک‌های مالی از طرف ثروتمندان و مسئولیت‌های اجتماعی به آن‌ها محول خواهد شد. ۲- وَ رَهْبَةً مِمَّا یُحْذَرُونَ، از ترس آنچه آن‌ها را از آن بر حذر می‌داشتند، نهی از منکر نمی‌کنند مثل فقر، بیکاری، آوارگی، زندان، شکنجه و در نهایت مرگ خود و عزیزان درست مثل آنچه بر سر خود امام حسین(ع) آمد. امام می‌فرماید: این در حالی است که خدا خطاب به علمای بنی اسرائیل فرموده بود که نباید جز از من بترسید: وَ اللَّهُ یَقُولُ: فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ (سوره مائده، آیه ۴۴) از مردم نترسید و از من بترسید. ترس از غیرخدا نشان از بی‌ایمانی به قدرت و پاداش دادن خداست و آنکه از بیان حقیقت بترسد، نشانگر آن است که دیگران را از خداوند قدرتمندتر می‌داند. او در واقع دین را دکان دنیا خود قرار داده است. به راستی آنکه به دنبال دنیاست، نباید در جرگه عالمان دینی وارد شود. اگر انبیا و اولیا می‌خواستند از کسی و چیزی جز خدا بترسند، اصولاً دینی شکل نمی‌گرفت. راه انبیا با طمع به دنیا، یعنی قدرت، ثروت و شهرت سازگار نیست. این شعار همه انبیای الهی بوده است که می‌گفتند: وَ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِینَ (سوره شعراء، آیه ۱۲۷) بر این رسالت اجرى از شما طلب نمى‏کنم‏. خداوند خطاب به پیامبر اکرم(ص) هم می‌فرماید: أُوْلَـئِکَ الَّذِینَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ قُل لاَّ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا (سوره انعام، آیه ۹۰) پس به هدایت آنان اقتدا کن که خدا هدایتشان کرده است‏ ‏و بگو: من‏، از شما هیچ مزدى بر این رسالت نمى‏طلبم‏. وقتی به پیامبر(ص) پیشنهاد پول می‌کردند، همین شعار پیامبر بود که در پاسخ آنان می‌فرمود: وَ یَا قَوْمِ لاأَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مَالاً إِنْ أَجْرِیَ إِلاَّ عَلَى اللّهِ وَ مَآ أَنَاْ بِطَارِدِ الَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّهُم مُّلاَقُو رَبِّهِمْ وَلَـکِنِّیَ أَرَاکُمْ قَوْمًا تَجْهَلُونَ (سوره هود، آیه ۲۹) اى قوم من‏، بر این رسالت‏، مالى از شما درخواست نمى‏کنم‏. مُزد من جز بر عهده خدا نیست‏ و کسانى را که ایمان آورده‏اند طرد نمى‏کنم‏. قطعاً آنان پروردگارشان را دیدار خواهند کرد، ولى شما را قومى مى‏بینم که نادانى مى‏کنید. امام حسین(ع) خود نمونه این اندیشه و عمل بود که نه تنها مزدی طلب نکرد، هر چه داشت را نیز در این راه با کمال اخلاص تقدیم کرد.

اسلام و نظارت عمومی

ابی‌عبدالله‌الحسین در ادامه سخن بعد از بیان وضع ناپسند علمای بنی‌اسرائیل با استناد به قرآن کریم، سمت و سوی سخن را به جانب اسلام برمی‌گرداند و می‌فرماید اسلام ادامه همان راه انبیاست و خداوند امر به معروف و نهی از منکر را وظیفه همه مسلمانان و در مرحله اول معروف و منکرشناسان دانسته است وَ قَالَ: الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ (سوره توبه، آیه ۷۱) و مردان و زنان با ایمان‏، دوستان یکدیگرند، که به کارهاى پسندیده وا مى‏دارند، و از کارهاى ناپسند باز مى‏دارند. خداوند در ادامه آیه نتیجه امر به معروف و نهی از منکر را رحمت و برکت و رستگاری الهی دانسته است؛أُوْلَـئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ. آنانند که، خدا به زودى مشمول رحمتشان قرار خواهد داد، که خدا توانا و حکیم است‏.

در اندیشه اسلامی مومنان از زن و مرد نسبت به یکدیگر مسئولیت دارند. بعد از ولایت خدا بر مومنین، ولایت رسول خدا(ص) بر مومنین است. بعد از آن ولایت امام(ع) بر مومنین خواهد بود. در زمان غیبت امام زمان(عج) مومنین بر مومنین ولایت دارند. این همان مردم‌سالاری دینی است که در آن همگان به‌ویژه عالمان برای اینکه مشمول رحمت خداوندی قرار گیرند و دچار عذاب و لعنت الهی واقع نشوند باید امر به معروف و نهی از منکر کنند. امر به معروف و نهی از منکر از نظر امام حسین(ع) کلیدی‌ترین و اساسی‌ترین وظیفه و مسئولیت است و راه اصلی انبیاست. در همین راستا امام، به جایگاه امر به معروف و نهی از منکر می‌پردازند:

فَبَدَأَ اللَّهُ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ فَرِیضَةً مِنْهُ، خداوند زندگی مومنین را با امر به معروف و نهی از منکر به عنوان امر واجب شروع کرد. لِعِلْمِهِ بِأَنَّهَا إِذَا أُدِّیَتْ وَ أُقِیمَتْ، چون خدا می‌دانست اگر امر به معروف و نهی از منکر انجام گیرد و اقامه شود؛ اسْتَقَامَتِ الْفَرَائِضُ کُلُّهَا، همه فرائض الهی در پی آن اقامه خواهد شد. هَیِّنُهَا وَ صَعْبُهَا، چه واجبات سخت باشد و چه آسان.

امر به معروف و نهی از منکر همان نظارت همگانی است. اگر نظارت همگانی در اجرای قانون بیشتر وجود داشته باشد، امور روال مثبت به خود می‌گیرد و مشکلات کاهش خواهد یافت. در یک جامعه دینی باید برای همه از صدر تا ذیل آزادیِ نظارتِ قانونمند و نهادینه شده، وجود داشته باشد و همه دست اندرکاران بدون استثنا پاسخگو باشند. اگر آزادی برای نظارت عالمان نباشد یا آزادی باشد ولی نظارت نباشد یا آزادی و نظارت باشد ولی قانون کسی را پاسخگو ندانسته باشد و امکان استیضاح و اقدام نباشد، نه تنها این واجب الهی تعطیل شده و به مرور بقیه دین هم یا تعطیل شده و یا پوسته بی‌محتوایی بیشتر از آن باقی نخواهد ماند.

مصادیق نظارت و نقد اجتماعی

در اینجا امام تعریف خود را از امر به معروف و نهی از منکر یا نفد اجتماعی بیان می‌فرماید: وَ ذَلِکَ أَنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ، امر به معروف و نهی از منکر این است که:

۱- دعوت به اسلام: دُعَاءٌ إِلَى الْإِسْلَامِ، دعوت به اسلام شود. پرسش مهمی که اینجا پیش می‌آید این است که مگر مردم مسلمان نبودند که فرزند پیامبر علمای عصر خود را توبیخ می‌کند که چرا مردم را به اسلام دعوت نمی‌کنید؟ دعوت به اسلام کاری پیامبرانه است و عزمی پیامبرانه می‌طلبد و در هیچ مرحله از زندگی، انسان بی‌نیاز از آن نیست. اسلام چیست؟ ایمان است و عمل. دعوت به توحید و نهی از شرک، دعوت به آخرت و نهی از اصالت دادن به دنیا، دعوت به قرآن و سنت پیامبر و نهی از بی‌توجهی به قرآن. دعوت به اخلاق و نهی از دروغ، غیبت، حرام‌خواری، بی‌رحمی، رشوه‌خواری، مال‌اندوزی، خیانت در امانت، بد‌عهدی و دیگر بد‌اخلاقی‌ها. همین‌که ما احکام را مبنای امر به معروف و نهی از منکر می‌دانیم خود یک منکر است. چون اول عقاید و ایمان در اولویت قرار دارد، بعد اخلاق و سپس احکام باید در اولویت باشد. نماز، روزه، زکات و حج بدون ایمان و اخلاقی شکلی بی‌محتواست و آنان را برای تکمیل اخلاق و عقاید تشریع کرده‌اند.

۲- مبارزه با ظلم: اسلام باید نماد بیرونی داشته باشدو صرف امر به معروف یا توصیه و دعوت به اسلام کافی نیست. اسلام باید نماد بیرونی داشته باشد لذا می فرماید: مَعَ رَدِّ الْمَظَالِمِ، بازگرداندن آن چیزی است که ظالمانه و ناروا جاری شده است. رد مظالم کردن یعنی بازگرداندن آنچه که به ناحق در جایی قرار گرفته است. اینجاست که نیاز به عالم است. این همان چیزی است عالِم سیاست، اقتصاد و دیانت باید بیندیشد و تشخیص دهد که چه قدرتی، مالی و جایگاهی به ناحق تصرف شده است. چه کسی از رانت و بیت‌المال به ناحق استفاده کرده است، سپس باید تلاش کند تا آن را به جایگاه اصلی برگرداند. همان‌گونه که پیامبر(ص) چنین می‌کرد.

۳- مبارزه با ظالم: وَ مُخَالَفَةِ الظَّالِمِ، درگیر شدن با ظالمینِ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی. ظلم علت دارد باید ریشه ها و علل ظلم را برطرف و نابود کرد. این کار نیز تشخیص عالمانه می‌طلبد. عالم باید مطالعه کرده و ببیند چه کسی ظالم است، و به ناحق قدرت را در دست دارد، ثروت را به انحصار در آورده و به ناحق متصدی امور فرهنگی و دینی مردم شده است نه اینکه با جوسازی هر روزی عده ای را مبدا مشکل معرفی کنند و جامعه را علیه آنان بسیج نمایند و بعد معلوم شود ریشه در جای دیگر است.

۴- اصلاح اقتصادی: وَ قِسْمَةِ الْفَیْ‏ءِ وَ الْغَنَائِمِ، تقسیم فیء و غنیمت است. فیء آن چیزی است که در اختیار دولت اسلامی است. عالم باید بر تقسیم بیت‌المال نظارت داشته باشد وَ أَخْذِ الصَّدَقَاتِ مِنْ مَوَاضِعِهَا، عالمان باید نظارت کنند تا گرفتن مالیات از جایگاه درست انجام شود. اخذ مالیات کور پسندیده نیست و خود منکری در جامعه اسلامی است مثل اینکه از کسانی که نباید مالیات گرفت مالیات گرفته شود و از کسانی که باید مالیات گرفت به دلیل طرفندهایی که به کار می‌گیرند مالیات گرفته نشود. وَ وَضْعِهَا فِی حَقِّهَا، صرف مالیات را در جای خود قرار دهد. عالم باید ببیند که آیا توزیع و هزینه در جایگاه درست خود انجام می‌شود یا خیر؟ اگر صرف مالیات، زکات و خمس در جایگاه درست و کارشناسی شده انجام نمی‌گیرد آن را به جایگاه اصلی بازگرداند.

امام حسین(ع) پس از تعریف مصداق‌های امر به معروف و نهی ازمنکر، در فراز سوم بحث خویش، به پیروی از قرآن در نکوهش عالمان، روی سخن خود را مستقیماً به سمت عالمان کرده، مطالبی را در نقد آنان اظهار می‌دارد. با وجودی که مخاطب اصلی در این سخن، عالمان دینی هستند، ولی موارد نقد عمومی امام حسین(ع) از اوضاع حکومت اموی، از لابلای آن به خوبی قابل فهم است و حال و هوای نامطلوبی که موجبات قیام امام را فراهم نموده است، به خوبی آشکار است.

موقعیت عالمان در جامعه دینی

امام خطاب به عالمان می فرماید که شما به عنوان عالم دین، در جامعه اسلامی دارای هفت موقعیت هستید:

۱- ثُمَّ أَنْتُمْ أَیُّهَا الْعِصَابَةُ، عِصَابَةٌ بِالْعِلْمِ مَشْهُورَةٌ. پس شما ای جمعیت! جمعیتی که به علم شهره‌اید. شما به‌عنوان تحصیل کرده و دانا شهرت دارید.

۲- وَ بِالْخَیْرِ مَذْکُورَةٌ، و به نیکی از شما یاد می‌شود؛ طبقه ممتاز جامعه شناخته می‌شوید.

۳- وَ بِالنَّصِیحَةِ مَعْرُوفَةٌ، و به خیرخواهی معروف شده‌اید. چون از شما انتظار می‌رود که خیر‌خواه مردم باشید، به خیر‌خواهی مشهور شده‌اید.

۴- وَ بِاللَّهِ فِی أَنْفُسِ النَّاسِ مَهَابَةٌ، و به سبب انتساب به خدا، در دل مردم بزرگی یافته‌اید. به‌طوری‌که یَهَابُکُمُ الشَّرِیفُ، اشراف و بزرگان، شما را با هیبت می‌دانند. علاوه بر بزرگان وَ یُکْرِمُکُمُ الضَّعِیفُ، ضعیفان نیز احترام شما را دارند.

۵- وَ یُؤْثِرُکُمْ مَنْ لَا فَضْلَ لَکُمْ عَلَیْهِ وَ لَا یَدَ لَکُمْ عِنْدَهُ، کسانی شما را بر خود مقدم می‌دارند که شما هیچ فضلی نسبت به آنها ندارید و هیچ سلطه‌ای شما بر آنها ندارید. با اینکه بقیه هم مثل شما در انسانیت و حقوق انسانی برابر هستند به دلیل احترامی که برای علم قائل هستند شما را بر خود مقدم می‌دارند.

۶- تَشْفَعُونَ فِی الْحَوَائِجِ إِذَا امْتَنَعَتْ مِنْ طُلَّابِهَا، شما شفاعت در حاجت‌هایی می‌کنید که بر طالبان شفاعت منع شده است. در جاهایی وساطت شما پذیرفته می‌شود که وساطت پذیرفتنی نیست.

۷- وَ تَمْشُونَ فِی الطَّرِیقِ بِهَیْبَةِ الْمُلُوکِ وَ کَرَامَةِ الْأَکَابِرِ، در جاده‌ها همچون پادشاهان سلوک می‌کنید و چون عزت بزرگان حرکت می‌کنید.

از نظر امام برخوردار از این امتیازات تنها و تنها برای این است که آنچه از عالمان دین انتظار است می‌رود، انجام دهند: أَ لَیْسَ کُلُّ ذَلِکَ إِنَّمَا نِلْتُمُوهُ بِمَا یُرْجَى عِنْدَکُمْ مِنَ الْقِیَامِ بِحَقِّ اللَّهِ، آیا همه این امور به جهت این نیست که انتظار دارند که وظایف الهی خود را انجام دهید.

نقد ناقدان اجتماعی

از شما انتظار می‌رود که به حق قیام کنید ولی شما این انتظار را برآورده نمی‌کنید ولی رویه شما ۱- وَ إِنْ کُنْتُمْ عَنْ أَکْثَرِ حَقِّهِ تَقْصُرُونَ، غیر از این است که در اکثر حقوق الهی که به گردن دارید، کوتاهی می‌کنید. ۲- فَاسْتَخْفَفْتُمْ بِحَقِّ الْأَئِمَّةِ، حق امامان را سبک می‌شمارید. ۳- فَأَمَّا حَقَّ الضُّعَفَاءِ فَضَیَّعْتُمْ، و حق ضعیفان را ضایع و پامال می‌کنید ولی وَ أَمَّا حَقَّکُمْ بِزَعْمِکُمْ، فَطَلَبْتُمْ، ولی همواره طالب حق ادعایی خود هستید. در قبال کاری که انجام نداده‌اید، انتظار بسیار دارید و گویی از مردم طلبکارید. شما برای خدا و اسلام چه کرده‌اید؟ مالی یا جانی هزینه کرده ‌اید؟ فعالیتی داشته‌اید؟ حضرت خود پاسخ داده می‌فرمایند: ۱- فَلَا مال [مَالًا] بَذَلْتُمُوهُ، نه مالی در راه اسلام هزینه کرده‌اید. ۲- وَ لَا نَفْساً خَاطَرْتُمْ بِهَا لِلَّذِی خَلَقَهَا، نه جان خود را در راه آنکه شما را آفریده است به خطر انداخته‌اید. ۳- وَ لَا عَشِیرَةً عَادَیْتُمُوهَا فِی ذَاتِ اللَّهِ، نه با قبیله‌ای برای خدا درافتاده‌اید.

فقط انتظار دارید با داشتن این عنوان بی‌محتوا به سعادت اخروی هم دست پیدا کنید: ۱- أَنْتُمْ تَتَمَنَّوْنَ عَلَى اللَّهِ جَنَّتَهُ، شما از خدا آرزوی بهشت دارید. ۲- وَ مُجَاوَرَةَ رُسُلِهِ، محشور شدن با انبیای او را طالبید. ۳- وَ أَمَانَهُ مِنْ عَذَابِهِ، و خواستار امنیت از عذاب خداوند هستید.

امام(ع) در ادامه می‌فرماید: برخلاف تصور شما، من نه تنها نمی‌توانم بپذیرم که شما اهل بهشت شوید و مجاورت رسول خدا (ص) را به دست آورید، مستحق عذاب جهنم هستید: لَقَدْ خَشِیتُ عَلَیْکُمْ أَیُّهَا الْمُتَمَنُّونَ عَلَى اللَّهِ، من از عاقبت کار شما می‌ترسم؛ ای تمنا و آرزو‌داران خدا أَنْ تَحُلَّ بِکُمْ نَقِمَةٌ مِنْ نَقِمَاتِهِ، که بر شما عذابی از عذاب‌های الهی وارد شود. به نظر من دلیل عذاب شدن شما پنج منکر است که نه تنها شما آن را نهی نمی‌کردید بلکه خود آن را مرتکب می‌شدید:

۱- لِأَنَّکُمْ بَلَغْتُمْ مِنْ کَرَامَةِ اللَّهِ مَنْزِلَةً فُضِّلْتُمْ بِهَا، چون شما به لطف و کرم الهی نایل شده‌اید و بر دیگران برتری یافته‌اید؛ وَ مَنْ یُعْرَفُ بِاللَّهِ لَا تُکْرِمُونَ وَ أَنْتُمْ بِاللَّهِ فِی عِبَادِهِ تُکْرَمُونَ، حال آنکه آنان‌که علمای ربانی هستند احترام نمی‌بینند، و شما به نام الهی بودن در بین بندگان او محترم هستید. همچون من، باید آواره این شهر و آن شهر باشم و شما مورد احترام حکومت باشید و این معلوم می‌کند که شما عالم دین نیستید.

۲- وَ قَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللَّهِ مَنْقُوضَةً فَلَا تَقْرَعُونَ، شما می‌بینید که پیمان‌های الهی نقض می‌شود و اعتراضی ندارید. وَ أَنْتُمْ لِبَعْضِ ذِمَمِ آبَائِکُمْ تَقْرَعُونَ، ولی همین شما، اگر پدرانتان در چیزی نکوهش شوند، اعتراض می‌کنید.

۳- وَ ذِمَّةُ رَسُولِ اللَّهِ مَحْقُورَةٌ وَ الْعُمْیُ وَ الْبُکْمُ، قواعد و سنن رسول الله تحقیر شده است و شما کور و کرید.

۴- وَ الزَّمِنُ فِی الْمَدَائِنِ مُهْمَلَةٌ لَا تَرْحَمُونَ، شما به زمین‌گیرانی که در شهرها بی‌پناه رها شده‌اند، به آنان رحم نمی‌کنید. شما قادر هستید که برای آنان قدم مثبتی بردارید با این حال وَ لَا فِی مَنْزِلَتِکُمْ تَعْمَلُونَ، نه با موقعیتی که دارید برای آنان کاری انجام می‌دهید.وَ لَا مِنْ عَمَلٍ فِیهَا تَعْتِبُونَ، و نه به آنان کاری دارید.

۵- وَ بِالِادِّهَانِ وَ الْمُصَانَعَةِ عِنْدَ الظَّلَمَةِ تَأْمَنُونَ، با توجیه و چاپلوسی و تظاهر نزد ظالمین به امنیت رسیده‌اید و عالمان دین واقعی چون ما امنیت نداریم.

کُلُّ ذَلِکَ مِمَّا أَمَرَکُمُ اللَّهُ بِهِ مِنَ النَّهْیِ وَ التَّنَاهِی وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ، همه این امور منکراتی است که خداوند از آن نهی فرموده است و شما از آن غافل هستید. وَ أَنْتُمْ أَعْظَمُ النَّاسِ مُصِیبَةً، مصیبت شما از همه مردم بیشتر است. چون شما می‌دانید و دیگران نمی‌دانند. لِمَا غُلِبْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ مَنَازِلِ الْعُلَمَاءِ، چون شما جایگاه علمای واقعی را اشغال کرده‌اید. لَوْ کُنْتُمْ تَسْمَعُونَ ذَلِکَ، ای کاش گوش شنوا داشتید. و می‌دانستید که بِأَنَّ مَجَارِیَ الْأُمُورِ وَ الْأَحْکَامِ عَلَى أَیْدِی الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ، جریان امور و احکام الهی به‌دست علمای الهی است. امور باید به دست عالمان باشد نه قدرتمندان نادان بلکه عالمانی که الْأُمَنَاءِ عَلَى حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ، امین بر حلال و حرام خداوند هستند نه هر عالم‌نمایی بلکه عالمی که ارزش‌ها را بشناسد و درست و نادرست را تشخیص دهد.

نتیجه این محاکمه این است که از این به بعد فَأَنْتُمْ الْمَسْلُوبُونَ تِلْکَ الْمَنْزِلَةَ، وَ مَا سُلِبْتُمْ ذَلِکَ إِلَّا بِتَفَرُّقِکُمْ عَنِ الْحَقِّ، وَ اخْتِلَافِکُمْ فِی السُّنَّةِ بَعْدَ الْبَیِّنَةِ الْوَاضِحَةِ. شما از این منزلت معزول هستید. عزل شما از این منزلت جز به‌خاطر جدا شدن شما از حق نیست بلکه اختلاف و جدایی شما از سنت رسول خداست با وجود واضح و روشن بودن این سنت است.

روش ظالمین برای به زانو در‌آوردن شما این بود که شما را با اذیت تسلیم کنند ولی وَ لَوْ صَبَرْتُمْ عَلَى الْأَذَى، وَ تَحَمَّلْتُمُ الْمَئُونَةَ فِی ذَاتِ اللَّهِ، کَانَتْ أُمُورُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ تَرِدُ، وَ عَنْکُمْ تَصْدُرُ وَ إِلَیْکُمْ تَرْجِعُ، اگر بر آزاری که به شما می‌رسید صبر و استقامت می‌کردید. در راه خدا تحمل هزینه می‌کردید. امور الهی به دست شما باز‌می‌گشت. همه امور از جانب شما صادر می‌شد و به سوی شما باز می‌گشت. پس هر اتفاقی که برای شما پیش بیاید ناشی از عمل نکردن شما به وظایف و کم صبری شما و این است که شما حاضر به هزینه دادن برای خواسته های خود نیستید.

در قسمت چهارم این سخنرانی امام حسین(ع) پس از عزل عالم‌نماها، نتیجه عدم انجام وظیفه آنها را گوشزد می‌کند و می‌فرماید: ۱- وَلَکِنَّکُمْ مَکَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِکُمْ، ولی شما ظالمین را به جای خود نشاندید. اولین و سرا به ظالمین تسلیم کردید. اموری که باید در آن خدا حکم کند به ظالمین واگذار کردید. ۲- یَعْمَلُونَ بِالشُّبُهَاتِ، ظلمه کسانی هستند که مبتنی بر شبهات عمل می‌کنند. به گونه‌ای که کسی نگوید خلاف شرع می‌کنند. عمل آنان به عمد یا به سهو و از سر نادانی مبتنی بر ظن و گمان است، شبه حق است نه حق. ۳- وَ یَسِیرُونَ فِی الشَّهَوَاتِ، راه شهوت و خواسته‌های شخصی خود را می‌پیمایند.‌ مبنای تصمیم‌گیری آنان نه قانون و عدالت بلکه تمایلات و خواهش‌های نفسانی آنان است.

شاید عالمان به عمد مرتکب این کار نشده باشند انگیزه عمل آنان ترس و دنیاخواهی آنان بود. اما ترس و طمع عالمان و اشخاص با نفوذ مدعی دینداری توجیه قابل قبولی نیست و فساد خود را به‌بار خواهد آورد. سَلَّطَهُمْ عَلَى ذَلِکَ فِرَارُکُمْ مِنَ الْمَوْتِ، وَ إِعْجَابُکُمْ بِالْحَیَاةِ الَّتِی هِیَ مُفَارَقَتُکُمْ،به جهت فرار از مرگ آنان را بر مقدرات مسلط ساختید. و دل خوش داشتن به این زندگی که به‌زودی از آن دور خواهید شد. شاید امام اشاره به واقعه حره داشته باشد که در سال بعد اتفاق افتاد و بسیاری از عالمان در مدینه قتل عام شدند.

آثار سوء عدم نقد اجتماعی

شاید خود این عالم‌نماها از عمق فاجعه سکوت خویش اطلاع نداشتند. امام عمق فاجعه را برای آنان تشریح کرده می‌فرماید: آیا می‌دانید که چه کرده‌اید؟ من برای شما خواهم گفت:

۱- فَأَسْلَمْتُمُ الضُّعَفَاءَ فِی أَیْدِیهِمْ، فَمِنْ بَیْنِ مُسْتَعْبَدٍ مَقْهُورٍ، ضعیفان را تسلیم ظالمین ساختید. گروهی که بی‌اراده و تسلیم‌اند؛ وَ بَیْنِ مُسْتَضْعَفٍ عَلَى مَعِیشَتِهِ مَغْلُوبٍ، و گروهی مستضعف که زانو بر فقر خم کرده‌اند.

۲- یَتَقَلَّبُونَ فِی الْمُلْکِ بِآرَائِهِمْ، ظالمین به خواست خود در امور مملکتی تصرف می‌کنند. وقتی قرار شد مبنا علم و دین نباشد؛ سلیقه و تمایلات جای علم، دین و قانون را می‌گیرد.

۳- وَ یَسْتَشْعِرُونَ الْخِزْیَ بِأَهْوَائِهِمْ و با هواس‌های خود رسوایی و بد‌بختی را اشاعه می‌دهند.

۴- اقْتِدَاءً بِالْأَشْرَارِ، روش اشرار را پیشه می‌کنند.

۵- وَ جُرْأَةً عَلَى الْجَبَّارِ، و بر خدای جبار جسارت می‌کنند. گویا امام حسین(ع) می‌خواهند بگویند که ای کاش حکومت را به دست آنها رها می‌کردید و می‌رفتید. ایستادید و مبلغ آنان هم شدید. فِی کُلِّ بَلَدٍ مِنْهُمْ عَلَى مِنْبَرِهِ خَطِیبٌ یَصْقَعُ، در هر شهری از آنها خطیبی بلیغ بر منبر دارند.

۶- فَالْأَرْضُ لَهُمْ شَاغِرَةٌ، زمین در قبضه آنهاست؛

۷- وَ أَیْدِیهِمْ فِیهَا مَبْسُوطَةٌ و دستشان در زمین باز است.

۸- وَ النَّاسُ لَهُمْ خَوَلٌ، لَا یَدْفَعُونَ یَدَ لَامِسٍ، مردم برده‌وار و بدون دفاع در اختیار آنان هستند.

۹- فَمِنْ بَیْنِ جَبَّارٍ عَنِیدٍ، وَ ذِی سَطْوَةٍ عَلَى الضَّعَفَةِ شَدِیدٍ، برخی زور‌گو و سرکش؛ بر ضعیفان تسلط دارند.

۱۰- مُطَاعٍ لَا یَعْرِفُ الْمُبْدِئَ وَ الْمُعِیدَ، فرمانروایانی که آفریننده و بازگرداننده نمی‌شناسد. به خدای ایجاد کننده و بازگرداننده اگر باور داشتند چنین نمی‌کردند.

به نظر می‌رسد زخمی که امام از عالم‌نمایان خورد بسیار دردناک‌تر از شمشیرهای عوام دنیاجو بود. حضرت گویا آهی از نهاد خود برمی‌آورد که: فَیَا عَجَباً وَ مَا لِی لَا أَعْجَبُ، شگفتا و چگونه در شگفت نباشم. وَ الْأَرْضُ مِنْ غَاشٍّ غَشُومٍ، که زمین به دست خائنان مستبد وَ مُتَصَدِّقٍ ظَلُومٍ، باجگیر ستمگر افتاده است و آنان وَ عَامِلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ بِهِمْ غَیْرِ رَحِیمٍ، حکم‌رانانی بی‌رحم بر مومنین هستند.

حضرت گویا ناامید از ایجاد تغییر و تحول در آنان، موضوع را به خدا واگذار کرده و می‌فرماید: فَاللَّهُ الْحَاکِمُ فِیمَا فِیهِ تَنَازَعْنَا، خداوند بین ما و شما در آنچه اختلاف داریم حاکم است. وَ الْقَاضِی بِحُکْمِهِ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَنَا، و قاضی در اختلافات ما و شما هم اوست.

اهداف اصیل عالمان ربانی

حضرت خطاب به خداوند متعال انگیزه قیام و هدف از آن را توضیح می‌دهد: اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنْ مَا کَانَ مِنَّا تَنَافُساً فِی سُلْطَانٍ، پروردگارا! تو خود می‌دانی آنچه که از جانب ما اتفاق افتاد نه به خاطر رغبت در سلطنت و قدرت بود؛ وَ لَا الْتِمَاساً مِنْ‏ فُضُولِ الْحُطَامِ، و نه به خاطر به دست آوردن مال و ثروت دنیا. وَ لَکِنْ لِنُرِیَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِینِکَ، بلکه به این جهت بود که نشانه‌های دینت را ارائه کنیم. وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِی بِلَادِکَ، در شهرهای تو اصلاحات را ظاهر کنیم. وَ یَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِکَ، بندگان مظلوم تو روی آسایش و امنیت ببینند. وَ یُعْمَلَ بِفَرَائِضِکَ وَ سُنَّتِکَ وَ أَحْکَامِکَ، و به واجبات، مستحبات و احکام تو عمل شود. بنابراین مهمترین هدف امام حسین(ع) از قیام عبارت بود از: ۱- می‌خواهیم مبانی اسلام یعنی توحید و عدالت در همه جا به عینه دیده شود. ۲- شهرهای ویران شده تو آباد شوند. ۳- بندگان خدا که همچون خود حسین(ع) امنیت ندارند، در همه زمینه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی امنیت پیدا کنند. ۴- به واجبات و مستحبات اخلاقی و احکام شرعی تعطیل شده، عمل شود.

امام در آخرین نکته که با ناامیدی از یاری آنان بر زبان جاری می‌کنند می‌فرماید: فَإِنَّکُمْ إِلَّا تَنْصُرُونَا وَ تُنْصِفُونَا، اگر چنانچه ما را یاری نکنید و نسبت به ما انصاف ندهید. پس منظر باشید که به زودی قَوِیَ الظَّلَمَةُ عَلَیْکُمْ، ظالمین بر شما مسلط خواهند شد؛ وَ عَمِلُوا فِی إِطْفَاءِ نُورِ نَبِیِّکُمْ، و نور پیامبر شما را خاموش خواهند ساخت.

عالم‌نمایان امام را یاری نکردند ولی پیش‌بینی امام حسین دیری نگذشت که به وقوع پیوست. یزید و یارانش تمام تلاش خود را کردند تا نور پیامبر یعنی حسین و یاران با وفایش را خاموش کنند و ظاهراً هم با جنایت کربلا در این کار موفق شدند. خون حسین(ع) بر زمین کربلا ریخت ولی دیری نگذشت که شعاع این خون جهان اسلام را پر ساخت. خبر واقعه کربلا به مدینه رسید، مردم مدینه قیام کردند و والی اموی را از شهر اخراج کردند. عبدالله‌بن‌زبیر به نام حسین(ع) قیام کرد و شهر پس از شهر را به تصرف خود درآورد. توابین به خون‌خواهی حسین از کوفه به سمت شام حرکت کردند و مردم کوفه به رهبری مختار ثقفی قیام کرد و سال‌ها بخش‌های مختلفی از جهان اسلام را به تصرف درآورد. با وجودی که همه قیام کنندگان نام حسین را بهانه می‌کردند و شعار رضا من آل محمد(ص) سر می‌دادند ولی به جز توابین بقیه قدرت‌طلب بودند ولی در هر صورت از حادثه کربلا به بعد آب خوش از گلوی بنی‌امیه پایین نرفت تا بالاخره توسط بنی‌عباس از میان رفتند.

شاید امام در پایان سخن با عبارت بعدی خواسته باشند بگویند که اگر شما به وظیفه خود عمل نکردید و به من هم کمک نکردید من به وظیفه خود عمل کرده با استعانت از خدای متعال خود به تنهایی قیام خواهم کرد: وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْنا، خدا ما را کافی است و توکل ما بر اوست. وَ إِلَیْهِ أَنَبْنَا وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ. به درگاهش توبه آوریم و بازگشت به سوی اوست.

 

نگاهی متفاوت به عاشورا و نهضت امام جسین علیه السلام

چکیده: سخنرانی مرحوم احمد قابل در باب قیام و نهضت حسینی .هرچند قابل این حرکت را نه قیام می دانست و نه هدف امام را تشکیل حکومت و نه شهادت تلقی می کند  . بلکه از نظر این دین پژوه هدف امام عدالت طلبی و  امکان نقد قدرت مستقر بود.

 

بسم الله الرحمن الرحیم . الحمد لله ، والصلوة علی رسول الله و علی آله و اصحابه

عن الحسین (ع): فمن قبلنی بقبول الحقفالله اولی بالحق و من رد علیّ هذا اصبر حتی یحکم الله بیننا بالحق و هو خیر الحاکمین .

آنچه که عرضه می دارم نتیجه پژوهشی است که مدتهاست راجع به قیام حسین بن علی (ع) و حرکتی که امروز به عنوان « مکتب حسین » شناخته می شود انجام گرفته است . نه ادعا می کنم که صدرصد عین صواب است و حق ، ونه نامطمئن ام به این برداشتها ، که اینها را بدون اطمینان به درستی مطلب درجایی عرضه کنم . یعنی به لحاظ فردی ، دلایل را برای جواز ابراز دیدگاه مورد نظر ، کافی می دانم ، اما اینکه دیگران به این رویکرد قانع شوند را نمی دانم و انتظار ندارم با شنیدن نتایج برآمده از یک پژوهش ، به آن اکتفا کنند . اما به هر حال ، در قرآن کریم توصیه شده است که ؛ « فبشر عبادی الذین ییستمعون القول فیتبعون احسنه » .

مشکلی که ما داریم این است که الان بیش از ۱۳۵۰ سال از واقعه ی عاشورا می گذرد و در این مدت تحلیل عقلی مسئله کمتر انجام گرفته . عمده ترین برخوردهایی که شیعیان و حتی علماء شیعه با این داستان و این واقعه داشته اند ، برخورد احساسی و عاطفی بوده . قضیه آنقدر در این بعد پررنگ است که گاهی اوقات اجازه نمی دهد انسان یافته های عقلانی خود را ( که گاه به تنافی و مخالفت ومعارضه با تحلیل های احساسی واقعه برمی خیزد ) عرضه کند . من به یاد دارم که برخی بزرگان اقرار می کردند ( در خلوت ) که برخی مطالب را در مجالسی که افراد آن ظاهراً دوست ، هم کیش ، هم پیمان و هم مذهب خود می دانستند ، نمی توانستند آن ها را بیانکنند، یعنی تقیه ای که دانشمندان یک مذهب از اهل مذهب خودشان می کنند ، سنگین تر است تاتقیه ای که از مخالفان فکری خودشان می کنند .

جزئیات داستان عاشورا و آثاری که از آن به جامانده ، در بعضی کتب تاریخی ای آمده است که وقایع آن زمان را تثبیت کرده و انسان نه می تواند مطمئن شود که آن تاریخ صددرصدصحیح وآن چیزها درست است و نه اطمینان به بطلان آن پیدا می کند .

گزارشهای گوناگون و گاه متعارضی در این مورد به دست آمده .تاریخ را همین گزارش هاتبیین می کنند . ابداً راه دیگری برای کشف آن وجود ندارد .اگرکسی اطلاعات قوی و محکم نقلی در دست داشته باشد، می تواند به برخی جزئیات آن ، علم پیدا کند وگرنه نمی توان با حدس و گمان چیزی را اثبات کرد . تاریخ نگار باید واقعه نگاری کند . تازه معلوم نیست آنچه او می نگارد عین واقعیتی باشد که اتفاق افتاده ، چون انسان محدود است و گستره ی واقعه گاهی آن چنان است که فقط بعضی از وقایع جزئی را می تواند گزارش کند . همیشه اینطورنیست که بیان قسمت کوچکی از حادثه ، بتواند کلّ حقیقت حادثه را بیان کند . حتی تاریخ نگار می تواندبرداشت منفی و یا متعارض با آنچه واقعیت یافته است ( بدون آنکه قصد دروغ گفتن داشته باشد ) را گزارش کند .

بنا بر این ، عمده ترین مطالبی که میتوان در تبیین تاریخ ، مورد تحلیل قرارداد ، بیاناتی است که از صاحب اصلی این واقعه یعنی « حسین بن علی(ع) »به دست ما رسیده ( که آنها هم مختلف و گاه متعارض است ) . در میاناین تعارض ها ، تنها گزینه ای که پیش پای عقل قرار میگیرد این است که انسان ببیند کدامیک معقولتر است و با روشهای مرسوم علمی و تحقیقی تاریخ سازگارتر است . لذا هیچکس نمی تواند ( حتی اگر بررسی علمی دقیق هم کرده باشد ) مطمئن باشد که صد درصد واقعیت را کشف کرده یاآنها را درک کرده و به دیگران منتقل می کند .

با این حساب مطلب را آغاز می کنم وعرض می کنم که در تاریخ اسلام ، آنهایی که مطمئن تر است و مسلم تر است ، آنهایی که بیشتر نقل آن مطمئن است عبارت است از اینکه ؛ حکومت در مجموعه شریعت، با انتخاب مردممدینه آغاز شد که رسول خدا را به عنوان حاکم برخودشان برگزیدند . چون ایشان فرد مورد اتفاق مردم مدینه بودند ( الا قلیلی مانند « عبدالله بن ابیّ» و همراهان وی ) . لااقل کسانیکه ایمان به رسول راقبول کرده بودند ، تردید نکردند در اینکه حاکمیت او را بپذیرند ولی علت اختلاف بعد از پیغمبر (ص) این بود که فردی مورد اتفاق همگان نبود . انشعاب از جایی شروع می شود که توافق به انتها می رسد . حکومتهای بعد از پیامبر بر اساس « بیعت» ( همچنان که حکومت پیامبر بر اساس بیعت شکل گرفت ) شکل گرفت یعنی به نوعی ، انتخابی بود ( به حسب ظاهر ) اما انتخابی بود که گاه یک گزینه بیش نداشت و به مردم اجازه مخالفت داده نمی شد . یعنی می گفتند یا بیعت کنید یا کشته شوید.

شما این روند را بعد از رسول خدا تا زمان حکومت امیرالمومنین (ع) می بینید. در حکومت امیرالمومنین اولین بار اجازه مخالفت با منتخب مردم ، داده شد . به مردم اجازه مخالفت ( بدون تهدید به محرومیت و یا کشته شدن ) داده می شود . کسانی رسماً با علی (ع) بیعت نمی کنند . مهره های درشتی مانند عبدالله ابن عمر و بعضی دیگر ( چون روند قبلی این بود که اگرکسی مخالفت می کرد و بیعت نمی کرد، با او برخورد نظامی می شد ) بعضی از این افراد « عادت کرده به تهدید مخالفان » از دوستان علی (ع) می خواستندتهدید کنند، ولی امیرالمومینین مانع شد.

بازهم این قضیه ادامه پیدا می کند . از زمان امیرالمومنین که گذر می کنیم ( که انشقاق و دوگانگی حاکمیت در جامعه اسلامی تجربه شد ، معاویه در شام و مناطق زیر فرمان خودش وامیراالمؤمنین در کوفه و حجاز و یمن و مصر و ایران) به هر حال آن چیزی که اتفاق می افتد این است که در حکومت امیرالمؤمنین و حکومت پس از ایشان ، باز همان روند ادامه پیدا می کند ، یعنی « حق مخالفت » به رسمیت شناحته می شود . امام مجتبی (ع) که به حکومت می رسدخیلی ها مخالفت می کنند . یعنی عدد مخالفان کم نبوده اما مواجه با « مخالفت اکثریت» نمی شوند . برخی از آنهایی که مخالفت می کنند و برآورد های دنیوی برای آنان مهمتر بود ، به طرف بخش دوم حاکمیت اسلامی ، یعنی حکومت شام ، گرایش پیدا می کنند ( همه مخالفان ،مسلمان بودند ، معاویه هم مسلمان بود نه کافر ) .البته یزید با آن شعری که خواند ( اگر نسبت شبه او درست باشد ) نشان می دهد که او نسبت به شریعت و نبوّت پیامبر خدا (ص) ، رویکردی انکاری و کفر آمیز داشته .

به هر حال در بخش دیگر حاکمیت ( شام ) این داستانها نیست . حق مخالفت به رسمت شناخته نمی شود و مخالفان یا  از حقوق مشروع خویش محروم می شدند و یا به قتل می رسیدند .

حالا شما حساب کنید این فرهنگ و تقابل فرهنگی درون یک نظام فکری تازه پایی مثل اسلام و جامعه ی اسلامی ، که هنوز نیم قرن از عمر آن نگذشته ، منجربه شکست « بخش حق شناس » می شود . آن که حق مردم را به رسمیت می شناسد ( امیر المؤمنین ) در میان مردمی که به حکومتهای ملوک الطوایفی خو گرفته اند و تصور می کنند که حاکم باید قاطع باشد و قاطع بودن را با قاتل بودن و دیکتاتوری مساوی دانسته اند ، جایی نمی یابد . لذا معاویه می ماند و امام مجتبی راهی حجاز می شوند .

پس از این جابجایی قدرت ، وقتیکه صحبت بیعت همان تیپ مخالف با معاویه به میان می آید ، عده ای مخالفت می کنند . برخی یاران امام مجتبی (ع) با معاویه بیعت نکردند . از جمله کسانیکه بیعت نکردتا وقتی که زنده بود ، سیدالشهدا (ع) بود .

من کاری به باورها ومسائل احساسی که برای خودمان درست کرده ایم ندارم از جمله کسانیکه حتی با صلح امام مجتبی رسماً ابرازمخالفت کرد ، امام حسین بود . اما عملا مخالفت نکرد و پذیرفت . به برادر بزرگوارش گفت : تو امامی و من تصمیم تو را می پذیرم و با اینها نمی جنگم ، اما بیعت نمی کنم . معاویه هم با روحیات امام حسین آشنا بود . رها کرد و اصرار نورزید . امام حسن مجتبی هم گف: کاری به کار حسین نداشته باشید . این اولین بار بود که معاویه قبول کرد که فردیا افرادی را به عنوان مخالف ، تحمل کند .

معاویه با آن صلح به حاکمیت مطلق بر جامعه ی اسلامی رسید . فردیکه مخالف را بر نمی تافت ، قبول کرد که حق مخالفت مسالمت آمیز با حکومت خویش را بپذیرد و کسانی در حکومت ظاهرا اسلامی وی از بیت المال حقوق بگیرند و مخالف حاکمیت وی باشند و کسی متعرّض آنها نشود و درامان آن حکومت باشند . البته معاویه گروه زیادی از مخالفان خویش را به بهانه های واهی دیگر ، به قتل رساند و عملا به این روش ملتزم نماند ولی تا زنده بود هیچگونه تعرضی به امام حسین (ع) نکردو حتی ۱۰ سال آخرحکومت خودش را با زمان امامت امام حسین سپری کرد.

امام حسین (ع) پس از وفات برادر نیز به عهد و میثاق برادرش با معاویه ، عملاً پایبند بود و هیچگونه تخطی نکرد.

معاویه که پیر شده بود ( و پیری به هر حال آدم را محتاط می کند) وصیت نامه ای را برای یزید نوشت و سعی کرد با استفاده از تجارب خویش ، فرزند را در امر حکومت ، راهنمایی کند . بدون اینکه دست از اعتقادشبرداشته باشد ( به هر حال گذر زمان او را تعدیل کرده بود ، آن وصیت نامه را اگر کسی نگاهکند ، گمان نمی کند که معاویه نوشته باشد ، بلکه گمان می کند که یک فرد بسیار سیاسی وکسی که حتی پایبند به یکسری ارزشها است آنرا نوشته ) به جانشین خود توصیه می کند که ؛

با کسانی مانند « حسین بن علی» درگیر نشو . البته سعی کن تا از او بیعت بگیری ، ولی من میدانم که چنین کاری را نمیکند . او با من هم بیعت نکرد .

ولی یزید به توصیه ی پدر ، عمل نکرد و به خاطر نا پخته بودن ، گرفتار « ناهنجاری شدید » شد و همانطور که می دانید بعداز واقعه کربلا و به فاصله کمی پس از آن ، دچار « قیام توابین » شد که ضربه ی شدیدی به قدرت امویان زد و آن را در منطقه عراق برای مدتی برچید .

قبل از فرا رسیدن امامت حسین بن علی (ع) ، مسئولیت شرعی جامعه ی اسلامی به اومحول نشده بود. اما پس از تصدی مقام امامت ، بر اساس فرامین الهی و آنچه که پیامبر (ص) به او گفته بود ، وی باید الگوی دین باشد و اگرخلافی دید باید امر به معروف و نهی از منکر بکند( امر به معروف و نهی از منکر ، جز«دعوت به حق » چیز دیگری نیست = ان الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر دعاء الی الإسلام – امام حسین ع ) .

البته از موقعی که اسلام آمد تاامروز ، دو خط ؛ « تلقی رأفت و تلقی خشونت »از دین به عنوان دو برداشتبوده است و خواهد بود . امیرالمومنین وقتی که خلفای قبل از خودش را تحلیل می کند ، وقتی می خواهد وصف الحال« عمر » را بگوید از عبارت ؛ « فجعلها فی حوزة خشناء یغلظ کلمها و یخشن مسها = حکومت دینی را در حوزه ی خشونت قرارداد ، به گونه ای که گفتار و رفتارش خشونت بار بود» بهره می گیرد .

عیب عمر را وقتی می گوید ، چیزی جز « رویکرد خشونت بار او در گفتار و کردار » را بیان نمی کند . فقط می گوید که ؛ « دین را و حکومت دینی را در موضع خشنی قرارداد که کلامش تند و تماس او با مردم و رفتار وی با مردم بسیار خشن و همراه با سختیو دشواری بود و به خاطر همین مسئله بسیار دچار لغزش می شد و اگر دچار لغزش می شدجرأت آنرا داشت که بگوید : من اشتباه کردم و این کار را می کرد » . این بخش آخرحاوی جنبه ی مثبت قضیه نیز هست ( … و یکثر العثار فیها و الإعتذار منها … ) . خیلی کم کسی پیدا می شود که جرأت کند و بگوید : «اشتباه کردم » . علی (ع) می گوید : خلیفه ی دوم ، گرچه لغزش بسیاری داشت ولی در بسیاری موارد ، عذر خواهی هم می کرد .

خوب این داستان خشونت ( و داستان رحمت که ؛ انا ارسناک رحمةللعالمین) با این وضعیت در هم آمیختگی حق و باطل ، حدودش را نمی دانیم ، چون بسیار سخت است و خود ما هم دچار فرهنگ خشونت هستیم ودائماً کلمات« باید و نباید » و تأکید و اصراررا در گفتارمان بکار می بریم . یعنی ما هم دچار همین فرهنگ خشونت شده ایم ومتأثر از فرهنگ عمومی جامعه ایم .

بحث دیگر اینکه خشونت و رحمت صرفا یک بحث نظری نیست و فقط جنبه ی تئوریک ندارد ، بلکه در برخی از جهات ، بر میگردد به خوی و خصلت مردم که بخشی از آن ، خارج از اختیار انسانها و بدون اراده ی آن ها در دورن وجود شان جای گرفته است . شما بچه های خودتان که به اراده و رشد و پیچیدگی زیاد نرسیده اند را می بینید ، یکی طبع غلیظ دارد ودیگری طبع ظریف دارد. یکی می رود سراغ تندی و خشونت و دیگری می رود سراغ آرامش و مهربانی ، یکی بد اخلاق است و دیگری خوش اخلاق ، یکی کم حوصله است و دیگری پرحوصله .

اینها در گرایش به دین نیز نقش دارند . اگر طبع ما طبع تند و خشن باشد علاقه ی ما هم به سمت خشونت می رود ، یعنی هنگامی که آیات قرآن ، روایات و تاریخ را جلوی خودمان میگذاریم ، وقتی در مقام تعارض ادله قرار می گیریم دست به گزینش می زنیم ( همگی در این موقعیت اقدام به گزینش می کنند ). حال اگر طبع ما تند و خشن باشد ، میرویم بهسمت متونی که با گرایش به خشونت سازگارتر است . چون سنت به شدت مبتلا به معارض است ( و همچنین تاریخ ) ، انسان وقتی میخواهد سره و ناسره کند ، آنهایی را که با طبع خودش سازگار است انتخاب می کند . یعنی اگر طبعاو تند باشد و یا آرام گزینش ها متفاوت می شود .

این جهت را اگر توجه کنید آن وقت درصحنه تاریخ هم طبیعتا این تفاوت در پذیرش گزارشات تحقق می یابد ، من یک چیزی را چون خشونت غیر اصولی تلقی می کنم آن را نمی پذیرم و دیگری آن را پذیرفته و می گوید : این عین حق و واقع است و باید اینجوری باشد . لذا وقتی که گزارشی را عین حق و واقع دانست ، از پذیرش آن ابائی ندارد و از اینکه افراد مدافع حق را ( که ائمه ی هدی باشند ) با همان تلقی خودش منطبق کند ، پرهیز نخواهد کرد . زیرا میخواهد خود و برداشت خویش را نیز حق تلقی کند . من هم که سخن متفاوتی را می پذیرم ، به همین گونه است.

در حقیقت « امام هر فردی ، نسخه ی کاملتر وجود ذهنی و خارجی همان فرد است » . امام من هم یک امام حسین منطبق با طبع من خواهد بود و گرنه من نمی توانم با اوارتباط برقرار کنم .

آدم خشن نمی تواند با « امام حسین مهربان و مسالمت جو و صلح و اصلاح طلب »ارتباط برقرار کند . باید امام حسین او امام حسینی باشد « اهل غضب و انتقام و خشونت » . وقتی هم که حرکت او را تحلیل کرده و به تصویر می کشد ، می گوید : امام حسین شمشیر برداشت و رفت به جنگ یزید . اگر یک کسی تحلیل اش مانند من باشد ، می گوید : طبق کدام نقل معتبر ، امام حسین (ع) به جنگ یزید رفت ؟ مگر به دنبال مأمنی برای خود و خانواده اش نمی گشت ؟ در حالی که کسی به او پناه نمی داد ؟

بله من هم گزینش کرده ام اما برای دفاع منطقی از گزینش خویش ، باید دلایل قانع کننده ای داشته باشم . بنابر این ، هرکس که تصور می کند برداشت و تحلیل صحیحی از حرکت امام حسین (ع) دارد، چاره ای جز ارائه ی دلایل قانع کننده برای خود و شاید دیگران ، ندارد .

من برای تحلیل مورد نظر خود ، به متن سخنان و هفده مورد از موضوع گیریهای امام حسین (ع) استناد می کنم . سعی هم بر این بوده که نقلها( حتی المقدور )اطمینان بخش باشد تا مطمئن گردم این برداشتی که از تاریخ ماههای آخر زندگی سید الشهداء دارم صحیح است. این سخنان و موضعگیری ها را ثبت کرده ام و قابل ارائه است ، چون اگر با کسی بحث می کنیم ، لازم است که پاسخ پرسش های او را بدانیم .

حالا من تصویر مورد نظر خود را ازامام حسین (ع) ارائه می کنم . دیگران نیز تصویر های دیگری را ارائه کرده اند که زیاد شنیده اید . ولی خواهشمی کنم که در درجه اول این تحلیل را از من قبول نکنید و حد اکثر به عنوان « دیدگاهی » باشد که از فردی مؤمن به اسلام و علاقه مند به امام حسین (ع) شنیده اید. پس از شنیدن ، به بررسی و تحقیق پرداخته و نهایتا دست به گزینش بزنید . بنا بر این ، می خواهم ببینم که کدامیک از تحلیل ها صحیح تر و با واقعیت گزارش شده ، منطبق تر است .

یعنی این دیدگاه ، انگیزه ای بشود برای اینکه دراین ماه منتسب به امام حسین (ع) مواضع و دیدگاه های گوناگون را در خصوص واقعه ی کربلا ، بررسی کنیم و ببینیم که کدامیک درست درمیآید و حتی المقدور در این داوری ، بی طرف باشیم .

آقایان نیز می گویند که ما از کوچکی با عشق حسین بزرگ می شویم و در تمام مجالس از عشق امام حسین گفته شده است و از مکتب امام حسین گفته شده است و اینکه « خون بر شمشیر پیروز است » . اگر این تصور و تصویر ما از حسین بن علی (ع) باشد یک نتیجه دارد و خبر خاصی را تولید می کند و اگر تصور دیگری را مطرح کردیم، نتیجه دیگری را به بار میآورد .

شاید شما یادتان باشد که بعضی از بزرگترها ، سال هاپیش گفتند که ؛ « اگر فشار دشمنان زیاد شود ، ما هم حسینی برخورد می کنیم » . ظاهرا مقصود ایشان این بود که «خشن برخورد می کنیم ». خوب اگر این است ، باید دید حسین (ع) در برابر فشارهای مخالفان خویش ، دست به شمشیر برد یا ما ( خدای ناکرده ) درتحلیلمان داریم به جایی میرویم که نوع دیگری از ظلم به حسین بن علی(ع) را رقم می زنیم .

البته شاید هم من با تحلیل خودم به حسین (ع) ظلم کنم و حرکت ایشان را طوری به تصویر کشم که ایشان را فردی « گوشه گیر و عافیت طلب» ترسیم کنم که کاری به کار دیگران نداشته است ؟

یک تصویر این است که امام حسین را مانند افرادخشونت طلب ترسیم کنیم ویک تصویر هم اینکه امام حسین را به منزله ی کسی قرار دهیم که نمی خواهدقدم از قدم بردارد . البته تصویر سومی نیز می تواند وجود داشته باشد .

حالا طبیعی است که همه می گویند :« حد متوسط » بهتر است . جایی که ما از صفرتا صد داریم ، نقطه و سط ، رقم ۵۰است ولی در مقام تطبیق بر واقعیت های خارجی و تحلیل آن واقعیت ها ، این رقم ۵۰ کجاست ؟ البته با اطمینان و قطعیت نمی توانیم اظهار نظر کنیم ، ولی می توانیم نزدیک شویم و بین احتمالات مختلف دارای قرینه ، برترین احتمال را برگزینیم .

من دیدگاه موردترجیح و اطمینان خودم را اینگونه بیان می کنم ؛

در آغاز، لازم است ترسیمکنیم و ببینیم که حسین بن علی (ع) چه صحبت هایی کرده است . این سخنان نیز آیا معارضی دارد یا خیر ؟ اگر مبتلا به نقل معارض هست ، کدام گزارش به لحاظ کمی و کیفی ، ترجیح دارد ؟ مثلا اگر در همین شهر ، الان اتفاقی بیفتدو چهار نفر آن واقعه را گزارش دهند که از نظر اطمینان به صداقت آنان ، همگی در یک سطح باشند و یک نفر آنان به یک شکل و سه نفر دیگر به شکلی دیگر آن اتفاق را گزارش کنند ، به کدامیک از گزارش ها بیشتر می توان اطمینان کرد ؟

ادعای من این است که گزارش های بیشتر و معتبر تر این حادثه ی بزرگ ، بیشتر باید مورد استناد باشند و در برابر آن ها ، سایر گزارش های معارض را نمی توان معتبر دانست .

برای روشن شدن زوایای این حادثه ، از زمان حکومت معاویه شروع می کنیم. وقتی بعد از شهادت امام حسن (ع) امامت به حسین بن علی می رسد ، یعنی نوبت مسئولیت دینی به امام حسین (ع) رسید ( که نمی توانست به امور اجتماعی بی تفاوت باشد یعنی دینی که ما میشناسیم نسبت به امور اجتماعی حرفهای بسیار و با اصراری دارد ) خبرچینها برای معاویه خبر آوردند که حسین بن علی در تدارک قیام و خروج بر علیه تو است . علت این گزارش ها ، موضع گیری های امام حسین بود که در جاهای مختلف فرموده بود : « پیغمبر فرمودند که اگر کسی معاویه را بر منبر من ببیندو بر علیه او اقدام نکند ،به من جفا کرده است » ( نقل به مضمون ) .

بله امام حسین این حرفها را می زد ولی هیچگونه حرکت عملی بر علیه معاویه نمی کرد. نه در زمان امام حسن (ع) و نه در زمان بعد از آن . به خاطر اینکه پایبند به « عهد و پیمان » برادرش با معاویه بو. البته به بعضی از افرادی که عملاً معارضه می کرند و اهل مبارزه بودند ( به عنوان انسان های مؤمنی که مورد تعرض حکومت جور بودند ) کمک می کرد ، ولی خودش اقدام به قیام مسلحانه نمی کرد و مسئولیت هیچکدام از این مبارزات را بر عهده نمی گرفت . اگر هم کمک مالی یا تبلیغی به آنان می کرد ، ازباب این بود که کسانی به این نظر رسیده بودند که وظیفه شانمبارزه با حکومت جور است و امام علیرغم این که در این خصوص وظیفه ای مثل آنانرا بر دوش خود احساس نمی کرد ( چرا چون به عهدی که برادرش – که امام المسلمین بود – بسته بود ، وفادار بود ) خودش را متعهد به آن عهد و پیمان می دید و هیچ وقت تصور نمی کرد که عهد شکنی کند ، چون « وفاداری به عهد » جزء واجبات اولیه شرعی و عقلی بشری است.

حتی اگر« وفاداری به عهد و پیمان » به ضرر انسان باشد ، « نقض عهد» جایز نیست و جزء گناهان کبیره است . بنا بر این ، امام (ع) با اینکه خودش بیعت نکرد ، ولی گفته است که : « صلح نامه را قبول دارم » .

آن کسانیکه مبارزه می کردند ، صلح نامه را نیز نپذیرفتند . حتی برخی ازکسانیکه عظمت دارند و محترمند نزد شیعه و به نیکی از آنها یاد می شوند و علما همآنها را قبول دارند ، وقتی که می آمدند خدمت امام حسن (ع) به صراحت می گفتند: «السلام علیک یا مذلّ المسلمین= سلام بر تو ای خوارکننده ی مسلمانان » با همه ی این اتفاقات ، اینها شیعیان پاکی بودند . این دسته افراد چون صلحنامه را نپذیرفته بودند ، می توانستند به مبارزه و قیام دست زنند ، ولی امام حسین (ع) چون گفته بود که من صلحنامه را قبول دارم و چون گفته بود من تابعبرادرم هستم و چون گفته بود قرارداد را پذیرفته ام ، دیگر مخالفت نکرد و تامعاویه زنده بود ، هیچگونه اقدامی برای براندازی حکومت معاویه انجام نداد . البته به مخالفین کمک هم میکرد ، چرا که کمک به مؤمنین بود و وظیفه شرعی داشت که در گرفتاری ها ، به آن ها کمک کند، نه اینکه برای آن ها سلاح بخرد و بگوید برو جنگ کن ، چرا چون که این هم به منزله ی اقدام بر خلاف عهد شمرده می شد ، بلکه فقط از حقوق انسانی آنان حمایت می کرد .

البته از وظیفه ی « امر به معروف و نهی از منکر » نسبت به حکومت معاویه ، هیچگاه فراموش نکرد . به همین خاطر در بیان سخنان یا نامه هایی که به معاویه می نوشت ، شدید ترین انتقادات را از او و حاکمیت او ابراز می کرد .

معاویه در نامه ای به امام حسین (ع) از برخی گزارش ها در مورد اقدامات شفاهی و عملی حسین بن علی بر علیه حاکمیت خود و اقدام بر خلاف عهد نامه ی وی با امام حسن (ع) اظهار نگرانی می کند و در ضمن ، ایشان را تهدید می کند ( چونمعاویه زیرک است و می داند که امام حسین کسی نیست که مخفیانه کاری بکند ، یعنی اصولاً فعالیت پنهانی نداشت ، اینقدر جرأت و شهامت داشت که حرفش را علنی بزند ، انتقادهای شدید از معاویه می کرد ولی اهل کار دیگری نبود ، خوب معاویه هم انتقادها را می شنید و البته دروغ هایی هم که گزارشگرها به امام میبستند و به وی میگفتند را می شنید ) .

در جواب نامه معاویه ، امام چنین می نویسد : « بسم الله الرحمن الرحیم اما بعدفقد وصلنی کتابک و فهمت ما ذکرت ، معاذالله ان انقض عهداً عهدهالیک اخی الحسن= نامه ی توبه من رسید و مطالب آنرا فهمیدم ولی با اینحال می گویم : به خدا پناه می برم که بخواهم عهدی که برادرم حسن (ع) با تو بسته است را نقضکنم » . یعنی ؛ من اهل « نقض عهد» نیستم . همانطور که خداوند به پیغمبر خودش اجازه نداد که عهدی راکه با مشرکین بسته بود ، نقص کند ، لذا عهدی را که برادرم با توی مسلمان ( البته مسلمانی که از نظر حسین بن علی به فسق آلوده شده است ) بسته است را هرگز نمی شکنم ، چون این « عهد و پیمان » است و فرقی ندارد که طرف مقابلش فاجر باشد یا محسن ، من پایبند به آن هستم .

« و اما ماذکرت من الکلام، فإنه اوصله الیک الوشاة ، الملقون بالنمائم و المفرقون بین الجماعات ، فإنهم والله یکذبون = اما برخی از مطالبی که یادآوری کردی ، همانا آدمهایی که کارشان سخن چینی است وآنها که کارشان القاء بدبینی بین آدمها است آنها پیش تو آمده اند و دروغ به تو گزارش داده اند . آن چیزهایی که در نامه نوشته ای که می گویند : چنین و چنان کردی ، اینها همه اش القائات آن افراد سخن چین است که به تو خبر داده اند « المفرقون بین الجماعات = آنهاییکه هنرشان این است که بین اجتماعات تفرقه بیندازند … وانهم والله یکذبون = ( یعنی ؛ گرچه من از تو وقدرت تونمی ترسم . من اگر کاری کرده باشم، با صراحت می گویم ، ولی ) قسم به خدا ، آنها دروغ می گویند » .

جالب استکه معاویه از پاسخ امام (ع) قانع می شود . چون معاویه امام حسین را می شناسد ولی در جامعه ی ما هستند کسانی که اگر خودفرد مخالف می گوید : من این کار را نکردم ، این حرف را نزدم و من ترسی ندارم ، قبول نمیکنند . یعنی در اینجا بددلی افراد سخن چین ، باعث فتنه می شود و جامعه را دچار بحران می کند .

پس با این بیان امام (ع) در پاسخ به معاویه ، من به نامه ی امام حسین اعتماد می کنم و می گویم : حسین کسی نبود که پیمان صلح برادرش را نقض کند و علیه حاکمیت ، دست به شورش بزند .

یکی از مدارک اصلی واقعه ی عاشورا ، مقتل « ابی محنف » است البته اصل مقتل ابومخنف به دست ما نرسیده . ابومخنف همان کسی است که در زمان امام جعفر صادق زندگی می کرد و ازشاگردان امام صادق (ع)و مورد وثوق بود . اواولین کسی است که واقعه ی کربلا را نوشته است .

در مقتل ابی محنف است که « حضرت عباس در روز نهم برای آوردن آب رفت و شهید شد » برای همین است که همه افراد ( بدون اینکه بدانند ، در همه یا اکثر محیط های شیعی، روز نهم را روز حضرت عباس می دانند ) . از نظر تاریخی ضمن اینکه این کتاب یکی از قدیمی ترینها است ، مستند تاریخ نگاران معتبر نیز بوده است . برای مثال ، مطالب « تاریخ طبری » در خصوص واقعه ی عاشورا و مقدمات آن ، در واقع ، رونوشتی از این کتاب است .

اکنون وارد جریان تاریخ بعد از معاویه می شویم که آنرا زیاد شنیده اید . هنگامی که معاویه از دنیا می رود اولین تصمیم گیری او در رابطه باحسین بن علی (ع) « گرفتن بیعت یا جان حسین » است .

حسین بن علی هنگامی که کنار قبر پیغمبر با عبدالله بن زبیر نشسته است ( همان عبدالله بن زبیر که در جنگ جمل اساس فتنه بود ، میبینید حالا کنار هم نشسته اند و کاری به گذشته ندارند و حالا که چراغ آن فتنه خاموش شده، دیگر باید با هم برادر وارزندگی کنند نه اینکه اشتباهات همدیگر را دائم در نظر آورندوتا روز قیامت قهر باشند. ما اگر بعضی از رفتارهای فرد خاصی را نپسندیم می خواهیمبرای همیشه با او قهر کنیم . همان عبدالله بن زبیر که طلحه و زبیر را اغوا می کردو آنها را تحریک می کرد که در جنگ بایستند و نمی گذاشت کلام حضرت امیر در آنها اثر کند ،حالا با حسین بن علی کنار هم نشسته اند ) پیکی از دارالاماره می آید و می گوید امیر شما را فرا خوانده و هر دو را احضار کرده است( زیرا عبدالله بن زبیر نیز یکی از شخصیتهای مورد توجه زمان خودش بود و در جریان مکه نیز که پس از واقعه ی کربلا واقع می شود ، او و یارانش نیز سرکوب می شوند و این توجه خاص به او ، گواه مرتبه بالای اجتماعی عبدالله بن زبیر است ) . عبدالله بن زبیر سرش را نزدیک می آورد و به امام (ع) می گوید : چه شده است که اینهاما را احضار کرده اند ؟ امام حسین حدس می زند و می گوید : گمان می کنم که بزرگ اینهامرده است . یعنی امام حسین وقتی وارد دارالاماره می شود ، متوجه می شود که معاویه مرده است و امیر مدینه می گوید : به من دستور داده اند که از شما بیعت بگیرم .امام (ع) می گوید : حتماً بیعت ما برای حاکمان خیلی مهم است . چرااز بقیه دعوت نکرده اید؟ یقیناً بیعت ما ، بیعت سایر مردم را نیز به دنبال خواهد داشت. می گوید : بیعت در خفا که ارزش ندارد ، بگذارید در جمع مردم و علنی باشد . ماهم باید نسبت به آن ،فکر کنیم و اندیشه کنیم .

نهایتاً هنگامی که از مدینه حرکت می کند ، این آیه راتلاوت می کند ؛ « فخرج منها خائفاً یترقب = از شهر خارج شد در حالی که نگران بود و به عواقب مسأله می اندیشید » .

این آیه را تلاوت می کند که بیانگر انگیزه ی اصلی امام (ع) برای خروج خود و اهل و عیالش از مدینه است . من کاری بهنقل هایی که می گویند : سرقبر پیامبر و هنگام وداع ، چه سخنانی فرمود ( که خیلی از آن نقل ها اعتباری ندارد و اعتنایی بهآنها نمی توان کرد ) ندارم . ولی می توان به کتاب شهید جاوید ، که کاری تحقیقی در تاریخ عاشورا است ، مراجعه کرد و استناد آن نقل ها را به جهت تاریخی و روایی بررسی کرد . هر چند که نمی خواهم بگویم همه یآن نتایجی را که ایشان ( صاحب کتاب شهید جاوید ) گرفته است می پذیرم، ولی از نظر تاریخی ، تحقیق خوبی کرده است .

ابوعبدالله (ع) وقتی خارج می شود ، یک وصیت نامه ی مکتوب هم دارد که آن را به دست برادرش محمد حنفیه می دهد که در آن آمده است ؛ « انی لم اخرج أشراً و لا بطرا و لا مفسداً و لا ظالما ، ارید أن آمر بالمعروفو انهی عن المنکروأسیر بسیرة جدی و ابی علی بن ابیطالب ، فمن قبلنی بقبول الحق ، فالله اولی بالحق و من ردّعلیّ هذا ، اصبر حتی یحکم الله بینی و بین القوم بالحق و هو خیر الحاکمین .

یعنی اگر قسمت آخر وصیت نامه نبود ، شاید میتوانستیم « انی لم اخرج » را به معنی قیام ترجمه کنیم و بگوییم : مقصود امام (ع) این بود که؛ من میخواهم شمشیر برادرم و قیام کنم علیه کسانی که جامعه را به فساد کشیده اند . می خواهم بروم امر به معروف کنم – قیام کنم – اصلاح کنم و آن هم امر به معروف از نوع مرحله سوم( که اقدام عملی است ) که آقایان می گویند ، ولی وقتی انتهای وصیت نامه را نگاه می کنیم ، می بینیم که حسین بن علی (ع) مخاطب خویش را مخیر می گذارد .

در کتاب « تحف العقول » خطبه بلندی است از امام حسین (ع) که در « مکه و منی » مطرح کرده استو خطاب به « علمای دین » است .در آن خطبه ی سراسر توبیخ نسبت به علمای دین ، در مورد امر به معروف می گوید :« دعاء الی الاسلام » امر به معروف ، دعوت بهاسلام است .

اگر امر به معروف یعنی دعوت ، کسی که دیگران را دعوت می کند که شمشیرنمی کشد . آیا با شمشیر دعوت می کنند؟ خیر ، با خواهش و احترام دعوت می کنند.

پیغمبر اسلام هنگامی که مردم را به اسلام دعوت می کرد با شمشیر بود؟ حالا آنهایی که می گویند : ماجهاد ابتدایی داریم ، خودشان باید جواب بدهند . ما که معتقدیم جهاد ابتدائی نداریم ( جز با حضور معصوم (ع) یا اجماع عقلای جهان در حال حاضر ) معتقدیم که دعوت به شمشیر نداریم . این که در اسلام ، جهاد ابتدائی نداریم را فقیه عالیقدر ( آیة الله منتظری ) هم گفته اند و اخیراً نیز در نوشته هایشان آمده است و بعضی دیگر از علما نیز گفته اند که در زندگی پیامبر (ص) هر چه داشته ایم « جهاد دفاعی » بوده است .

ما اگر اینها را کنار هم بگذاریم ، معلوم می شود که حسین بن علی (ع) می گوید : من دعوتم را و حرفم را (امر به معروف ) می گویم . آن چیزهایی که بد است و زشت شمرده می شود و آن چیزهایی که خیر است را می گویم ، ولی مردم مخیر هستند که بپذیرند یا نه . ( فمن قبلنی بقبول الحق … ) اگرکسی پذیرفت که این حرفهای من عین گفته های حق تعالی است و عین حق است ، به مفاد آن عمل می کند و هر کس هم قبول نکند (فمن ردّ علیّ هذا ) هر کس نیز حرف من را رد کند و قبول نکند ( اصبر حتی یحکم الله بینی و بین القوم بالحق … ) صبر می کنم . تحمیل نمی کنم که باید حرف من را بپذیرید . اصلاً در قاموس دین این گونه نیست که چیزی را به دیگران تحمیل کنند .

پیغمبر این گونه رفتار می کرد، امیرالمؤمنین این گونه بود ، امام حسن مجتبی اینجوری بود و امام حسین نیز به آنان تأسی می کرد که عقیده ی خویش را به کسی تحمیل نکند .این ها الگوی ما در تعیین مصادیق صحیح رفتاری از منظر شریعت اسلامی هستند و رفتارشان برای ما حجت است . ما چه کار داریم که دیگران چه روشی داشته اند .دیگرانکه رفتارشان برای ماحجت نیست .

در قرآن هم می گوید : « لا اکراه فی الدین » مگر می شود که کسی یک چیزی را حق بپندارد و دین بشمارد و با بهره گیری از زور ، بخواهد که مردم آنرا بفهمند و به آن عمل کنند . برفرض که مردم بهزور شمشیر آمدند و نماز خواندند ، این چه نمازی است و چه ارزشی دارد ؟ نماز را نمی شود بابخشنامه به مردم تحمیل کرد . مسائل دین را باید بگذاریم که فرد با دل دادگی به سراغش بیاید.

البته بعضی از مسائل اجتماعی است که تبدیل می شود به قانون وقرارداد اجتماعی که الزامات قانونی را هم در پی دارد ، مانند قراردادهایاجتماعی و قوانین عرفی .مثلا در قانون آمده است که مقررات راهنمایی و رانندگی باید مراعات گردد . هرکس از چراغ خطر عبور کند ، جریمه اش می کنند . فرق هم نمی کند که قبول داشته باشد یا قبول نداشته باشد . وقتی قرارداد اجتماعی شد اینجوری است . احکام اجتماعی اسلام هم همینطور است . وقتی تبدیل شد به قرارداد اجتماعی و مردم پذیرفتند و تبدیل شدبه قانون ، مانند قانون اساسی و قوانین دیگر و اکثریت مردم آن را تأیید و تصویب کردند ( مستقیم یا غیر مستقیم و توسط نمایندگان خویش ) ، باید همه ی شهروندان آن را بپذیرند وگرنه کیفر های تعیین شده در قوانین را در باره ی او اعمال می کنند . زورهم هست . همه جای عالم هم همین جوری است . قراردادهای اجتماعی ،بدون پشتوانه اجرایی قدرتمند ، قابل تحقق نیست .

اما مسائل صرفاً اعتقادی ، اصلاً با زور محقق نمی شود و اگر بشود ،دینی نیست. مثلاً فرد به زور و بخاطر ترس از قدرت یا جلب توجه صاحبان قدرت ، نماز بخواند . این که دین نمی شود. آننماز را نخواند بهتر است .

خوب امام حسین از مدینه می آید به مکه . در آنجا هم گفته های خود را تکرار می کند . امر به معروف را مطرح می کند و رسماً می گوید : « اللهم انک تعلم انّه لم یکن منّا منافسة فی سلطان و لا التماس شیئ من فضول الحطام ، و لکن لنردّ ( لنری ) المعالم من دینک و نظهر الإصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک » .

خدایا هر کس نداند تو گواهی و دلحسین و درون حسین را می دانی ، ما اصلاً برای رقابت در کسب قدرت تلاش نمی کنیم که ماحکومت کنیم . ما برای اینکه به جای یزید بنشینیم تلاش نمی کنیم . ما دنبال مطاع بودن و پیروی مردم از خویش ،نیستیم . ( حکومت دنیا اگر ارزش داشته باشد ، امیر المؤمنین نباید بگوید که مانند لنگه کفش کهنه ای است برای من ، یا مانند آبی که هنگام عطسه بز از بینی او خارج می شود ،یعنی اینقدر کمارزش است که مثل کفش وصله شده ای است . اینقدر تحقیر نمی کرد) . حکومت از منظر ائمه ی هدی هروقت مورد ارزش واقع میشود به این خاطر است که حق بوسیله او اجرا می شود . این را همه قبول دارند . همه آقایان اعتراف دارند . فقط هنگامی که ( برخی علماء ) در مقام اجرا ، به قدرت رسیدند ، یک مقداری اشتباه کردند وگرنه بروید کتابهایشان را قبل از به حکومت رسیدن بخوانید ، همه ی علما این را گفته اند که اگرحکومت برای علی بن ابی طالب اصل بود ، معنا نداشت که تعارف کند ، آن هم در وقتی که مردم بعداز قتل عثمان آمدند و برای قبول خلافت اصرار ورزیدند .گفت : نه ، بروید یک نفر دیگر را پیدا کنید . اگر واقعاً حکومت موضوعیت داشت ، آیا علی (ع)تعارف می کرد ؟! مگر علی حق تعارف داشت ؟!!

در اینگونه موارد، چون زمینه ای نمی بیند . چرا علی (ع) که میگوید : آماده شوید برای جنگ ، مردم گوش نمی هند ؟ علی وقتی باید حاکم باشد که حرفش مطاع باشدو از جانب مردم به رهبری و ولایت رسیده باشد . اداره مملکت بر اساس احکام خدا است ، ولی وقتیکه نشود احکام خدا را اجرا کرد ، برای علی چه فایده ای دارد ؟

مگر کسی شهوت قدرت دارد ؟ مگر « تنافس فی سلطان » داریم؟ باید این وضعیت فاسد اصلاح شود ، اگر مردم به این نتیجه رسیدند که وضعیت اصلاح شدنی نیست ، ممکن است تصمیم دیگری بگیرند.

امام حسین (ع) علمای سایر مناطق را مورد انتقادقراردادند که شما وظیفه خود را انجام ندادید ، دشمن را برمردم مسلط کردید . عامل تسلط ظلمهبر مردم ، شما بودید. یک عده مردم « عبدذلیل » حاکمیت شدند و عده دیگر « در تأمین معیشت خو د ناتوان » گردیدند . ( … فأسلمتم الضعفاء فی ایدیهم ، فمن بین مستعبد مقهور ، و مستضعف علی معیشته مغلوب … ).

علت خروج امام حسین (ع) از مکه ، این بود که حاکمان « توطئه قتل » او را مطرح کردند . بیان خود سیدالشهدا این است که ؛ « من تصمیم گرفته ام در مکه اقامت گزینم و برای همیشه بمانم ، اگر بدانم مردم مرا دوستدارند و به عنوان یک شهروند مرا می پذیرند و به سخنانم گوش می دهند و در حفظ امنیت من و خانواده ام یاری ام می کنند ، اما اگربخواهند مرا به خذلان بکشانند و به پستی دعوت کنند ، بازهم جای دیگری می روم که مقصودم برآورده شود » . ( فانی مستوطن هذا الحرم و مقیم فیه ابدا، ما رأیت اهله یحبونی و ینصرونی ، فاذا هم خذلونی ، استبدلت بهم غیرهم … / مقتل خوارزمی ۱/۱۹ ) .

در جواب محمد حنفیه ( برادرش ) که او را توصیه می کند ، می گوید : « من به مکه می روم که در آنجا امنیت داشته باشم . اگر در آنجا هم امنیت نداشتم ، به دره ها می روم یا درصحرا و بیابان زندگی می کنم تا ببینم چه پیش می آید » ( انی اقصد مکة ، فإن کانت بی امن ، اقمت بها و الا لحقت بالشعاب و الرمال ، حتی انظر ما یکون . / ینابیع المودة / ۴۰۲ )

در مکه نیز تهدید به قتل می شود . با خبر می شود که گروهی را برای « ترور » او به مکه فرستاده اند . بنا بر این پس از چهار ماه و اندی از مکه نیز خارج می شود . هنگامیکه می گویند : چرا از مکه خارج می شوی ؟ ( البته در آن موقع نامه ها و فرستادگان مردم کوفه آمده بودند . کوفیان گفتند تو بیا دررأس جامعه ی کوفه قرار بگیر ، ما حمایتت می کنیم . البته عده ای گفتند : « اینها پدر و برادرت را نیز حمایت نکردند و به تو هم وفا نخواهند کرد » . او با احتساب همه ی این احتمالات حرکت کرد . البته با این دید که تنها جایی که احتمال حمایت وجود دارد ، کوفه ای است که اکثریت مردم و قبایل ساکن در آن ، از امام دعوت کرده و قول حمایت و حفظ امنیت اورا داده اند . شاید این دفعه ، مردم کوفه راست بگویند ، در حالیکه در هیچ جای دیگر ، این احتمال وجود ندارد .

یعنی با گزینش کوفه ، امکان کشته شدن و سالم ماندن ، هردو وجود دارد ولی در غیر کوفه ، خطر کشته شدن بیش از سالم ماندن است ، پس عاقلانه تر این است که به جایی برود که خطر کمتر باشد )البته استدلال امام (ع) برای رفتن، نامه های کوفیان و وعده های آنان نیست . بلکه می گوید « اگر یک وجب بیرون از حرم امن الهی کشته شوم ، برای من گواراتر است تا اینکه در درون حرم کشته شوم ، چرا که در این صورت ، حرم امن الهی بخاطر من مورد تعرض قرار نمی گیرد » ( والله لإن اقتل خارجا منها بشبر احبّ الیّ من ان اقتل داخلا منها بشبر . /تاریخ طبری ۳/ ۲۹۵ ). یعنیاگر مرا در این حریم امن بکشند ، دیگر کسی در این حرم ، احساس امنیت نمی کند و خواهند گفت که این حرم امن الهی نیست.

این نمایانگر آن است که چقدر دلش برای دین خدا می سوزد . حاضر است همه هستی اش را فدا کنداما ذره ای از دین را فدای خود و منافع خود نکند .

او می گوید قسم به خدا اگر درسوراخ بعضی از این حشرات خودم را مخفی کنم اینها مرا خواهند جست و تا حاجتشانبرآورده نشود دست برنمی دارند. همان طور که یهودیان عهد خود را در این مورد که شنبه ها متعرض ماهی ها نشوند را شکستند ، اینها عهد خود را با رسول خدا می شکنند ، با اینکه رسولخدا فرمود : « من هیچ چیز نمی خواهم جز مودت خویشاوندانم » ( و ایم الله ، لو کنت فی حجر هامة من هذه الهوامّ لإستخرجونی حتی یقضوا فیّ حاجتهم . والله لیعتدنّ علیّ کما اعتدت الیهود فی السبت ).

بنابر این من باید جایی بروم که اینها دستشان به من نرسد . اگر در مکه کشته نشوم بهتر است از اینکه در بیابان کشته شوم .

همین ها شاهد بر این است که ایشان متوجه احتمالات بوده و خطر جدی نا امنی و کشته شدن را احساس می کرده است . این سخنان پس از دعوت کوفیان و ارسال مسلم بن عقیل به کوفه بوده است و نشان می دهد که امام (ع) امید زیادی به وعده های کوفیان ندارد و به آن دل نبسته است ، ولی برای فرد یا جمع سرگردانی که هیچ پناهگاه امنی سراغ ندارند ، آیا جایی مطمئن تر از احتمال اندک باقی مانده نسبت به وفاداری کوفیان باقی می ماند ؟ آیا اگر امام ، گزینه ی کوفه را عملا آزمایش نمی کرد و کشته می شد ، از سوی آنانی که دلسوزانه او را نصیحت می کردند که به کوفیان اعتماد نکند ، مورد ملامت قرار نمی گرفت ؟ همانان ، در فردای فاجعه ، مدعی نمی شدند که اگر به کوفه می رفت ، ممکن بود در امان بماند ؟

درمقتل خوارزمی و در بحار نقل شده است که امام حسین (ع) در سخنی تاریخی ، فرموده است : « بنی امیه ، مال مرا غصب کردند ، صبر کردم . آبروی مرامورد تعرض قرار داده و شتم کردند و ناسزا گفتند و بدگویی کردند ، صبر کردم . ولی وقتی قصد جان مرا کردند ، از دستشان فرار کردم . آیا کار بدی کردم ؟ اینقدر دفاع که حق هر موجودی است ولی قسم به خدا من رارها نمی کنند . به خدا قسم فئه ی باغیه مرا به قتل خواهند رساند ( إنّ بنی امیة اخذوا مالی فصبرت و شتموا عرضی فصبرت و طلبوا دمی فهربت . وایم الله یا ابا هرة ، لتقتلنی الفئة الباغیة … / مقتل خوارزمی ۱/۲۲۶ . بحارالأنوار ۴۴ / ۳۶۸ ) .

امیرالمؤمنین داستان هر سه جنگ خود را مصداق « فئه ی باغیه» گرفتند . ایشان با سه طایفه جنگیدند ؛ اصحاب جمل،جنگ نهروان و جنگ صفین ، اما هیچکدام از آنها را متهم به کفر و نفاق نکردند . حتی نگفتند :ایشان مسلمان نیستند ، بلکه فرمودند : اینها برادران ما هستند ( چون شهادتین را گفتهاند ) که به ما ستم کردند . ( ان امیر المؤمنین لم یکن ینسب احدا من اهل حربه لا الی الشرک و لا الی النفاق ، ولکنه یقول : هم اخواننا بغوا علینا ) .

ما اینقدر دنبال مرتد و کافر شمردن دیگران نباشیم . « اسلام ظاهری » همین است که در متن قرآن می گوید : « اگر دو طایفه از مومنین با یکدیگر درگیر شدند ، مسئولیت اول مؤمنان این است که بین آنان صلح برقرار کنند و اگرنشد ، آن گروهی که ستم کردندرا تنبیه کرده و سرجایشان بنشانند تا وقتی که صلح و همزیستی را بپذیرند و قبول کنند . اما توجه شود که هر دو طایفه را مؤمن خوانده است . ما نبایدبر روی مردم اسم بگذاریم و « کافر و مشرک و منافق » درست کنیم . سیدالشهدا در باره ی همین کسانی که آمدندو سرش را از تنش جدا کردند می گوید : « فئه ی باغیه» ما می گوئیم : « کافر » . از کجا به برداشت خود مطمئن هستیم که اینگونه نام گذاری می کنیم ؟

خوب امام حسین قصد رفتن به کوفه رامی کند ابتدا پسر عموی خودش را که اهل رازش بود و شوهر خواهرش بود به کوفه می فرستدو می گوید : تو به نیابت از من با این مردم صحبت کن . اگر مطمئناً بر روی حرفشان هستند، من بیایم وگر نه مزاحمشان نشوم . « مسلم » به کوفه رفت و در آنجا ( طبق نقل برخی کتب تاریخی ) هجده هزار نفر بااو بیعت کردند. اما یک کودتا ، در فاصله ای کوتاه شکل میگیرد . فردی با نام امام حسین وارد« کوفه و دارالاماره » می شود این فرد « عبید الله بن زیاد » است . ابن زیاد وارد کوفه می شود واندک اندک ، جوّ کوفه را بر می گرداند . عده ای را با تطمیع، عده ای را با تهدید و عده ایرا با تمهید ، از یاری حسین بن علی منصرف می کند . بعد هم تهدیدات رسمی را شروع می کند و بعد شروع به سرکوب و کشتار می کند . هانی و مسلم را نیز می کشد .

حسین بن علی (ع) به حسب ظاهر از کشته شدن هانی و مسلم، خبر ندارد ( ما به علم امامت و اینکه امام می دانست یا خیر ، کاری نداریم و می خواهیم این واقعه را بر حسب ظاهر بررسی کنیم ) . بنابراین طبق نوشته ی مسلم مبنی بر اینکه ؛ هجده هزار نفر با او بیعت کرده اند، امام (ع)راهی کوفه می شود . در راه در منزل « ثعلبیه» به او خبر می رسد که « هانی و مسلم کشته شده اند » . حضرت به خاطر انسانیت ، با افرادی که پیرامون او هستند شروع به صحبت کرده و می گوید: «کسانیکه آماده ی این وضعیت نبوده اند، بروند » بعضی ها می روند . البته اینها نه به دلیل بی ایمانی ، بلکه به دلیل سستی ایمان است . بعضی می گویند : ما حوصله جنگ و خونریزی را نداریم بلکه می خواهیم دینمان را حفظ کنیم ، مانند کسانیکه در جنگ صفین آمدند به حضرت علی (ع) گفتند : ما حوصله جنگ کردن نداریم ، ما را به جایی بفرست که حکومت شما را یاری کنیم و دینمان را حفظ کنیم و مؤمن باشیم .

ما نباید همیشه دنبال خوب و بد کردن افراد جامعه باشیم . سفید و سیاه نکنیم . اکثر مردم به رنگ خاکستری اند . امام صادق (ع) در گفتگویی با « زراره » که افقه الفقهای شاگردان آن حضرت بود، از او سوال کرد تا ایمان وی را تثبیت کند . پرسید : « اگر کسی در وجود خدا شک کندچه حکمی دارد ؟ » زراره گفت : کافر است . امام صادق (ع)باز پرسیدند که ؛ « اگر کسی در رسالت رسول خدا شک کند چه حکمی دارد ؟ » بازگفت : کافر است . امام پرسید : « اگر کسی به امامت کسانی که تو به آن ایمان داری ، ایمان نداشته باشد ، چه حکمی دارد ؟ » گفت: او کافر است . امام فرمود : سبحان الله ( و بسیار از این صحبتها شگفت زده شد و گفت : کجاداری می روی ؟ اینطور که تو میگویی، علی می ماند و حوضش . یعنی چه که همه ی این ها کافر اند ؟ چرا بدون توجه به لوازم سخن خویش« کارخانه کافر سازی » درست می کنی ؟ زراره تعجب کرد و گفت : پس چه باید گفت ؟ حضرت فرمودند : « عده زیادی در جامعهزندگی می کنند که جزء « مولفة قلوبهم » هستند . اینها « مستضعفین » از مردان و زنان اند که بیشتر جمعیت بشر را تشکیل میدهند . بیشتر از « دو سوم » مردم در زمان مامستضعف اند ( خاکستری اند نه سفید و نه سیاه ) نه پیشرفته درایمان و نه پس رفته در کفر. مردم عادی هستند که به زندگی روز مره ی خود می پردازند . اینهاایمانشان در حدی است که مثلاً اگر شریعت برای آنها مشکلی ایجاد نکند ، تابع شریعت می شوند و گرنه ، ایمانی به آن نمی ورزند . اینها مخلوقات خدا هستندنمی شود که برای آنان تقاضای عذاب کنید و یا مورد هجوم و دشنام قراردهید . انسانهایی هستند محترم، که خداوند برای آنها حساب جداگانه ای باز کرده است .

ما در تحلیلهای خود نیز باید اینگونه فکر کنیم . به هر حال ، ما یک جور فکر می کنیم ، رقیبان ما جور دیگری فکر می کنند . بر فرض هزاران خطا کرده باشند ، نهایتاً نمی توانیدبگویید : « مؤمن نیست » . می توان گفت : « پایبند به دینداری نیست » یا « فاسق است » .

در قرآن کریم هم آمده است ؛ « و لاتقولوا لمن القی الیکم السلام لست مؤمنا = به کسی که شما را با سلام ملاقات می کند ، نگویید که ؛ مؤمن نیست » . در باره ی این آیه ی قرآن دو مطلب می توان گفت . اول ؛ این است که « کسی با شما همزیستی مسالمت آمیز دارد و یا اینکه سلامت را برای شما آرزو می کند ، شما نمی توانید بگوییداین مسلمان و مؤمن نیست » . دوم این که ؛ « کسی که به شما سلام می کند ، سلامت را برای شما می خواهد ، همین کافی است تا او را مؤمن بدانید .

این خوارج بودند که دین را خیلی سخت می گرفتند . از دیدگاه آنها ( نعوذ بالله ) امیرالمؤمنین(ع) نیزکافر بود .

بعد از اینکه حرکت می کنند در بین راه به سپاه برخورد می کنند. « سپاه حرّ » با آن شدت در مقابل حسین بن علی (ع) می ایستد .« حرّبن یزید ریاحی » در برابر پیشنهاد های امام (ع) می گوید : « کوفه ، مدینه و مکه نمی توانید بروید » . حضرت می گویند : « بگذارید به طرف مرز برویم » . می گوید : « نمی شود » . حضرت عصبانی می شوند و می گویند : « مادرت به عزایت بنشیند ، تو چه منطقی را می پذیری ؟» وقتی حضرت می گوید مادرت به عزایت بنشیند ، حرّ مراعات ادب می کند ( که همین امر ، او را در روز عاشورا نجات می دهد ) او جوابی به این مضمون می دهد: « من مادر شما را می شناسم ، فاطمه دختر رسول خدا است ، لذا نمی توانم جواب بدهم . اما اگر دیگری به من همچین جسارتی بکند ، من به سختی او را پاسخ می دادم . تو حسین هستی و نمی توانم جوابی بدهم » .

به گمان من ، همین رعایت ادبی که کرد ، او را نجات داد . روز عاشورا آمد و استغفار کرد و حضرت نیز او را پذیرفت .

هنگامیکه قرار شد امام (ع) نه به کوفه بروند و نه به سمت مدینه ، حرّ اعلام کرد که پیشنهاد امام را به کوفه می فرستد تا وقتی جواب آمد ، اقدام لازم را عملی کنند . پیشنهاد امام حسین را به عبیدالله بن زیاد منعکس می کند تا او جواب بدهد . ضمناً حرّ گفت : « من با یزیدبیعت کرده ام و به عهد خودم وفادارم » .

این پایداری به عهد ارزشمند است ( ولو عهد بدی باشد ) چون پایداری و وفای به عهد ، به خودی خود ارزش دارد .

« لازم است که آدمی در متن بدی ها ، خوبی را شناسایی کند » . اگر اینگونه داوری کردید ، طرف مقابل شما هم نرم می شود .

هنگامیکه دو سپاه با هم مصاف می کنند نوبت نماز ظهر می رسد . حضرت به حرّ می گویند: «تو با سپاه خودت نماز می خوانی یا با ما ؟ » حرّ می گوید : « با شما » . او و لشکریان اش ، پشت سر امام (ع) نماز میخوانند. یعنی او را به عدالت قبول دارد ؟ ببینید چقدر جالب است ! چه دشمن های جالبی ! بعد ازنماز ، حضرت خطبه ی نسبتا کوتاهی می خواند : « ایها الناس ، ای مردم من آمده ام معذرت خواهی کنم ( این بیان عذر حسین است هم در پیشگاه خدا و هم در نزد مردم ، نزد مسلمانان که آمده اند بااو بجنگند ، چون آنها را مسلمان می داند ) من نیامدم به طرف کوفه مگر اینکه شما نامه نوشتید . بعد از نامه نگاری شما کوفیان آمده ام . فرستادگانی آمدند . افرادی گفتگو کردند . قول و قرارگرفتند . حامل این پیام بودند که ؛ به طرف کوفه بیائید . ما امام نداریم . یک سرپرست میخواهیم . لعل الله … شاید بوسیله تو که سرپرستی جامعه ی ما را به عهده گرفتی ، ما در مسیر حق قرار گیریم . اگر امروز روی عهد خودتان بایستید، من هستم . اگر می خواهید که من به شما اطمینان کنم ، عهد جدیدی ببندید یا میثاقی و یا همتی مبنی بر آنکه ما پایبند هستیم . در این صورت من به منطقه شما وارد می شوم . اگر عهد جدید ببندید وپایدار هم باشید من به شهر شما می آیم « و ان لم تفعلوا … » اگر از آمدن من به طرفش ما بدتان میآید ، برمی گردم به همان جایی که آمدم . اصراری ندارم » .

چند منبع تاریخی ، این مسئله را نقل می کنند که امام این سخنان را بیان کرد که ؛ « شما گفتید بیائید من آمدم » . این را هم « بحار الأنوار » ، هم « ارشاد مفید » هم « الفتوح ابن اعثم کوفی » هم « مقتل خوارزمی » نقل کرده اند .

این اتفاق می افتد و هریک به مقر خویش باز می گردند . وقت نماز عصر می شود . باز هم سپاه حرّ ، به امام (ع) اقتدا می کند . پس از نماز عصر ، امام (ع) برای دومین بار می گویند : « اگر الان رأی شما عوض شده و دیگر نمی خواهید من به کوفه بیایم و حق ما را به رسمیت نمی شناسید ( کدام حق ؟ بیعتی که با مسلم کردید و دیگر به آن بیعت ملتزم نیستید و قبول ندارید) من برمیگردم به جاییکه از آنجا به سوی شما آمدم » . این را هم « کامل ابن اثیر » هم « تاریخ طبری » ( اضافه بر اسناد فوق ) نقل کرده اند .

در دیدار با نماینده ی « عمربن سعد » ، امام (ع) پیشنهاد می کند که ازمرزهای حکومت یزید خارج شود تا از خونریزی بین مسلمانان جلوگیری شود . قرار بر این می شود که آن را به « عبید الله بن زیاد » بنویسند و منتظر تصمیم او بمانند . ابن زیاد ، در ابتدا می پذیرد و پس از رایزنی « شمربن ذی الجوشن » از پذیرش پیشنهاد امام (ع) منصرف می شود و دستور نبرد را می دهد .

باز روز عاشورا اول صبح هنوز جنگ شروع نشده بود . نیروها گارد گرفتند اما هنوز خونی ریخته نشده است . امام حسین (ع) می فرماید : ای مردم خیلی عجله نکنید . حتی اگر بخواهید مرابکشید ، وقت زیاد است تا اینکه آنچه حق شما بر من است را ادا کنم . من شما را موعظه می کنم . عذرمرا و دلیل آمدنم را برای آنکه چرا پیش شما آمدم بشنوید . اگر دیدید من راست می گویم وقبول کردید که دلیل من درست است ، اگر انصاف دادید که من راست می گویم ، به همین میزان درپیشگاه خدا سعادتمند خواهید بود . اگر الآن حق را فهمیدید و قبول کردید که عیب از خودتان بوده است، لازمه اش این است که رهایم کنید و از نبرد منصرف شوید . اگر عذر من را نمی پذیرید ( بعد آیه قرآن می خواند ) و اگر انصاف ندارید و نمی پذیرید ، اشکالی ندارد ، هر کاری دوست دارید بکنید . فرزندان رسول خدا را بکشید .اگر تصمیم گرفته اید بی انصافی کنیدو به اسارت ببرید خاندان او را ، این کار را بکنید . در بخشی از سخنانش نیز می گوید: « و ان کنتم لمقدمی کارهین ، فدعونی انصرف عنکم الی مأمنی من الأرض = اگر آمدن مرا خوش نمی دارید ، مرا رها کنید تا از شما روی گردانده و به سوی پناهگاه امنی در زمین بروم » یعنی ؛ من امنیت بیان ، امنیت مکان و امنیت کار و کوشش می خواهم . آیا اینها توقع بالایی است که امامحسین (ع) فرزند صاحب شریعت (ص) از مدعیان پیرو شریعت داشته باشد ؟!! آیا این تقاضای گزافی است ؟!!

خلاصه سخن این است که ازاین گفته های حسین بن علی (ع) بر نمی آید که ایشان قصد درگیری با حکومت را داشته است . نمی خواسته که با شمشیر به جنگ یزید بن معاویه و طرفدارانش برود . حتی اگر آنها هم میخواستند درگیر شوند ، سعی بر صلح و آرامش داشته است و دنبال امنیت و البته آزادی در مورد امر به معروف و نهی از منکر بوده است . اما نه فقط امنیت جانی بلکه امنیتی که انسان بتواند همه حقوق خود را بگیرد . یعنی یک شهروند فعال باشد، نه فردی « ذلیل و خوار » . که می گوید : « هیهات منّا الذّلّة= انسانهای پاکدامن ، ذلت را قبول نمی کنند و ما هم هرگز ، ذلت نمی پذیریم » .

این نظریه قابل قبول نیست که امام حسین فقط برای « شهادت » رفت یا فقط برای تشکیل حکومت . امام حسین (ع) بین « ذلت و مرگ با عزت » اگر قرار بگیرد ، مرگ را انتخاب می کند . هرکس می خواهد مانندایشان زندگی کند ، زندگی ذلیلانه را هیچگاه قبول نمی کند . می گوید : اگر شما من را نمی خواهید ، رهایم کنید ، چرا که من می خواهم با عزت زندگی کنم.حتی اگر خارج از مرزهای دیار اسلام باشد . شما هم بروید دنبال زندگی خودتان . نگذارید بین مسلمانان خونریزی شود .

با عزت زندگی کردن نیز به این معنی است که ؛ حداقل بتوان با زبان و بیان ، از سیاست های ناروا ، اعلام برائت کند و از دین خدا دفاع کند .

بر طبق تحلیل و تحقیق من ، امام حسین (ع) برای دفاع از امنیت جانی و امنیت برای بیان حقایق و دفاع از حق مخالفت با سیاست ها ی حکومت مدعی دیانت از مدینه خارج شده است و نه چیز دیگر . تا پایان واقعه ی کربلا نیز در پی همین اهداف بوده و لا غیر .

به گمان من ، تمام آن دیدگاهها و نظریاتی که می گوید ؛اقدام امام ، صرفاً برای تشکیل حکومت یا شهادت و یا اقدام مسلحانه برای امر به معروف و نهی از منکر بوده است ( که من هم مثل شما آن ها را دیده ام و خوانده ام ) بینی و بین الله برایم اثبات نشد . بلکه اطمینان پیدا کردم که « برای حفظ امنیت جانی و حقوقی در جهت تبیین حقیقت و نقد سیاست های حاکمیت » اقدام به سفرهای مختلف از مدینه تا مسیر کوفه ، کرده است و البته از ابتدا تا انتها ، احتمال سخت گیری رقیب و تصمیم به شهادت ایشان را نیز می داده است .

این نه به معنی خمودی حسین است . نه به خدا . حسین (ع) خیلی شجاع است و از هیچ نبردی نمی هراسد ( مگر از ریخته شدن خون بی گناهان ) . ولی زندگی ذلیلانه را نمی پسندد. او اهل درگیری و نزاع مسلحانه هم نیست .

خدایا تو را به عظمت خودت ، به حق پیامبر و خاندان پاک پیامبر قسمت می دهیم ، دلهای همه مسلمانان را نسبت به هم مهربان کن .توفیق درک حقایق را به ما عنایت فرما .

روح داد و دوستی ، بین مردم و حاکمان برقرار کن . تا آنها با مردمی که مخالف شان هستند نیز ، با محبت رفتار کنند.

خدایا چنان کن سر انجام کار // تو خوشنود باشی و ما رستگار

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

سخنرانی امام موسی صدر در ایام عزای امام حسین (ع)

چکیده :کسی که گریه می‌‌کند، اما در عین حال، برای پایمال کردن اهداف امام حسین تلاش می‌‌کند، همانند عمربن‌سعد است که گریه می‌‌کرد، ولی دستور کشتن امام حسین را هم داد. کسی که گریه می‌‌کند، ولی در برابر پایمال شدن حق و جولان دادن باطل خاموش می‌‌نشیند نیز همین وضع را دارد و «کسی که از گفتن حق دم فرو می‌‌بندد شیطانی لال است.» ... کسی که دروغ می‌‌گوید و نیرنگ می‌‌زند، با رفتار خود حسین و یاران حسین را شکست داده است....


سخنرانی امام موسی صدر در ایام عزای امام حسین (ع)

برگرفته از کتاب «سفر شهادت»
به نقل از وب سایت موسسه فرهنگی- تحقیقاتی امام موسی صدر:

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب‌العالمین و الصلاة و السلام علی خیر خلقه و خاتم رسله محمد و علی أنبیاء‌الله المرسلین و سلام‌الله علی آل بیته و صحبه الطاهرین و من اتبعهم بإحسان إلی یوم الدین.

السَّلامُ علیک یا أباعبدالله علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم، السلام علی الحسین و علی علی‌بن‌الحسین و علی أولاد الحسین و علی أصحاب الحسین.

خداوند بـر اجر و پـاداش شما در مصیبت شهادت سـرورمان امام حسین‌ع بیفزاید و ما را از کسانی قرار دهد که یاد او را گرامی می‌‌دارند و در راه او قدم می‌‌گذارند و خون‌‌خواه او هستند و به تحقق یافتن اهداف او کمک می‌‌کنند و او را الگو و سرور و پیشوای خود در زندگی و در جامعه قرار می‌‌دهند.

شـب تاسوعاست و در ساعاتِ پایـانی این مناسبت، احساس درد و اندوه ما را فراگرفته است، ولی امام حسین نمی‌‌پذیرد که این درد و اندوه ما، از سرِ احساس باشد، بلکه درد و اندوهی تربیتی از ما می‌‌طلبد. ما در پرتو این احساسِ درد و اندوه می‌‌آموزیم که انسان چگونه باید بمیرد، همچنان‌که می‌‌آموزیم چگونه باید زندگی کند. می‌آموزیم که اقلیت به سبب عدة اندک خود شکست نمی‌‌خورد و اکثریت نیز اگر به آرمان خود باور نداشته باشد، پیروز نمی‌‌شود، هرچند برحق باشد. این تابلو و این تصویر و این مکتب، درس‌‌ها و نظایر فراوانی در زندگی معاصر ما دارد.

ما در برابر مکتب کربلا هستیم؛ مکتبی که پدران و نیاکان ما آن را پاس داشته‌‌اند؛ مکتبی که دیگر امامان‌ع نیز با آن همساز و همسو بوده‌‌اند و آن را با اشک و آه و ناله و احساسات همراه کرده‌‌اند تا با دل‌هایمان پیوند بخورد و عقل‌‌هایمان را به اندیشه درآورد و بدن‌‌هایمان را به تلاش در راه خداوند سبحان وادارد، وگرنه گریه چه سودی برای امام حسین دارد؟ گریه به تنهایی و به دور از کار و حرکت، از نظر خود امام حسین نیز مردود است. این درس را ما در سیرة امام حسین و بازماندگان ایشان می‌‌بینیم و در سیرة حضرت زینب‌س که از زیارت و هم‌جواری ایشان در این کشور عزیز تبرک می‌‌جوییم. در سیرة آنان می‌‌خوانیم که وقتی امام حسین از اسب بر زمین افتاد، حضرت زینب بیرون آمد تا یاری بطلبد و راه مبارزة برادرش را ادامه دهد. یاری‌‌جویی‌‌ها و جملات و شعرها و سروده‌‌هایی که آنان می‌‌گفتند، همگی شعارهایی [انقلابی] بود. دیده‌‌اید که در تظاهرات‌‌هایی که در زمان ما برگزار می‌‌شود، شعارهایی را بر روی پلاکارت‌ها می‌‌نویسند که بیانگر اهداف تظاهرکنندگان است. شعار امام حسین آن سرودها و سخنان و خطبه‌‌هایی است که از ایشان و همراهان ایشان نقل شده است، وگرنه یک جرعه آب از دست دشمن پس از کشته شدن همة فرزندان و خویشانش چه سودی برای او دارد؟

این شعارها تأکیدی است بر پیروزی آنان و باطل بودن رفتار دشمنان‌‌شان. این شعارها جنایت و انحراف آنان را برملا ساخت و نتیجة رفتارِ باطلِ آنان را به تصویر کشید. این مهم‌ترین دستاورد بود. هدف امام حسین‌ع از درخواست آب برای علی‌اصغر چه بود؟ امام او را به میان تیرها و شمشیرها و سنگ‌ها برد تا بیش از پیش پرده بردارد از چهرة زشت دشمن و فرجام کسانی که در راه باطل قدم می‌‌گذارند. شعارهای آنان، یاری‌‌خواهی آنان، دعوت آنان فقط برای تأکید بر اهدافشان بود، وگرنه آنان می‌‌دانستند که دشمنی که برای کشتن آنان آماده شده است، در این نبردِ سنگین رحم نمی‌‌آورد.

پس از آنکه امام حسین از اسب بر زمین افتـاد حضرت زینب بیرون آمد، ولی نه با درماندگی، دختر علی کجا و درماندگی و زبونی کجا؟ زینب به یاری‌‌طلبی برخاست تا دشمن را رسوا سازد و انحراف و تباهی آنان و فرجامِ کار باطل و طمع‌‌ورزی آنان را برای همگان روشن کند. از این رو، خطاب به عمربن‌سعد که فرمان قتل امام حسین را صادر کرد و همه را شاهد گرفت که او نخستین کسی است که به‌سوی خیمه‌‌گاه حسین تیر می‌‌اندازد، خطاب به او فرمود: «ای پسر سعد، آیا أباعبدالله را می‌‌کشند و تو به نظاره ایستاده‌‌ای؟»

من مـی‌‌گویـم که زینـب از ابـن‌سعـد یـاری نخواسـت، زیرا می‌‌دانست ابن‌سعد او را یاری نمی‌‌کند و برادرش را از مرگ نجات نمی‌‌دهد، بلکه هدف او رسوا کردن عمربن‌سعد و کامل کردن این صحنه بود تا درس عبرتی باشد برای همة دنیا و همة انقلابیان و همة حق‌‌طلبان جهان. وقتی عمربن‌سعد سخن زینب را شنید گریه گرد، ولی از او روگرداند و گفت: کار حسین را تمام کنید.

گریـه می‌‌کنـد، ولـی در صدد کشتن حسین نیـز هست؛ گریه می‌‌کند، ولی اهداف حسین را نیز پایمال می‌‌کند. اهداف امام حسین همان دین او است. اهداف امام حسین همان ارزش‌‌هایی است که به آن‌ها ایمان داشت و می‌‌فرمود: «إن کانَ دینُ مُحَمَّدٍ لَم یَستَقِم‌ إلّا بِقَتلِی، فَیَا سُیُوفُ خُذِینِی.» (اگر دین محمد جز با کشته شدن من اصلاح نمی‌‌شود، پس ای شمشیرها مرا دریابید.)

امام حسین ع هنگامی که از مدینه بیرون می‌‌آمد، فرمود: «وَ أنِّی ما خَرَجتُ أشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا ظالِماً وَ لامُفسِداً وَ إنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاحَ فِی أمَّـةِ جَدِّی، أریدُ أن آمُرَ بِالمَعروفِ وَ أنهَی عَنِ المُنکَرِ.» (من از سر شادى و سرمستى و تباهکارى و ستمگرى قیام نکردم، بلکه براى اصلاح در امّت جدّم قیام کردم و مى‏خواهم امر به معروف و نهى از منکر کنم.‏)

امام حسین خود را قربانی دین خود و رسالت جد خود و حقوق ثابت امت او کرد. جان او در راه این هدف کم‌‌ارزش است. دین حسین گرانبهاتر از خود اوست و، از این رو، حسین جان خود را فدای دینش می‌‌کند. بنابراین، کسی که گریه می‌‌کند، اما در عین حال، برای پایمال کردن اهداف امام حسین تلاش می‌‌کند، همانند عمربن‌سعد است که گریه می‌‌کرد، ولی دستور کشتن امام حسین را هم داد. کسی که گریه می‌‌کند، ولی در برابر پایمال شدن حق و جولان دادن باطل خاموش می‌‌نشیند نیز همین وضع را دارد و «کسی که از گفتن حق دم فرو می‌‌بندد شیطانی لال است.»

گریه و اندوه ما، فضایی عاطفی و انگیزه‌‌ای عاطفی برای کردار و رفتار ماست. ما مکتب امام حسین را این‌گونه می‌‌فهمیم. امام حسین‌ع همان‌گونه که در آیاتی که در این شب مبارک شنیدیم، فرمان خداوند متعال را اجرا می‌‌کند و در چندین مناسبت این آیات را تلاوت می‌‌کند: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ.» مقصود قرآن کدام بهشت است؟ اگر ما جان و مال‌‌مان را تقدیم کنیم، خداوند چه بهشتی به ما عطا می‌‌کند؟ خود قرآن کریم این بهشت را تفسیر می‌‌کند و می‌‌فرماید: «وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ» یعنی بهشت دنیا و بهشت آخرت.

برادران، قـرآن کریـم وقتـی از بهشت و جهنم، پاداش و کیفر، خوشبختی و بدبختی سخن می‌‌گوید، تنها بهشت و جهنم آخرت و خوشبختی و بدبختی‌‌‌‌ در آخرت را قصد نکرده است، بلکه پیش از آخرت، پاداش و کیفر دنیا را قصد کرده است که در اصطلاح قرآن «ثواب أدنی» و «جزای أدنی» نامیده می‌‌شود. پس از آن است که پاداش آخرت و در اصطلاح قران «جزای أوفی» مطرح می‌‌شود.

در ازای عمل خود، در ازای اجرای دستورات دین اسلام و در ازای تسلیم بودن عقل و قلب و دیگر اعضا در برابر پروردگار جهانیان، بهشتی در دنیا و بهشتی در آخرت داریم. این معنا در چندین سوره از قرآن کریم آمده است: «وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعَى. وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَى. ثُمَّ یُجْزَاهُ الْجَزَاءَ الْأَوْفَى‌. وَ أَنَّ إِلَى رَبِّکَ الْمُنْتَهَى‌.» تلاش انسان دو پاداش دارد: در این دنیا فوراً نتیجة تلاش و عمل خود را در سعادت دنیوی خود خواهد دید و پس از مرگ نیز پاداشی‌‌تمام‌‌تر خواهد گرفت. در مورد کیفر و مجازات نیز همین‌طور. پس ما پاداش دنیوی داریم و پاداش اخروی. نتیجة اعمال ما، دروغ‌گویی ما، غیبت کردن ما، خدا ما را از این گناهان دور بدارد، نتیجة شراب‌خواری، که ان‌شاء‌الله چنین گناهانی از ما دور است، نتیجة دورویی ما، لهو و لعب ما، تنبلی ما، تقلب و فریبکاری ما و همة انحرافات ما، در وهلة نخست در همین دنیا خواهد بود و پس از آن در آخرت.

وقتی قرآن کریم می‌‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» مقصود هم در این دنیاست و هم در آن دنیا. جان و مال، اگر در راه خداوند، ما را به خوشبختی نمی‌‌رساند. معنای «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ» چیست؟ خداوند جان و مال ما را برای چه می‌‌خواهد؟ آیا پروردگار ما قدرت آن ندارد که کوه قاسیون را به طلا تبدیل کند؟ ایمان ما این است که خدا آفریدگاری تواناست. خدا چه نیازی به پنج قِرش یا صدهزار یا یک میلیون از مال من یا مال شما دارد؟ چه بهره‌‌ای از آن می‌‌برد؟ اینکه می‌‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ» یعنی ما جان و مال خود را در اختیار خدا و احکام او قرار می‌‌دهیم و آن را در راهی که او فرمان می‌‌دهد صرف می‌‌کنیم، نه در راهی که شیطان می‌‌گوید. اگر ما جان و مالی را که داریم در راه خدا، در راه حق، در راه حلال، در راه خدمت، در راه سازندگی، در راه استقامت و آبادانی و زنده کردن و خیر و نجات دیگران صرف کنیم، چه نتیجه‌‌ای در پی خواهد داشت؟ نتیجة آن بهشت دنیاست: «وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ.» فکر نکن اگر به فقیری یا کودکی یا یتیمی یا بیماری یا کارگری کمک کردی، چیزی از دست می‌‌دهی. نتیجة آن کمک، به خودت خواهد رسید. چه زمانی؟ نه تنها در آخرت بلکه در همین دنیا نیز به تو خواهد رسید. چگونه؟

جامعة ما به دست خود ما ساخته می‌‌شود. این‌طور نیست؟ جامعة ما به وسیله من و تو و او و دیگری ساخته می‌‌شود: به وسیلة چند کارگر و چند مهندس و چند پزشک و به همین ترتیب. وقتی بخشی از این جامعه ناتوان و شکسته‌بال باشد و فرصت برای او فراهم نباشد، این بخش، از چرخة سازندگی خارج می‌‌شود و نمی‌‌تواند به فرزندانش علم بیاموزد. در نتیجه، در میان آنان مهندس و پزشک آگاه و فرهیخته پرورش نمی‌‌یابد. وقتی این بخش نتواند فرزندانش را درست تغذیه کند، چراکه تغذیة نادرست نیز فقر است، یا نتواند فرزندانش را درمان کند و بیماری انسان را از پا در‌آورد، در نتیجه، نمی‌‌تواند معلم یا کارگری سالم تحویل جامعه دهد. گذشته از آنکه بیماری او شیوع پیدا می‌‌کند. بنابراین، بخشی از جامعه به سبب کاستی در فکر یا جسم یا مهارت یا سلامتی نمی‌‌تواند در سازندگی مشارکت کند و جامعه تنها به دست توانگران ساخته می‌‌شود. اما اگر ما درمورد این بخش به توافق برسیم و اوضاع را برای تحصیل و درمان و تغذیة فرزندانشان فراهم کنیم، این بخش می‌‌تواند عناصری جدید برای سازندگی تقدیم کند؛ می‌‌تواند مهندس و پزشک و معلم و وکیل و روحانی و فرهنگی و هنرمند و غیر آن پرورش دهد. در نتیجه، جامعة ما به‌وسیله عناصر بیشتری ساخته می‌‌شود.

چه کسی از ارتقای سطح جامعه سود می‌‌برد؟ همة مردم، در حالی که اگر جامعه‌‌مان را به حال خود رها کنیم، عقب‌‌مانده‌‌تر می‌‌شود و بلکه بدتر. در بخش عقب‌‌مانده بیماری‌‌های جسمی رشد پیدا می‌‌کند و به بخش دیگر جامعه سرایت می‌‌کند و به آن زیان می‌‌رساند، همچنان‌که بیماری روانی و عقده و کینه نیز گسترش می‌‌یابد و جامعه را به بحران می‌‌کشد. بنابراین «وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ.» اگر انفاق کنیم به خودمان بازمی‌‌گردد: «وَ أَنْتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ.» زیرا اگر انفاق نکنید به شما ستم می‌‌شود: جامعة شما دچار بحران و عقب‌‌ماندگی و مانند آن می‌‌شود.

پاداش کارهای ما هم در دنیا و هم در آخرت به ما می‌‌رسد. پاداش بذل جان نیز مانند پاداش بذل مال است. خداوند در آیة «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» جان ما را برای چه می‌‌خواهد؟ خدایی که قدرت آفرینش دارد و آفریدگار فرشتگانی است که بال‌هایی دارند، دو دو و سه سه و چهار چهار. خدایی که فرشتگانی دارد که برخی فقط در سجده‌‌اند و برخی فقط در رکوع‌اند. خدایی که عرش او را فرشتگان حمل می‌‌کنند و همراه با هر قطره باران دو فرشته فرود می‌‌آیند… چنین خدایی جان بی‌‌ارزش و ناتوان ما را برای چه می‌‌خواهد؟ خدا به سبب مصلحت ما می‌‌خواهد ما جان خود را در اختیار او قرار دهیم، آن‌گونه که او می‌‌خواهد عمل کنیم، فرمان او را بَریم، آموزه‌‌های او را محقق کنیم، خود را در خدمت راه او قرار دهیم. در این صورت است که ما سود می‌‌کنیم. حتی اگر به جهاد برویم و جان خود را در راه خیر فدا کنیم نیز به مصلحت ماست.

آیة شریفة «وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَةِ» در ضمن آیات جهاد آمده است. آیه می‌‌فرماید که جان خود را انفاق کنید، یعنی جان خود را در راه خدا انفاق کنید، ولی خود را به هلاکت نیندازید. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ عده‌‌ای می‌‌گویند که انسان وقتی وارد میدان جنگ می‌‌شود خود را به هلاکت انداخته است. چطور جایز است انسان وارد معرکه‌‌ای شود که می‌‌داند در آن کشته می‌‌شود؟ [این‌طور نیست، بلکه] برعکس، هلاکتی که قرآن کریم می‌‌فرماید کاملاً با مرگ در راه خدا متفاوت است. البته، قرآن این مرگ را شهادت می‌‌نامد: «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ‌ . فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ.» قرآن می‌‌فرماید که جان خود را در راه خدا انفاق کنید، زیرا موجب نجات شما از هلاکت است و اگر جان خود را در راه خدا انفاق نکنید، به دشمنانی دچار می‌‌شوید که جان شما را با خواری و زبونی می‌‌گیرند و هر طور که بخواهند با شما رفتار می‌‌کنند.

امام حسین در خطبة روز عاشـورا آینـدة آن مردم را برایشان بیان می‌‌کند و می‌‌گوید: شما مرا می‌‌کشید و دستور یزید و عبیدالله‌بن‌زیاد را اطاعت می‌‌کنید. شما با این کار حق و حق‌‌طلبان را می‌‌کشید و هر که را توان «نه» گفتن دارد خوار می‌‌سازید. فردا اگر حاکم درصدد خوار کردن یا کشتن شما برآمد چه کسی می‌‌تواند در کنار شما بایستد و از شما دفاع کند؟ اگر ما امروز به سبب اشتیاق به صلح، در برابر اسرائیل تسلیم شویم، فردا چه رخ خواهد داد؟ اگر فردا او بخواهد جان و کرامت ما را بگیرد ما با خواری و زبونی می‌‌میریم. هلاکت این است.

امـا مـرگ شرافتمنـدانـه و مـرگ در راه خدا و تـلاش بـرای پاسداری از امت و ارزش‌ها، چنین مرگی را قرآن مرگ نمی‌‌نامد، این حیات حقیقی است: «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً.»

امام حسین وقتی کشته می‌‌شود، جانش را در راه خدا انفاق کرده است نه اینکه آن را به هلاکت انداخته باشد، زیرا اگر چنین نمی‌‌کرد با خواری و سرافکندگی می‌‌مرد و همان‌طور که از این جوان پاک شنیدید، بیعت امام حسین با یزید[...] معروف بود که یزید حتی از پیش از رسیدن به خلافت نیز فردی خام و بی‌‌تجربه بود و به احکام اسلام پایبندی نداشت. او می‌‌گفت:

 

لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلکِ فَلا

خَبُرٌ جاَءَ وَلاَ وَحیٌ نَزَل

 

(هاشمیان با حکومت بازی کردند، نه خبری (از آسمان غیب) آمده و نه وحی نازل شده است.)

او جنگ خود با امام حسین را جنگی انتقام‌‌جویانه می‌‌شمرد:

 

لَستُ مِن خِندِفَ اِن لَم أَنَتِقم

مِنَ بَنی أَحمَدَ ما کانَ فَعَلَ

 

(من از خاندان خندف نیستم، اگر از فرزندان احمد نگیرم انتقام آنچه کردند.)

او مسئله را مسئلة انتقام‌‌جویی میان بنی‌هاشم و بنی‌امیه می‌‌دانست. مگر پیامبرص به‌مثابة یک هاشمی دین جدید آورده بود؟

قرآن کریم دربارة عموی پیامبر می‌‌فرماید: «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَ.» مگر او عموی پیامبر نیست؟ غیر از ابولهب نام کدام‌یک از بنی‌هاشم در قرآن آمده است؟ نخستین هاشمی عموی پیامبر است.

بحث عشیره و قبیله در میان نبود، بحث مبانی و ارزش‌ها بود. امام حسین‌ع می‌‌خواست در پرتو تلاش و جهاد خود در دل مردم عزت بیافریند و در این کار نیز موفق شد، زیرا امام حسین وقتی خواست [در برابر ستم] بایستد… هیچ اعتنایی به اندک شمار بودن عدة یاران و تجهیزات و اوضاع نابسامانی که با آن روبه‌رو بود نکرد. حضور زنان در جنگ وضعیت نامناسب است. معقول نیست انسانی که مسئولیت پاسداری از خانواده را بر عهده دارد، با قدرت و انگیزه بجنگد. در هنگام جنگ نه امام حسین و نه اصحاب ایشان نمی‌‌توانستند مواضع خود را بر اساس راهبردهای جنگی انتخاب کنند، بلکه ناگزیر بودند مراقب خیمه‌‌گاه باشند تا تجاوزی به آن صورت نگیرد. چرا چنین اوضاع نامناسبی برای خود ایجاد کردند؟ زیرا نبرد امام حسین نبردی مادی نبود تا پیروزی آن به عدة کشته‌‌شدگان یا غالب ‌‌شدن باشد.

نبرد امـام حسین هم مـادی بـود هم معنوی. جبهه‌‌ای کـه امام حسین در آن می‌‌جنگید تنها میدان کربلا نبود بلکه بستر تاریخ بود. امام حسین روش جنگی خود و روش جنگی دشمن را برای همه روشن ساخت. تعهدات خود و تعهدات دشمن را برای همه آشکار کرد. وجدان‌های مردم را تکان داد. به همین سبب بود که پس از شهادت امام حسین، انقلاب‌ها آغاز شد: از خود کربلا گرفته تا قیام توابین و مختار و دیگر قیام‌ها تا اینکه به انقلاب بنی‌عباس رسید که شعار آنان «یا لثارات الحسین» بود.

امام حسین‌ع در این نبرد با فدا کردن جان خویش، حیات را برگزید نه مردن و هلاکت را. اوضاع جنگ چگونه بود؟ کاملاً نابرابر: هفتاد نفر یا هفتاد و چهار نفر (کمتر یا بیشتر) در مقابل سی‌هزار یا پانزده‌هزار یا هفتادهزار یا بیشتر. نیروی نظامی دسته‌دسته به سپاه دشمن افزوده می‌‌شد.

در آن وضعیت برابـری وجود نداشت، ولـی امام حسین وارد نبرد شد تا به همة دنیا ثابت کند که جنگ در راه حق شکست ندارد. جنگ در راه دین و ارزش‌ها و خدمت به انسان و حق و عدالت، عقب‌نشینی ندارد و نمی‌‌توان در برابر آن سکوت کرد. شاید اندکی زمان ببرد. شاید به درازا بکشد… شاید انسان با آزار و اذیت روبه‌رو شود، ولی پیروزی از آنِ امام حسین است و این مکان نیز یکی از عرصه‌‌های پیروزی است. مگر نه اینکه در این مکان فرمان کشتن امام حسین‌ع صادر شد؟ اکنون ما در این مکان گرد هم آمده‌‌ایم تا این عمل را محکوم کنیم. همه آن را محکوم می‌‌کنند و یاد حسین را گرامی می‌‌دارند. تفکر حسینی است که در نهایت پیروز شد.

در برابر این درس، در برابر این تابلوی پهناور، در برابر این تصویر درخشان و در برابر هر یک از مصیبت‌‌هایی که در این ماجرا می‌‌بینیم، می‌‌آموزیم که چگونه زندگی کنیم، چگونه بمیریم، چگونه تعامل کنیم، چگونه سخن بگوییم، با دوست چگونه برخورد کنیم و با دشمن چگونه؟ امام حسین به یاران خویش فرمود: شما جنگ را آغاز نکنید. رفتار امام حسین در هر یک از زوایای کربلا درس است.

اوضاع دشوار کنونی که امت ما با آن رو‌به‌روست، اوضاع سخت رویارویی با دشمن که در گوشه‌‌ای شاهد شکست هستیم، در گوشه‌‌ای شاهد تسلیم، در گوشه‌‌ای شاهد سستی و در گوشه‌‌ای شاهد شک و دودلی، این اوضاع، بی‌‌تردید موضعی حسینی می‌‌طلبد: موضعی که ما یاد آن را گرامی می‌‌داریم. وقتی امام حسین خواست از مدینه خارج شود، به او گفتند: نرو. گروهی از اصحاب او، گروهی از اهل‌بیت او، از جمله محمدبن‌حنفیه به او نصیحت کردند که نرو. با وجود آنکه عده‌‌ای دشمن بودند، عده‌‌ای نظاره‌گر، عده‌‌ای شماتت‌‌گر، عده‌‌ای ناصح، امام حسین خارج شد و این خروج مایة عزت و افتخار او شد و سربلند از دنیا رفت و بلکه به تعبیر قرآن :«بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ‌. فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ.»

در مسیر حق، شکست و خواری معنا ندارد. فکر نکنید وقتی ما گریه می‌‌کنیم به سبب ضعیف بودن امام حسین گریه می‌‌کنیم. هرگز چنین نیست. امام حسین در روز عاشورا ضعیف نبود. حضرت زینب نیز ضعیف نبود. پس از شهادت امام حسین و پس از آنکه همة خویشان زینب، برادران و فرزندان و برادرزادگان و عموزادگان و همة اصحاب شهید شدند به جز علی‌بن‌الحسین که بیمار و در شرف مرگ بود، حضرت زینب س را از میان کشتگان عبور دادند. شاید انتظار داشتند زینب‌س گریه و زاری کند و فریاد بزند و نوحه سر دهد؛ شاید می‌‌خواستند گریه و خواری دختر علی را ببینند؛ شاید می‌‌خواستند با دیدن این صحنه دلشان خنک شود. همان‌طور که آن بیت شعر را برایتان خواندم، انگیزة دشمن از این جنگ مسئلة انتقام‌‌جویی بود. توقع داشتند زینب وقتی با این صحنه رو‌به‌رو می‌‌شود، گریه کند و اندوهگین شود تا آنان شاد شوند. اما زینب چنین اجازه‌‌ای به آنان نداد و حسین‌ع و رسالت حسین‌ع را با نهایت عزت و اقتدار و افتخار و استقامت و سلامتی حفظ کرد.

به همین سبب بود که امـام حسین کارهـا را بـه زینب واگذار کرد و رسالت خود را بر دوش او گذاشت. گویا می‌‌خواست بگوید زینب‌س [...] زیرا گفتیم که امام حسین تنها در یک جبهه نمی‌‌جنگید. فقط صحنة کربلا میدان نبرد او نبود. امام هم در صحنة کربلا و هم در بستر تاریخ و هم در میدان ارزش‌ها می‌‌جنگید. از این رو، رهبری جبهة تاریخ و جبهة ارزش‌ها را به زینب واگذار کرد و به او آموخت که پس از شهادت او چگونه رفتار کند. زینب پس از شهادت امام حسین، نهضت حسینی را رهبری می‌‌کرد. امام حسین کشته شد. همة اصحاب و خویشان کشته شدند. دشمن کشتگان خود را دفن کرد، ولی بدن امام حسین و اهل‌بیت و اصحاب او بر روی زمین باقی ماند. همه با این صحنه آشنا هستید: کشته‌‌شدن، ضرباتی که از هر سو فرو می‌‌آید، تیر و شمشیر و سنگ و سم اسبان… همة این صحنه‌‌ها را می‌‌دانید. در روز دوم، زینب و کودکان و زنان را از قتلگاه عبور دادند. هدفشان چه بود؟ همان‌طور که گفتم می‌‌خواستند حسین را در جبهة کرامت شکست دهند. آنان امام حسین را کشتند و اکنون می‌‌خواهند او را از راه خوار کردن اهل‌بیتش خوار کنند. چه کسی این معرکه را رهبری می‌‌کند؟ زینب‌س.

زینب که پیشاپیش همة زنان و کودکان راه می‌‌رفت، وقتی به بدن اباعبدالله‌ع رسید، آن را بلند کرد و پس از آنکه به رسول‌خدا سلام داد، گفت: «اللَّهُمَّ تَقَبَّل مِنَّا هَذا القُربانَ.» (خدایا این قربانی را از ما بپذیر.) در این جمله تأمل کنید: این قربانی را از ما بپذیر. زینب خود را رهبر معرکه می‌‌بیند، رهبری که قربانیانی در راه خدا داده است. یعنی زینب می‌‌گوید: ای خدا، ای مردم، ما کشته نشدیم، ما شکست نخوردیم، ما این قربانی را که همة دارایی ما بود، در راه دین تو تقدیم کردیم و شرمنده نیز هستیم. این قربانی را از ما بپذیر. اگر غیر از حسین کس دیگری داشتیم، او را نیز فدا می‌‌کردیم. بنابراین، خواری و پشیمانی و [تسلیم شدن در برابر] باطل در کار نیست. جنگ ما جنگ بر سر ماده یا برای باطل نیست و ما از کردة خود پشیمان نیستیم. ما از آنچه کردیم، خرسندیم و از خدا می‌‌خواهیم این قربانی را از ما بپذیرد. بدین‌ترتیب، زینب پیروز شد و نبرد حسینی را نیز در میدان کرامت به پیروزی رساند. امام حسین با عزت کشته شد و پس از کشته شدن نیز عزتمند و پیروز باقی ماند. زینب‌س در همة میدان‌ها و از جمله میدان کرامت، جنگ را این‌گونه رهبری کرد.

خطبه‌‌های حضرت زینب در شهرها و پایتخت‌‌ها، چگونگی رویارو شدن زینب با عبیدالله‌بن‌زیاد و با یزید را همه می‌‌دانید، ولی من چند جمله‌‌ای را در حضور برادرانم اضافه می‌‌کنم. در اینجا برادران گرامی و همکاران ارجمند من که خداوند آنان را حفظ کند، حضور دارند: جناب سید محمدجواد فرزند مرجع بزرگوار سید محمد‌رضا که خداوند به ایشان و همه علمای نیک عمری طولانی عطا کند. خداوند علمای در گذشتة ما را بیامرزد. ما در این روزها جناب سید محسن امین و علامة بزرگ سید حسین را یاد می‌‌کنیم و ثواب این مراسم را به روح آنان می‌‌فرستیم. همچنین، خدمت برادر و همکار و پسر عمویم، علامه دکتر صادق، که در این جلسه به ما افتخار داده‌‌اند و همچنین شیخ نصر الخفاجی که دستانی نیکوکار دارد و در همه‌جا مواضع ارزشمندی داشته است و خدمت همة برادران حاضر عرض ادب می‌‌کنم.

زینب بانوی بزرگوار بنی‌هاشم و دختر بزرگ امام علی‌ع است و پس از وفات حضرت فاطمه‌س، مادر حسین و مادر زینب، طبیعتاً ادارة امور داخلی خانه با ایشان بود. امروزه در عرف ما، زنی را که چنین موقعیتی داشته باشد، بانوی اول می‌‌نامند. حال، زینب با چنین جایگاهی اسیر شده و همة خویشانش کشته شده‌‌اند. آیا احساس ضعف می‌‌کند؟ هرگز. همان‌طور که گفتم جنگ آنان در میدان کربلا یا دیگر میدان‌ها جنگ مادی نیست، بلکه نبرد مهم‌تری پشت پرده در میدان ارزش‌ها و عزت اندیشه‌‌ها در جریان است: نبرد ایدئولوژی‌‌ها، نبرد رفتارها و برخوردها و روش‌ها.

زینب بر ابن‌زیاد وارد می‌‌شود، ولی سلام نمی‌‌کند. ابـن‌زیاد با آنکه او را می‌‌شناسد، وانمود می‌‌کند که او را نمی‌شناسد و می‌‌پرسد: این زن متکبّر کیست؟ می‌‌گویند: او زینب دختر علی است. ابن‌زیاد (با وجود آنکه همه می‌‌دانند فرجام جنگ چه بوده و امام حسین کشته شده است) از سر شماتت به او می‌‌گوید: کاری را که خدا با برادرت کرد، چگونه دیدی؟ مگر ابن‌زیاد بیش از کشته شدن حسین چه می‌‌خواهد؟ چرا او را شماتت می‌کند؟ چون می‌‌خواهد حسین را در نبرد معنوی شکست دهد. در جمله‌‌ای که ابن‌زیاد به زینب می‌‌گوید، شماتت روشن است. زینب در برابر مردم، این نبرد را به بهترین شکل رهبری می‌‌کند و می‌‌گوید: «به خدا سوگند جز زیبایی ندیدم. اینان مردانی بودند که خداوند کشته‌شدن را برایشان رقم زد، پس به‌سوی قتل‌گاه‌‌های خویش شتافتند.»

ابن‌زیاد می‌‌بیند نمی‌‌تواند او را خاموش کند. زینب او را در کاخش و پس از آنکه در جنگ مادی پیروز شده بود، شکست داد. از این رو، به زینب می‌‌گوید: سپاس خدایی را که شما را رسوا ساخت و دروغ بودن اسطوره‌‌تان را آشکار کرد. و زینب در پاسخ می‌‌گوید: همانا کافر رسوا می‌‌شود و دروغ منافق برملا می‌‌گردد و کافر و منافق کسی غیر از ماست. کشته شدن عادت ماست و شهادت کرامتی است که خدا به ما ارزانی داشته است. ما انتظار چنین جنگ‌‌هایی را داشتیم. این کار ماست و ما هرگز از کردة خود پشیمان نیستیم.

در کاخ یزید نیز زینب در حالـی که پست‌‌تـرین لبـاس خود را بر تن دارد، وارد می‌‌شود. تصور کنید زینب پس از این همه مصیبت‌‌دیدگی و پس از تحمل رنجی دردناک به نزد یزیدی می‌‌آید که پیروزمندانه در میان سفیران و امیران و رؤسای قبایل نشسته و سرمست از شراب و پیروزی است و همان‌طور که شنیده‌‌اید با چوب خیزرانی که در دست داشت به لب‌های أباعبدالله‌ع می‌‌زد. همین یک صحنة دردناک کافی است تا زینب‌س روحیة خود را ببازد. اما او که با نیروی ایمان حرکت می‌‌کند، او که در دنیایی دیگر زندگی می‌‌کند، او که قلبش با عزت ابدی در پیوند است و عقلش از سرچشمة همیشه جوشان الهی سیراب است، خطبة معروف خود را می‌خواند که شاید در این مجالس شنیده باشید. خطبة شگفت‌‌انگیزی است. در بخشی از این خطبه می‌‌گوید: «ای یزید، آیا گمان کردی اینکه زمین و آسمان را بر ما تنگ کرده‌ای و ما را همچون اسیران به این سو و آن سو می‌‌بری، تو را در نزد خداوند گرامی و ما را خوار می‌‌سازد؟ آیا این سخن خداوند متعال را فراموش کردی که «وَ لاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ.» آیا این عدالت است ای پسر آزادشدگان، که زنان و کنیزان خود را پشت پرده گذاشته‌‌ای و دختران رسول‌خدا را چون اسیر می‌‌چرخانی تا آشنا و بیگانه چهرة آنان را وارسی کنند؟»

زینب با گفتنِ «ای پسر آزادشدگان» آن پیروزی مادی و آنچه را در صحنة کربلا و تاریخ رخ داده بود، به پیروزی الهی پیوند داد. پس از آن پیروزی بود که آیات «إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‌. وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً» نازل شد و پیامبر بر فراز منبر رفت و خطاب به مشرکان مکه فرمود: فکر می‌‌کنید من با شما چه می‌‌کنم؟ گفتند: تو برادری بخشنده و برادرزاده‌‌ای بخشنده هستی. فرمود: بروید که شما آزادشدگانید. زینب به یزید یادآوری می‌‌کند که پیروزی آن بود: یک پیروزی الهی و عادلانه و برحق، و تو آزادشدة همان نبرد هستی. بنابراین، فکر نکن تو پیروز شده‌‌ای.

پس از این بحث‌ها و استدلال‌ها به ایـن جمله می‌‌رسـد: «اگر چه پیشا‌‌مدهاى ناگوار مرا به سخن گفتن با تو کشانده…» ای یزید در شأن من نیست که با تو هم‌‌سخن شوم. تو که هستی؟ خلیفه هستی؟ پیروز میدان هستی؟ و من اسیرم؟ هر که می‌‌خواهی باش. پیشامدهاى ناگوار مرا به سخن گفتن با تو کشانده، وگرنه من با تو سخن نمی‌‌گفتم.

پیروزمندی و عزت را می‌‌بینید؟ کجاست آن ذلتی که اعا می‌‌کنند و برای آن می‌‌گریند؟ گریة ما بر خودمان است. گریة ما به سبب خواری خود ما و شکست خود ماست. گریه و اندوه ما در عزای حسینی، فضایی است برای انجام دادن عمل صالح و اشاره‌‌ای است به ما تا کارهای درست و نیکی را انجام دهیم که امام حسین را خشنود می‌‌سازد و اصلاً امام حسین به سبب آن‌ها کشته شد.

حضرت زینب س خطاب به یزید فرمود: «اگر‌چه پیشامدهاى ناگوار مرا به سخن گفتن با تو کشانده، من تو را کوچک و بی‌‌ارزش می‌‌شمارم و سخت نکوهش می‌‌کنم، ولی دل‌ها داغدار است و چشم‌ها اشکبار.»

این سطح از رسالت و این نبرد که از امـام حسین به حضـرت زینب انتقال پیدا کرد و رهبری آن را زینب به عهده گرفت، یعنی نبرد حق و باطل و هدایت و گمراهی، هنوز در میان ما پا بر جاست. در درون هر‌یک از ما، در خانة هر‌یک از ما، در جامعة هر‌یک از ما این جنگ برپاست. چگونه باید این جنگ را رهبری کنیم؟ امام حسین به ما می‌‌آموزد که چگونه بجنگیم، چگونه این میدان را رهبری کنیم، چگونه پیروز شویم و چگونه عمل کنیم.

جنگ امام حسین برای تحقق اهداف ایشان بود. امام حسین کشته شد، ولی اهداف ایشان پابرجاست. دین او و نماز او پابرجاست. این‌طور نیست؟ آیا نماز جزو اسلام نیست؟ نماز ستون دین است. اگر نماز پذیرفته شود، دیگر عبادات نیز پذیرفته می‌‌شوند و اگر مردود شود، آن‌ها نیز مردود می‌‌شوند. حال درمورد کسی که در مراسم عزاداری برای امام حسین گریه می‌‌کند، ولی نماز نمی‌‌خواند، چه می‌‌گویید؟درمورد کسی که برای امام حسین اندوهگین است، ولی اهداف او را که گرانبهاتر از خود اوست، دنبال نمی‌‌کند، چه می‌‌گویید؟ کسی که دروغ می‌‌گوید و نیرنگ می‌‌زند، با رفتار خود حسین و یاران حسین را شکست داده است.

این جنگ در برابر ما استمرار دارد و بی‌‌تردید ما کـه یاد او را بزرگ می‌‌داریم و در شهادت او اندوهگینیم و همواره در طول تاریخ گفته‌‌ایم:«کاش ما با تو بودیم و به رستگاری بزرگ می‌‌رسیدیم،» ما که به راه او ایمان داریم و برای یاری او تلاش می‌‌کنیم، بی‌‌تردید در این نبرد در کنار او خواهیم ایستاد. ما در برابر نفس خود و در برابر وسوسه‌‌های شیطان و وسوسه‌‌های دوست بد و محیط ناسالم و جامعة منحرف، در کنار امام حسین می‌ایستیم و در زندگی و خانه و جامعة خود، او را یاری می‌‌کنیم. ما از اهل حق حمایت خواهیم کرد، ما از عزت امت در برابر دشمنان آن دفاع خواهیم کرد، ما از جوانان پشتیبانی خواهیم کرد تا آموزش ببینند و پرورش یابند و فرهیخته شوند. ما امام حسین‌ع را این‌گونه یاری خواهیم کرد. ما در این شب بزرگ با دل‌های خود به‌سوی کربلا و پیشوای این راه، امام حسین‌ع، و به‌سوی کسانی که پس از او این راه را دنبال کردند، می‌‌رویم و دل و عقل و جسم خود را به آنان پیوند می‌‌دهیم و در عمل ، نه در آرزو ، می‌‌گوییم: «کاش ما با شما بودیم و به رستگاری بزرگ می‌‌رسیدیم.» این فقط آرزو نیست بلکه ما همراه امام حسین هستیم. نبرد امام حسین هم‌‌اکنون پابرجاست. چرا تنها از سر آرزو بگوییم کاش ما با تو بودیم؟ ما همین الان می‌‌توانیم در کنار او باشیم. در همین زمان می‌توانیم در نبرد بزرگ حسینی همراه او باشیم و به رستگاری بزرگ برسیم.

از خداوند می‌‌خواهیـم [این عزاداری‌ها را] از ما بپذیرد. ما در انتظار جناب شیخ هستیم تا پس از تلاوت، دعا کند و ما بهره ببریم و آمین بگوییم. و السلام علیکم.

چهل پند و حدیث از امام شهیدان و آزادگاه ابا عبدالله الحسین

چهل پند و حدیث از امام شهیدان و آزادگاه ابا عبدالله الحسین

پند امام به عالمان

أَيَّتُهَا الْعِصابَةُ بِالْعِلْمِ مَشْهُورَةٌ وَ بِالْخَيْرِ مَذْكُورَةٌ وَ بِالنَّصيحَةِ مَعْرُوفَةٌ وَ باللّهِ فی  أَنـْفُسِ النّاسِ مَهابَةٌ، يُهابِكُمُ الشَّريفُ، وَ يُكْرِمُكُمُ الضَّعيفُ وَ يُؤْثِرُكُمْ مَنْ لافَضْلَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَ لا يَدٌ لَكُمْ عِنْدَهُ، تَشْفَعُونَ فِی الْحَوائِجِ إِذَا امْتُنِعَتْ مِنْ طُلاّبِها، وَ تَمْشُونَ فِی  الطَّريقِ بِهَيْبَةِ الْمُلُوكِ وَ كَرامَهِ الاَْكابِرِ... فَأَمّا حَقُّ الضُّعَفاءِ فَضَيَّعْتُمْ وَ أَمّا حَقُّكُمْ بِزَعْمِكُمْ فَطَلَبْتُمْ أَنْتُم تَتَمَنَّوْنَ عَلَی  اللّهِ جَنَّتَهُ وَ مُجاوَرَةَ رَسُلِهِ وَ أَمانًا مِنْ عَذابِهِ؟!

حضرت ابی  عبداللّه الحسين(عليه السلام) خطاب به عالمان بی عمل و تاركان امر به معروف و نهی  از منكر فرموده اند:ی  گروه نيرومندی  كه به دانش مشهور و به نيكی  مذكور و به خيرخواهی  معروف و با نام خدا و مذهب در نفوس مردم، با مهابت جلوه گريد! شريف از شما حساب می برد و ضعيف شما را گرامی  می دارد، و كسانی  كه بر آنها برتری  و حقّی  نداريد، شما را بر خود ترجيح می دهند، شما وسيله حوائجی  هستيد كه بر خواستارانش ممتنع است، و به هيبت پادشاهان و كرامت بزرگان در راه گام برمی داريد...!و امّا حق ضعيفان را ضايع كرديد! و حقّ خود را كه به گمانتان شايسته آنيد طلب نموديد...! و با اين حال آرزوی  بهشت الهی  را داريد و همجواری  پيامبران و امان از عذابش را در سر می پرورانيد!

اصلاح امّت، نه قدرت طلبی

أَللّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ ما كانَ مِنّا تَنافُسًا فی  سُلْطان وَ لاَ الِْتماسًا مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ وَ لكِنْ لِنَرُدَّ الْمَعالِمَ مِنْ دينِكَ وَ نُظْهِرَ الاِْصْلاحَ فی  بِلادِكَ وَ يَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِكَ وَ يُعْمَلَ بِفَرائِضِكَ وَ سُنَنِكَ وَ أَحْكامِكَ.»:

در باره فلسفه قيامش فرمود :بار خدايا! تو می دانی  كه آنچه از ما اظهار شده بری  رقابت در قدرت و دستيابی  به كالی  دنيا نيست; بلكه هدف ما اين است كه نشانه هی  دينت را به جی  خود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييم تا ستمديدگان از بندگانت امنيّت يابند و به واجبات و سنّتها و دستورهای  دينت عمل شود.

 بهداشت جسم و خودسازی

أُوصيكُمْ بِتَقْوَی  اللّهِ وَ أُحَذِّرَكُمْ أَيّامَهُ... فَبادِرُوا بِصِحَّةِ الاَْجْسامِ فی  مُدَّةِ الاَْعْمارِ... فَإِيّاكَ أَنْ تَكُونَ مِمَّنْ يَخافُ عَلَی  الْعِبادِ مِنْ ذُنُوبِهِمْ وَ يَأْمَنَ العُقُوبَةَ مِنْ ذَنْبِهِ.»:

ای  مردم! شما را به تقوی  الهی  سفارش می كنم و از (گناه كردن) در ايّامش برحذر می دارم... در مدّت عمر به سلامت و تندرستی  جسم پيشی  گيريد... و از كسانی  مباشيد كه بر گناه بندگان بيم دارند و خود از عقوبت گناه خويش آسودهخاطراند!

اقسام جهاد

أَلْجِهادُ عَلی  أَرْبَعَةِ أَوْجُه: فَجِهادانِ فَرْضٌ وَ جِهادُ سُنَّةٌ لا يُقامُ إِلاّ مَعَ فَرْض وَ جِهادٌ سُنَّةٌ، فَأَمّا أَحَدُ الْفَرْضَيْنِ فَجِهادُ الرَّجُلِ نَفْسَهُ عَنْ مَعاصِی  اللّهِ وَ هُوَ مِنْ أَعْظَمِ الْجِهادِ، وَ مُجاهَدَةُ الَّذينَ مِنَ الكُفّارِ فَرْضٌ.
وَ أَمَّا الْجِهادُ الَّذی  هُوَ سُنَّةٌ لا يُقامُ إِلاّ مَعَ فَرْض فَإِنَّ مُجاهَدَةَ الْعَدُوِّ فَرْضٌ عَلی  جَميعِ الاُْمَّةِ لَوْ تَرَكُوا الْجِهادَ لاََتاهُمُ الْعَذابُ وَ هُوَ مِنْ عَذابِ الاُْمَّةِ وَ هُوَ سُنَّةٌ عَلَی  الاِْمامِ، وَحَدُّهُ أَنْ يَأْتِی  مَعَ الاُْمَّةِ فَيُجاهِدَهُمْ. وَ أَمَّا الْجِهادُ الَّذی  هُوَ سُنَّةٌ فَكُلُّ سُنَّة أَقامَهُ الرَّجُلُ وَ جاهَدَ فی  إِقامَتِها وَ بُلُوغِها وَ إِحْيائِها، فَالْعَمَلُ وَ السَّعْی  فيها مِنْ أَفْضَلِ الاَْعْمالِ لاَِنـَّها إِحْياءُ سُنَّة وَ قَدْ قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلی  الله عليه وآله وسلم): «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُها وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها إِلی  يَوْمِ الْقِيمَةِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنْقُصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَيْئًا.»

جهاد بر چهارگونه است: دوتی  آن فرض، و يكی  سنّت كه جز با فرض برپاداشته نشود، و ديگر جهاد سنّت.امّا آن دوتايی  كه فرض است، يكی  جهاد شخص با نفس خود در مقابل معصيتهی  الهی  است، و آن بزرگترين جهاد است، و جهاد با كفّار كه هم مرز با شمايند فرض است.و امّا جهادی  كه سنّت است و جز با فرض برپا نشود، جهاد با دشمن است، و واجب است بر همه امّت، و اگر جهاد را ترك كنند عذاب بر آنان آيد و اين عذابی  است كه از خود امّت است.و چنين جهادی  بر امام سنّت است و حدّ آن اين است كه امام با امّت به سراغ دشمن روند و با آنها جهاد كنند.و امّا جهادی  كه سنّت مطلق است عبارت از هر سنّتی  است كه شخص آن را برپا می دارد و در برپايی  و اجرا و زنده كردن آن تلاش می كند.بنابراين، هر نوع كار و كوشش در اقامه آن از بهترين اعمال خواهد بود، زيرا كه آن زنده نمودنِ سنّت است و پيامبر اكرم(صلی  الله عليه وآله وسلم)فرموده است: «هر كه سنّت و روش نيكويی  را به وجود آوَرَد پاداشش بری  او خواهد بود و نيز ثواب هر كه تا روز قيامت بدان عمل كند، بدون آن كه از ثواب آنها هم چيزی  كاسته شود.»

تباهی  دنيا

إِنَّ هذِهِ الدُّنْيا قد تَغَيَّرَتْ وَ تَنَكَّرَتْ وَ أَدْبَرَ مَعْرُوفُها، فَلَمْ يَبْقَ مِنْها إِلاّ صُبابَةٌ كَصُبابَةِ الاِْناءِ وَ خَسيسُ عَيْش كَالْمَرْعَی  الْوَبيل، أَلا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهی  عَنْهُ، لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فی  لِقاءِاللّهِ مُحِقًّا، فَإِنّی  لا أَرَی  الْمَوْتَ إِلاّ سَعادَةً وَ لاَ الْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ إِلاّ بَرَمًا، إِنَّ النّاسَ عَبيدُ الدُّنيا وَ الدّينُ لَعْقٌ عَلی  أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعائِشُهُمْ فَإِذا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ.»

امام حسين(عليه السلام) در هنگام سفر به كربلا فرمود:راستی  اين دنيا ديگرگونه و ناشناس شده و معروفش پشت كرده، و از آن جز نمی  كه بر كاسه نشيند و زندگی ی  پست، همچون چراگاه تباه، چيزی  باقی  نمانده است. آيا نمی بينيد كه به حقّ عمل نمی شود و از باطل نهی  نمی گردد؟ در چنين وضعی  مؤمن به لقی  خدا سزاوار است. و من مرگ را جز سعادت، و زندگی  با ظالمان را جز هلاكت نمی بينم. به راستی  كه مردم بنده دنيا هستند و دين بر سر زبان آنهاست و مادام كه بری  معيشت آنها باشد پيرامون آناند، و وقتی  به بلا آزموده شوند دينداران اندكاند.

نعمت ناخوش انجام

أَلاِْسْتِدْراجُ مِنَ اللّهِ سُبحانَهُ لِعَبْدِهِ أَنْ يُسْبِغَ عَلَيْهِ النِّعَمَ وَ يَسْلُبَهُ الشُّكْرَ.»

غافلگير كردن بنده از جانب خداوند به اين شكل است كه به او نعمت فراوان دهد و توفيق شكرگزاری  را از او بگيرد.
 عبادتِ تاجران، عابدان و آزادگان

إِنَّ قَوْمًا عَبَدُو اللّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجّارِ وَ إِنَّ قَوْمًا عَبَدُوا اللّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ، وَ إِنَّ قَومًا عَبَدُوا اللّهَ شُكْرًا فَتِلْكَ عِبادَةُ الاَْحْرارِ وَ هِی  أَفْضَلُ الْعِبادَةِ»:

روهی  خدا را از روی  ميل و رغبت (به بهشت) عبادت می كنند كه اين عبادت تاجران است، و گروهی  خدا را از روی  ترس (از دوزخ) می پرستند و اين عبادت بندگان است و گروهی  خدا را از روی  شكر(و شايستگی پرستش) عبادت می كنند و اين عبادت آزادگان است كه بهترين عبادت است.

پرهيز از ستمكاری

إِيّاكَ وَ الظُّلْمَ مَنْ لا يَجِدُ عَلَيْكَ ناصِرًا إِلاَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ»

برحذر باشيد از ستم كردن به كسی  كه ياوری  جز خداوند عزّوجلّ ندارد.

روی  آوردن به ديندار، جوانمرد و اصيل

لا تَرْفَعْ حاجَتَكَ إِلاّ إِلی  أَحَد ثَلاثَة: إِلی  ذی  دين، أَوْ مُرُوَّة، أَوْ حَسَب.»

جز به يكی  از سه نفر حاجت مبر: به ديندار، يا صاحب مروّت، يا كسی  كه اصالت خانوادگی  داشته باشد.

نشانه هی  مقبول و نامقبول انسانها

مِنْ دَلائِلِ عَلاماتِ الْقَبُولِ: أَلْجُلُوسُ إِلی  أَهْلِ العُقُولِ. وَ مِنْ عَلاماتِ أَسْبابِ الْجَهْلِ أَلْمُماراةُ لِغَيْرِ أَهْلِ الْكُفْرِ. وَ مِنْ دَلائِلِ الْعالِمِ إِنْتِقادُهُ لِحَديثِهِ وَ عِلْمُهُ بِحَقائِقِ فُنُونِ النَّظَرِ.»:

از دلائل نشانه هی  قبول، همنشينی  با خردمندان است.و از نشانه هی  موجبات نادانی ، مجادله با مسلمانان.و از نشانه هی  دانا اين است كه سخن خود را نقّادی  می كند و به حقايق فنونِ نظر، داناست.

نشانه هی  مؤمن

إِنَّ الْمُؤْمِنَ اتَّخَذَ اللّهَ عِصْمَتَهُ وَ قَوْلَهُ مِرْآتَهُ، فَمَرَّةً يَنْظُرُ فی  نَعْتِ الْمُؤمنينَ وَ تارَةً يَنْظُرُ فی  وَصْفِ المُتَجَبِّرينَ، فَهُو مِنْهُ فی  لَطائِفَ وَ مِنْ نَفْسِهِ فی  تَعارُف وَ مِنْ فِطْنَتِهِ فی  يَقين وَ مِنْ قُدْسِهِ عَلی  تَمْكين.»:

به راستی  كه مؤمن خدا را نگهدار خود گرفته و گفتارش را آيينه خود، يك بار در وصف مؤمنان می نگرد و بار ديگر در وصف زورگويان، او از اين جهت نكته سنج و دقيق است و اندازه و قدر خود را می شناسد و از هوش خود به مقام يقين می رسد و به پاكی  خود استوار است.

بخل ورزی  در سلام

أَلْبَخيلُ مَنْ بَخِلَ بِالسَّلامِ.»:

بخيل كسی  است كه به سلام كردن بخل ورزد.

نتيجه پيروی  از گناهكار

مَنْ حَاوَلَ امْرَأً بِمَعْصِيَةِ اللّهِ كانَ أَفْوَتَ لِما يَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِما يَحْذَرُ.»:

كسی  كه با نافرمانی خدا گِرد كسی  گردد، آنچه را اميد دارد از دست رفتنی تر است و از آنچه برحذر است زودتر دچارش گردد.

احترام به ذرّيّه زهرا(عليه السلام)

وَ اللّهِ لا أَعْطِی  الدَّنِيَّةَ مِنْ نَفْسی  أَبَدًا وَ لَتَلْقِيَنَّ فاطِمَةُ أَباها شاكِيَةً ما لَقِيَتْ ذُرِّيَّتُها أُمَّتَهُ وَ لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ أَحَدٌ أَذاها فی  ذُرِّيَّتِها.»:

به خدا قسم من هرگز زير بار پستی  و ذلّت نخواهم رفت و در روز قيامت، فاطمه زهرا پدرش را ملاقات خواهد كرد، در حالی  كه از آزاری  كه فرزندانش از امّت پيامبر(صلی  الله عليه وآله وسلم) ديده اند به پدر خويش شكايت خواهد برد و كسی  كه ذرّيّه فاطمه را آزار دهد داخل بهشت نخواهد شد.

فلسفه قيام

إِنّی  لَمْ أَخْرُجْ أَشِرًا وَ لا بَطَرًا وَ لا مُفْسِدًا وَ لا ظالِمًا وَ إِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِْصْلاحِ فی  أُمَّةِ جَدّی (صلی  الله عليه وآله وسلم) أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَ أَنْهی  عَنِ المُنْكَرِ وَ أَسيرَ بِسيرَةِ جَدّی  وَ أَبی  عَلِی  بْنِ أَبيطالب.»:

من از روی  خودخواهی  و خوشگذرانی  و يا بری  فساد و ستمگری  قيام نكردم، بلكه قيام من بری  اصلاح در امّت جدّم می باشد، می خواهم امر به معروف و نهی  از منكر كنم و به سيره و روش جدّم و پدرم علی  بن ابيطالب عمل كنم.

ما اهل بيت شايسته حكومتيم

«إِنّا أَحَقُّ بِذلِكَ الْحَقِّ المُسْتَحَقِّ عَلَيْنا مِمَّنْ تَوَلاّهُ.»:

ما اهل بيت به حكومت و زمامداری  ـ نسبت به كسانی  كه آن را تصرّف كرده اند ـ سزاوارتريم.

امام كيست؟

فَلَعَمْری  مَا الاِْمامُ إِلاَّ الْعامِلُ بِالْكِتابِ والاْخِذُ بِالْقِسْطِ وَ الدّائِنُ بِالْحَقِّ وَ الْحابِسُ نَفْسَهُ عَلی  ذاتِ اللّهِ.»:

به جان خودم سوگند، امام و پيشوا نيست، مگر كسی  كه به قرآن عمل كند و راه قسط و عدل را در پيش گيرد و تابع حقّ باشد و خود را در راه رضی  خدا وقف سازد.

اهل بيت شايستگان حكومت

أَيـُّهَا النّاسُ فَإِنَّكُمْ إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ وَ تَعْرِفُوا الْحَقَّ لاَِهْلِهِ يَكُنْ أَرْضی  لِلّهِ وَ نَحْنُ أَهْلُ بَيْتِ مُحَمَّد(صلی  الله عليه وآله وسلم) أَوْلی  بِوِلايَةِ هذَا الاَْمرِ مِنْ هؤُلاءِ المُدَّعينَ ما لَيْسَ لَهُمْ وَ السّائِرينَ بِالْجَوْرِ وَ العُدْوانِ.»

ای  مردم! اگر شما از خدا بترسيد و حقّ را بری  اهلش بشناسيد، اين كار بهتر موجب خشنودی  خداوند خواهد بود و ما اهل بيت پيامبر، به ولايت و رهبری ، از اين مدّعيان نالايق و عاملان جور و تجاوز، شايستهتريم.

قيام در مقابل ظالم

أَيُّهَا النّاسُ إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلی  الله عليه وآله وسلم) قالَ: مَنْ رَی  سُلْطانًا جائِرًا مُسْتَحِلاًّ لِحُرَمِ اللّهِ ناكِثًا لِعَهْدِاللهِ مُخالِفًا لِسُنَّةِ رَسُولِ اللّهِ يَعْمَلُ فی  عِبادِ اللّهِ بِالاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْل وَ لا قَوْل كانَ حَقًّا عَلَی  اللّهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ.»:

هان ی  مردم! پيامبر خدا فرموده است: كسی  كه زمامداری  ستمگر را ببيند كه حرام خدا را حلال می سازد و عهدش را می شكند و با سنّت پيامبر(صلی  الله عليه وآله وسلم)مخالفت می ورزد و در ميان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز عمل می كند، ولی  در مقابل او با عمل يا گفتار، اظهار مخالفت ننمايد، بر خداوند است كه او را با همان ظالم در جهنّم اندازد.

خشنودی  خالق، ملاك رستگاری

لا أَفْلَحَ قَوْمٌ إِشْتَرَوْا مَرْضاتِ الَْمخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخالِقِ.»:

رستگار مباد مردمی  كه خشنودی  مخلوق را در مقابل غضب خالق خريدند.

بهترين ياران

إِنّی  لا أَعْلَمُ أَصْحابًا أَوْلی  وَ لا خَيْرًا مِنْ أَصْحابی  وَ لا أَهْلَ بَيْت أَبَرُّ وَ لا أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتی  فَجزاكُمُ اللّهُ جميعًا خَيْرًا.»:
در شب عاشورا فرمود: من اصحاب و يارانی  را بهتر از ياران خود نديدهام و اهل بيت و خاندانی  بهتر و باوفاتر از اهل بيت خود سراغ ندارم، خداوند به همه شما جزی  خير دهاد.

آزمودگان استوار امام عليه السلام

وَ اللّهِ لَقَدْ بَلَوْتُهُمْ فَما وَجَدْتُ فيهِمْ إِلاّ الاَْقْعَسَ يَسْتَأْنِسُونَ بِالْمَنِيَّةِ دُونی  اِسْتيناسَ الطِّفْلِ إِلی  مَحالِبِ أُمِّه.»:

درباره اصحاب خود فرمود:به خدا قسم آنان را آزمودم، دلاور و استوارشان ديدم، به كشته شدن در ركاب من چنان مشتاقاند كه طفل شيرخوار به پستان مادرش!

بهترين سخن تسلّی  بخش

إِنَّ أَهْلَ الاَْرْضِ يَمُوتُونَ وَ أَهْلَ السَّماءِ لا يَبْقُونَ وَ أَنَّ كُلَّ شَی ء هالِكٌ إِلاّ وَجْهَ اللّهِ الَّذی  خَلَقَ الاَْرضَ بِقُدْرَتِهِ وَ يَبْعَثُ الْخَلْقَ فَيَعُودُونَ وَ هُوَ فَرْدٌ وَحْدَهُ.»:

در مقام تسلّی  به خواهر بزرگوارش فرمود:اهل زمين می ميرند و اهل آسمان باقی  نمی مانند و همه چيز رو به فناست، جز ذات پروردگاری  كه زمين را به قدرتش آفريده، و خلق را برانگيزاند و همه به سوی  او باز می گردند، و او تنهی  يگانه است.

شكيبايی ، پل پيروزی

صَبْرًا يا بَنِی  الْكِرامِ فَمَا الْمُوْتُ إِلاّ قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرّاءِ إِلَی  الْجِنانِ الْواسِعَةِ وَ النِّعَمِ الدّائِمَةِ.»

به اصحاب رزمنده خود در روز عاشورا فرمود:ی  بزرگ زادگان! صبر و شكيبايی  ورزيد كه مرگ چيزی  جز يك پُل نيست كه شما را از سختی  و رنج عبور داده به بهشت پهناور و نعمتهی  هميشگی  آن می رساند.

فرجام دنيا

عِبادَ اللّهِ إِتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مِنَ الدُّنْيا عَلی  حَذَر فَإِنَّ الدُّنْيا لَوْ بَقِيَتْ عَلی  أَحَد أَوْ بَقِی  عَلَيْها لَكانَتِ الأَنْبِياءُ أَحَقَّ بِالْبَقاءِ وَ أَوْلی  بِالرِّضا وَ أَرْضی  بِالْقَضاءِ غَيْرَ أَنَّ اللّهَ خَلَقَ الدُّنْيا لِلْفَناءِ فَجَديُدها بال وَ نَعيمُها مُضْمَحِلٌّ وَ سُرُورُها مُكَفْهِرٌ وَ الْمَنْزِلُ تَلْعَةٌ وَ الدّارُ قَلْعَةٌ. فَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِّ التَّقْوی  وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.»:

بندگان خدا! از خدا بترسيد و از دنيا برحذر باشيد كه اگر بنا بود همه دنيا به يك نفر داده شود و يا يك فرد بری  هميشه در دنيا بماند، پيامبران بری  بقا سزاوارتر بودند و جلب خشنودی  آنان بهتر و چنين حكمی  خوش آيندتر بود، ولی  هرگز! زيرا خداوند دنيا را بری  فانی  شدن خلق نموده كه تازه هايش كهنه و نعمت هايش زايل خواهد شد و سرور و شادی اش به غم و اندوه مبدّل خواهد گرديد، منزلی  پست و خانه ی  موقّت است، پس بری  آخرت خود توشه ی  برگيريد.و بهترين توشه آخرت تقواست، از خدا بترسيد، باشد كه رستگار شويد.

مقاومت مردانه

لا وَاللّهِ لاأَعْطيهِمْ بِيَدی  إِعْطاءَالذَّليلِ وَ لا أَفِرُّ مِنْهُمْ فِرارَ الْعَبيدِ.»

نه به خداسوگند،نه دست ذلّت دردست آنان می گذارم ونه مانند بردگان از صحنه جنگ در برابرشان فرار می كنم.

آثار غذی  حرام

وَيْلَكُمْ ما عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْصِتُوا إِلَی  فَتَسْمَعُوا قَوْلی  وَ إِنَّما أَدْعُوكُمْ إِلی  سَبيلِ الرَّشادِ فَمَنْ أَطاعَنی  كانَ مِنَ المُرْشَدينَ وَ مَنْ عَصانی  كانَ مِنَ المُهْلَكينَ وَ كُلُّكُمْ عاص لاَِمْری  غَيْرُ مُسْتَمِع لِقَوْلی  قَدِ انْخَزَلَتْ عَطِيّاتُكُمْ مِنَ الْحَرامِ وَ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرامِ فَطَبَعَ اللّهُ عَلی  قُلُوبِكُمْ.»

در روز عاشورا خطاب به سپاه ظلم فرمود :وی  بر شما چرا ساكت نمی شويد، تا گفتارم را بشنويد؟ همانا من شما را به راه هدايت و رستگاری  فرامی خوانم، هر كس از من پيروی  كند سعادتمند است و هر كس نافرمانی ام كند از هلاك شدگان است، شما همگی  نافرمانی ام می كنيد و به سخنم گوش نمی دهيد، آری  در اثر هدايی  حرامی  كه به شما رسيده و در اثر غذاهی  حرامی  كه شكم هايتان از آنها انباشته شده، خداوند اين چنين بر دلهی  شما مُهر زده است!

هيهات كه زير بار ذلّت روم!

أَلا إِنَّ الدَّعِی  بْنَ الدَّعِی  قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ يَأْبَی  اللّهُ لَنا ذلِكَ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤمِنُونَ وَ حُجُورٌ طابَتْ وَ طَهُرَتْ وَ أُنـُوفٌ حَمِيَّةٌ وَ نُفُوسٌ آبِيَـةٌ مِنْ أَنْ نُؤْثِرَ طاعَةَ اللِّئامِ عَلی  مَصارِعِ الْكِرامِ.»:

آگاه باشيد كه فرومايه، فرزند فرومايه، مرا در بين دو راهی  شمشير و ذلّت قرار داده است و هيهات كه ما زير بار ذلّت برويم، زيرا خدا و پيامبرش و مؤمنان از اين كه ما ذلّت را بپذيريم دريغ دارند، دامنهی  پاك مادران و مغزهی  با غيرت و نفوس با شرافت پدران، روا نمی دارند كه اطاعت افراد لئيم و پست را بر قتلگاه كريمان و نيك منشان مقدّم بداريم.

خشم الهی  بر يهود، مجوس و دشمن اهل بيت(عليه السلام)

إِشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلَی  الْيَهُودِ إِذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَدًا وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَی  النَّصاری  إِذْ جَعَلُوهُ ثالِثَ ثَلاثَة وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَی  الَْمجُوسِ إِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دُونَهُ وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلی  قَوْم إِتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ عَلَی  قَتْلِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّهِمْ.»:
خشم خداوند بر يهود آن گاه شدّت گرفت كه بری  او فرزندی  قرار دادند، و خشمش بر نصاری  وقتی  شدّت يافت كه بری  او قائل به خدايان سه گانه شدند، و غضبش بر مجوس آن گاه سخت شد كه به جی  او آفتاب و ماه را پرستيدند، و خشمش بر قوم ديگری  آن گاه شدّت يافت كه بر كشتن پسرِ دخترِ پيامبرشان هماهنگ گرديدند.

اگر دين نداريد، لااقل آزاد باشيد

يا شيعَةَ آلِ أَبی  سُفْيانَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ وَ كُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَكُونُوا أَحْرارًا فی  دُنْياكُم وَ ارْجِعُوا إِلی  أَحْسابِكُمْ إِنْ كُنْتُم عَرَبًا كَما تَزْعَمُونَ.»:

ای  پيروان خاندان ابوسفيان! اگر دين نداريد و از روز قيامت نمی ترسيد لااقلّ در زندگی  دنياتان آزادمرد باشيد، و اگر خود را عرب می پنداريد به نياكان خود بينديشيد.

پيشی  گيرنده در آشتی

«أَيُّما إِثْنَيْنِ جَری  بَيْنَهُما كَلامٌ فَطَلَبَ أَحُدُهُما رِضَا الاْخَرِ كانَ سابِقُهُ إِلَی  الْجَنَّةِ.»:

هر يك از دو نفری  كه ميان آنها نزاعی  واقع شود و يكی  از آن دو رضايت ديگری  را بجويد، سبقت گيرنده، اهل بهشت خواهد بود

ثواب سلام

لِلسَّلامِ سَبْعُونَ حَسَنَةً تِسْعٌ وَ سِتُّونَ لِلْمُبْتَدِءِ وَ واحِدَةٌ لِلرّادِّ »:

سلام كردن هفتاد حسنه دارد، شصت و نُه حسنه از آنِ سلامكننده و يكی  از آنِ جواب دهنده است.
 
رضی  خدا، نه هوی  مردم

مَنْ طَلَبَ رِضَا اللّهِ بِسَخَطِ النّاسِ كَفاهُ اللّهُ أُمُورَ النّاسِ، وَ مَنْ طَلَبَ رِضَا النّاسِ بِسَخَطِاللّهِ وَكَلَهُ اللّهُ إِلَی  النّاسِ.»:
هر كس رضی  خدا را به غضب مردم بجويد، خدا او را از كارهی  مردم كفايت می كند، و هر كس خشنودی  مردم را به غضب خدا بجويد، خدا او را به مردم واگذارد.

ويژگيهی  حضرت مهدی عليه السلام

«تَعْرِفُونَ الْمَهْدِی  بِالسَّكينَةِ وَ الْوَقارِ وَ بِمَعْرِفَةِ الْحَلالِ وَ بِحاجَةِ النّاسِ إِلَيْهِ وَ لا يَحْتاجُ إِلی  أَحَد.»:

درباره حضرت مهدی (عليه السلام) فرموده:شما مردم، آن حضرت را به داشتن آرامش و متانت و به شناخت حلال و حرام و به رو آوردن مردم به او و بی نيازی  او از مردم می شناسيد.

رؤيای  دنيا

وَ اعْلَمُوا أَنَّ الدُّنْيا حُلْوُها وَ مُرُّها حُلْمٌ وَ الاِْنْتِباهُ فِی  الاْخِرَةِ.»

بدانيد كه دنيا شيرينی  و تلخی اش رؤيايی  بيش نيست، و آگاهی  و بيداری  واقعی  در آخرت است.

پرهيز از كلام پست و سبك

لا تَقُولُوا بِأَلـْسِنَتِكُمْ ما يَنْقُصُ عَنْ قَدْرِكُمْ.»

چيزی  به زبانتان نياوريد كه از ارزش شما بكاهد.

جاودانگی  در مرگ با عزّت

لَيْسَ الْمَوْتُ فی  سَبيلِ الْعِزِّ إِلاّ حَياةً خالِدَةً وَ لَيْسَتِ الْحَياةُ مَعَ الذُّلِّ إِلاَّ الْمَوْتُ الَّذی  لا حَياةَ مَعَهُ.»:

مرگ در راه عزّت جز زندگی  جاويد، و زندگی  با ذلّت جز مرگ بی حيات نيست. 

حرمت حيله و نيرنگ

وَ الْخَدْعُ عِنْدَنا أَهْلَ الْبَيْتِ مُحَرَّمٌ.»:

حيله و نيرنگ نزد ما اهل بيت حرام است.

مرگ، پديده گريبانگير

خُطَّ الْمَوْتُ عَلی  وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلی  جيدِ الفَتاةِ وَ ما أَوْلَهَنی  إِلی  أَسْلافی  إِشْتِياقَ يَعْقُوبَ إِلی  يُوسُفَ.»:
قبل از حركت از مكّه به سوی  عراق در ميان جمعی  از بنی هاشم فرمود:مرگ گردنگير فرزندان آدم است; همچون گردنبند بر گردن دختر جوان، و من مشتاق ديدن گذشتگانم هستم، مانند اشتياقی  كه يعقوب به ديدن يوسف داشت. 

انديشه پايان كار

فَإِنْ تَكُنِ الدُّنْيا تُعَدُّ نَفيسَةًفَدارُ ثَوابِ اللّهِ أَعْلی  وَ أَنْبَلُوَ إِنْ تَكُنِ الأَمْوالُ لِلتَّرْكِ جَمْعَهافَما بالُ مَتْرُوك بِهِ الْمَرْءُ يَبْخَلُوَ إِنْ تَكُنِ الاَْرْزاقُ قِسْمًا مُقَسَّمًافَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِی  الْكَسْبِ أَجْمَلُوَ إِنْ تَكُنِ الاَْبْدانُ لِلْمَوْتِ أُنـْشِأَتْفَقَتْلُ امْرِء بِالسَّيْفِ فِی  اللّهِ أَفْضَلُعَلَيْكُمْ سَلامُ اللّهِ يا آلَ أَحْمَدَفَإِنّی  أَرانی  عَنكُمْ سَوْفَ أَرْحَلُدر »:

حضرت در مسير حركت به جانب كوفه فرموده است:زندگی  دنيا گرچه نفيس و پربهاست،ولی  پاداش خدا در جهان ديگر بالاتر و پربهاتر است.و اگر سرانجامِ جمع آوری  مال و ثروت، ترك نمودن آن است،پس نبايد مرد بری  آن بخل ورزد.و اگر روزی  هی  بندگان، تقسيم و مقدَّر شده است،پس كمی  حرصِ مرد در كسب، زيباتر. و اگر بدن ها بری  مرگ آفريده شده است،پس كشته شدن مرد در راه خدا چه بهتر. درود بر شما ی  خاندان پيامبر،كه من به زودی  از ميان شما كوچ خواهم كرد.