چکیده: سخنرانی مرحوم احمد قابل در باب قیام و نهضت حسینی .هرچند قابل این حرکت را نه قیام می دانست و نه هدف امام را تشکیل حکومت و نه شهادت تلقی می کند . بلکه از نظر این دین پژوه هدف امام عدالت طلبی و امکان نقد قدرت مستقر بود.
بسم الله الرحمن الرحیم . الحمد لله ، والصلوة علی رسول الله و علی آله و اصحابه
عن الحسین (ع): فمن قبلنی بقبول الحقفالله اولی بالحق و من رد علیّ هذا اصبر حتی یحکم الله بیننا بالحق و هو خیر الحاکمین .
آنچه که عرضه می دارم نتیجه پژوهشی است که مدتهاست راجع به قیام حسین بن علی (ع) و حرکتی که امروز به عنوان « مکتب حسین » شناخته می شود انجام گرفته است . نه ادعا می کنم که صدرصد عین صواب است و حق ، ونه نامطمئن ام به این برداشتها ، که اینها را بدون اطمینان به درستی مطلب درجایی عرضه کنم . یعنی به لحاظ فردی ، دلایل را برای جواز ابراز دیدگاه مورد نظر ، کافی می دانم ، اما اینکه دیگران به این رویکرد قانع شوند را نمی دانم و انتظار ندارم با شنیدن نتایج برآمده از یک پژوهش ، به آن اکتفا کنند . اما به هر حال ، در قرآن کریم توصیه شده است که ؛ « فبشر عبادی الذین ییستمعون القول فیتبعون احسنه » .
مشکلی که ما داریم این است که الان بیش از ۱۳۵۰ سال از واقعه ی عاشورا می گذرد و در این مدت تحلیل عقلی مسئله کمتر انجام گرفته . عمده ترین برخوردهایی که شیعیان و حتی علماء شیعه با این داستان و این واقعه داشته اند ، برخورد احساسی و عاطفی بوده . قضیه آنقدر در این بعد پررنگ است که گاهی اوقات اجازه نمی دهد انسان یافته های عقلانی خود را ( که گاه به تنافی و مخالفت ومعارضه با تحلیل های احساسی واقعه برمی خیزد ) عرضه کند . من به یاد دارم که برخی بزرگان اقرار می کردند ( در خلوت ) که برخی مطالب را در مجالسی که افراد آن ظاهراً دوست ، هم کیش ، هم پیمان و هم مذهب خود می دانستند ، نمی توانستند آن ها را بیانکنند، یعنی تقیه ای که دانشمندان یک مذهب از اهل مذهب خودشان می کنند ، سنگین تر است تاتقیه ای که از مخالفان فکری خودشان می کنند .
جزئیات داستان عاشورا و آثاری که از آن به جامانده ، در بعضی کتب تاریخی ای آمده است که وقایع آن زمان را تثبیت کرده و انسان نه می تواند مطمئن شود که آن تاریخ صددرصدصحیح وآن چیزها درست است و نه اطمینان به بطلان آن پیدا می کند .
گزارشهای گوناگون و گاه متعارضی در این مورد به دست آمده .تاریخ را همین گزارش هاتبیین می کنند . ابداً راه دیگری برای کشف آن وجود ندارد .اگرکسی اطلاعات قوی و محکم نقلی در دست داشته باشد، می تواند به برخی جزئیات آن ، علم پیدا کند وگرنه نمی توان با حدس و گمان چیزی را اثبات کرد . تاریخ نگار باید واقعه نگاری کند . تازه معلوم نیست آنچه او می نگارد عین واقعیتی باشد که اتفاق افتاده ، چون انسان محدود است و گستره ی واقعه گاهی آن چنان است که فقط بعضی از وقایع جزئی را می تواند گزارش کند . همیشه اینطورنیست که بیان قسمت کوچکی از حادثه ، بتواند کلّ حقیقت حادثه را بیان کند . حتی تاریخ نگار می تواندبرداشت منفی و یا متعارض با آنچه واقعیت یافته است ( بدون آنکه قصد دروغ گفتن داشته باشد ) را گزارش کند .
بنا بر این ، عمده ترین مطالبی که میتوان در تبیین تاریخ ، مورد تحلیل قرارداد ، بیاناتی است که از صاحب اصلی این واقعه یعنی « حسین بن علی(ع) »به دست ما رسیده ( که آنها هم مختلف و گاه متعارض است ) . در میاناین تعارض ها ، تنها گزینه ای که پیش پای عقل قرار میگیرد این است که انسان ببیند کدامیک معقولتر است و با روشهای مرسوم علمی و تحقیقی تاریخ سازگارتر است . لذا هیچکس نمی تواند ( حتی اگر بررسی علمی دقیق هم کرده باشد ) مطمئن باشد که صد درصد واقعیت را کشف کرده یاآنها را درک کرده و به دیگران منتقل می کند .
با این حساب مطلب را آغاز می کنم وعرض می کنم که در تاریخ اسلام ، آنهایی که مطمئن تر است و مسلم تر است ، آنهایی که بیشتر نقل آن مطمئن است عبارت است از اینکه ؛ حکومت در مجموعه شریعت، با انتخاب مردممدینه آغاز شد که رسول خدا را به عنوان حاکم برخودشان برگزیدند . چون ایشان فرد مورد اتفاق مردم مدینه بودند ( الا قلیلی مانند « عبدالله بن ابیّ» و همراهان وی ) . لااقل کسانیکه ایمان به رسول راقبول کرده بودند ، تردید نکردند در اینکه حاکمیت او را بپذیرند ولی علت اختلاف بعد از پیغمبر (ص) این بود که فردی مورد اتفاق همگان نبود . انشعاب از جایی شروع می شود که توافق به انتها می رسد . حکومتهای بعد از پیامبر بر اساس « بیعت» ( همچنان که حکومت پیامبر بر اساس بیعت شکل گرفت ) شکل گرفت یعنی به نوعی ، انتخابی بود ( به حسب ظاهر ) اما انتخابی بود که گاه یک گزینه بیش نداشت و به مردم اجازه مخالفت داده نمی شد . یعنی می گفتند یا بیعت کنید یا کشته شوید.
شما این روند را بعد از رسول خدا تا زمان حکومت امیرالمومنین (ع) می بینید. در حکومت امیرالمومنین اولین بار اجازه مخالفت با منتخب مردم ، داده شد . به مردم اجازه مخالفت ( بدون تهدید به محرومیت و یا کشته شدن ) داده می شود . کسانی رسماً با علی (ع) بیعت نمی کنند . مهره های درشتی مانند عبدالله ابن عمر و بعضی دیگر ( چون روند قبلی این بود که اگرکسی مخالفت می کرد و بیعت نمی کرد، با او برخورد نظامی می شد ) بعضی از این افراد « عادت کرده به تهدید مخالفان » از دوستان علی (ع) می خواستندتهدید کنند، ولی امیرالمومینین مانع شد.
بازهم این قضیه ادامه پیدا می کند . از زمان امیرالمومنین که گذر می کنیم ( که انشقاق و دوگانگی حاکمیت در جامعه اسلامی تجربه شد ، معاویه در شام و مناطق زیر فرمان خودش وامیراالمؤمنین در کوفه و حجاز و یمن و مصر و ایران) به هر حال آن چیزی که اتفاق می افتد این است که در حکومت امیرالمؤمنین و حکومت پس از ایشان ، باز همان روند ادامه پیدا می کند ، یعنی « حق مخالفت » به رسمیت شناحته می شود . امام مجتبی (ع) که به حکومت می رسدخیلی ها مخالفت می کنند . یعنی عدد مخالفان کم نبوده اما مواجه با « مخالفت اکثریت» نمی شوند . برخی از آنهایی که مخالفت می کنند و برآورد های دنیوی برای آنان مهمتر بود ، به طرف بخش دوم حاکمیت اسلامی ، یعنی حکومت شام ، گرایش پیدا می کنند ( همه مخالفان ،مسلمان بودند ، معاویه هم مسلمان بود نه کافر ) .البته یزید با آن شعری که خواند ( اگر نسبت شبه او درست باشد ) نشان می دهد که او نسبت به شریعت و نبوّت پیامبر خدا (ص) ، رویکردی انکاری و کفر آمیز داشته .
به هر حال در بخش دیگر حاکمیت ( شام ) این داستانها نیست . حق مخالفت به رسمت شناخته نمی شود و مخالفان یا از حقوق مشروع خویش محروم می شدند و یا به قتل می رسیدند .
حالا شما حساب کنید این فرهنگ و تقابل فرهنگی درون یک نظام فکری تازه پایی مثل اسلام و جامعه ی اسلامی ، که هنوز نیم قرن از عمر آن نگذشته ، منجربه شکست « بخش حق شناس » می شود . آن که حق مردم را به رسمیت می شناسد ( امیر المؤمنین ) در میان مردمی که به حکومتهای ملوک الطوایفی خو گرفته اند و تصور می کنند که حاکم باید قاطع باشد و قاطع بودن را با قاتل بودن و دیکتاتوری مساوی دانسته اند ، جایی نمی یابد . لذا معاویه می ماند و امام مجتبی راهی حجاز می شوند .
پس از این جابجایی قدرت ، وقتیکه صحبت بیعت همان تیپ مخالف با معاویه به میان می آید ، عده ای مخالفت می کنند . برخی یاران امام مجتبی (ع) با معاویه بیعت نکردند . از جمله کسانیکه بیعت نکردتا وقتی که زنده بود ، سیدالشهدا (ع) بود .
من کاری به باورها ومسائل احساسی که برای خودمان درست کرده ایم ندارم از جمله کسانیکه حتی با صلح امام مجتبی رسماً ابرازمخالفت کرد ، امام حسین بود . اما عملا مخالفت نکرد و پذیرفت . به برادر بزرگوارش گفت : تو امامی و من تصمیم تو را می پذیرم و با اینها نمی جنگم ، اما بیعت نمی کنم . معاویه هم با روحیات امام حسین آشنا بود . رها کرد و اصرار نورزید . امام حسن مجتبی هم گف: کاری به کار حسین نداشته باشید . این اولین بار بود که معاویه قبول کرد که فردیا افرادی را به عنوان مخالف ، تحمل کند .
معاویه با آن صلح به حاکمیت مطلق بر جامعه ی اسلامی رسید . فردیکه مخالف را بر نمی تافت ، قبول کرد که حق مخالفت مسالمت آمیز با حکومت خویش را بپذیرد و کسانی در حکومت ظاهرا اسلامی وی از بیت المال حقوق بگیرند و مخالف حاکمیت وی باشند و کسی متعرّض آنها نشود و درامان آن حکومت باشند . البته معاویه گروه زیادی از مخالفان خویش را به بهانه های واهی دیگر ، به قتل رساند و عملا به این روش ملتزم نماند ولی تا زنده بود هیچگونه تعرضی به امام حسین (ع) نکردو حتی ۱۰ سال آخرحکومت خودش را با زمان امامت امام حسین سپری کرد.
امام حسین (ع) پس از وفات برادر نیز به عهد و میثاق برادرش با معاویه ، عملاً پایبند بود و هیچگونه تخطی نکرد.
معاویه که پیر شده بود ( و پیری به هر حال آدم را محتاط می کند) وصیت نامه ای را برای یزید نوشت و سعی کرد با استفاده از تجارب خویش ، فرزند را در امر حکومت ، راهنمایی کند . بدون اینکه دست از اعتقادشبرداشته باشد ( به هر حال گذر زمان او را تعدیل کرده بود ، آن وصیت نامه را اگر کسی نگاهکند ، گمان نمی کند که معاویه نوشته باشد ، بلکه گمان می کند که یک فرد بسیار سیاسی وکسی که حتی پایبند به یکسری ارزشها است آنرا نوشته ) به جانشین خود توصیه می کند که ؛
با کسانی مانند « حسین بن علی» درگیر نشو . البته سعی کن تا از او بیعت بگیری ، ولی من میدانم که چنین کاری را نمیکند . او با من هم بیعت نکرد .
ولی یزید به توصیه ی پدر ، عمل نکرد و به خاطر نا پخته بودن ، گرفتار « ناهنجاری شدید » شد و همانطور که می دانید بعداز واقعه کربلا و به فاصله کمی پس از آن ، دچار « قیام توابین » شد که ضربه ی شدیدی به قدرت امویان زد و آن را در منطقه عراق برای مدتی برچید .
قبل از فرا رسیدن امامت حسین بن علی (ع) ، مسئولیت شرعی جامعه ی اسلامی به اومحول نشده بود. اما پس از تصدی مقام امامت ، بر اساس فرامین الهی و آنچه که پیامبر (ص) به او گفته بود ، وی باید الگوی دین باشد و اگرخلافی دید باید امر به معروف و نهی از منکر بکند( امر به معروف و نهی از منکر ، جز«دعوت به حق » چیز دیگری نیست = ان الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر دعاء الی الإسلام – امام حسین ع ) .
البته از موقعی که اسلام آمد تاامروز ، دو خط ؛ « تلقی رأفت و تلقی خشونت »از دین به عنوان دو برداشتبوده است و خواهد بود . امیرالمومنین وقتی که خلفای قبل از خودش را تحلیل می کند ، وقتی می خواهد وصف الحال« عمر » را بگوید از عبارت ؛ « فجعلها فی حوزة خشناء یغلظ کلمها و یخشن مسها = حکومت دینی را در حوزه ی خشونت قرارداد ، به گونه ای که گفتار و رفتارش خشونت بار بود» بهره می گیرد .
عیب عمر را وقتی می گوید ، چیزی جز « رویکرد خشونت بار او در گفتار و کردار » را بیان نمی کند . فقط می گوید که ؛ « دین را و حکومت دینی را در موضع خشنی قرارداد که کلامش تند و تماس او با مردم و رفتار وی با مردم بسیار خشن و همراه با سختیو دشواری بود و به خاطر همین مسئله بسیار دچار لغزش می شد و اگر دچار لغزش می شدجرأت آنرا داشت که بگوید : من اشتباه کردم و این کار را می کرد » . این بخش آخرحاوی جنبه ی مثبت قضیه نیز هست ( … و یکثر العثار فیها و الإعتذار منها … ) . خیلی کم کسی پیدا می شود که جرأت کند و بگوید : «اشتباه کردم » . علی (ع) می گوید : خلیفه ی دوم ، گرچه لغزش بسیاری داشت ولی در بسیاری موارد ، عذر خواهی هم می کرد .
خوب این داستان خشونت ( و داستان رحمت که ؛ انا ارسناک رحمةللعالمین) با این وضعیت در هم آمیختگی حق و باطل ، حدودش را نمی دانیم ، چون بسیار سخت است و خود ما هم دچار فرهنگ خشونت هستیم ودائماً کلمات« باید و نباید » و تأکید و اصراررا در گفتارمان بکار می بریم . یعنی ما هم دچار همین فرهنگ خشونت شده ایم ومتأثر از فرهنگ عمومی جامعه ایم .
بحث دیگر اینکه خشونت و رحمت صرفا یک بحث نظری نیست و فقط جنبه ی تئوریک ندارد ، بلکه در برخی از جهات ، بر میگردد به خوی و خصلت مردم که بخشی از آن ، خارج از اختیار انسانها و بدون اراده ی آن ها در دورن وجود شان جای گرفته است . شما بچه های خودتان که به اراده و رشد و پیچیدگی زیاد نرسیده اند را می بینید ، یکی طبع غلیظ دارد ودیگری طبع ظریف دارد. یکی می رود سراغ تندی و خشونت و دیگری می رود سراغ آرامش و مهربانی ، یکی بد اخلاق است و دیگری خوش اخلاق ، یکی کم حوصله است و دیگری پرحوصله .
اینها در گرایش به دین نیز نقش دارند . اگر طبع ما طبع تند و خشن باشد علاقه ی ما هم به سمت خشونت می رود ، یعنی هنگامی که آیات قرآن ، روایات و تاریخ را جلوی خودمان میگذاریم ، وقتی در مقام تعارض ادله قرار می گیریم دست به گزینش می زنیم ( همگی در این موقعیت اقدام به گزینش می کنند ). حال اگر طبع ما تند و خشن باشد ، میرویم بهسمت متونی که با گرایش به خشونت سازگارتر است . چون سنت به شدت مبتلا به معارض است ( و همچنین تاریخ ) ، انسان وقتی میخواهد سره و ناسره کند ، آنهایی را که با طبع خودش سازگار است انتخاب می کند . یعنی اگر طبعاو تند باشد و یا آرام گزینش ها متفاوت می شود .
این جهت را اگر توجه کنید آن وقت درصحنه تاریخ هم طبیعتا این تفاوت در پذیرش گزارشات تحقق می یابد ، من یک چیزی را چون خشونت غیر اصولی تلقی می کنم آن را نمی پذیرم و دیگری آن را پذیرفته و می گوید : این عین حق و واقع است و باید اینجوری باشد . لذا وقتی که گزارشی را عین حق و واقع دانست ، از پذیرش آن ابائی ندارد و از اینکه افراد مدافع حق را ( که ائمه ی هدی باشند ) با همان تلقی خودش منطبق کند ، پرهیز نخواهد کرد . زیرا میخواهد خود و برداشت خویش را نیز حق تلقی کند . من هم که سخن متفاوتی را می پذیرم ، به همین گونه است.
در حقیقت « امام هر فردی ، نسخه ی کاملتر وجود ذهنی و خارجی همان فرد است » . امام من هم یک امام حسین منطبق با طبع من خواهد بود و گرنه من نمی توانم با اوارتباط برقرار کنم .
آدم خشن نمی تواند با « امام حسین مهربان و مسالمت جو و صلح و اصلاح طلب »ارتباط برقرار کند . باید امام حسین او امام حسینی باشد « اهل غضب و انتقام و خشونت » . وقتی هم که حرکت او را تحلیل کرده و به تصویر می کشد ، می گوید : امام حسین شمشیر برداشت و رفت به جنگ یزید . اگر یک کسی تحلیل اش مانند من باشد ، می گوید : طبق کدام نقل معتبر ، امام حسین (ع) به جنگ یزید رفت ؟ مگر به دنبال مأمنی برای خود و خانواده اش نمی گشت ؟ در حالی که کسی به او پناه نمی داد ؟
بله من هم گزینش کرده ام اما برای دفاع منطقی از گزینش خویش ، باید دلایل قانع کننده ای داشته باشم . بنابر این ، هرکس که تصور می کند برداشت و تحلیل صحیحی از حرکت امام حسین (ع) دارد، چاره ای جز ارائه ی دلایل قانع کننده برای خود و شاید دیگران ، ندارد .
من برای تحلیل مورد نظر خود ، به متن سخنان و هفده مورد از موضوع گیریهای امام حسین (ع) استناد می کنم . سعی هم بر این بوده که نقلها( حتی المقدور )اطمینان بخش باشد تا مطمئن گردم این برداشتی که از تاریخ ماههای آخر زندگی سید الشهداء دارم صحیح است. این سخنان و موضعگیری ها را ثبت کرده ام و قابل ارائه است ، چون اگر با کسی بحث می کنیم ، لازم است که پاسخ پرسش های او را بدانیم .
حالا من تصویر مورد نظر خود را ازامام حسین (ع) ارائه می کنم . دیگران نیز تصویر های دیگری را ارائه کرده اند که زیاد شنیده اید . ولی خواهشمی کنم که در درجه اول این تحلیل را از من قبول نکنید و حد اکثر به عنوان « دیدگاهی » باشد که از فردی مؤمن به اسلام و علاقه مند به امام حسین (ع) شنیده اید. پس از شنیدن ، به بررسی و تحقیق پرداخته و نهایتا دست به گزینش بزنید . بنا بر این ، می خواهم ببینم که کدامیک از تحلیل ها صحیح تر و با واقعیت گزارش شده ، منطبق تر است .
یعنی این دیدگاه ، انگیزه ای بشود برای اینکه دراین ماه منتسب به امام حسین (ع) مواضع و دیدگاه های گوناگون را در خصوص واقعه ی کربلا ، بررسی کنیم و ببینیم که کدامیک درست درمیآید و حتی المقدور در این داوری ، بی طرف باشیم .
آقایان نیز می گویند که ما از کوچکی با عشق حسین بزرگ می شویم و در تمام مجالس از عشق امام حسین گفته شده است و از مکتب امام حسین گفته شده است و اینکه « خون بر شمشیر پیروز است » . اگر این تصور و تصویر ما از حسین بن علی (ع) باشد یک نتیجه دارد و خبر خاصی را تولید می کند و اگر تصور دیگری را مطرح کردیم، نتیجه دیگری را به بار میآورد .
شاید شما یادتان باشد که بعضی از بزرگترها ، سال هاپیش گفتند که ؛ « اگر فشار دشمنان زیاد شود ، ما هم حسینی برخورد می کنیم » . ظاهرا مقصود ایشان این بود که «خشن برخورد می کنیم ». خوب اگر این است ، باید دید حسین (ع) در برابر فشارهای مخالفان خویش ، دست به شمشیر برد یا ما ( خدای ناکرده ) درتحلیلمان داریم به جایی میرویم که نوع دیگری از ظلم به حسین بن علی(ع) را رقم می زنیم .
البته شاید هم من با تحلیل خودم به حسین (ع) ظلم کنم و حرکت ایشان را طوری به تصویر کشم که ایشان را فردی « گوشه گیر و عافیت طلب» ترسیم کنم که کاری به کار دیگران نداشته است ؟
یک تصویر این است که امام حسین را مانند افرادخشونت طلب ترسیم کنیم ویک تصویر هم اینکه امام حسین را به منزله ی کسی قرار دهیم که نمی خواهدقدم از قدم بردارد . البته تصویر سومی نیز می تواند وجود داشته باشد .
حالا طبیعی است که همه می گویند :« حد متوسط » بهتر است . جایی که ما از صفرتا صد داریم ، نقطه و سط ، رقم ۵۰است ولی در مقام تطبیق بر واقعیت های خارجی و تحلیل آن واقعیت ها ، این رقم ۵۰ کجاست ؟ البته با اطمینان و قطعیت نمی توانیم اظهار نظر کنیم ، ولی می توانیم نزدیک شویم و بین احتمالات مختلف دارای قرینه ، برترین احتمال را برگزینیم .
من دیدگاه موردترجیح و اطمینان خودم را اینگونه بیان می کنم ؛
در آغاز، لازم است ترسیمکنیم و ببینیم که حسین بن علی (ع) چه صحبت هایی کرده است . این سخنان نیز آیا معارضی دارد یا خیر ؟ اگر مبتلا به نقل معارض هست ، کدام گزارش به لحاظ کمی و کیفی ، ترجیح دارد ؟ مثلا اگر در همین شهر ، الان اتفاقی بیفتدو چهار نفر آن واقعه را گزارش دهند که از نظر اطمینان به صداقت آنان ، همگی در یک سطح باشند و یک نفر آنان به یک شکل و سه نفر دیگر به شکلی دیگر آن اتفاق را گزارش کنند ، به کدامیک از گزارش ها بیشتر می توان اطمینان کرد ؟
ادعای من این است که گزارش های بیشتر و معتبر تر این حادثه ی بزرگ ، بیشتر باید مورد استناد باشند و در برابر آن ها ، سایر گزارش های معارض را نمی توان معتبر دانست .
برای روشن شدن زوایای این حادثه ، از زمان حکومت معاویه شروع می کنیم. وقتی بعد از شهادت امام حسن (ع) امامت به حسین بن علی می رسد ، یعنی نوبت مسئولیت دینی به امام حسین (ع) رسید ( که نمی توانست به امور اجتماعی بی تفاوت باشد یعنی دینی که ما میشناسیم نسبت به امور اجتماعی حرفهای بسیار و با اصراری دارد ) خبرچینها برای معاویه خبر آوردند که حسین بن علی در تدارک قیام و خروج بر علیه تو است . علت این گزارش ها ، موضع گیری های امام حسین بود که در جاهای مختلف فرموده بود : « پیغمبر فرمودند که اگر کسی معاویه را بر منبر من ببیندو بر علیه او اقدام نکند ،به من جفا کرده است » ( نقل به مضمون ) .
بله امام حسین این حرفها را می زد ولی هیچگونه حرکت عملی بر علیه معاویه نمی کرد. نه در زمان امام حسن (ع) و نه در زمان بعد از آن . به خاطر اینکه پایبند به « عهد و پیمان » برادرش با معاویه بو. البته به بعضی از افرادی که عملاً معارضه می کرند و اهل مبارزه بودند ( به عنوان انسان های مؤمنی که مورد تعرض حکومت جور بودند ) کمک می کرد ، ولی خودش اقدام به قیام مسلحانه نمی کرد و مسئولیت هیچکدام از این مبارزات را بر عهده نمی گرفت . اگر هم کمک مالی یا تبلیغی به آنان می کرد ، ازباب این بود که کسانی به این نظر رسیده بودند که وظیفه شانمبارزه با حکومت جور است و امام علیرغم این که در این خصوص وظیفه ای مثل آنانرا بر دوش خود احساس نمی کرد ( چرا چون به عهدی که برادرش – که امام المسلمین بود – بسته بود ، وفادار بود ) خودش را متعهد به آن عهد و پیمان می دید و هیچ وقت تصور نمی کرد که عهد شکنی کند ، چون « وفاداری به عهد » جزء واجبات اولیه شرعی و عقلی بشری است.
حتی اگر« وفاداری به عهد و پیمان » به ضرر انسان باشد ، « نقض عهد» جایز نیست و جزء گناهان کبیره است . بنا بر این ، امام (ع) با اینکه خودش بیعت نکرد ، ولی گفته است که : « صلح نامه را قبول دارم » .
آن کسانیکه مبارزه می کردند ، صلح نامه را نیز نپذیرفتند . حتی برخی ازکسانیکه عظمت دارند و محترمند نزد شیعه و به نیکی از آنها یاد می شوند و علما همآنها را قبول دارند ، وقتی که می آمدند خدمت امام حسن (ع) به صراحت می گفتند: «السلام علیک یا مذلّ المسلمین= سلام بر تو ای خوارکننده ی مسلمانان » با همه ی این اتفاقات ، اینها شیعیان پاکی بودند . این دسته افراد چون صلحنامه را نپذیرفته بودند ، می توانستند به مبارزه و قیام دست زنند ، ولی امام حسین (ع) چون گفته بود که من صلحنامه را قبول دارم و چون گفته بود من تابعبرادرم هستم و چون گفته بود قرارداد را پذیرفته ام ، دیگر مخالفت نکرد و تامعاویه زنده بود ، هیچگونه اقدامی برای براندازی حکومت معاویه انجام نداد . البته به مخالفین کمک هم میکرد ، چرا که کمک به مؤمنین بود و وظیفه شرعی داشت که در گرفتاری ها ، به آن ها کمک کند، نه اینکه برای آن ها سلاح بخرد و بگوید برو جنگ کن ، چرا چون که این هم به منزله ی اقدام بر خلاف عهد شمرده می شد ، بلکه فقط از حقوق انسانی آنان حمایت می کرد .
البته از وظیفه ی « امر به معروف و نهی از منکر » نسبت به حکومت معاویه ، هیچگاه فراموش نکرد . به همین خاطر در بیان سخنان یا نامه هایی که به معاویه می نوشت ، شدید ترین انتقادات را از او و حاکمیت او ابراز می کرد .
معاویه در نامه ای به امام حسین (ع) از برخی گزارش ها در مورد اقدامات شفاهی و عملی حسین بن علی بر علیه حاکمیت خود و اقدام بر خلاف عهد نامه ی وی با امام حسن (ع) اظهار نگرانی می کند و در ضمن ، ایشان را تهدید می کند ( چونمعاویه زیرک است و می داند که امام حسین کسی نیست که مخفیانه کاری بکند ، یعنی اصولاً فعالیت پنهانی نداشت ، اینقدر جرأت و شهامت داشت که حرفش را علنی بزند ، انتقادهای شدید از معاویه می کرد ولی اهل کار دیگری نبود ، خوب معاویه هم انتقادها را می شنید و البته دروغ هایی هم که گزارشگرها به امام میبستند و به وی میگفتند را می شنید ) .
در جواب نامه معاویه ، امام چنین می نویسد : « بسم الله الرحمن الرحیم اما بعدفقد وصلنی کتابک و فهمت ما ذکرت ، معاذالله ان انقض عهداً عهدهالیک اخی الحسن= نامه ی توبه من رسید و مطالب آنرا فهمیدم ولی با اینحال می گویم : به خدا پناه می برم که بخواهم عهدی که برادرم حسن (ع) با تو بسته است را نقضکنم » . یعنی ؛ من اهل « نقض عهد» نیستم . همانطور که خداوند به پیغمبر خودش اجازه نداد که عهدی راکه با مشرکین بسته بود ، نقص کند ، لذا عهدی را که برادرم با توی مسلمان ( البته مسلمانی که از نظر حسین بن علی به فسق آلوده شده است ) بسته است را هرگز نمی شکنم ، چون این « عهد و پیمان » است و فرقی ندارد که طرف مقابلش فاجر باشد یا محسن ، من پایبند به آن هستم .
« و اما ماذکرت من الکلام، فإنه اوصله الیک الوشاة ، الملقون بالنمائم و المفرقون بین الجماعات ، فإنهم والله یکذبون = اما برخی از مطالبی که یادآوری کردی ، همانا آدمهایی که کارشان سخن چینی است وآنها که کارشان القاء بدبینی بین آدمها است آنها پیش تو آمده اند و دروغ به تو گزارش داده اند . آن چیزهایی که در نامه نوشته ای که می گویند : چنین و چنان کردی ، اینها همه اش القائات آن افراد سخن چین است که به تو خبر داده اند « المفرقون بین الجماعات = آنهاییکه هنرشان این است که بین اجتماعات تفرقه بیندازند … وانهم والله یکذبون = ( یعنی ؛ گرچه من از تو وقدرت تونمی ترسم . من اگر کاری کرده باشم، با صراحت می گویم ، ولی ) قسم به خدا ، آنها دروغ می گویند » .
جالب استکه معاویه از پاسخ امام (ع) قانع می شود . چون معاویه امام حسین را می شناسد ولی در جامعه ی ما هستند کسانی که اگر خودفرد مخالف می گوید : من این کار را نکردم ، این حرف را نزدم و من ترسی ندارم ، قبول نمیکنند . یعنی در اینجا بددلی افراد سخن چین ، باعث فتنه می شود و جامعه را دچار بحران می کند .
پس با این بیان امام (ع) در پاسخ به معاویه ، من به نامه ی امام حسین اعتماد می کنم و می گویم : حسین کسی نبود که پیمان صلح برادرش را نقض کند و علیه حاکمیت ، دست به شورش بزند .
یکی از مدارک اصلی واقعه ی عاشورا ، مقتل « ابی محنف » است البته اصل مقتل ابومخنف به دست ما نرسیده . ابومخنف همان کسی است که در زمان امام جعفر صادق زندگی می کرد و ازشاگردان امام صادق (ع)و مورد وثوق بود . اواولین کسی است که واقعه ی کربلا را نوشته است .
در مقتل ابی محنف است که « حضرت عباس در روز نهم برای آوردن آب رفت و شهید شد » برای همین است که همه افراد ( بدون اینکه بدانند ، در همه یا اکثر محیط های شیعی، روز نهم را روز حضرت عباس می دانند ) . از نظر تاریخی ضمن اینکه این کتاب یکی از قدیمی ترینها است ، مستند تاریخ نگاران معتبر نیز بوده است . برای مثال ، مطالب « تاریخ طبری » در خصوص واقعه ی عاشورا و مقدمات آن ، در واقع ، رونوشتی از این کتاب است .
اکنون وارد جریان تاریخ بعد از معاویه می شویم که آنرا زیاد شنیده اید . هنگامی که معاویه از دنیا می رود اولین تصمیم گیری او در رابطه باحسین بن علی (ع) « گرفتن بیعت یا جان حسین » است .
حسین بن علی هنگامی که کنار قبر پیغمبر با عبدالله بن زبیر نشسته است ( همان عبدالله بن زبیر که در جنگ جمل اساس فتنه بود ، میبینید حالا کنار هم نشسته اند و کاری به گذشته ندارند و حالا که چراغ آن فتنه خاموش شده، دیگر باید با هم برادر وارزندگی کنند نه اینکه اشتباهات همدیگر را دائم در نظر آورندوتا روز قیامت قهر باشند. ما اگر بعضی از رفتارهای فرد خاصی را نپسندیم می خواهیمبرای همیشه با او قهر کنیم . همان عبدالله بن زبیر که طلحه و زبیر را اغوا می کردو آنها را تحریک می کرد که در جنگ بایستند و نمی گذاشت کلام حضرت امیر در آنها اثر کند ،حالا با حسین بن علی کنار هم نشسته اند ) پیکی از دارالاماره می آید و می گوید امیر شما را فرا خوانده و هر دو را احضار کرده است( زیرا عبدالله بن زبیر نیز یکی از شخصیتهای مورد توجه زمان خودش بود و در جریان مکه نیز که پس از واقعه ی کربلا واقع می شود ، او و یارانش نیز سرکوب می شوند و این توجه خاص به او ، گواه مرتبه بالای اجتماعی عبدالله بن زبیر است ) . عبدالله بن زبیر سرش را نزدیک می آورد و به امام (ع) می گوید : چه شده است که اینهاما را احضار کرده اند ؟ امام حسین حدس می زند و می گوید : گمان می کنم که بزرگ اینهامرده است . یعنی امام حسین وقتی وارد دارالاماره می شود ، متوجه می شود که معاویه مرده است و امیر مدینه می گوید : به من دستور داده اند که از شما بیعت بگیرم .امام (ع) می گوید : حتماً بیعت ما برای حاکمان خیلی مهم است . چرااز بقیه دعوت نکرده اید؟ یقیناً بیعت ما ، بیعت سایر مردم را نیز به دنبال خواهد داشت. می گوید : بیعت در خفا که ارزش ندارد ، بگذارید در جمع مردم و علنی باشد . ماهم باید نسبت به آن ،فکر کنیم و اندیشه کنیم .
نهایتاً هنگامی که از مدینه حرکت می کند ، این آیه راتلاوت می کند ؛ « فخرج منها خائفاً یترقب = از شهر خارج شد در حالی که نگران بود و به عواقب مسأله می اندیشید » .
این آیه را تلاوت می کند که بیانگر انگیزه ی اصلی امام (ع) برای خروج خود و اهل و عیالش از مدینه است . من کاری بهنقل هایی که می گویند : سرقبر پیامبر و هنگام وداع ، چه سخنانی فرمود ( که خیلی از آن نقل ها اعتباری ندارد و اعتنایی بهآنها نمی توان کرد ) ندارم . ولی می توان به کتاب شهید جاوید ، که کاری تحقیقی در تاریخ عاشورا است ، مراجعه کرد و استناد آن نقل ها را به جهت تاریخی و روایی بررسی کرد . هر چند که نمی خواهم بگویم همه یآن نتایجی را که ایشان ( صاحب کتاب شهید جاوید ) گرفته است می پذیرم، ولی از نظر تاریخی ، تحقیق خوبی کرده است .
ابوعبدالله (ع) وقتی خارج می شود ، یک وصیت نامه ی مکتوب هم دارد که آن را به دست برادرش محمد حنفیه می دهد که در آن آمده است ؛ « انی لم اخرج أشراً و لا بطرا و لا مفسداً و لا ظالما ، ارید أن آمر بالمعروفو انهی عن المنکروأسیر بسیرة جدی و ابی علی بن ابیطالب ، فمن قبلنی بقبول الحق ، فالله اولی بالحق و من ردّعلیّ هذا ، اصبر حتی یحکم الله بینی و بین القوم بالحق و هو خیر الحاکمین .
یعنی اگر قسمت آخر وصیت نامه نبود ، شاید میتوانستیم « انی لم اخرج » را به معنی قیام ترجمه کنیم و بگوییم : مقصود امام (ع) این بود که؛ من میخواهم شمشیر برادرم و قیام کنم علیه کسانی که جامعه را به فساد کشیده اند . می خواهم بروم امر به معروف کنم – قیام کنم – اصلاح کنم و آن هم امر به معروف از نوع مرحله سوم( که اقدام عملی است ) که آقایان می گویند ، ولی وقتی انتهای وصیت نامه را نگاه می کنیم ، می بینیم که حسین بن علی (ع) مخاطب خویش را مخیر می گذارد .
در کتاب « تحف العقول » خطبه بلندی است از امام حسین (ع) که در « مکه و منی » مطرح کرده استو خطاب به « علمای دین » است .در آن خطبه ی سراسر توبیخ نسبت به علمای دین ، در مورد امر به معروف می گوید :« دعاء الی الاسلام » امر به معروف ، دعوت بهاسلام است .
اگر امر به معروف یعنی دعوت ، کسی که دیگران را دعوت می کند که شمشیرنمی کشد . آیا با شمشیر دعوت می کنند؟ خیر ، با خواهش و احترام دعوت می کنند.
پیغمبر اسلام هنگامی که مردم را به اسلام دعوت می کرد با شمشیر بود؟ حالا آنهایی که می گویند : ماجهاد ابتدایی داریم ، خودشان باید جواب بدهند . ما که معتقدیم جهاد ابتدائی نداریم ( جز با حضور معصوم (ع) یا اجماع عقلای جهان در حال حاضر ) معتقدیم که دعوت به شمشیر نداریم . این که در اسلام ، جهاد ابتدائی نداریم را فقیه عالیقدر ( آیة الله منتظری ) هم گفته اند و اخیراً نیز در نوشته هایشان آمده است و بعضی دیگر از علما نیز گفته اند که در زندگی پیامبر (ص) هر چه داشته ایم « جهاد دفاعی » بوده است .
ما اگر اینها را کنار هم بگذاریم ، معلوم می شود که حسین بن علی (ع) می گوید : من دعوتم را و حرفم را (امر به معروف ) می گویم . آن چیزهایی که بد است و زشت شمرده می شود و آن چیزهایی که خیر است را می گویم ، ولی مردم مخیر هستند که بپذیرند یا نه . ( فمن قبلنی بقبول الحق … ) اگرکسی پذیرفت که این حرفهای من عین گفته های حق تعالی است و عین حق است ، به مفاد آن عمل می کند و هر کس هم قبول نکند (فمن ردّ علیّ هذا ) هر کس نیز حرف من را رد کند و قبول نکند ( اصبر حتی یحکم الله بینی و بین القوم بالحق … ) صبر می کنم . تحمیل نمی کنم که باید حرف من را بپذیرید . اصلاً در قاموس دین این گونه نیست که چیزی را به دیگران تحمیل کنند .
پیغمبر این گونه رفتار می کرد، امیرالمؤمنین این گونه بود ، امام حسن مجتبی اینجوری بود و امام حسین نیز به آنان تأسی می کرد که عقیده ی خویش را به کسی تحمیل نکند .این ها الگوی ما در تعیین مصادیق صحیح رفتاری از منظر شریعت اسلامی هستند و رفتارشان برای ما حجت است . ما چه کار داریم که دیگران چه روشی داشته اند .دیگرانکه رفتارشان برای ماحجت نیست .
در قرآن هم می گوید : « لا اکراه فی الدین » مگر می شود که کسی یک چیزی را حق بپندارد و دین بشمارد و با بهره گیری از زور ، بخواهد که مردم آنرا بفهمند و به آن عمل کنند . برفرض که مردم بهزور شمشیر آمدند و نماز خواندند ، این چه نمازی است و چه ارزشی دارد ؟ نماز را نمی شود بابخشنامه به مردم تحمیل کرد . مسائل دین را باید بگذاریم که فرد با دل دادگی به سراغش بیاید.
البته بعضی از مسائل اجتماعی است که تبدیل می شود به قانون وقرارداد اجتماعی که الزامات قانونی را هم در پی دارد ، مانند قراردادهایاجتماعی و قوانین عرفی .مثلا در قانون آمده است که مقررات راهنمایی و رانندگی باید مراعات گردد . هرکس از چراغ خطر عبور کند ، جریمه اش می کنند . فرق هم نمی کند که قبول داشته باشد یا قبول نداشته باشد . وقتی قرارداد اجتماعی شد اینجوری است . احکام اجتماعی اسلام هم همینطور است . وقتی تبدیل شد به قرارداد اجتماعی و مردم پذیرفتند و تبدیل شدبه قانون ، مانند قانون اساسی و قوانین دیگر و اکثریت مردم آن را تأیید و تصویب کردند ( مستقیم یا غیر مستقیم و توسط نمایندگان خویش ) ، باید همه ی شهروندان آن را بپذیرند وگرنه کیفر های تعیین شده در قوانین را در باره ی او اعمال می کنند . زورهم هست . همه جای عالم هم همین جوری است . قراردادهای اجتماعی ،بدون پشتوانه اجرایی قدرتمند ، قابل تحقق نیست .
اما مسائل صرفاً اعتقادی ، اصلاً با زور محقق نمی شود و اگر بشود ،دینی نیست. مثلاً فرد به زور و بخاطر ترس از قدرت یا جلب توجه صاحبان قدرت ، نماز بخواند . این که دین نمی شود. آننماز را نخواند بهتر است .
خوب امام حسین از مدینه می آید به مکه . در آنجا هم گفته های خود را تکرار می کند . امر به معروف را مطرح می کند و رسماً می گوید : « اللهم انک تعلم انّه لم یکن منّا منافسة فی سلطان و لا التماس شیئ من فضول الحطام ، و لکن لنردّ ( لنری ) المعالم من دینک و نظهر الإصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک » .
خدایا هر کس نداند تو گواهی و دلحسین و درون حسین را می دانی ، ما اصلاً برای رقابت در کسب قدرت تلاش نمی کنیم که ماحکومت کنیم . ما برای اینکه به جای یزید بنشینیم تلاش نمی کنیم . ما دنبال مطاع بودن و پیروی مردم از خویش ،نیستیم . ( حکومت دنیا اگر ارزش داشته باشد ، امیر المؤمنین نباید بگوید که مانند لنگه کفش کهنه ای است برای من ، یا مانند آبی که هنگام عطسه بز از بینی او خارج می شود ،یعنی اینقدر کمارزش است که مثل کفش وصله شده ای است . اینقدر تحقیر نمی کرد) . حکومت از منظر ائمه ی هدی هروقت مورد ارزش واقع میشود به این خاطر است که حق بوسیله او اجرا می شود . این را همه قبول دارند . همه آقایان اعتراف دارند . فقط هنگامی که ( برخی علماء ) در مقام اجرا ، به قدرت رسیدند ، یک مقداری اشتباه کردند وگرنه بروید کتابهایشان را قبل از به حکومت رسیدن بخوانید ، همه ی علما این را گفته اند که اگرحکومت برای علی بن ابی طالب اصل بود ، معنا نداشت که تعارف کند ، آن هم در وقتی که مردم بعداز قتل عثمان آمدند و برای قبول خلافت اصرار ورزیدند .گفت : نه ، بروید یک نفر دیگر را پیدا کنید . اگر واقعاً حکومت موضوعیت داشت ، آیا علی (ع)تعارف می کرد ؟! مگر علی حق تعارف داشت ؟!!
در اینگونه موارد، چون زمینه ای نمی بیند . چرا علی (ع) که میگوید : آماده شوید برای جنگ ، مردم گوش نمی هند ؟ علی وقتی باید حاکم باشد که حرفش مطاع باشدو از جانب مردم به رهبری و ولایت رسیده باشد . اداره مملکت بر اساس احکام خدا است ، ولی وقتیکه نشود احکام خدا را اجرا کرد ، برای علی چه فایده ای دارد ؟
مگر کسی شهوت قدرت دارد ؟ مگر « تنافس فی سلطان » داریم؟ باید این وضعیت فاسد اصلاح شود ، اگر مردم به این نتیجه رسیدند که وضعیت اصلاح شدنی نیست ، ممکن است تصمیم دیگری بگیرند.
امام حسین (ع) علمای سایر مناطق را مورد انتقادقراردادند که شما وظیفه خود را انجام ندادید ، دشمن را برمردم مسلط کردید . عامل تسلط ظلمهبر مردم ، شما بودید. یک عده مردم « عبدذلیل » حاکمیت شدند و عده دیگر « در تأمین معیشت خو د ناتوان » گردیدند . ( … فأسلمتم الضعفاء فی ایدیهم ، فمن بین مستعبد مقهور ، و مستضعف علی معیشته مغلوب … ).
علت خروج امام حسین (ع) از مکه ، این بود که حاکمان « توطئه قتل » او را مطرح کردند . بیان خود سیدالشهدا این است که ؛ « من تصمیم گرفته ام در مکه اقامت گزینم و برای همیشه بمانم ، اگر بدانم مردم مرا دوستدارند و به عنوان یک شهروند مرا می پذیرند و به سخنانم گوش می دهند و در حفظ امنیت من و خانواده ام یاری ام می کنند ، اما اگربخواهند مرا به خذلان بکشانند و به پستی دعوت کنند ، بازهم جای دیگری می روم که مقصودم برآورده شود » . ( فانی مستوطن هذا الحرم و مقیم فیه ابدا، ما رأیت اهله یحبونی و ینصرونی ، فاذا هم خذلونی ، استبدلت بهم غیرهم … / مقتل خوارزمی ۱/۱۹ ) .
در جواب محمد حنفیه ( برادرش ) که او را توصیه می کند ، می گوید : « من به مکه می روم که در آنجا امنیت داشته باشم . اگر در آنجا هم امنیت نداشتم ، به دره ها می روم یا درصحرا و بیابان زندگی می کنم تا ببینم چه پیش می آید » ( انی اقصد مکة ، فإن کانت بی امن ، اقمت بها و الا لحقت بالشعاب و الرمال ، حتی انظر ما یکون . / ینابیع المودة / ۴۰۲ )
در مکه نیز تهدید به قتل می شود . با خبر می شود که گروهی را برای « ترور » او به مکه فرستاده اند . بنا بر این پس از چهار ماه و اندی از مکه نیز خارج می شود . هنگامیکه می گویند : چرا از مکه خارج می شوی ؟ ( البته در آن موقع نامه ها و فرستادگان مردم کوفه آمده بودند . کوفیان گفتند تو بیا دررأس جامعه ی کوفه قرار بگیر ، ما حمایتت می کنیم . البته عده ای گفتند : « اینها پدر و برادرت را نیز حمایت نکردند و به تو هم وفا نخواهند کرد » . او با احتساب همه ی این احتمالات حرکت کرد . البته با این دید که تنها جایی که احتمال حمایت وجود دارد ، کوفه ای است که اکثریت مردم و قبایل ساکن در آن ، از امام دعوت کرده و قول حمایت و حفظ امنیت اورا داده اند . شاید این دفعه ، مردم کوفه راست بگویند ، در حالیکه در هیچ جای دیگر ، این احتمال وجود ندارد .
یعنی با گزینش کوفه ، امکان کشته شدن و سالم ماندن ، هردو وجود دارد ولی در غیر کوفه ، خطر کشته شدن بیش از سالم ماندن است ، پس عاقلانه تر این است که به جایی برود که خطر کمتر باشد )البته استدلال امام (ع) برای رفتن، نامه های کوفیان و وعده های آنان نیست . بلکه می گوید « اگر یک وجب بیرون از حرم امن الهی کشته شوم ، برای من گواراتر است تا اینکه در درون حرم کشته شوم ، چرا که در این صورت ، حرم امن الهی بخاطر من مورد تعرض قرار نمی گیرد » ( والله لإن اقتل خارجا منها بشبر احبّ الیّ من ان اقتل داخلا منها بشبر . /تاریخ طبری ۳/ ۲۹۵ ). یعنیاگر مرا در این حریم امن بکشند ، دیگر کسی در این حرم ، احساس امنیت نمی کند و خواهند گفت که این حرم امن الهی نیست.
این نمایانگر آن است که چقدر دلش برای دین خدا می سوزد . حاضر است همه هستی اش را فدا کنداما ذره ای از دین را فدای خود و منافع خود نکند .
او می گوید قسم به خدا اگر درسوراخ بعضی از این حشرات خودم را مخفی کنم اینها مرا خواهند جست و تا حاجتشانبرآورده نشود دست برنمی دارند. همان طور که یهودیان عهد خود را در این مورد که شنبه ها متعرض ماهی ها نشوند را شکستند ، اینها عهد خود را با رسول خدا می شکنند ، با اینکه رسولخدا فرمود : « من هیچ چیز نمی خواهم جز مودت خویشاوندانم » ( و ایم الله ، لو کنت فی حجر هامة من هذه الهوامّ لإستخرجونی حتی یقضوا فیّ حاجتهم . والله لیعتدنّ علیّ کما اعتدت الیهود فی السبت ).
بنابر این من باید جایی بروم که اینها دستشان به من نرسد . اگر در مکه کشته نشوم بهتر است از اینکه در بیابان کشته شوم .
همین ها شاهد بر این است که ایشان متوجه احتمالات بوده و خطر جدی نا امنی و کشته شدن را احساس می کرده است . این سخنان پس از دعوت کوفیان و ارسال مسلم بن عقیل به کوفه بوده است و نشان می دهد که امام (ع) امید زیادی به وعده های کوفیان ندارد و به آن دل نبسته است ، ولی برای فرد یا جمع سرگردانی که هیچ پناهگاه امنی سراغ ندارند ، آیا جایی مطمئن تر از احتمال اندک باقی مانده نسبت به وفاداری کوفیان باقی می ماند ؟ آیا اگر امام ، گزینه ی کوفه را عملا آزمایش نمی کرد و کشته می شد ، از سوی آنانی که دلسوزانه او را نصیحت می کردند که به کوفیان اعتماد نکند ، مورد ملامت قرار نمی گرفت ؟ همانان ، در فردای فاجعه ، مدعی نمی شدند که اگر به کوفه می رفت ، ممکن بود در امان بماند ؟
درمقتل خوارزمی و در بحار نقل شده است که امام حسین (ع) در سخنی تاریخی ، فرموده است : « بنی امیه ، مال مرا غصب کردند ، صبر کردم . آبروی مرامورد تعرض قرار داده و شتم کردند و ناسزا گفتند و بدگویی کردند ، صبر کردم . ولی وقتی قصد جان مرا کردند ، از دستشان فرار کردم . آیا کار بدی کردم ؟ اینقدر دفاع که حق هر موجودی است ولی قسم به خدا من رارها نمی کنند . به خدا قسم فئه ی باغیه مرا به قتل خواهند رساند ( إنّ بنی امیة اخذوا مالی فصبرت و شتموا عرضی فصبرت و طلبوا دمی فهربت . وایم الله یا ابا هرة ، لتقتلنی الفئة الباغیة … / مقتل خوارزمی ۱/۲۲۶ . بحارالأنوار ۴۴ / ۳۶۸ ) .
امیرالمؤمنین داستان هر سه جنگ خود را مصداق « فئه ی باغیه» گرفتند . ایشان با سه طایفه جنگیدند ؛ اصحاب جمل،جنگ نهروان و جنگ صفین ، اما هیچکدام از آنها را متهم به کفر و نفاق نکردند . حتی نگفتند :ایشان مسلمان نیستند ، بلکه فرمودند : اینها برادران ما هستند ( چون شهادتین را گفتهاند ) که به ما ستم کردند . ( ان امیر المؤمنین لم یکن ینسب احدا من اهل حربه لا الی الشرک و لا الی النفاق ، ولکنه یقول : هم اخواننا بغوا علینا ) .
ما اینقدر دنبال مرتد و کافر شمردن دیگران نباشیم . « اسلام ظاهری » همین است که در متن قرآن می گوید : « اگر دو طایفه از مومنین با یکدیگر درگیر شدند ، مسئولیت اول مؤمنان این است که بین آنان صلح برقرار کنند و اگرنشد ، آن گروهی که ستم کردندرا تنبیه کرده و سرجایشان بنشانند تا وقتی که صلح و همزیستی را بپذیرند و قبول کنند . اما توجه شود که هر دو طایفه را مؤمن خوانده است . ما نبایدبر روی مردم اسم بگذاریم و « کافر و مشرک و منافق » درست کنیم . سیدالشهدا در باره ی همین کسانی که آمدندو سرش را از تنش جدا کردند می گوید : « فئه ی باغیه» ما می گوئیم : « کافر » . از کجا به برداشت خود مطمئن هستیم که اینگونه نام گذاری می کنیم ؟
خوب امام حسین قصد رفتن به کوفه رامی کند ابتدا پسر عموی خودش را که اهل رازش بود و شوهر خواهرش بود به کوفه می فرستدو می گوید : تو به نیابت از من با این مردم صحبت کن . اگر مطمئناً بر روی حرفشان هستند، من بیایم وگر نه مزاحمشان نشوم . « مسلم » به کوفه رفت و در آنجا ( طبق نقل برخی کتب تاریخی ) هجده هزار نفر بااو بیعت کردند. اما یک کودتا ، در فاصله ای کوتاه شکل میگیرد . فردی با نام امام حسین وارد« کوفه و دارالاماره » می شود این فرد « عبید الله بن زیاد » است . ابن زیاد وارد کوفه می شود واندک اندک ، جوّ کوفه را بر می گرداند . عده ای را با تطمیع، عده ای را با تهدید و عده ایرا با تمهید ، از یاری حسین بن علی منصرف می کند . بعد هم تهدیدات رسمی را شروع می کند و بعد شروع به سرکوب و کشتار می کند . هانی و مسلم را نیز می کشد .
حسین بن علی (ع) به حسب ظاهر از کشته شدن هانی و مسلم، خبر ندارد ( ما به علم امامت و اینکه امام می دانست یا خیر ، کاری نداریم و می خواهیم این واقعه را بر حسب ظاهر بررسی کنیم ) . بنابراین طبق نوشته ی مسلم مبنی بر اینکه ؛ هجده هزار نفر با او بیعت کرده اند، امام (ع)راهی کوفه می شود . در راه در منزل « ثعلبیه» به او خبر می رسد که « هانی و مسلم کشته شده اند » . حضرت به خاطر انسانیت ، با افرادی که پیرامون او هستند شروع به صحبت کرده و می گوید: «کسانیکه آماده ی این وضعیت نبوده اند، بروند » بعضی ها می روند . البته اینها نه به دلیل بی ایمانی ، بلکه به دلیل سستی ایمان است . بعضی می گویند : ما حوصله جنگ و خونریزی را نداریم بلکه می خواهیم دینمان را حفظ کنیم ، مانند کسانیکه در جنگ صفین آمدند به حضرت علی (ع) گفتند : ما حوصله جنگ کردن نداریم ، ما را به جایی بفرست که حکومت شما را یاری کنیم و دینمان را حفظ کنیم و مؤمن باشیم .
ما نباید همیشه دنبال خوب و بد کردن افراد جامعه باشیم . سفید و سیاه نکنیم . اکثر مردم به رنگ خاکستری اند . امام صادق (ع) در گفتگویی با « زراره » که افقه الفقهای شاگردان آن حضرت بود، از او سوال کرد تا ایمان وی را تثبیت کند . پرسید : « اگر کسی در وجود خدا شک کندچه حکمی دارد ؟ » زراره گفت : کافر است . امام صادق (ع)باز پرسیدند که ؛ « اگر کسی در رسالت رسول خدا شک کند چه حکمی دارد ؟ » بازگفت : کافر است . امام پرسید : « اگر کسی به امامت کسانی که تو به آن ایمان داری ، ایمان نداشته باشد ، چه حکمی دارد ؟ » گفت: او کافر است . امام فرمود : سبحان الله ( و بسیار از این صحبتها شگفت زده شد و گفت : کجاداری می روی ؟ اینطور که تو میگویی، علی می ماند و حوضش . یعنی چه که همه ی این ها کافر اند ؟ چرا بدون توجه به لوازم سخن خویش« کارخانه کافر سازی » درست می کنی ؟ زراره تعجب کرد و گفت : پس چه باید گفت ؟ حضرت فرمودند : « عده زیادی در جامعهزندگی می کنند که جزء « مولفة قلوبهم » هستند . اینها « مستضعفین » از مردان و زنان اند که بیشتر جمعیت بشر را تشکیل میدهند . بیشتر از « دو سوم » مردم در زمان مامستضعف اند ( خاکستری اند نه سفید و نه سیاه ) نه پیشرفته درایمان و نه پس رفته در کفر. مردم عادی هستند که به زندگی روز مره ی خود می پردازند . اینهاایمانشان در حدی است که مثلاً اگر شریعت برای آنها مشکلی ایجاد نکند ، تابع شریعت می شوند و گرنه ، ایمانی به آن نمی ورزند . اینها مخلوقات خدا هستندنمی شود که برای آنان تقاضای عذاب کنید و یا مورد هجوم و دشنام قراردهید . انسانهایی هستند محترم، که خداوند برای آنها حساب جداگانه ای باز کرده است .
ما در تحلیلهای خود نیز باید اینگونه فکر کنیم . به هر حال ، ما یک جور فکر می کنیم ، رقیبان ما جور دیگری فکر می کنند . بر فرض هزاران خطا کرده باشند ، نهایتاً نمی توانیدبگویید : « مؤمن نیست » . می توان گفت : « پایبند به دینداری نیست » یا « فاسق است » .
در قرآن کریم هم آمده است ؛ « و لاتقولوا لمن القی الیکم السلام لست مؤمنا = به کسی که شما را با سلام ملاقات می کند ، نگویید که ؛ مؤمن نیست » . در باره ی این آیه ی قرآن دو مطلب می توان گفت . اول ؛ این است که « کسی با شما همزیستی مسالمت آمیز دارد و یا اینکه سلامت را برای شما آرزو می کند ، شما نمی توانید بگوییداین مسلمان و مؤمن نیست » . دوم این که ؛ « کسی که به شما سلام می کند ، سلامت را برای شما می خواهد ، همین کافی است تا او را مؤمن بدانید .
این خوارج بودند که دین را خیلی سخت می گرفتند . از دیدگاه آنها ( نعوذ بالله ) امیرالمؤمنین(ع) نیزکافر بود .
بعد از اینکه حرکت می کنند در بین راه به سپاه برخورد می کنند. « سپاه حرّ » با آن شدت در مقابل حسین بن علی (ع) می ایستد .« حرّبن یزید ریاحی » در برابر پیشنهاد های امام (ع) می گوید : « کوفه ، مدینه و مکه نمی توانید بروید » . حضرت می گویند : « بگذارید به طرف مرز برویم » . می گوید : « نمی شود » . حضرت عصبانی می شوند و می گویند : « مادرت به عزایت بنشیند ، تو چه منطقی را می پذیری ؟» وقتی حضرت می گوید مادرت به عزایت بنشیند ، حرّ مراعات ادب می کند ( که همین امر ، او را در روز عاشورا نجات می دهد ) او جوابی به این مضمون می دهد: « من مادر شما را می شناسم ، فاطمه دختر رسول خدا است ، لذا نمی توانم جواب بدهم . اما اگر دیگری به من همچین جسارتی بکند ، من به سختی او را پاسخ می دادم . تو حسین هستی و نمی توانم جوابی بدهم » .
به گمان من ، همین رعایت ادبی که کرد ، او را نجات داد . روز عاشورا آمد و استغفار کرد و حضرت نیز او را پذیرفت .
هنگامیکه قرار شد امام (ع) نه به کوفه بروند و نه به سمت مدینه ، حرّ اعلام کرد که پیشنهاد امام را به کوفه می فرستد تا وقتی جواب آمد ، اقدام لازم را عملی کنند . پیشنهاد امام حسین را به عبیدالله بن زیاد منعکس می کند تا او جواب بدهد . ضمناً حرّ گفت : « من با یزیدبیعت کرده ام و به عهد خودم وفادارم » .
این پایداری به عهد ارزشمند است ( ولو عهد بدی باشد ) چون پایداری و وفای به عهد ، به خودی خود ارزش دارد .
« لازم است که آدمی در متن بدی ها ، خوبی را شناسایی کند » . اگر اینگونه داوری کردید ، طرف مقابل شما هم نرم می شود .
هنگامیکه دو سپاه با هم مصاف می کنند نوبت نماز ظهر می رسد . حضرت به حرّ می گویند: «تو با سپاه خودت نماز می خوانی یا با ما ؟ » حرّ می گوید : « با شما » . او و لشکریان اش ، پشت سر امام (ع) نماز میخوانند. یعنی او را به عدالت قبول دارد ؟ ببینید چقدر جالب است ! چه دشمن های جالبی ! بعد ازنماز ، حضرت خطبه ی نسبتا کوتاهی می خواند : « ایها الناس ، ای مردم من آمده ام معذرت خواهی کنم ( این بیان عذر حسین است هم در پیشگاه خدا و هم در نزد مردم ، نزد مسلمانان که آمده اند بااو بجنگند ، چون آنها را مسلمان می داند ) من نیامدم به طرف کوفه مگر اینکه شما نامه نوشتید . بعد از نامه نگاری شما کوفیان آمده ام . فرستادگانی آمدند . افرادی گفتگو کردند . قول و قرارگرفتند . حامل این پیام بودند که ؛ به طرف کوفه بیائید . ما امام نداریم . یک سرپرست میخواهیم . لعل الله … شاید بوسیله تو که سرپرستی جامعه ی ما را به عهده گرفتی ، ما در مسیر حق قرار گیریم . اگر امروز روی عهد خودتان بایستید، من هستم . اگر می خواهید که من به شما اطمینان کنم ، عهد جدیدی ببندید یا میثاقی و یا همتی مبنی بر آنکه ما پایبند هستیم . در این صورت من به منطقه شما وارد می شوم . اگر عهد جدید ببندید وپایدار هم باشید من به شهر شما می آیم « و ان لم تفعلوا … » اگر از آمدن من به طرفش ما بدتان میآید ، برمی گردم به همان جایی که آمدم . اصراری ندارم » .
چند منبع تاریخی ، این مسئله را نقل می کنند که امام این سخنان را بیان کرد که ؛ « شما گفتید بیائید من آمدم » . این را هم « بحار الأنوار » ، هم « ارشاد مفید » هم « الفتوح ابن اعثم کوفی » هم « مقتل خوارزمی » نقل کرده اند .
این اتفاق می افتد و هریک به مقر خویش باز می گردند . وقت نماز عصر می شود . باز هم سپاه حرّ ، به امام (ع) اقتدا می کند . پس از نماز عصر ، امام (ع) برای دومین بار می گویند : « اگر الان رأی شما عوض شده و دیگر نمی خواهید من به کوفه بیایم و حق ما را به رسمیت نمی شناسید ( کدام حق ؟ بیعتی که با مسلم کردید و دیگر به آن بیعت ملتزم نیستید و قبول ندارید) من برمیگردم به جاییکه از آنجا به سوی شما آمدم » . این را هم « کامل ابن اثیر » هم « تاریخ طبری » ( اضافه بر اسناد فوق ) نقل کرده اند .
در دیدار با نماینده ی « عمربن سعد » ، امام (ع) پیشنهاد می کند که ازمرزهای حکومت یزید خارج شود تا از خونریزی بین مسلمانان جلوگیری شود . قرار بر این می شود که آن را به « عبید الله بن زیاد » بنویسند و منتظر تصمیم او بمانند . ابن زیاد ، در ابتدا می پذیرد و پس از رایزنی « شمربن ذی الجوشن » از پذیرش پیشنهاد امام (ع) منصرف می شود و دستور نبرد را می دهد .
باز روز عاشورا اول صبح هنوز جنگ شروع نشده بود . نیروها گارد گرفتند اما هنوز خونی ریخته نشده است . امام حسین (ع) می فرماید : ای مردم خیلی عجله نکنید . حتی اگر بخواهید مرابکشید ، وقت زیاد است تا اینکه آنچه حق شما بر من است را ادا کنم . من شما را موعظه می کنم . عذرمرا و دلیل آمدنم را برای آنکه چرا پیش شما آمدم بشنوید . اگر دیدید من راست می گویم وقبول کردید که دلیل من درست است ، اگر انصاف دادید که من راست می گویم ، به همین میزان درپیشگاه خدا سعادتمند خواهید بود . اگر الآن حق را فهمیدید و قبول کردید که عیب از خودتان بوده است، لازمه اش این است که رهایم کنید و از نبرد منصرف شوید . اگر عذر من را نمی پذیرید ( بعد آیه قرآن می خواند ) و اگر انصاف ندارید و نمی پذیرید ، اشکالی ندارد ، هر کاری دوست دارید بکنید . فرزندان رسول خدا را بکشید .اگر تصمیم گرفته اید بی انصافی کنیدو به اسارت ببرید خاندان او را ، این کار را بکنید . در بخشی از سخنانش نیز می گوید: « و ان کنتم لمقدمی کارهین ، فدعونی انصرف عنکم الی مأمنی من الأرض = اگر آمدن مرا خوش نمی دارید ، مرا رها کنید تا از شما روی گردانده و به سوی پناهگاه امنی در زمین بروم » یعنی ؛ من امنیت بیان ، امنیت مکان و امنیت کار و کوشش می خواهم . آیا اینها توقع بالایی است که امامحسین (ع) فرزند صاحب شریعت (ص) از مدعیان پیرو شریعت داشته باشد ؟!! آیا این تقاضای گزافی است ؟!!
خلاصه سخن این است که ازاین گفته های حسین بن علی (ع) بر نمی آید که ایشان قصد درگیری با حکومت را داشته است . نمی خواسته که با شمشیر به جنگ یزید بن معاویه و طرفدارانش برود . حتی اگر آنها هم میخواستند درگیر شوند ، سعی بر صلح و آرامش داشته است و دنبال امنیت و البته آزادی در مورد امر به معروف و نهی از منکر بوده است . اما نه فقط امنیت جانی بلکه امنیتی که انسان بتواند همه حقوق خود را بگیرد . یعنی یک شهروند فعال باشد، نه فردی « ذلیل و خوار » . که می گوید : « هیهات منّا الذّلّة= انسانهای پاکدامن ، ذلت را قبول نمی کنند و ما هم هرگز ، ذلت نمی پذیریم » .
این نظریه قابل قبول نیست که امام حسین فقط برای « شهادت » رفت یا فقط برای تشکیل حکومت . امام حسین (ع) بین « ذلت و مرگ با عزت » اگر قرار بگیرد ، مرگ را انتخاب می کند . هرکس می خواهد مانندایشان زندگی کند ، زندگی ذلیلانه را هیچگاه قبول نمی کند . می گوید : اگر شما من را نمی خواهید ، رهایم کنید ، چرا که من می خواهم با عزت زندگی کنم.حتی اگر خارج از مرزهای دیار اسلام باشد . شما هم بروید دنبال زندگی خودتان . نگذارید بین مسلمانان خونریزی شود .
با عزت زندگی کردن نیز به این معنی است که ؛ حداقل بتوان با زبان و بیان ، از سیاست های ناروا ، اعلام برائت کند و از دین خدا دفاع کند .
بر طبق تحلیل و تحقیق من ، امام حسین (ع) برای دفاع از امنیت جانی و امنیت برای بیان حقایق و دفاع از حق مخالفت با سیاست ها ی حکومت مدعی دیانت از مدینه خارج شده است و نه چیز دیگر . تا پایان واقعه ی کربلا نیز در پی همین اهداف بوده و لا غیر .
به گمان من ، تمام آن دیدگاهها و نظریاتی که می گوید ؛اقدام امام ، صرفاً برای تشکیل حکومت یا شهادت و یا اقدام مسلحانه برای امر به معروف و نهی از منکر بوده است ( که من هم مثل شما آن ها را دیده ام و خوانده ام ) بینی و بین الله برایم اثبات نشد . بلکه اطمینان پیدا کردم که « برای حفظ امنیت جانی و حقوقی در جهت تبیین حقیقت و نقد سیاست های حاکمیت » اقدام به سفرهای مختلف از مدینه تا مسیر کوفه ، کرده است و البته از ابتدا تا انتها ، احتمال سخت گیری رقیب و تصمیم به شهادت ایشان را نیز می داده است .
این نه به معنی خمودی حسین است . نه به خدا . حسین (ع) خیلی شجاع است و از هیچ نبردی نمی هراسد ( مگر از ریخته شدن خون بی گناهان ) . ولی زندگی ذلیلانه را نمی پسندد. او اهل درگیری و نزاع مسلحانه هم نیست .
خدایا تو را به عظمت خودت ، به حق پیامبر و خاندان پاک پیامبر قسمت می دهیم ، دلهای همه مسلمانان را نسبت به هم مهربان کن .توفیق درک حقایق را به ما عنایت فرما .
روح داد و دوستی ، بین مردم و حاکمان برقرار کن . تا آنها با مردمی که مخالف شان هستند نیز ، با محبت رفتار کنند.
خدایا چنان کن سر انجام کار // تو خوشنود باشی و ما رستگار
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته