سالگرد فوت فرزندم آقا سید محمد هادی

چهار آبان ماه سالروز سفر پسر نازنینم آقا سید محمد هادی به دنیای دیگری است. سفری بی بازگشت به دنیایی که نمی دانیم و نمی فهمیم.
یادها و خاطره ها ما را زنده نگه داشته است وگرنه :
دراین دنیای دون دردی به درمانش نمی ارزد
که یار بی وفا وصلش به هجرانش نمی ارزد
فراچین تور صیادی از این غواص کش دریا
که گربارش همه گوهر به طوفانش نمی ارزد

 

چهار آبان ماه سالروز سفر پسر نازنینم آقا سید محمد هادی به دنیای دیگری است. سفری بی بازگشت به دنیایی که نمی دانیم و نمی فهمیم.
یادها و خاطره ها ما را زنده نگه داشته است وگرنه :
دراین دنیای دون دردی به درمانش نمی ارزد
که یار بی وفا وصلش به هجرانش نمی ارزد
فراچین تور صیادی از این غواص کش دریا
که گربارش همه گوهر به طوفانش نمی ارزد

بخشی از زیبائیهای کربلا

 
1-زيباترين خواهش يک زن { همراه کردن زهير با امام حسين (عليه السلام) توسط همسرش}
2-زيبا ترين بازگشت { توبه حر و الحاق به سپاه امام حسين (عليه السلام)}
3-زيباترين وفا داري و جوانمردی{ نخوردن آب در شط فرات ابالفضل (عليه السلام) }
4-زيبا ترين جنگ { نبرد حضرت علي اکبر (عليه السلام) با دشمن}
5-زيبا ترين واکنش { پرتاب کردن سر و هب توسط مادرش به طرف دشمن}
6-زيبا ترين پاسخ {احلي من العسل جناب قاسم ابن الحسن(عليه السلام)}
7-زيبا ترين هديه {تقديم عون و محمد به امام حسين (عليه السلام) توسط مادرشان حضرت زينب (سلام الله عليها)}
8-زيبا ترين نماز { نماز ظهر عاشورا در زير باران تير}
9-زيبا ترين جان نثاري { حائل قرار دادن دستها ، توسط عبدالله ابن حسن (عليه السلام) و دفاع از عمو }
10-زيبا ترين سخنراني { سخنراني امام سجاد (عليه السلام) و حضرت زينب (سلام الله عليها) در کاخ ظلم }
و از همه زيبايي ها زيباتر جمله « مـا رأيــتُ الا جميـــلاً » که حضرت زينب (سلام الله عليها) حيدر وار بيان کرد. وقتیکه یزید با کنایه از ایشان پرسید:خب , چه دیدی؟ و خانم جواب دادند: غیر از زیبایی چیزی ندیدم.

کربلائیات : برگ آخر: وآدم از بهشت رانده شد

کربلائیات
برگ آخر: وآدم از بهشت رانده شد
صدای مردی ازخاک تا افلاک می رفت که
اللّهُمَّ احكم بيننا وبين قومنا بالحقّ، فانّهم غرّونا‌ وخدعونا‌ وخذلونا وغدروا بنا وقـتلونا

میان ما و قوم ما تو داوری کن خدایا که فریب مان دادند و دروغ گفتند و خوارمان خواستندو...

قوم ما؟ آری قوم ما

و مردی از پا می افتاد و می دید سپاه قوم پیامبرش راکه بر خیمه های عزیزترین های او هجوم می برند و پیروزی خود را در شکستن حرمتشان می جویند و بر گریه کودکانشان می خندند.
نهیب می زندشان که اگر دین ندارید...

که نه دین دارند این قوم و نه آزاده اند

فنادي: يا مسلم بن عقيل! و يا هاني بن عروة! و يا حبيب بن مظاهر! و يا زهير بن القين! يا أبطال الصفا! و يا فرسان الهيجا! ما لي أناديكم فلا تجيبون، و أدعوكم فلا تسمعون، أنتم نيام، أرجوكم تنتبهون.

آی مسلم ،هانی،حبیب،زهیر چرا وقتی صدایتان می زنم جوابی نمی دهید می خوانمتان ونمی شنوید .
خوابید می شود بیدار شوید می شود بیدارشوید.
یک یک آنان را که کیست مرایاری کند او را شنیده بودند صدا میزد

و زیر این آسمان کبودباوفاتر و خوبترازآنان مگربود
بارها از او شنیده بودند که:
ما رأيت أصحاباً أبرَّ وأوفى من اصحابي

آدم که از بهشت رانده شد به او کلماتی آموختند تا توبه او شود و بازهم محرم حرم خداوند بماند
وتلقی آدم من ربه کلمات و تاب علیه
آن روز اما یک روز نبود یک تاریخ بود که از طلوع تا غروب خورشید تکرار می شد
آدم بود که اینبار نه با سیب که با سیم وزر و زور و تزویر و تدبیر فریفته شده بود
نوح بود که در صحرا سفینه النجاه سربرآورده بود
ابراهیم که بتهای مقدس را را به عشوه کلمه و رعشه شمشیر می شکست.
موسی بود که از نیل به فرات رسیده بود تا بر فرعون بشورد

عیسی بود که صلیبش را با خوداز جل جوطا تا کربلا آورده بود
محمد بود که قرانش رادر میان امتش می دید که هربرگش را یغما می برند
و حوای بر تل زینبیه می پرسید
ای مصحف ورق ورق
ای مصحف ورق ورق
ای روح پیکرم آیا تویی برادرم
نیست یاورم نیست یاورم
اگر روز واقعه به غروب برسد و آدم را از بهشت برانند
این بار کدام کلمه هاست که او را به حرم باز گردا

کربلائیات برگ هشتم: قمار قمَر

کربلائیات
برگ هشتم: قمار قمَر

“عمرو العاص” مشاور بزرگ حکومت أموى مى‌گفت که از پیامبر شنیده «حاکم اگر درست عمل کند دو ثواب مى‌بَرَد و اگر خطا کند یک ثواب»!
“معاویه‌بن‌ابى‌سفیان” نیز وقتى شنید که به ولایت‌عهدىِ یزید پس از او اعتراض مى‌کنند پاسخ داده بود که «إنَّ أمرَ یزید قضاءٌ مِنَ القضاءِ و لیس للعبادِ الخیرهُ مِنْ أمرهم… حکومت یزید، سرنوشت مقدّر الهی است و بندگان را اختیاری نیست جز آن که مشیّت او را بپذیرند».
حالا مُفتیانِ کوفى بر هر نقل از این اُمویّات، یا سکه مى‌ستاندند یا منتظر ثواب الهى مى‌ماندند…
آورده‌اند که شِمر، کاروان امام را مى‌دید که نماز مى‌خوانند! ندا داد: «نخوانید! که نماز فتنه‌گران بر ولىّ امر، مقبول درگاه خداوند نیست…»
“زُهَیر بن‌قین” فریاد زد: «حالا دیگر نمازِ تو که بر خونِ خوبان، خانه مى‌سازى قبول است و نماز فرزند پیامبر نامقبول؟»

من اما مى‌پندارم شمر راست مى‌گفت!
مگر نه اینکه جاهلیت عرب، بت را سجده مى‌کرد و به سنگ، تقرب مى‌جست؟
خدایی که جان و ایمان و آبروى مخلوقش را چنان حقیر و ارزان بخواهد و حجتِ ظلم ظالمان و بهانه‌ى مکرِ مکّاران باشد که خداى حسین نیست؛ هست؟
پس نه عجب اگر حسینیان، خداى دیگرى را بپرستند و عبادت‌شان بر قبله‌ى قابلِ شمر، مقبول نیفتد!
مُفتیانِ فتنه اما راهى براى نجات نیز گذاشتند و گفتند آنان‌که نسَب به قبائلِ مورد احترامِ ولىّ أمر مى‌برند اگر از رأس فتنه دورى کنند در امان‌اند.
سوارى آمد تا نزدیک سپاه حسین و پیغامى آورد؛ مى‌گفت عباس‌بن‌على، از مادر، نَسَب به شورشیانِ بنى‌هاشم نمى‌برد که هیچ! از تبارِ “صَعصَعه‌ى کلابیه” است که در بزرگى و اعتبار از مفاخرِ عرب است و مورد احترامِ ولىّ أمر مسلمین! عباس را امان‌اش مى‌دهیم که اگر جدا شود از حسین، خونش محترم و قتلش حرام است.
عباس حالا دیگر “امان‌نامه” داشت و هنگامه‌ى قمارِ قمر فرا رسیده بود…
روزها گذشت و خبر شهادت کربلاییان به مدینه رسید!
«فاطمه بنتِ حزام الکلابیه» معروف به امُّ‌البَنین اما، پیش از حال پسران‌اش از جانِ حسین پرسید؛
وقتى حقیقت را شنید گفت: مگر عباس نبود که دستِ حرامیان به حرم حسین رسید؟
گفتند که أمویان در کربلا امانش دادند؛ اما عباس را شنیدند که به حاملِ أمان‌نامه مى‌گفت:
«لعَنَکَ اللهُ و لَعَنَ أمانَک! أ تُؤمِّننا وابنُ رسولِ‌اللهِ لا أمانَ له؟!
رحمت خدا از تو و امانِ تو دور باد که امنیت را پیشکشِ من مى‌کنى و امان از فرزند پیامبر مى‌ستانى؟»
آنگاه امُّ‌البَنین را گفتند که نفس‌هاى قمر بنى‌هاشم، غبار غم از چهره‌ى حسین‌بن‌على مى‌بُرد و تا زنده بود أحدى جرأت نکرد به خِیامِ حرم نزدیک شود…
نوشته‌اند مادر تا این قصه را شنید بر مروّت و معرفت و محبت فرزندش آرام شد و به اشک اجازه داد تا انیس‌اش شود…
از آن روز هزاره‌اى گذشت و هنوز، هر بازمانده‌اى که قصه‌ى قمارِ قمر مى‌شنود زیر لب مى‌خوانَد:
یا کاشِفَ الکَربِ عنْ وَجْهِ الحسین
إکشف کَربَنا حقَ أخیکَ الحسین…

کربلائیات برگ هفتم: و اما تردید…

کربلائیات
برگ هفتم: و اما تردید…

آفتاب ظهر بود که وارث آدم، شمشیر صیقل مى‌داد و شعر مى‌خواند: «یا دهرُ افّ لک مِن خلیلٍ…» و در ناپایدارىِ روزگار، دلش را به خدا مى‌سپرد…
تردید که نباشد آدمى، آزادگی و کرامت‌اش را به “روزگارِ ناپایدار” نمى‌فروشد؛ دیگر چه فرقی مى‌کند «قاسم‌بنِ‌الحسن» جوانِ طائفه‌ى بنی‌هاشم باشد یا «حبیبِ‌بن‌مظاهر»، پیرمرد طائفه‌ى کِندی، یا «جون‌بن‌حوَى» بَرده‌ى بى‌طائفه…
«جُون»، بَرده‌ى سیاه‌چرده‌ى ابوذر بود که با او تا ربذه رفته بود و در تبعید کنارش بود؛ ابوذر اما آزادش کرد و اینک، محرم سال شصتم هجری، آزاد و مختار، به حسین پیوسته بود!
آزاده که باشی تردید نمى‌کنى در “نه” به کسی که از تو جز آزادگی‌ات را نمی‌ستانَد… اگر تردید کنی و به سرابِ ثباتِ روزگار، دل ببندى آزادیِ تن‌ات را به قیمت بردگیِ جانت ارزانی مى‌کنند و «جُون» تردید نداشت! چه در جامه‌ى بندگی ابوذر و چه در قامت آزاده‌اى همراهِ حسین!
تردید که نباشد چه فرقی مى‌کند از پیکر تو چه بماند؟ بر تابوت زرّین عربی تشییع‌ات کنند یا بر نیزه‌هاى بلند، شهر به شهر، رسوایی عاشقانه‌ات را جار بزنند…
تردید که نباشد دشمنِ تو هم در مبارزه تردید نخواهد کرد؛ که دشمنیِ خودکامگان و جبّاران هم لیاقت مى‌خواهد و جز سزاوارِ آزادگان نیست.
آورده‌اند که چون آب را بر کاروان حسین بستند بى‌تابىِ پسرک‌اش، تاب از همه ربود. پدر او را در آغوش گرفت و در مقابل لشگر عمر سعد ایستاد… از آنها خواست اگر باور ندارند که تشنگیِ طفل، حقیقت است نه بهانه، او را با خود ببرند و سیراب کنند و برگردانند. کاروانِ حسین مى‌پنداشت که پسرکِ اهل بیت پیامبر، حتی در منطقِ دشمن هم گناهی ندارد؛ پس بر او رحمت مى‌آورند و سیرابش مى‌کنند.
هنوز چشم‌هاى پدر، منتظر پاسخ بود که خونی گرم از انگشتان سرد او جاری شد؛ پاره‌اى از راویان گفته‌اند که حسین نگذاشت قطره ای از خون پسرک بر زمین بریزد و پاره‌اى دیگر بر درستیِ این روایت تردید دارند؛ من اما مى‌پندارم حسین‌بن‌على، در این درنده‌خویی، از حُرمتِ زمین هم شرم داشت…
نوشته‌اند که تیر «حَرمله بن کاهل اسدی» سه شاخه داشت و نای نازکِ پسرک را نشانه رفت… تو گویی در هر شاخه‌اش تدبیری بود.
شاخه‌ى نخست، دل پدر را نشانه رفته بود که بشکند و توان ایستادن از او بستاند.
شاخه‌ى دوم، شاید چشم کاروان را نشانه رفته بود تا بداند و دریابد که در منطق “ولایت أموی”، انتساب به “حسین” تاوان دارد… بزرگ و کوچک هم ندارد و هر که با اوست سزاوار عذاب و عِقاب شاخه‌ى سوم اما جانِ مادر را نشانه رفته بود… این تنها جایی بود که کاروان، امامش را نه مُردّد که مستأصل مى‌دید! حسین برای “نه” به حاکمِ جائر و تاوانِ آن، سربلندتر از آن بود که شرمنده‌ى کسی است.
باشد؛ اما “نه” به حاکم جائر، آسان‌تر از خبر دادن به مادرِ منتظر نیست؟!