کربلائیات
برگ آخر: وآدم از بهشت رانده شد
صدای مردی ازخاک تا افلاک می رفت که
اللّهُمَّ احكم بيننا وبين قومنا بالحقّ، فانّهم غرّونا وخدعونا وخذلونا وغدروا بنا وقـتلونا
میان ما و قوم ما تو داوری کن خدایا که فریب مان دادند و دروغ گفتند و خوارمان خواستندو...
قوم ما؟ آری قوم ما
و مردی از پا می افتاد و می دید سپاه قوم پیامبرش راکه بر خیمه های عزیزترین های او هجوم می برند و پیروزی خود را در شکستن حرمتشان می جویند و بر گریه کودکانشان می خندند.
نهیب می زندشان که اگر دین ندارید...
که نه دین دارند این قوم و نه آزاده اند
فنادي: يا مسلم بن عقيل! و يا هاني بن عروة! و يا حبيب بن مظاهر! و يا زهير بن القين! يا أبطال الصفا! و يا فرسان الهيجا! ما لي أناديكم فلا تجيبون، و أدعوكم فلا تسمعون، أنتم نيام، أرجوكم تنتبهون.
آی مسلم ،هانی،حبیب،زهیر چرا وقتی صدایتان می زنم جوابی نمی دهید می خوانمتان ونمی شنوید .
خوابید می شود بیدار شوید می شود بیدارشوید.
یک یک آنان را که کیست مرایاری کند او را شنیده بودند صدا میزد
و زیر این آسمان کبودباوفاتر و خوبترازآنان مگربود
بارها از او شنیده بودند که:
ما رأيت أصحاباً أبرَّ وأوفى من اصحابي
آدم که از بهشت رانده شد به او کلماتی آموختند تا توبه او شود و بازهم محرم حرم خداوند بماند
وتلقی آدم من ربه کلمات و تاب علیه
آن روز اما یک روز نبود یک تاریخ بود که از طلوع تا غروب خورشید تکرار می شد
آدم بود که اینبار نه با سیب که با سیم وزر و زور و تزویر و تدبیر فریفته شده بود
نوح بود که در صحرا سفینه النجاه سربرآورده بود
ابراهیم که بتهای مقدس را را به عشوه کلمه و رعشه شمشیر می شکست.
موسی بود که از نیل به فرات رسیده بود تا بر فرعون بشورد
عیسی بود که صلیبش را با خوداز جل جوطا تا کربلا آورده بود
محمد بود که قرانش رادر میان امتش می دید که هربرگش را یغما می برند
و حوای بر تل زینبیه می پرسید
ای مصحف ورق ورق
ای مصحف ورق ورق
ای روح پیکرم آیا تویی برادرم
نیست یاورم نیست یاورم
اگر روز واقعه به غروب برسد و آدم را از بهشت برانند
این بار کدام کلمه هاست که او را به حرم باز گردا