هرچه بنویسی به کسی بر می خورد شاید من هم باید علم تاویل بیاموزم تا بعضی چیزها را بتوانم متوجه شوم.و به پس نیت و ذهن افراد بروم


از امروز دنبال یاد گرفتن کشف کرامت هستم

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم

به خصوص با صدای مختاباد

شعری زیبا از مهرداد اوستا :


وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم،بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟



ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می‌گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می‌شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می‌کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می‌بیند…
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می‌شود.

سال‌ها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا می‌رود، زن‌های شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری می‌روند و نامزد اوستا به فرانسه. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می‌شود و در نامه‌ای از مهرداد اوستا می‌خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه او تنها این شعر را می‌سراید.

درد های من

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است


قیصر امین پور

حسرت آدمهای درحال مرگ

یک پرستار استرالیایی بزرگترین حسرتهای آدمهای در حال مرگ را جمع کرده و پنج حسرت را که در بین اکثر آدمها مشترک بوده منتشرکرده است.
1-اولین حسرت این است: کاش جرات اش را داشتم تاآنگونه زندگی کنم که دوست داشتم،نه آنگونه که دیگران از من توقع داشتند.
2-حسرت دوم :کاش اینقدر سخت کار نمی کردم.
3- حسرت سوم:کاش شجاعتش را داشتم تا احساساتم را با صدای بلند بگم.
4- حسرت چهارم:کاش رابطه ام را با دوستام حفظ می کردم.
5-حسرت پنجم:کاش شادتر می بودم

در این دنیای دون دردی به درمانش نمی ارزد
که یار بیوفا وصلش به هجرانش نمی ارزد
فراچین تور صیادی از این غواص کش دریا
که گربارش همه گوهر به طوفانش نمی ارزد
تو از گوهرفروشانی بساط پیله ور برچین
که باخرمهره سودایت به خسرانش نمی ارزد

گله را باز به امیدچرا می بردند
گوسفندان رها را به کجا می بردند
سگ این گله کجابودکه ازبیم پلنگ
رمه گمشده را سوی بلا می بردند
مثل آن بود که چوپان سرپادرخواب است
که نمی دید شغالان بره را می بردند
بز پیر رمه را بوی علف پیش انداخت
گرگ و روباه در این فاصله ها می بردند
بین شان بود کسانیکه به امید شبان
مانده و دست به دامان دعا می بردند
قوچ هایی که به جا ماند و نشد طعمه گرگ
زیرگوش همه شان نام خدا می بردند