گپوگفتی صمیمانه با سرور طلیعه، همسر دکتر ابراهیم یزدی
*************************
در نوفل لوشاتو من مراقب قابلمه و خوراکیهای آقای خمینی بودم که مبادا کسی آن را سمی کند. غذای آقای خمینی را من درست میکردم. من و هاله سحابی و حاج آقا طاهری مراقب بودیم هر چیزی که قرار است آیتالله خمینی بخورد پاک و پاکیزه باشد.
*********************************************************
توی تراس پر از گلوگیاه نشسته بود و در خنکای بهاری، قهوۀ بعد از صبحانه را مینوشید که خلوتش را به هم زدیم. برعکس همیشه که او چای و میوه برای مهمانان دکتر یزدی میآورد، این بار دکتر بود که سینی چای و طالبی خنک را روی میز گذاشت. میخواستیم روایت سرور طلیعه از زندگیاش را بشنویم؛ روایتی از یک زندگی پر از فراز و نشیب و پر از شادی و تلخی. کوتاه صحبت میکرد، پاسخ سؤالها را مختصر میداد. وقتی روی روایت برخی ماجراها خیلی اصرار کردیم، بلندمان کرد که برویم داخل حیاط و توت تازه بخوریم. یک پارچه زیر درخت توت انداخته بود و فرستادمان پای درخت. گفت «لذت این لحظه را ببرید و گذشته را رها کنید». حوصلۀ این را داشت که دربارۀ تکتک گلها و درختچههای دور و اطراف حیاط و تراس برایمان توضیح دهد، حتا قلمههایی را جدا کند و توی پلاستیک بگذارد تا ببریم و برای خودمان بکاریم اما برای روایت زندگی هشتادوچهارسالهاش کمی خسته بود. از محیط سیاسی خانوادگی، پای در زندگی سیاسی دکتر یزدی گذاشته و تا امروز همراهیاش کرده. از روند زندگیاش اصلاً پشیمان نیست و احتمالاً اگر زمان به گذشته برگردد باز هم همین مسیر را انتخاب میکند. تصور میکنیم اگر او بار بزرگ کردن شش بچۀ قدونیمقد را در امریکا بر دوش نمیکشید و اوضاع خانه را سامان نمیداد، آیا دکتر ابراهیم یزدی آن مقدار فراغت میداشت که زندگیاش را وقف مبارزۀ سیاسی کند؟
٭٭٭*******************************
دوست داریم که از فضای خانوادگی خودتان بگویید. اینکه در چه خانوادهای به دنیا آمدید و پدر و مادرتان چه تفکر و گرایشی داشتند؟
من در سنین پیری پدرم به دنیا آمدم. پدرم یک فرد مشروطهخواه بود. پدربزرگ و مادربزرگ مادریام از مشروطهخواهان تبریز بودند. مادربزرگ من تفنگهای مجاهدین مشروطهخواه را پر میکرده و میداده به شوهرش که روی دیوار بوده. هر دو هم همانجا کشته شدند. مادرم آن زمان هشتساله بوده. خانوادۀ مادری من از روحانیون مهم شهر بودند. داییهای مادرم رشدیهها بودند. میرزا حسن رشدیه که مدرسه پشت مدرسه تأسیس میکرد و مرتجعین مدارسش را خراب میکردند و بالأخره هم رفت و در قونیه ماندگار شد. میرزا علی رشدیه هم در فرانسه طب خوانده بود. میرزا محسن رشدیه بعدها به روسیه رفت و هیچکس نشانی از او نیافت. مادرم از طرف پدر با ستارخان و باقرخان فامیل بود. یکی از داییهای مادرم که از قطبهای دراویش ذهبیه بود یک سال از مادرم و خواهر و برادرش پرستاری میکند و وصیت میکند که باید ربابه، مادرم، را به میرزا باقر بدهیدکه در نجف بوده. میرزا باقر سیوسهساله هم میآید مادر نهسالۀ من را میگیرد. پدرم روحانی بود و در نجف تحصیل کرده بود و در تبریز شاگرد داشت و تدریس میکرد. آیتالله شریعتمداری هم از جمله کسانی بود که در کلاسهای درس پدرم شرکت میکرد.
پس اینطور که میگویید پدرتان از روحانیون مهم شهر تبریز بودند؟ گرایش فکری ایشان چگونه بود؟
پدرم میرزا باقر خیابانی بود که بعدها به طلیعه مشهور شد. علت اینکه او را خیابانی میخواندند این بود که از روحانیون روشنفکر دورۀ خودش بود که روحانیون سنتی با او مخالف بودند و اجازه نمیدادند در مساجد و حوزۀ علمیه درس بدهد. پدرم هم یک صندلی برمیداشت و جلوی باغ گلستان مینشست و شاگردان هم دورش جمع میشدند و برای همین هم اسمش خیابانی شد. پدرم دو روزنامه هم منتشر میکرد. روزنامههای طلیعۀ سعادت و کلید نجات. زمانی که اعلام کردند همه باید نام خانوادگی داشته باشند و شناسنامه بگیرند، پدرم نام خانوادگی طلیعه را برای خود انتخاب کرد. این روزنامهها در تبریز منتشر میشد. احمد کسروی هم منشی پدرم بود. آقاجان مقالات و نوشتههایش در روزنامه را میگفت و او مینوشت. روزها کسروی پول فروش روزنامهها را از فروشندهها جمع میکرد و مادربزرگم هم پولها را داخل جوراب میریخت و لای رختخوابها نگه میداشت.
اینهایی که تعریف میکنید قبل از به دنیا آمدن شماست یا دیگر شما به دنیا آمده بودید؟
من هنوز به دنیا نیامده بودم. پدرم بعد از ماجراهای مشروطه به رشت تبعید شد. مادرم آن زمان که سه بچۀ کوچک داشت در تبریز ماند. بعد از مدتی پدرم نامهای به مادرم مینویسد که اینجا خانمی هست که میگویند بچهدار هم نمیشود و شما اجازه بدهید تا او را صیغه کنم که او بتواند کارهای خانه را برای من انجام دهد. مادرم هم اجازه میدهد. آقاجان در تبریز که بود معمم بود ولی بعدها لباس روحانیت را درآورد. قرار بود بچهدار نشود اما از زن صیغهایاش در رشت هم سه پسر و یک دختر داشت. بعد از پایان دورۀ تبعید، آقاجان مدعیالعموم و دادستان رشت شد. بعد از رشت هم به دادگستری مشهد منتقل شد و من هم در مشهد به دنیا آمدم. آقاجان بچههای همسر صیغهایاش را هم به مشهد میآورد و صیغۀ آن زن را فسخ میکند. مادرم به این اقدام آقاجان اعتراض میکند و سراغ مادر بچهها را میگیرد که آقاجان میگوید صیغهاش را فسخ کردهام. مادرم هم همراه با نوکرش به رشت میرود و آن خانم را پیدا میکند و به مشهد میآورد. به پدرم هم میگوید باید یک خانه به بزرگی همین خانهای که داریم برای این زن بگیری تا با بچههایش زندگی کند. آقاجان هم همین کار را میکند اما آن خانم مدت زیادی در مشهد نماند و به رشت برگشت و مادرم مجبور شد بچههای او را هم بزرگ کند. من هم در سال ۱۳۱۰ در مشهد به دنیا آمدم. در بیمارستان امریکاییها در مشهد به دنیا آمدم چون مادرم بیماری قلبی داشت و باید حتماً در بیمارستان زایمان میکرد.
کودکی و نوجوانی شما در مشهد گذشت و در این شهر مدرسه رفتید؟
نه! آقاجان مدتی با میرزا علی هیات که از مشروطهخواهان بود و بعداً وزیر دادگستری شد کار میکرد. آقاجان زیر دست میرزا علی هیات کار میکرد اما یک اتفاق باعث شد که میانۀ آنها به هم بخورد. دو پسر میرزا علی هیات در راه رسیدن به رضاییه به یک گله گوسفند برمیخورند و هوس کباب میکنند و از چوپان میخواهند که یک گوسفند به آنها بدهد. چوپان هم میگوید که این گوسفندان متعلق به مردم هستند. آنها هم با چوپان درگیر میشوند و چوپان را میکشند و یک گوسفند برمیدارند. پروندهای برای این قتل تشکیل میشود و آقاجان متوجه میشود قتل کار پسرهای میرزا علی هیات است و آنها را متهم میکند. آن ماجرا باعث ناراحتی هیات میشود و آقاجان را از دادگستری مشهد بیرون میکند. آن اتفاق باعث میشود خانواده به تهران بیاید.
اولین تصویر و شناختی که از موقعیت زنان در خانوادهتان داشتید چه بود؟ زن بودن در خانوادۀ شما چه تعریفی داشت؟
من هیچکدام از مادربزرگهایم را ندیدم. مادر من نهساله بود که با پدرم که سیوسهساله بوده ازدواج میکند. برایم تعریف کردهاند که امور خانه را مادر پدرم اداره میکرده. یکبار مادرم که سن خیلی کمی هم داشته و حامله بوده به مادرشوهرش گفته بوده مهریهام را میبخشم تا برای من هلو بخرید. مادرشوهرش هم اعتراض میکند که چرا هلو میخواهی. بعد از فوت مادربزرگ، مادرم امور خانه را دست میگیرد. در تبریز یک مدرسۀ امریکایی دایر بود که یک مهدکودک هم داشت و مادرم بچهها را آنجا میبرد و خودش هم آنجا با بچهها بازی میکرده و به بچهها شعر یاد میداده. بعد از این ماجرا بود که کمی استقلال پیدا میکند اما به خاطر ناراحتی قلبیای که داشت نمیتوانست زیاد فعالیت داشته باشد. به اضافۀ اینکه چون مادرم مریض بود خالهام من را بزرگ کرد و به من شیر داد و در واقع او بود که مراقبم بود. تمام کارهای خانۀ ما را هم خالهجان انجام میداد و از وقتی من چشم باز کردم، رئیس کل خانه خاله بود.
رفتار پدر در خانه با مادرتان و شما دخترها چطور بود؟ نگاهش به همسر و دخترانش سنتی بود یا مترقی؟
پدر من از یک نظر دیکتاتور بود و از نظر دیگر روشنفکر. به دلیل کار قضاوت و دادگستری مراجعات زیادی داشت و همیشه اتاقش از ما جدا بود. غذایش را هم جداگانه میخورد. یادم نمیآید که ما بچهها با پدرم سر یک سفره نشسته باشیم. مادرم احترام زیادی برای آقاجان قائل بود. وقتی پدر وارد خانه میشد، مادر همۀ بچهها را ساکت میکرد و میگفت میرزا آمد. آقاجان هر پانزده روز و یا ماهی یکبار همۀ ماها را جمع میکرد و نصایح عمیقی میکرد و داستانهای خیلی قشنگی تعریف میکرد که واقعاً در تربیت ما مؤثر بودند. یادم هست که نزدیک عید بود و ما بچهها کفش میخواستیم. خواهری داشتم که خیلی آرام بود و با زبان شیرینی صحبت میکرد. برای عرض درخواستمان پشت اتاق آقاجان صف بستیم و خواهرم را نماینده کردیم که از آقاجان بخواهد برای ما کفش بخرد. آقاجان هم بیرون آمد و گفت: پدرسوختهها همۀ موجودات خدا پای لخت هستند شما کفش میخواهید؟ البته همیشه کفاش را خانه میآورد و او هم اندازۀ پای ما را میگرفت و هر طور هم که دوست داشت میدوخت و ما پایمان میکردیم.
نگاه پدرتان به تحصیل دخترهایش چطور بود؟ مانعی برای تحصیل شما ایجاد نمیکرد؟
اصلاً! بسیار هم مقید بود که ما درسمان را بخوانیم. یک خواهرم را به مدرسۀ ژاندارک فرستاد. خواهر بزرگم را به پانسیون امریکاییها فرستاد که اشرف خواهر شاه و دختر حاج حسین ملک هماتاقیهای خواهرم بودند.
پس به رغم اینکه پدرتان روحانی بود اما شما دخترها در جوّی کاملاً آزاد و فارغ از پدرسالاریهای رایج آن دوره بزرگ شدید؟
اینطور هم نبود. مثلاً من وقتی در دانشکدۀ علوم رشتۀ فیزیک قبول شدم، اولین روزی که میخواستم به دانشگاه بروم، موهایم را فر زده بودم و لباس نو پوشیده بودم و کمی هم به خودم رسیده بودم. از ترس آقاجان داشتم آرام از حیاط رد میشدم تا از خانه خارج شوم. پدر از پشت پنجره من را دید و زد به پنجره که یعنی بروم نزد ایشان. به اتاقش رفتم. پرسید: صبح به این زودی کجا میروی؟ عروسی میروی؟ گفتم: نه به دانشگاه میروم. این را که گفتم من را برد لب حوض و سرم را داخل حوض کرد تا فر موهایم از بین برود. بعد هم یک شانه از جیبش درآورد و موهایم را شانه کرد. یک پیراهن و شلوار هم از خودش داد که بپوشم و بعد گفت مثل مرد میروی و مثل مرد برمیگردی خانه. من هم آن روز در خانۀ همسایه مخفی شدم چون خجالت میکشیدم با لباس مردانه به دانشگاه بروم. پدر به داشتن حجاب زیاد مقید نبود اما به اینکه بزکدوزک نداشته باشیم و ساده لباس بپوشیم مقید بود. ما هفت خواهر بودیم. یکبار که خواهرم به ناخنهایش لاک زده بود، پدر تیغ برداشت و دانهدانه ناخنهای خواهرم را پاک کرد. در خانه هم زیاد کاری به کار ما نداشت و مواجههاش جز در موارد استثنا همان نصایحی بود که ماهی یکبار برایمان میگفت. راستی این را هم بگویم که آقاجان یک سال و خردهای از دست رضاشاه مخفی بود. رضاشاه حکم مرگش را داده بود. آقاجان در دادگاه به خاطر ماجرای زمینهای شمال حکم جلب رضاشاه را داده بود. بعد از یک سال و نیم که رضاشاه از ایران رفت، آقاجان هم از مخفیگاه بیرون آمد و شد مدیرکل حقوقی وزارت دارایی.
زمینۀ آشنایی و ازدواج شما با دکتر یزدی چگونه فراهم شد؟
سال آخر دبیرستان بودم که تجدید آوردم. برادر من با برادر دکتر یزدی دوست صمیمی بود و هر دو در دانشکدۀ پزشکی درس میخواندند. برادرم از دوستش که برادر دکتر یزدی بود خواهش کرد که برادرش برای درس دادن به من به خانهمان بیاید. دکتر هم میآمد و به من کمک میکرد. من هم بعد از مدتی به او کمک کردم و زنش شدم. (خنده)
یعنی همان سال آخر دبیرستان با دکتر یزدی ازدواج کردید؟
نه سال اول دانشگاه با دکتر یزدی ازدواج کردم. من بنابر زمینۀ تربیتی علاقۀ زیادی به مذهب داشتم. خالهام خیلی مذهبی بود و او هم من را بزرگ کرده و آموزش داده بود که حتماً نماز بخوانم و روزه بگیرم. بعد از آشنایی با دکتر یزدی تحت تأثیر ایشان من مذهبیتر هم شدم و حجاب گذاشتم. در دانشگاه دبیری فیزیک میخواندم و بورسیه بودم و حقوق میگرفتم. در دانشگاه هم دکتر یزدی را میدیدم. بعضی کلاسهای ما در دانشگاه تهران تا شب طول میکشید. خانهمان هم یوسفآباد بود و اغلب هم باید این مسیر را پیاده میرفتم. برادرم از دکتر یزدی خواهش کرده بود که من را شبهایی که دیر میشود به خانه برساند. یک شب که داشتیم با هم به خانه میرفتیم، پدرم ما را دید و خیلی ناراحت شد. آن زمان مدیرکل حقوقی وزارت دارایی بود. پدرم به راننده دستور داد بایستد و ما را سوار ماشین کرد و رفتیم خانه. دکتر یزدی چون شیلهپیلهای در کارش نبود در خانۀ ما کنار آقاجان نشست و شروع به صحبت کرد. مادرم خیلی ناراحت بود و تا آن زمان نمیدانست که شبها دکتر یزدی من را تا خانه همراهی میکند. بعد از یک ساعت دیدم آقاجان به مادرم میگوید چه پسر خوبی است، اگر احساس میکرد که گناهی مرتکب شده اینقدر راحت نبود و خجالت میکشید. پدر از برادرم پرسید و برادر هم گفت که من خواهش کرده بودم این کار را بکند.
مهریۀ شما چقدر بود؟
مهریۀ من پنج هزار تومان بود و خودم هم نمیخواستم و نوشتم که پرداخت شده است. جهیزیهام را هم که همه را در خانۀ پدری دزد برد. آقاجان هم به جای آن گفت که یک خانه بخرید. یک خانۀ کوچولو خریدیم به یازده هزار تومان که هفت هزار تومانش را آقاجان داد. یک سال بعد هم در سیدخندان یک خانه ساختیم. سال سوم دانشگاه بودم که به امریکا رفتیم. دکتر یک سال قبل از من رفته بود.
دکتر یزدی برای ادامۀ تحصیل به امریکا رفتند یا برای کار؟
ماجرا از این قرار بود که شاه برای بازدید به تولیددارو رفته بود که دکتر یزدی هم آنجا کار میکرد. هنگام بازدید شاه دستش را دراز کرده بود تا با دکتر یزدی هم دست بدهد، مثل همۀ پرسنل دیگر، اما دکتر دستش را جلو نیاورده و داخل جیبش گذاشته بود. عکس این اتفاق پخش شده بود و دوستان دکتر همه توصیه میکردند که بهتر است دکتر یزدی دیگر در ایران نماند. البته دکتر قبل از آن هم برای دانشگاه ام.آی.تی. درخواست داده بود و قبول شده بود. یک سال بدون من آنجا بود و بعد از من خواست به امریکا بروم و مدتی آنجا باشیم و به ایران برگردیم؛ که معلوم شد نمیتوانیم به ایران برگردیم و ممنوعالورود شدهایم و دیگر در امریکا ماندگار شدیم.
شما در آغاز ازدواج با فعالیتهای سیاسی دکتر مشکلی نداشتید؟
واقعیت این است که پدر من هم قاضی بود و سیاسیون به خانۀ ما رفتوآمد داشتند. محیط خانۀ ما همیشه آزاد و سیاسی بود. پدرم همیشه در خانه جلسات بحث مذهبی داشت؛ بهخصوص با بهاییها تا آنها را به اسلام برگرداند. سهشنبهها جلسات مذهبی و قرآنی داشتیم. البته ما دخترها همیشه پشت در مینشستیم و گوش میکردیم. برای همین با زمینۀ سیاسی و مباحث و جلسات مذهبی انس گرفته بودم و فعالیتهای دکتر برایم عجیب و دور از انتظار نبود.
و مادرتان از اینهمه شلوغی خانه و رفتوآمد هیچوقت شکایتی به پدرتان نداشتند؟
مادرم همیشه مریض بود اما یک زن آگاه و فرشتهصفت بود. عصرها خانمهای یوسفآباد جمع میشدند و به خانۀ ما میآمدند تا به قول خودشان در کلاس اخلاق خانم طلیعه شرکت کنند. مادرم هم با درویشمسلکیای که داشت برای آنها صحبت میکرد. مادرم تحت تأثیر داییاش از دراویش ذهبیه بود و زندگی ساده و خاصی داشت.
در امریکا هم دکتر فعالیت سیاسی میکرد یا بیشتر مشغول درس و تحصیل شدند؟
در امریکا فعالیت سیاسی دکتر بیشتر هم شد. من هم که مشغول بزرگ کردن بچهها شده بودم. در تهران سه بچه به دنیا آوردم و سه تا هم در امریکا.
با شش بچه و فعالیتهای سیاسی زیادی که دکتر یزدی داشت شما اذیت نمیشدید؟
اذیت که چه عرض کنم. اوایل درآمد زیادی نداشتیم و یک آپارتمان کوچک داشتیم. بعداً که دکتر کار خوبی پیدا کرد، وضع مالیمان و اوضاع هم بهتر شد. دکتر چمران هم به امریکا آمد و او هم سه بچه داشت. ما دو خانم و این نُه بچه همیشه با هم بودیم. دکتر یزدی و دکتر چمران هم میرفتند دنبال جلسات و کار خودشان تا نیمههای شب. البته بزرگ کردن شش بچه در امریکا با اصول اسلامی و مقید بار آوردن آنها کار سختی بود. دکتر هم اصلاً نبود. یا مسافرت بود و یا فعالیت مذهبی داشت. من همیشه بالای سر بچهها بودم. دکتر البته از این جهت که بچهها مقید به اصول مذهب و درس و مشقشان باشند خیلی مؤثر بود.
در خانۀ شما هم جلسات مختلف برگزار میشد؟ یعنی پیش میآمد که از جمع زیادی پذیرایی کنید و این وظیفه هم به دیگر وظایف شما اضافه شود؟
در امریکا بیشتر فعالیتهای دکتر مذهبی بود تا سیاسی. تبلیغ اسلامی میکردند و در دانشگاهها و زندانها کلاس مذهبی میگذاشتند. چند سال اول در نیوجرسی بودیم و چون خانهمان هم کوچک بود در خانۀ ما جلسهای برگزار نمیشد. بعداً که به تگزاس آمدیم، در ماه رمضان عدۀ کوچکی دور هم جمع میشدیم تا کلاسهای قرآن داشته باشیم. در این جلسات آقایان و خانمها حضور داشتند. یک انستیتو مذهبی در بیمارستانی فعال بود و یک اتاق هم به ما دادند برای جلساتمان. کمکم تعداد شرکتکنندهها زیاد شد و جلسات به خانۀ ما که بزرگتر بود منتقل شد. من هم همان ایام ناراحتی معده و زخم معده داشتم و باید معدهام را عمل میکردند. در یکی از این جلسات بود که دکتر به حاضران گفت خانم من خیلی مریض است و باید پولی جمع کنیم و برای جلساتمان جایی را بخریم. در همان جلسه خیلیها حقوق یک ماهشان را به دکتر دادند. با پولی که جمع شد یک خانه خریدند و همه هم جمع شدند و آنجا را مرتب کردند و اولین مسجد در خیابان ریچموند را پایهگذاری کردند.
آیا اتفاق میافتاد که رتقوفتق امور خانه و درس و مشق و تربیت بچهها در غیاب دکتر یزدی آن هم در کشوری غریب شما را مستأصل کند؟
سخت بود اما مستأصل نمیشدم. من خوشبختانه اقتدار داشتم. اعتراضی هم نداشتم. خانهمان هم بزرگ بود و هفت اتاق خواب داشت. بعد از عمل معده مدتی یک کارگر داشتم که هر روز میآمد و به من کمک میکرد. ولی همیشه خودم بودم و هر طور بود خانه و خانواده را اداره کردم و از پساش برآمدم. در نیوجرسی چون وضع مالی خوب نبود، شب تا صبح در بیمارستان کار میکردم. بیمارستان متعلق به کاتولیکها بود و دخترانی که نامشروع باردار شده بودند، چون سقط جنین وجود نداشت، خانوادهها به آن بیمارستان میآوردند و آنجا نگهداری میشدند تا زمان زایمان. بچه که به دنیا میآمد اجازه نمیدادند مادر بچهها را ببیند و بچهها را به خانوادههای بدون فرزند میفروختند. ما بچهها را از بیمارستان تحویل میگرفتیم و در یک خانه پرستاری میکردیم. به اضافۀ اینکه من در امریکا پرستاری هم خواندم. یک سیستمی در امریکا بود به نام «خانۀ همسایه در محلات» که مادران آنجا جمع میشدند و کارهای مختلف میکردند. مثلاً لباسهایی که مردم نمیخواستند را جمع میکردیم و استریل میکردیم و بعد میفروختیم و خرج مرکز میکردیم. هر مادری میتوانست بچهاش را رایگان آنجا بگذارد به شرطی که سه روز در هفته آنجا کار کند. من هفتهای سه روز آنجا کار میکردم و سه روز دیگر هم در بیمارستان کار میکردم. با همین فعالیتها انگلیسی هم یاد گرفتم، دانشگاه هم که میرفتم.
و به رغم همۀ اینها میگویید هیچوقت شکایتی نداشتید؟
به هر حال کارها انجام میشد. بعضی شبها دکتر یزدی با دکتر چمران میآمدند و در زیرزمین مشغول کار خودشان میشدند. من هم یک چهارپایه میگذاشتم و شروع به نقاشی میکردم تا بیدار باشم و از آنها پذیرایی کنم و مراقب باشم. از بچگی نقاشی کشیدن را دوست داشتم.
خُب چرا نقاشی را ادامه ندادید؟
در امریکا زیاد نقاشی میکشیدم اما وقتی برگشتیم ایران دیگر رها کردم. اینجا نمیشد و دائم مهمان داخل خانه بود. حوصله هم نداشتم. آنجا ذوق داشتم و بچهها هم این کار من را دوست داشتند و همه هم دورم بودند. اینجا دیگر تنها شدم. اینجا انگیزۀ نقاشی ندارم و سرم را با گلوگیاه گرم میکنم.
در تمام این سالها در ایران و یا امریکا دوست نداشتید که کار مستقل و مداوم داشته باشید؟
انگیزۀ کار کردن داشتم اما فرصت نداشتم. روند زندگی من جوری بود که نمیشد کار کنم. با شش بچه و این وسط دو سه سال هم در مصر و لبنان در سربازخانه زندگی میکردم.
یعنی در فعالیتهای چریکی و آموزشهایی که دکتر و دوستانشان در مصر و لبنان میدیدند شما هم بودید و در امریکا نماندید؟
هم در مصر و هم لبنان با بچهها همراه دکتر بودیم. تازه باید از همۀ آقایان هم پذیرایی میکردیم. با خانم دکتر چمران و شش بچۀ من و سه بچۀ او در یک آپارتمان در سربازخانه مستقر بودیم. برای یک ماه مقدار کمی پول هم به ما میدادند. دو آپارتمان بود که مردها در یکی بودند و ما زنها و بچهها در یک آپارتمان دیگر. دکتر را هم خیلی کم میدیدم و بیشتر چمران و قطبزاده را میدیدم. سی چهل نفر بودند که آموزش میدیدند. یادم هست که دکتر چمران با خلیل پسر من ملافهها را توی وان میریختند و با پا لگد میکردند تا مثلاً شسته و تمیز شود. عربهای مصر هم دوست ندارند ملافه بیرون از فضای خانه آویزان شود و مجبور بودیم توی خانه ملافههای خیس را آویزان کنیم تا خشک شود. خلاصه داستان زندگی ما خودش یک فیلم سینمایی است.
و شما یک زندگی جمعی چریکی را با شش بچه تجربه کردید؟
بله! واقعاً همینطور بود.
آموزش نظامی هم میدیدید؟
نه! من بچههای خودم را آموزش میدادم که از درس و مشق و تربیت عقب نمانند.
چه شد که به نوفل لوشاتو رفتید؟ باز هم با شش بچه همراه دکتر یزدی به فرانسه رفتید؟
بچهها آن زمان با ما نبودند و در امریکا بودند. من و دکتر یزدی رفتیم. در نوفل لوشاتو من مراقب قابلمه و خوراکیهای آقای خمینی بودم که مبادا کسی آن را سمی کند. غذای آقای خمینی را من درست میکردم. من و هاله سحابی و حاج آقا طاهری مراقب بودیم هر چیزی که قرار است آیتالله خمینی بخورد پاک و پاکیزه باشد. مثلاً یکبار از تهران تعداد زیادی خربزه سوغات آورده بودند. چون کمی به فردی که خربزهها را آورده بود مشکوک بودیم احمد آقا پرسید که با این خربزهها چهکار کنیم. من گفتم من اول میخورم. کمی که خوردم آقای اشراقی هم شروع به خوردن کرد و خود احمد آقا هم آمد نشست و کلی خربزه خوردیم و خیالمان که راحت شد برای آقای خمینی هم بردیم. طبقۀ پایین ساختمانی که در ابتدا آقای خمینی مستقر شده بود، یک زیرزمین بود. گوشۀ زیرزمین زغالها را گذاشته بودند و یک حمام هم طرف دیگر بود. یک تختخواب هم آنجا بود که قطبزاده پوستیناش را به من داد تا روی تخت بیندازم و آنجا شد اقامتگاه من در نوفل لوشاتو.
چند نفر خانم در نوفل لوشاتو بودید؟
اول فقط من بودم. بعد از سال مصطفی خمینی، همسر آیتالله خمینی هم آمد و یک خانۀ دیگر گرفتند. کمکم چند نفر دیگر هم اضافه شدند.
شما هم در پرواز امام به تهران بودید؟
من از نوفل لوشاتو ایران نیامدم و برگشتم به امریکا. دکتر یک دفتر بزرگ در امریکا داشت که سه چهار دستگاه زیراکس آنجا بود. در آن دفتر خاطرات طالقانی و عکسهای شریعتی همه آلبوم شده بود و نگهداری میشد. وقتی من امریکا برگشتم یک شب آنجا را آتش زدند. هیچوقت هم معلوم نشد چه کسی آنجا را آتش زد. آتشنشانی هم که برای خاموش کردن آتش آمد آب نداشت! طفلکی بچهها در شعلههای آتش میدویدند تا جایی که امکان دارد کاغذها و اسناد را نجات دهند.
چند وقت بعد از انقلاب به تهران برگشتید؟
من تابستان ۵۸ با سه تا از بچهها که کوچکتر بودند به ایران آمدم. اول در خانۀ خالهام ساکن شدیم. مدتی هم در خانۀ خواهرم. اعصابم خرد شد و به دکتر گفتم باید جایی را برای خودمان بخریم و یا اجاره کنیم. قهر کردم و رفتم خانۀ یکی از آشنایان مخفی شدم. بچهها را هم در خانۀ خواهرم گذشتم. دکتر یزدی هم مجبور شد خانهای بگیرد. در پاسداران یک خانۀ خوب پیدا کردیم که صاحبخانه از ترس مصادره شدن به ما اجاره داد. از میان تمام خاطرات خوب و بد دو خاطره دربارۀ آن خانه در ذهنم باقی مانده. یکبار زمانی که دکتر وزیر خارجه بود خانهمان در پاسداران بود. یک روز که دکتر یزدی به خانه برگشت، وقتی در را باز کردم، دیدم که در خانۀ روبهرو دو نفر پشت کولر کمین کردهاند و مسلح هستند. معمولاً آقا مهدی رانندۀ دکتر قبل از اینکه دکتر را پیاده کند بوق میزد و من هم میرفتم در را باز میکردم. آن روز تا دکتر از ماشین پیاده شد آنها شلیک کردند و من هم دکتر را هل دادم توی جوی آب جلوی خانه. آنها هم بلافاصله فرار کردند. خاطرۀ دیگر اینکه دکتر چمران رفته بود آقای خمینی را ببیند و بعد آمده بود خانۀ ما و دیده بود که چراغها خاموش است. حالا ما خانه بودیم و چراغهای جلویی رو به خیابان خاموش بود. همان شب او رفت اهواز و من دیگر او را ندیدم و شهید شد. حسرت آن روز را هنوز در دل دارم.
بعد از تسخیر سفارت امریکا که محدودیتهای دکتر یزدی در عرصۀ سیاست بیشتر میشد، شما از ایشان نمیخواستید که فعالیت سیاسی را کنار بگذارد و یا حتا به امریکا نزد بچهها بروید؟
هیچوقت! همۀ سالهایی که امریکا بودم آرزو داشتم روزی که وارد ایران میشوم زمین را ببوسم. این کار را هم کردم اما بعد از مدتی که ایران بودم گفتند که خانم دکتر یزدی امریکایی با شانزده چمدان و هشت تا سگ آمده ایران. یک روز با آقای خمینی درددل کردم که به من میگویند امریکایی و ایشان هم گفت به این حرفها توجه نکن و دلت با خدا باشد. دکتر قبل از ازدواج با من و از سن پانزده سالگی سیاسی بود و من هم وقتی با ایشان ازدواج میکردم میدانستم که چهکاره است. خودم هم در زمان دانشجویی نمایندۀ کلاس بودم و علایق سیاسی داشتم. یکبار در ماجراهای سیام تیر نیروهای شعبان جعفری داخل دانشگاه ریختند. من و دوستانم سمت تئاتر شهر فرار کردیم و افراد شعبان بیمخ هم دنبال ما بودند. رفتیم توی یک مغازۀ کفاشی و گفتیم که دنبال ما کردهاند. صاحب مغازه هم ما را گذاشت داخل مغازه و خودش رفت و در را بست. تا عصر ما سه دختر آنجا ماندیم تا صاحب مغازه برگشت. یکبار هم خودم دیدم که شعبان بیمخ سرِ یک پسر را محکم به ماشین کوبید و خون جاری شد.
هنوز هم با خانمهای جماران ارتباط دارید؟
از وقتی خانم قدس فوت کردند دیگر نه.
شما که سالها کنار دکتر یزدی در فعالیتهای سیاسی آن هم در مقاطع مهم حضور داشتید، هیچوقت دوست نداشتید خاطرات روزانه بنویسید تا رویدادهای آن فعالیتها از نگاه زنانۀ شما حفظ شود؟
اتفاقاً من همیشه خاطره مینوشتم تا اینکه در امریکا یک روز دکتر چمران همۀ دفترچه خاطرات من را سوزاند و گفت که صلاح نیست این خاطرات همراه شما باشد. بعد از آن نسبت به نوشتن و گفتن خاطرات بیانگیزه شدم. خاطرهنویسی هم ارثیۀ پدرم بود که هر شب خاطراتش را مینوشت و چندین دفتر بزرگ خاطرات داشت. یک چیز دیگر هم بگویم. دبیرستان که بودم یکی از کارهایی که میکردم این بود که سوار دو سه اتوبوس میشدم و تا ته خط میرفتم و فقط به مردم و جنبوجوش آنها نگاه میکردم. یک دفترچۀ کوچک داشتم و روحیات مردم را در آن مینوشتم. تفریح من این بود که به آدمها و روحیاتشان نگاه کنم.