سلام همه چیز در ایران تعطیل است

سال نو بر همه ایرانیان مبارک

البته عجب روز هایی است ایام عید در ایران هر کاری بکنند کسی خبر دار نمی شود چون تمام ایران تعطیل است و در راس آنها مطبوعات .

آیا کشوری در دنیا سراغ دارید که این مدت مطبوعات آن تعطیل باشند

اگر اتفاقی در ایران یا برای ایران بیفتد کی و کی خبردار می شود

آیا تاکنون به این مطلب فکر کرده اید؟

دولت علیرغم مخالفت مجلس فاز دوم هدفمندی را آغاز کرده است آیا کسی اطلاع دارد؟ و.................

چوب حراج بر منافع ملی و باج دهی به کشورهای خارجی

بی تردید برای کسانی که با الفبای سیاست آشنایی داشته باشند می دانند که روابط با کشورهای خارجی در تداوم سیاست داخلی و شرایط اقتصادی و سیاسی و میزان مشروعیت یک حکومت شکل می گیرد، برای داشتن یک رابطه معقول و عملگرایانه خارجی مبتنی بر منافع ملی باید بر اساس منابع و مقدورات ملی حد و حریم کشور را در عرصه بین المللی و منطقه ای تعریف کرد.
طی سالهای اخیر بدنبال ناکامی دولت  در یارگیری در صحنه روابط بین الملل، نگاه به شرق بیش از حد پررنگ شد و تداوم سیاست غرب ستیزی به علت افزایش و گسترش تحریم ها چاره ای بجز رفتن به آغوش چین و روسیه برای دولتمردان باقی نگذاشت.

در حالی که یک سیاست خارجی موفق در ابتدا با نگاه منطقه ای سعی در ایجاد یک بلوک قدرتمند از کشورهای همسو دارد، رجز خوانی های مسئولان کشور طی این سالها منجر شد که همسایگان کشور که از نظر فرهنگی و مذهبی دارای مشترکات زیادی نیز با جمهوری اسلامی هستند، در حالت بازدارندگی و تدافعی قرار گرفته و حتی برای جلوگیری از خطر احتمالی جمهوری اسلامی به دامان کشورهای غربی پناه برند. حمایت آنان از قطعنامه های ضد ایرانی گواه این مدعاست.
در طول تاریخ معاصر، همواره نگاه بد بینانه ای نسبت به روسیه، خیانت ها و بلندپروازی هایش در عرصه مسایل داخلی و خارجی ایران وجود داشته است. شاید بتوان از قراردادهای تحمیلی گلستان و ترکمانچای بعنوان فصل خطابی در تاریخ روابط خارجی با مسکو نام برد که پس از سالها هنوز خاطره تلخ آن از ذهن ها دور نشده است.
اما این روزها در پی بی کفایتی مسئولان سیاست خارجی و دیپلماسی کشور که منجر به انزوای بیش از حد کشورمان در محافل و مجامع بین المللی شده است، مسکو و پکن توامان در حال بهره برداری از نقطه ضعف ایران در عرصه روابط سیاسی و اقتصادی هستند و مسئولان نیز برای گریز از فشارهای بین المللی و داشتن همراهی در سازمانهای جهانی دست به دامان روسیه و چین شده اند.
تجربه سالهای اخیر نشان داده است که این دو کشور نیز در پی تحکیم رابطه خود با غرب و در راس آن واشنگتن بوده و هیچ گاه منافع ملی دراز مدت خود را بخاطر جمهوری اسلامی فدا نخواهند کرد.
تاخیر یازده ساله روس ها در ساخت نیروگاه بوشهر که هزینه ای بیش از دوازده میلیارد دلار بر ایران تحمیل کرد، درکنار عدم تحویل موشک های اس ۳۰۰ و بهره برداری یک جانبه از منابع نفتی دریای خزر نشان داد که مسکو متحد قابل اعتماد برای تهران نیست، هر چند ایران چشم بر سرکوب مسلمانان در چچن ببندد و در برابر همه بدقولی های این شریک شمالی سکوت پیشه کند.
این در حالی است که رضایت چین و روسیه در تصویب قطعنامه های ضد ایرانی و همراهی آنها با غرب نشان می دهد که ایران به رغم همه حاتم بخشی ها فاقد متحد استراتژیک است.
پیش از این  به دولتمردان نسبت به توسعه رابطه با پکن و مسکو هشدار داده بودند که ” اصل اساسی در این ارتباط این است که اگر ما با غرب دارای روابط دوستانه بودیم آیا روابط با مسکو و پکن نیز بدین شکل موجود ادامه می داشت ؟ روسها هم بر این گزاره واقف اند که ایران ناگزیر به داشتن ارتباط نزدیک با آنها و چینی هاست و به ظن آنها داشتن ارتباط استراتژیک و همکاری های راهبردی از سوی ایرانی ها بیشتر حس می شود و نگرانی ایران از گسترش تحریم های غرب و انزوای بین المللی ، ایران را وادار می سازد ضمن دادن برخی امتیازات به حفظ روابط با روسیه و چین امیدوار باشد.”
بی شک روسیه و چین در چارچوب منافع ملی خود، محدوده روابط شان با ایران کاملاً مشخص نموده اند. ادامه درگیری ایران و غرب و افزایش تحریم ها برای این دو کشور منافع زیادی به همراه داشته است.
هر چند دستگاه تبلیغاتی  در تلاش است که اثرات این تحریم را کم رنگ جلوه دهد ولی واقعیت گواه است که در اعمال تحریم های اخیر اتحادیه اروپا در عدم خرید نفت از ایران، چین بعنوان یکی از اصلی ترین وارد کنندگان نفت از ایران، نه تنها از میزان خرید نفت خود کاسته است بلکه زیر قیمت جهانی مبادرت به ادامه این خرید کرده است.
این در حالی است که اخیرا نیز از این قرارد داد ننگین پرده برداشته شد که دولت چین علاوه بر آن که پول خرید نفت ایران را نزد خود نگه می دارد، مدیریت این پول را نیز به عهده دارد و خود این پول را به ارزهای مختلف می تواند تبدیل کند.
در واقع دولت چین برای افتتاح ال سی یا فروش نسیه کالا به ایران، نه تنها پول نقد ایران به عنوان پشتوانه در اختیار دارد بلکه اقدام به دریافت بیمه از ایران می کند.
چنین قراردادی در عرف بین الملل شگفت آور است و تنها یادآور قراردادهای استعماری قرن نوزدهم است. نداشتن پایگاه مردمی از یک سو، انزوای بین المللی از سوی دیگر، جمهوری اسلامی را به وادی کشانده است که به قیمت بذل و بخشش از کیسه بیت المال و چوب حراج زدن به اعتبار، منافع و منابع ملی است.
در کنار امتیاز دادن های مکرر به پکن و مسکو، هزینه های سرسام آور خط لوله صدور گاز به شبه قاره هند «خط لوله صلح»، قراردادهای نفتی و گازی زیر قیمت بازار جهانی با ترکیه و قطر و امارات، سکوت در برابر ادعاهای ارضی امارات متحده در خصوص جزایر سه گانه، سرمایه گذاری های بی وقفه در امریکای لاتین، کمک های بلاعوض چندصد میلیون دلاری به لبنان، پاکستان و افغانستان، واردات بی رویه و نابودی کشاورزی و تولیدات داخلی و ده ها اقدام دیگر، از جمله بی کفایتی های دولت  است که در سکوت مجلس و نهادهای نظارتی در حال انجام است.

افشای قرارداد ترکمانچای ارزی با چین

بازتاب امروز نوشت:

سرانجام بعد از گذشت سه سال، جزئیات یکی از زیان بار ترین قراردادهای اقتصادی بعد از انقلاب با کشور چین برملا شد. 

سه سال قبل مطابق با یک قرار داد عجیب، دولت ایران درآمد حاصل از فروش نفت را نزد دولت چین در اختیار این کشور می گذارد تا به عنوان پشتوانه ال سی های خرید کالای چینی برای ایران استفاده گردد. 

بنابر این قرارداد، دولت چین علاوه بر آن که پول خرید نفت ایران را نزد خود نگه می دارد ، مدیریت این پول را نیز به عهده دارد و خود این پول را به ارزهای مختلف می تواند تبدیل کند. 

یکی از نکات جالب و البته تاسف بار در این قرارداد، این بوده است که دولت چین ، هیچ گونه تعهدی نسبت به نتیجه اقدام خود ندارد و اگر به خاطر اشتباه سهوی یا عمدی دولت چین بخشی از سود یا اصل پول ایران با نوسانات نرخهای ارز از بین برود، مسئولیت آن بر عهده ایران است. 

اما ترکمانچای بودن این قرارداد به اینجا ختم نشده و سایر مفاد قرارداد عجیب تر است؛ از جمله اینکه دولت چین برای افتتاح ال سی یا فروش نسیه کالا به ایران، در حالی که پول نقد ایران به عنوان پشتوانه در اختیار آن است، اقدام به دریافت بیمه از ایران می کند که امری عجیب و کم سابقه در بانکداری جهان است. 

این موضوع به این معناست که فروشنده در حالی که مبلغی بسیار بیشتر از پول کالا به صورت نقد در اختیار دارد، اقدام به کشیدن درصد قابل توجهی بر روی مبلغ کالا به عنوان حق بیمه یا هزینه ریسک کرده که این مبلغ در سالهای قبل 4 درصد بوده و احتمالا در شرایط فعلی به دو برابر این رقم افزایش یافته است که در مقیاس کلی میلیاردها دلار می شود. 

محور سوم این قرارداد ترکمانچای، عدم استفاده کامل ایران از انبوه سرمایه کشور است که نزد چین سرمایه گذاری شده است و گفته می شود این رقم در حال حاضر از مرز 25 میلیارد دلار گذشته است. 

به بیان دیگر، 25 میلیارد دلار از سرمایه کشور طبق این قرارداد در اختیار دولت چین می باشد، اما به جای پرداخت سود به ایران، از ایران مبالغ سنگینی به عنوان بیمه و ریسک دریافت می شود. 

برای مشخص شدن ابعاد زیان کشور از محل این قرارداد، تنها به ذکر این نکته بسنده می کنیم که اگر این مبلغ هنگفت به جای سپرده گذاری نزد برادران چینی به خرید طلا اختصاص یافته بود، طی این مدت ارزش آن چندین برابر شده بود و علاوه بر آنکه اصل 25 میلیارد دلار موجود بود، حدود 50 میلیارد دلار دیگر که یارانه دو سال مردم است، سود عاید ایران شده بود. 

هرچند مطابق قانون امکان افزایش محورهای سوال از رئیس جمهور نیست، نمایندگان سوال کننده از احمدی نژاد در حاشیه سوالات خود به این موضوع هم اشاره ای کلی کنند، به ویژه که یکی از سوالات مربوط به عدم پرداخت بودجه مصوب مترو از ذخیره ارزی است که مسوولان دولتی خالی بودن این صندوق را بهانه می کردند و اینک برخی زمینه های آن روشن شده است.

روش های ارتباطی



روش های ارتباطی

تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد

اما چگونه می‌توانیم كلیدی پیدا كنیم كه روابط خانوادگی، عاطفی و حرفه‌ای ما را تسهیل كند؟


نویسندگان كتاب راهبرد دلفینی، كلید این امر را تنها در همكاری و انعطاف‌پذیری می‌دانند.
آنها معتقدند كه به طور كلی، انسان‌ها را همانند موجودات دریایی می‌توان به 3 طبقه تقسیم كرد:
ماهی‌های كپور، كوسه‌ها و دلفین‌ها.

دسته اول:

ماهی‌های كپور هستند كه همیشه ماهی‌های قربانی‌اند‌ زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی‌ها خورده می‌شوند.
در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسان‌ها نیز چنین‌ هستند؛ یعنی برخی از انسان‌ها در زندگی خود نقش ماهی كپور را بازی می‌كنند.

آنها كم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن شخص می‌شوند و حتی ممكن است قربانی روابط غلط و تفكرات منفی خود شوند.

دسته دوم:

كوسه ماهی‌ها هستند كه روش (برنده - بازنده) را به كار می‌گیرند.

برای اینكه من برنده شوم‌ تو باید بازنده باشی و این كار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد.
برای كوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب می‌آید. هر ماهی یك وعده غذایی بالقوه است.

شاید ما نیز این نقش را بازی كرده باشیم ‌یا حداقل در زندگی حرفه‌ای یا شخصی خود با كوسه‌هایی برخورد كرده باشیم.

دنیای سازمان‌ها و دنیایی كه ما در آن كار می‌كنیم از دیرباز دنیای كوسه‌ها تلقی می‌شود كه گاه صحبت از كاركنانی می‌شود كه برای رسیدن به مقام‌های بالا یكدیگر را می‌درند.

دسته سوم:

نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفین‌ها هستند.

این پستاندار آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همكاری است و در ارتباطات خود شیوه برنده - برنده را برگزیده است. دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی می‌كند. او هیچ كمبودی ندارد و می‌خواهد كه همه چیز را با همگان تقسیم كند.

اگر یك دلفین زخمی شود، 4 دلفین دیگر او را همراهی می‌كنند تا خود را به گروه برساند. داستان‌های زیادی نیز وجود دارد كه در آنها دلفین‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند. پژوهش‌های انجام شده در سان‌دیه‌گو نشان داده‌است كه دلفین‌ها علاوه بر داشتن روحیه همكاری، بسیار باهوش‌ هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترین موجودات روی زمین دانسته‌اند.

تحقیق زیر روحیه همكاری و روش‌های برنده - بازنده و برنده - برنده را به خوبی آشكار می‌سازد.

در سان‌دیه‌گو پژوهشگران 95 كوسه و 5 دلفین را به مدت یك هفته در یك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا كوسه‌ها به یكدیگر حمله كردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین‌ها حمله‌ور شدند.

دلفین‌ها فقط می‌خواستند با آنها بازی كنند ولی كوسه‌ها بی‌وقفه به آنها حمله می‌كردند. سرانجام دلفین‌ها به آرامی كوسه‌ها را محاصره كرده و هنگامی كه یكی از كوسه‌ها حمله می‌كرد آنها به ستون فقرات پشت یا دنده‌های کوسه می‌كوبیدند و آنها را می‌شكستند. به این ترتیب كوسه‌ها یكی بعد از دیگری كشته می‌شدند. پس از یك هفته 95 كوسه مرده و 5 دلفین زنده در حالی كه با هم زندگی می‌كردند در استخر دیده شدند.

ارتباط هدایت شده در جهت راه‌حل‌ها، تمایزهای پرباری را برای روشن كردن زندگی حرفه‌ای و ‌شخصی ارائه می‌دهد.
كوسه تمایزی انجام نمی‌دهد. در دنیای او برای برنده شدن‌دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفین‌ها بسیار انعطاف‌پذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیص‌های پربار زندگی می‌كنند.

بیایید یكبار دیگر ماجرای استخر سان‌دیه‌گو را مرور كنیم.وقتی یك كوسه با یك دلفین روبه‌رو می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟

كوسه حمله می‌كند چون روش ارتباطی او برنده - بازنده است‌ ولی دلفین با انعطاف‌پذیری خاص خود فرار می‌كند و می‌گوید من در دنیایی سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگی می‌كنم. در دریا برای همه به اندازه كافی غذا هست پس بیا با هم بازی و همكاری كنیم. كوسه دوباره حمله می‌كند و دلفین فرار می‌كند. كوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگ‌نظری ندارد، بنابراین مجددا حمله می‌كند.

دلفین كه می‌بیند دیگر چاره‌ای ندارد می‌گوید: من آنقدر انعطاف‌پذیری دارم كه در موقع مناسب به یك كوسه تبدیل شو‌م پس حالا آماده رویارویی باش.اگر به طور تصادفی، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حریف دلفین نمی‌شود و بخواهد در بازی و همكاری با او شركت كند، دلفین به راحتی او را می‌بخشد و طوری با او رفتار می‌كند كه انگار یك دلفین است.

مردم را دریابیم

این انقلاب بر پایه مردم و اسلام شکل گرفت و تداوم آن بر رضایت مردم از نظام بستگی دارد. اجرای مرحله دوم هدفمندی در زمان حاضر نوعی خودکشی محسوب می شود. در حالیکه فقر روزبروز تشدید می شود و مردم برای مایحتاج روزانه  کاسه چه کنم در دست دارند کدام عقل سلیمی این وضعیت را توجیه می کند.

علی الظاهر در کشور ما مردم برای مسئولان مهم نیستند وگرنه صدای خرد شدن استخوان آنها زیر بارگرانی را می شنیدند.مسئولان به بازار مراجعه کنند تا بینند مردم از کجا و چگونه خرید می کنند. میوه ها را از سطل آشغال بر می دارند و پوست کاهوی دور ریخته را برای سبزی خوردن میبرند.از استخوان مرغ سوپ درست میکنند و............

اعتراضها قبلا غر و لند بود اما امروزه به هیاهو و صدای بلند تبدیل شده است.بترسیم این صداها آوار شودو بر سر مسئولان فرود آید.نارضایتی اجتماعی و اقتصادی بیداد میکند ازمجلس دولتی هم که امیدی نیست. همه سر در آخور دارند و دیگران را نمی بینند.انسانهای این جامعه معمولا مطیع بوده اند اما ........امان از سرکشی شان

امام علی رضایت خدا رادر رضایت مردم از حکومت می داند. به مردم رجوع کنید......تا دیر نشده.

نگرانی پیامبر(ص) از آینده امت چه بود

یامبر خدا(ص) می‌فرماید:

«تا زمانی که قاریان (نخبگان) این امت با فرمانروایانش سازش نکنند، و تا زمانی که دانشمندان آن افراد نابکار و گنهکار را تبرئه نکنند، و تا زمانی که نیکان این امت بَدان آن را یاری ننمایند، دست خدا بر سر این امت خواهد بود و در سایه حمایت او به سر خواهد برد. اما زمانی که این کارها را مرتکب شوند، خداوند دست قدرت خود را از سر آنان بر خواهد داشت، و ستمگرانشان را بر آنان مسلط خواهد کرد» (تنبیه الخواطر، ج۱، ص۸۴)

 

آن حضرت می‌فرماید: من بر امت خود از پیشوای گمراه بیم دارم (بحارالانوار، ح۷۷، ص۱۶۱)

و می‌فرماید:«وحشتناک‌ترین چیزی که بر امتم می‌ترسم، منافق زبان باز است» (کنزالعمال، ح ۷۰ و ۶۹ و ۲۸۹۶۸)

اینها برخی از نگرانی‌های پیامبر اسلام(ص) درباره سرنوشت امت و آفت‌هایی است که ممکن است این امت به آن دچار شود. در حدیث اول سخن از سه وظیفه است که بر عهده گروه‌هایی از امت است. قاریان یا آشنایان به کتاب و دستورات دین یا نخبگان جامعه کسانی هستند که می‌تواند ابزاری در دست حاکمان و فرمانروایان باشند. اینان می‌توانند پست‌هایی را در حکومت بگیرند و به مواهب دنیا نایل آیند. اتفاقا حاکمان به آنان نیاز مبرم دارند و از خدمات آنان استقبال می‌کنند. اما نخبگان جامعه وظیفه‌ای دیگر دارند. آنان باید ناظر و نقاد فرمانروایان باشند. آنان وظیفه دارند که از حقوق توده‌های مردم مراقبت کنند و جلوی خودکامگی فرمانروایان را بگیرند.

اصلاح جامعه بر عهده عالمان و دانشمندان است. آنان ممکن است از علم خود استفاده کنند و اعمال حاکمان خودکامه فاسد را توجیه کنند و برای آنها محمل بتراشند. اما وظیفه آنان عکس این است. آنان نه تنها نباید به توجیه رفتار زشت قدرتمندان گنهکار بپردازند، بلکه باید تمام توان خود را برای جلوگیری از فساد و تباهی به کار گیرند. عالم و دانشمند نباید از علم خود برای رسیدن به دنیا سود جوید بلکه وظیفه دارد این علم را در راه اصلاح جامعه و برطرف کردن تباهی‌ها به کار بندد.

امام صادق(ع) می‌فرماید:

«ملعون است، ملعون است، آن عالمی که از سلطان ستمگری دنباله‌روی کند و او را در ستمکاریش یاری دهد» (گزیده میزان الحکمه، ص۵۵۷).

بدترین وضع برای جامعه و امت آن است که نیکان جامعه، بَدان را در بدی‌اشان یاری رسانند. آنان که وظیفه دارند امر به معروف و نهی از منکر کنند و جلوی بدی را بگیرند، نه تنها این وظیفه را انجام نمی‌دهند و نه تنها خلافکار را از خلافکاری و ستمکار را از ستمکاری باز نمی‌دارند، بلکه او را در خلاف و ستمش یاری می‌رسانند و کمک می‌کنند.

امام باقر(ع) می‌فرماید:

«امر به معروف و نهی از منکر راه پیامبران است و شیوه نیکوکاران،‌فریضه بزرگی است که دیگر فرایض به واسطه آن برپا می‌شود و راه‌ها امن می‌گردد و درآمدها حلال می‌شود و حقوق و اموال به زور گرفته شده به صاحبانش بر می‌گردد و زمین آبادان می‌شود و از دشمنان انتقام گرفته می‌شود و کارها سامان می‌پذیرد» (الکافی، ح۵، ص۵۶).

و امام علی(ع) می‌فرماید:

«لاتترکوا الامر بالعمروف و النهی عن المنکر فیولی علیکم شرارکم ثم تدعون فلا یسجاب لکم» (نهج البلاغه، نامه ۴۷) امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اگر آن را ترک کنید اشرار شما بر شما حاکم می‌شوند و شما دعا می‌کنید و دعایتان مستجاب نمی‌شود.

این همان چیزی است که پیامبر در دنباله حدیث خود فرموده است. پیامبر می‌فرماید اگر نخبگان و عالمان و نیکان وظیفه خود را انجام ندهند خداوند دست حمایت خود را از آن جامعه بر می‌دارد و ستمگران آن جامعه حاکم بر آن خواهند شد و آنگاه آن چیزی که پیامبر(ص) در حدیث دیگر نگرانی خود را از آن بیان می‌کند رخ می‌دهد و پیشوایان گمراه زمام امور جامعه را در دست می‌گیرند.

حاکمانی که چه بسا از دین مردم برای دنیای خود استفاده کنند و نتیجه‌اش این می‌شود که نه دینی برای مردم بماند و نه دنیایی، هم دیانت و معنویت ملت ویران شود و هم مملکت آنان. منافق زبان‌بازی زمام امور را به دست گیرد و با نفاق و دروغ و فریب خود بر دین و ملک و مملکت مسلط شود و همه چیز را با خودکامگی خود بر باد دهد. این وحشتناک‌ترین وضعیت در نظر پیامبر اسلام (ص) است.

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده‌ی زردوز که محرابِ دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیّال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟

از شدت اخلاص من عالَم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست

از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست


 

زیمبابوه ای کردن ایران

 در حال حاضر ایران دارد به یک مسیر خطرناکی طی طریق میکند که من به آن زیمبابوه ای شدن کشور اطلاق می کنم. یعنی قیمتها به جای می رسد که برای خرید یک تکه نان کیسه ای ژول باید حمل کرد.وازطرفی ارزش پول کشور به پایین ترین حد در طول تاریخ کشور باستانی ایران رسیده است و این در حالی استئ که هنوز تحریم ها اعمال نشده اند.

ملت ایران را  روشنفکران باید اگاه کنند که خرید زمین و چیزهای دیگر دوای درد نیست چون احتمال بسیاری چیزها هست که یکی از آنها میتواند قحطی باشد.بنابراین ذخیره پول و به فکر روز مبادا بودن شرط عقل است.

در بعد سیاسی هیچ روزنه امیدی به چشم نمی خورد و وضع بسیار اسفباراست.درداخل تفرقه و درگیری و مسدود شدن فضا برای بسیاری از نیروهایی که می توانند به کشور خدمت کنند حوزه سیاسی را به سمت عدم عقلانیت سوق می دهد.نمی دانم به چه فکر میکننداما نکته ای یادم هست که این کشور یادگار نسل های بیشماری است که در طول تاریخ جانفشانی کرده اند تا این آب و خاک حفظ شود از ماد تا جمهوری اسلامی و در این راهشهدای فراوانی داده ایم تا ایران ویران نشود اما سیاست ابلهانه می تواند تمام داشته های تاریخی ما را بر باد دهد

خدا ایران را از دروغ استبداد و ریا و بی دینی نجات دهد

به به چه نمازی

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده‌ی زردوز که محرابِ دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیّال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟

از شدت اخلاص من عالَم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست

از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

شهید بهشتی: فریب خوردگان تبلیغات ۲۰ ساله معاویه، قاتلان حسین بن علی (ع) شدند

بسم الله الرحمن الرحیم

چکیده:همه جا از نام مقدس ابا‌عبدالله برجسته‌‏ترین و پرافتخارترین قیام‌کننده در راه حق و عدالت برده می‏ شود. اما حتی از گور یزید و دستگاهش در مقر حکومتش شام امروز اثری قابل اعتماد وجود ندارد و در سرتاسر بلاد اسلامی، لعن بر یزید تقریباً در همه جا مجاز و مباح و مستحسن شمرده می‏ شود. این است عاقبت راه خدا از آن طرف و راه خودخواهی و خودکامگی و هوا از این طرف. باید و شاید چنین باشد و سنت خدا همین است.

این بخشی از سخنرانی شهید بهشتی است که برای نخستین بار همزمان با اربعین سالار شهیدان اباعبدالله در سایت نشر آثار و اندیشه های شهید بهشتی منتشر شد.

متن کامل

قبل از شروع عرایضم نکته‏‌ای را لازم می‌دانم با برادران و خواهران عزیز مسلمان این‌طور در میان بگذارم. در قرآن کریم به مسلمانان چنین دستور داده شده که وقتی قرآن خوانده می‏‌شود به آن گوش دهید و ساکت و آرام باشید و به احترام قرآن از هر نوع گفت‌وگو خودداری کنید. تصدیق می‏‌کنم که اگر وقتی قرآن خوانده می‏‌شود ما می‏‌توانستیم بفهمیم، این گوش‌دادن و سکوت، مطلوب‌تر وطبیعی‏‌تر بود ولی باز این نکته را هم تصدیق می‏‌کنیم که هرچند بسیاری از آقایان و بانوان عربی ندانند و وقتی قرآن کریم خوانده می‏‌شود به معنای آن نتوانند توجه کنند، ولی به احترام قرآن می‌‏شود دقایقی ساکت نشست. بنابراین امیدوارم در همۀ جلسات مذهبی دیگر که خواهیم داشت، به‌طور کلی در موقع تلاوت قرآن، همه ساکت و آرام باشیم. توجه به این نکته مخصوصاً در مجالس ختم بیشتر ضرورت دارد، چون معمولاً در مجالس ختم نوار قرآن گذاشته می‏شود یا قاری قرآن را با صدای بلند تلاوت می‏کند. ممکن است تلاوت قرآن برای مدت نیم ساعت یا یک ساعت به‌طور متناوب در برنامۀ مجالس ختم باشد و شاید کسانی که می‏نشینند حوصله نکنند برای مدت طولانی ساکت باشند. برای همین اولاً در مجالس ختم، تلاوت قرآن به‌طور دائم نباشد و هر وقت خواستند قرآن خوانده شود اعلام کنند تا چند دقیقه با صدای بلند تلاوت شود، بعد نوار خاموش شود که اگر آقایان یا خانم‌ها، که با هم در جلسه‌ای برخورد کرده‌اند، خواستند صحبتی کنند فرصتی باشد تا این برنامه عملی‏‌تر شود. اتفاقاً یکی از خرده‌هایی که برادران سنی ما به شیعه می‏‌گیرند همین است. می‏‌گویند شیعه آنچنان که باید و شاید احترام قرآن کریم را نگه نمی‌‏دارد و من گمان می‌کنم آن‌ها بی‌احترامی دیگری از شیعه نسبت به قرآن ندیده باشند. گمان می‏‌کنم تنها تفاوتی که دیده‌اند همین است که در مجالس ختم یا مجالس مذهبی وقتی قرآن خوانده می‏‌شود مردم هم مشغول صحبت خودشان هستند. البته این تذکر لازمی بود و خوش‌وقتم که امشب فرصتی پیش آمد که در یک جلسۀ عمومی این مطلب لازم را با همه طرح کنم و درمیان بگذارم و امیدوارم همیشه از این به بعد کاملاً رعایت کنیم.

امروز صبح دو اردوگاه مجهز و آماده‌شده خود را برای یک پیکار آماده می‏‌کنند. مجموعۀ نفرات مسلح یک اردوگاه هفتاد و دو یا کمی بیشتر است ولی از نظر رعایت نظامات جنگی با یک اردوی پانصد هزار نفری فرقی ندارد. در این اردوگاه کوچک فرماندهی هست؛ فرماندهی‏‌های کوچک‌تر، پرچم، پرچمدار، تعیین خط‌‌‌‌‌مشی و نقشه جنگ، با رعایت همه سنت‌های جنگی آن موقع. یک اردوگاه بزرگ هم هست بین ده تا سی هزار نفر مسلح و مجهز. آنجا هم فرماندهی هست، تجهیزات و نظامات جنگی از هر جهت رعایت شده و حساب هم ظاهرا روشن است. برای اینکه یک عدۀ هفتاد نفری در مقابل یک عدۀ ده یا سی هزار نفری قرار گرفته‌اند. معلوم است که این‌ها کشته می‏‌شوند و از بین می‏‌روند، اما میان این دو اردوگاه از نظر جهات دیگر تفاوت از زمین تا آسمان است. در آن اردوگاه کوچک، فرمانده امام حسین است؛ فرزند بزرگوار علی‌بن‌ابیطالب و فاطمه زهرا (س)، کسی که نه ‌فقط امروز، بلکه در همان دوره در مناطقی که با خاندان پیغمبر و تعالیم وی آشنایی نزدیک داشتند به‌عنوان عالی‏‌ترین نمونۀ فضیلت و کمال شناخته می‏‌شد.

فریب‌خوردگان تبلیغات بیست سالۀ معاویه به علی (ع)، امام حسین و خاندان رسول اکرم ناسزا می‏‌گفتند. خیال نکنید که این‌ها وقتی به علی ناسزا می‏‌گفتند با او خصومت شخصی داشتند. نخیر! معاویه با تمام قوا در سرتاسر منطقۀ نفوذش، به‌خصوص شام که شاید بیش از سی و پنج سال منطقه فرمانروایی و نفوذ او بود، چنین در گوش مردم فرو کرده بود که علی نماز نمی‌‏خواند! نویسندۀ کتاب صفین می‏‌گوید: در جنگ صفین چند تن از قراء و دانشمندان زبده در سپاه علی (ع) در یک جناح جنگ می‏‌کردند. یک جوان شامی جلو آمد که با آن‌ها جنگ کند. شروع کرد به دشنام‌دادن به آن‌ها و امام و پیشوایشان. یکی از این قاریان دانشمند و پرهیزکار، که عدۀ آن‌ها در سپاه علی خیلی بود، به آن جوان گفت: آخر جوان حرفت را بفهم، بفهم داری به کی دشنام می‏دهی! آخر فکر نمی‌‏کنی این حرفی که از دهانت درمی‏‌آید در روز رستاخیز حساب و کتاب دارد؟ اگر روز قیامت و محاسبۀ الهی به تو گفتند روی چه حسابی به شخصیت برجستۀ اسلامی چون علی دشنام می ‏دهی آن‌وقت چه جواب می‏ دهی؟ جوان گفت عجب! من آنچه می‏ دانم این است که آمده ‏ام به جنگ کسانی که نه امامشان نماز می‏ خواند و نه خودشان. من این طور فهمیدم و آمدم به جنگ.

در منطقه‌های دیگر اسلامی سیدالشهدا حسین‌بن‌علی عالی‏ترین نمونۀ کمال و فضیلت بود. فرماندۀ این سپاه کوچک حسین‌بن‌علی است. فرمانده آن سپاه کیست؟ فرماندهی عالی آن سپاه، یعنی آن کسی که فرمان اول را صادر کرده، یزید بن معاویه است؛ جوانی است که در شرح زندگی او صفحات سیاه خیلی زیاد است. من دو مورد را نقل می‏ کنم: در زمان پدرش، معاویه او را با عدۀ زیادی از مسلمان‌ها به جنگ در سرزمین روم شرقی فرستاده بود؛ یعنی درسرحدات محل حکومت معاویه؛ شام و سوریه و ترکیه و لبنان و فلسطین و اردن و قسمت‌های کنونی که آن موقع همه با ‌عنوان شام خوانده می ‏شد. یزید با عدۀ زیادی از سپاه مسلمان‌ها در یک مرز حساس اتراق کرده و باید آماده باشد که هر وقت دشمن حمله کرد، کاری کند این‌ها بجنگند و دفاع کنند یا احیاناً حمله کنند. محل اقامت یزید در یک ده بسیار باصفا در کنار یک دیر است. سپاهیان هم در مناطق مختلف بیابان پراکنده‌اند. یزید در چنین موقعی سرگرمی‌اش مشروب‌خواری، ساز و آواز، مجالس لهوولعب و یک معشوقه به نام ام‌کلثوم است. سرگرمی این فرمانده این است! در همین موقع بیماری آبله و حصبه در میان سپاه و لشگری که تحت فرماندهی یزید است پیدا شد. سپاهیان اسلام مثل برگ خزان روی زمین می ‏ریختند و می‌مردند. آمدند به یزید گفتند آقا سپاهیان و لشگریان تحت فرماندهی تو دارند روزی صد تا دویست نفر می‏ میرند. یزید طبع شعری داشت و خیلی خوب شعر می‏ گفت. اشعاری گفت در پاسخ به آن‌ها که خلاصۀ آن این است که به من چه که سپاهیان اسلام می‏ میرند؟! خوب بمیرند، من که زندگی‌ام به‌راه است. فعلاً منم و ام‌کلثوم و شراب کهنه و مجلس عیش‌و‌نوش؛ سربازها بمیرند، به درک! فکر نکنید که این‌ها را مورخین شیعه در زندگی یزید نوشته‌اند. این‌هایی که عرض می‏ کنم عموماً از مآخذ برادران سنی است.

معاویه در سال ۶۰ مرد و در سال ۶۲ یزید فرماندار حجاز ولید بن عقبه را عوض کرد. حالا چطور عوض کرد، این هم داستانی دارد. به جای او جوانی به نام عثمان بن محمد بن ابوسفیان پسر عمویش را فرمانروای حجاز کرد. عثمان پسر عموی یزید جوانی بود خام و بی‌تجربه و به محض اینکه در مدینه فرماندار حجاز شد، عده‏‌ای از افراد سرشناس و برجستۀ مدینه را فرستاد به شام که خلیفۀ مسلمین یزید را ملاقات کنند. در میان افرادی که رفتند، چند نفر سرشناس ممتازی که خیلی مورد توجه مردم بودند وجود داشتند. از جمله در درجۀ اول عبدالله ابن حنظله که به‌عنوان قصیرالملائکه و جزو ستارگان درخشان صدر اسلام و جنگ‌های مسلمین در زمان پیغمبر اکرم و شهدای بزرگ تاریخ اسلام بود. عبدالله مردی بود بسیار معروف، خوش‌نام، سرشناس و مورد اعتماد همه. این‌ها آمدند به دمشق. یزید وقتی شنید که این‌ها از مدینه آمدند و بزرگان مدینه هستند تشریفاتی برای آن‌ها قائل شد و خیلی به آن‌ها و عبدالله احترام گذاشت. نقل می ‏کنند صد هزار درهم صله و جایزه داد و بعد از مدتی که آن‌ها ماندند با سلام و صلوات و تشریفات برگرداند. این هیأت نمایندگی، وقتی به مدینه برگشتند، دربارۀ یزید چه قضاوت کردند و چه گزارشی از مسافرت خود برای اطلاع عموم رساندند؟

ابن اثیر در کامل می‏ نویسد وقتی این‌ها برگشتند با این جمله‌های کوتاه یزید را معرفی کردند: قبلنا من عند رجل لیس له الدین یشرب الخمر و یضرب بالتنابیر و یفضف عنده الاعصیان و یلعب بالکلاب و یثمر عنده البراب و لهم الطوف.

ما از پیش مردی می‏ آییم که دین ندارد شراب می‏ نوشد. کار او این است که ساز بنوازد و جوانان خوش آواز پیش او بخوانند. سرگرمی او سگ‌بازی است و هم‌نشین‏ها و هم‌صحبت‌های او دزدان و راهزن‌های سرشناش هستند. این است مشخصات مردی که ما رفتیم او را ببینیم و برگردیم. از این سطرها و صفحه‌های تاریک در تاریخ زندگی این آقا پسر تا بخواهید فراوان است. این دو را برای نمونه نقل کردم.

فرماندهی عالی، کسی که فرمان اول جنگ از او صادر شده است، چنین شخصیتی است. فرماندۀ عالی این طرف، امام حسین، کسی است که سر تا پای او را ایمان به خدا فرا گرفته. کسی است که ظاهر و باطن زندگی او یکی است. کسی است که موفقیت را برای خودش قطعی می داند، چه کشته شود و چه فرمانروای سرتاسر سرزمین اسلام گردد. هر کس در راه به امام حسین رسید گفت آقا این کوفی‏ها قابل ‌اعتماد نیستند، خواهش می‏ کنیم برگردید. از موقعی که امام از مدینه می‏ خواست حرکت بکند و بعد از مکه، ناصحان دلسوز دائماً این نغمه را در گوش امام حسین می‏ خواندند: آقا این مردم کوفه قابل‌اعتماد نیستند. خواهش می‏کنیم شما به دعوت این‌ها ترتیب اثر ندهید! همین‏طور وقتی در راه خبر کشته‌شدن مسلم و عبدالله بن یقطر و بعد قیس بن مصحر زیداوی نماینده خاص و پیک مخصوص امام حسین به کوفه رسید، هر که وسط راه به امام حسین برخورد می‏ کرد می‏ گفت آقا برگرد، به کجا می‏ روید؟ در آن لحظات آخر که دیگر این توصیه‌ها خیلی زیاد شده بود امام حسین فرمود من می‏ روم -این را از آن اول می‏ فرمود- اما اینجا دیگر خیلی روباز فرمود: من می‏ روم و می دانم کشته می‏ شوم ولی باید بروم، برای اینکه از جدم پیغمبر شنیده ‏ام یا برایم روایت شده که هر کس فرمانروای ستمگری را ببیند که حلال خدا را حرام می‏ شمارد و حرام خدا را حلال می ‏شمرد و قوانین خدا را زیر پا می‏ گذارد و به حقوق مردم تجاوز می‏ کند، در برابر او با زبان یا با عمل به‌پا نخیزد و قیام نکند، در پیش خدا حجت و آبرو ندارد. حالا دیگر به من چه می‏ گویید؟ باز هم می‏ گویید برگرد؟ این آخرین پاسخ قاطع دندان‌شکن امام حسین بود به پیشنهادهای برگشتن. امام حسین در راهی که انتخاب کرده قاطع و مصمم و روشن بود. نقشۀ کار امام حسین این بود: من می‏ روم تا نزدیک‌ترین نقطه به کوفه یا تا خود کوفه. از دو حال خارج نیست؛ یا مردم کوفه با رسیدن من هوشیار می‏ شوند و واقعاً من می توانم این قیام را در زمان خودم به ثمر برسانم و مجرای حکومت اسلامی را عوض کنم و شیوۀ فرمانروایی بر ملت مسلمان را همان شیوۀ جدم و پدرم قرار دهم یا خودم و همۀ همراهانم کشته می‏ شویم. موفقیت قطعی است اما یزید هر آن متزلزل است.

وقتی که بازماندگان و خاندان حسین‌بن‌علی را به شام بردند سر مقدس ابا‌عبدالله را آوردند پیش یزید گذاشتند. اهل بیت ابا‌عبدالله، زینب کبری (س)، خواهرانش، بستگانش و حضرت سجاد علی‌بن‌حسین را با آن وضع بسیار ناروا به مقر فرمانروایی یزید وارد کردند. یزید در حضور عموم گفت خدا لعنت کند ابن زیاد را که مرا رسوا کرد! من هرگز به این کار راضی نبودم. اگر من خبر داشتم، اگر من بودم، حتماً به هر ترتیبی بود طوری عمل می‏ کردم که حسین‌بن‌علی کشته نشود! این مرد متزلزل است چون هدف او حفظ سیادت و آقایی‌اش است و هر آن این سیادت در معرض خطر است. خودش می ‏فهمد کشته‌شدن حسین‌بن‌علی به آن وضع برای او خطرهایی خواهد داشت؛ ناراحت است. نکتۀ جالب اینجاست که یزید این‌طور به ابن‌زیاد فحش می‏ دهد!

دو سال بعد در مدینه انقلابی رخ داد. سرکردۀ این انقلاب همان عبدالله‌بن‌قصیر‌الملائکه است که گفتم پیش یزید رفت و برگشت. محرک اول انقلاب اوست؛ به‌عنوان انتقام از یزیدی که خون حسین‌بن‌علی، بهترین مسلمان زمان خود را ریخته است. نخستین انقلاب بزرگ اساسی، که علیه یزید در زمان خود او به‌عنوان عکس‌العمل حادثه عاشورا رخ داد، انقلاب مدینه بود. یزید به دو سه نفر گفت بروید انقلاب مدینه را آرام کنید و دستور داد که با یک سپاه مجهز اول به آن‌ها اعلام کنید که دست از انقلاب بردارند. اگر شنیدند که هیچ؛ اگر نشنیدند، سه روز به آن‌ها مهلت دهید. بعد از سه روز،‏ مدینه را بگیرید و از سران انقلاب، هر کس هست، بکشید و در آنجا سه روز آزادی برای سربازان اعلام کنید تا هر کس هر چه دلش می ‏خواهد بکند. خون و ناموس و جان و مال همه مباح و بعد از سه روز دست بکشند. به دو سه نفر پیشنهاد کرد که نپذیرفتند و هرکس عذری آورد. گفت خوب است این مأموریت را به ابن‌زیاد بدهم که یک بار دیگر در کربلا برای من آن کار را انجام داد. ابن اثیر نقل می‏ کند که وقتی پیام یزید به عبیدالله‌بن‌زیاد در کوفه رسید، که به مدینه برود و قائلۀ عبدالله زبیر را در مکه خاتمه بدهد، گفت من برای این فاسق تبهکار دست خودم را به دو کار زشت نمی آلایم، همان یکی که کردم بس! ببینید تزلزل در هدف و رویۀ این طرف تا کجاست. در زمان حکومت یزید که هنوز عبیدالله‌بن‌زیاد از جانب او فرمانروای تقرییاً نیمی از کشور پهناور اسلامی است می‏ گوید من به خاطر این فاسق تبهکار خودم را بیش از این آلوده نمی‏ کنم. یزید آنجا به این فحش می‏ دهد؛ این اینجا به او فحش می‌دهد! چرا؟ چون هدف مشخص و اصیلی در کار نیست.

این مشخصات دو فرماندهی بزرگ، بیاییم سراغ فرماندهی‏ های کوچک. عبیدالله که یک نمونه‌اش بود. نمونۀ دیگر عمربن سعد است که فرماندۀ سپاه کربلاست. او قبلاً از جانب عبیدالله فرمانی دریافت کرده که با چهار هزار سرباز مسلح برای فرونشاندن یک غائله در سرزمین ری، نزدیکی تهران کنونی، حرکت کند. عمر سربازهایش را انتخاب کرده و بیرون کوفه اردوگاهی زده و آمادۀ حرکت است. رسم آن موقع این بود که وقتی یک امیر یا فرمانده مأمویت پیدا می‏ کرد به سمتی برود، قبلاً چادرش را بیرون شهر می‏ زدند تا سربازهایی را که او انتخاب می‏ کند مجهز و آماده شوند و در آن اطراف چادر بزنند. ناگهان دستور مجددی از جانب عبیدالله به عمربن‌سعد رسید که فعلاً به‌طور موقت از این مأموریت خودداری کنید چون قبل از انجام آن، کار لازم‌تری هست. باید به کربلا بروی و غائلۀ حسین‌بن‌علی را خاتمه دهی. عمر خیلی ناراحت شد و ته دلش اصلاً نمی‏ خواست با حسین‌بن‌علی روبه‌رو شود. به عبیدالله نوشت که من از این مأموریت عذر می‏ خواهم، اجازه بدهید من سراغ مأموریت خودم بروم. عبیدالله سرسخت و لجوج به او پاسخ داد که نخیر! شما اگر می‏ خواهید بروید. اگر حاضر نیستید به کربلا بروید، آن فرمان را هم برای ما پس بفرستید. عمر مردد بود چه کند. فرمانروایی ری را بگیرد، ولو بعد از غائلۀ کربلا، یا اینکه از این فرمانداری صرف‌نظر کند و به جنگ حسین نرود. حل‌کردن این دو برایش خیلی مشکل بود. فرصتی خواست و شروع کرد به فکر‌کردن در درون خود. بالاخره نتوانست از فرمانروایی و منصب فرمانداری ری صرف‌نظر کند. نوشت: بسیار خوب، من خودم خواهم آمد. آمد به کربلا ولی این تزلزل تا آخرین لحظات جنگ با ابا‌عبدالله در عمربن‌سعد وجود داشت.

فرماندۀ این طرف حسین‌بن‌علی و فرمانده‌های کوچک‌تر مثل حبیب‌بن‌مظاهر، مسلم‌بن‌عوسجه ودیگران همه دل و دست و چشم و زبان‏شان یک‌جور کار می‏کند. همه به سمت یک هدف، ذره‌ای تزلزل ندارند. با اینکه مرگ، گرفتاری و اسارت زن و بچه را در مقابل چشم خودشان می‏بینند، با دلی بانشاط و اراده‏‌ای آهنین و نیرومند به هدف ایمان دارند. اما عمربن‌سعد با آن سپاه ده یا سی هزار نفری تزلزل داشت و تا آن لحظۀ آخر هم ناراحت بود. حالا چه شد؟ عمربن‌سعد نتوانست به جنگ ری برود و به این مقام هم نرسید. در سال ۶۶ یعنی ۵ سال پس از واقعۀ عاشورا هم به‌دست عمال مختاربن‌ابی‌عبیدۀ ثقفی در کوفه به انتقام واقعۀ کربلا کشته شد.

حالا برسیم به مقایسۀ دو سپاه. در این سپاه کوچک، از آن سرباز عادی گرفته تا فرماندۀ کوچک و بزرگ، همه از یک قماش‌اند و همه یک‌جور فکر می‏کنند. مشخصاتی که من برای امام حسین، فرمانده بزرگ، عرض کردم مقداری کمتر کنید؛ تا سرباز عادی همه این مشخصات را دارند. اما در اردوگاه دیگر ده یا سی هزار نفر افراد فریب‌خورده و پژمرده بودند. صرف‌نظر از آن هیجانی که مخصوصاً برای اعراب جنگجو در حالت جنگ دست می‏داد و تا پای کشته شدن می‏ رفتند. هر آنی که به خود می‏ آمدند، وجدانشان ناراحتشان می‏کرد. عده زیادی از این‌ها چنان اغفال و چنان غافلگیر شده بودند که دیگر فرصت تصمیم‌گیری صحیح نداشتند.

بد نیست من چند جمله‏‌ای دربارۀ مشخصات مردم کوفه برای دوستان عرض کنم. مردم شام تربیت‌شده‌های یکسرۀ معاویه بودند. سرشان به زندگی گرم بود. از اسلام فقط مسجد می‏ شناختند و لا اله الا الله محمد رسول الله و از حکومت اسلامی هم دربار با شکوه معاویه و یزید. مقررات برای آن‌ها این بود که هر کدام به وسیلۀ چاپلوسی و خودنمایی هرطور شده خودشان را به این دستگاه نزدیک کنند و هرچه بیشتر از این خوان یغما بهره‏‌مند شوند. مردمی که در سرزمین پر نعمت شام زندگی کرده بودند بسیار نیرومند و پرقدرت و جنگجو بودند. مورخین می ‏نویسند که غالباً معاویه و یزید و عمال او هرجا انقلاب می‏ شد مردم را از سپاه شام می‏ ترساندند. می‏ گفتند هان! آرام بگیرید والّا سپاه شام می‏ آید. سپاه شام لولویی شده بود برای همه! اما دیگر در میان این مردم فکر عدالت اجتماعی و امر به معروف و نهی از منکر خیلی کم وجود داشت. «آنچه استاد ازل گفت همان می‏ گفتند». اما مردم کوفه و عراق این طور نبودند. این‌ها مدتی از زندگی را با سلمان فارسی‏ ها و مدتی را تحت فرماندهی عالی علی‌بن‌ابیطالب (ع) گذرانده بودند و شیوۀ حکومت علی را دیده بودند. دنیادوست‌‏ترین آن‌ها وقتی به یاد شیوه و رفتار علی‌بن‌ابیطالب با خُرد و کلان مردم می‏افتاد دلش می‏ تپید. اما وجدان آن‌ها نیمه بیدار بود. از یک طرف هم مثل مردم شام دلشان برای زندگی دنیا غش می‌‏رفت می‏خواستند این‌ها هم مثل آن‌ها زندگی داشته باشند. این‌ها مردمی بودند نیمه‌رشید و نه رشید. نه یکسره نادان و غافل شده بودند و نه یک جامعۀ ماشینی و نه یک جامعۀ هوشیار رشدیافته. همین مردم کوفه تا روز هشتم ماه ذی‌الحجه، موقعی که عبیدالله‌بن‌زیاد به دستور یزید وارد کوفه شد، هجده هزار نفر مرد سپاهی کنار مسلم‌بن‌عقیل، نمایندۀ مخصوص امام حسین، آماده برای جنگ بودند. توجه بفرمایید روز هشتم ذی‌الحجه، عبیدالله ناشناس نقاب انداخته وارد شد و یکسره به دارالاماره رفت. همه خیال می‏ کردند ابا‌عبدالله الحسین است و شادی می کردند. عبیدالله به دارالاماره رفت و عده‏‌ای از اعیان و اشراف را خواست. گفت ما چقدر نیرو داریم؟ گفتند شمایی و همین عده‌‏ایی که توی دارالاماره هستند. ۵۰ یا ۶۰ نفر. بقیه همه با مسلم‌بن‌عقیل‌اند. می‏‌خواهی نگاه کنی؟ بله. بیا مسجد را نگاه کن. آمد از آن بالا نگاه کرد دید جمعیتی پست و بلندِ مسجد کوفه و اطرافش و کوچه‌ها را گرفته است که همه طرفداران حسین‌بن‌علی هستند. آمده‌اند با مسلم بیعت کرده‌اند و پیمان یاری بسته‌‌اند. عبیدالله‌بن‌زیاد عده‏‌ای از سرشناسان و سران اقوام را خواست و آن‌ها را تطمیع کرد. بعد این‌ها را فرستاد بیرون گفت بروید بین مردم و بدون اعلام عمومی هرکدام بروید به چهار پنج نفر از آن‌ها که آماده‌‏ترند بگوید بروید دنبال کارتان و دست بردارید که توسط سپاه شام کشته می‏ شوید! آمدند از بین مردم عده‌ای را این‌طور کشیدند و بردند. هر کس نگاه کرد، دید انگار بغل‌دستی‌اش نیست! کمی که جمعیت خلوت‏‌تر شد، گفت بروید اعلام عمومی کنید که امیر عبیدالله‌بن‌زیاد از طرف یزید آمده و اعلام می‏ کند که هر کس به خانۀ خودش رفت یا به دارالاماره آمد در امان است. مادرها و خواهرها دست جوان‌ها را گرفتند و گفتند: بیا برویم بچه‏ جان کشته می‏ شوی عزیز من! هرکس به ترتیبی آمد و کسی را برد. غروب روز هشتم مسلم‌بن‌عقیل با سی نفر در مسجد کوفه ماند یعنی از صبح تا غروب سی نفر شدند! مسلم که از مسجد می‏ خواست بیرون بیاید، پشت سرش را نگاه کرد و دید هیچ کس نیست؛ حتی آن سی نفر هم نبودند!

همین مردم در سپاه عمربن‌سعد به جنگ اباعبدالله آمدند ولی مگر در همین راه توانستند بمانند؟ وقتی خاندان اباعبدالله را بعد از روز عاشورا از کربلا به کوفه حرکت دادند، عبیدالله‌بن‌زیاد هنوز در کوفه بود. وقتی زینب کبری (س) آنجا ایستاد به صحبت‌کردن، همین‏‌ها شروع کردند های‌های گریه‌کردن و دشنام دادن به عبیدالله بن زیاد و یزید. طولی نکشید که در خانه سلیمان‌بن‌صرد‌ خزایی، که از صحابۀ پیغمبر و از افراد سرشناس کوفه بود، نهضت سرّی آغاز شد. همین‏‌ها تصمیم گرفتند توبه کنند و پس از سه سال بلافاصله بعد از مرگ یزید، در سال ۶۴، سلیمان‌بن‌صرد خزایی با چهار هزار نفر با سپاهیان عبیدالله‌بن‌زیاد و مروان‌بن‌حکم جنگید. این جنگ از نظر قدرت روحی شبیه جنگ سربازان حسین‌بن‌علی بود. ملاحظه کنید مردم کوفه چنین مردمی هستند. شاید بعضی‏ها بگویند مردم کوفه تلون مزاج داشتند که تعبیر بسیار غلطی است. بهترین تعبیری که به فکر من می‌رسد این است: مردم کوفه مثل مردم بسیاری از جامعه‌های امروزی دنیا، نیمه رشدیافته‌اند نه یکسره رشید و نه یکسره فرمانبردار و فرمانبر. هرچه بخواهند از گرده‌شان می‌کشند! واقعاً جامعه‌های نیم‌بند و نیمه‌رشد‌یافته جامعه‌های بدبختی هستند. اگر همیشه در آن حالت بمانند، نه این طرف‌اند و نه آن طرف. نه زنگی زنگ و نه رومی روم! بنابراین سپاهیان عمربن‌سعد در کربلا، در عین اینکه دارند جنگ می کنند و به روی ابا‌عبدالله و سربازان و خاندان او شمشیر می‏کشند، ناراحتی وجدان دارند و متزلزل‌اند.

یکی از سرکرده‌های جزئی در سپاه عمربن‌سعد، سر مقدس ابا‌عبدالله حسین را پیش عمربن‌سعد آورد و گفت: من افتخار می‏ کنم که در کشتن کسی اقدام کردم که خودش و پدرش و پدربزرگش و مادرش با فضیلت‏‌ترین مردم روی زمین بودند. عمربن‌سعد به او پرخاش کرد گفت واقعاً چه احمقی! تو می‏دانستی که این با فضیلت‌‏ترین مردم روی زمین است و او را کشتی؟ اگر این حرف را جلوی امیر عبیدالله‌بن‌زیاد در کوفه بزنی همانجا دستور می‏ دهد گردنت را بزنند دیگر این حرف را نزن!

در آن طرف، اردوگاه صبح روز عاشورا ابا‌عبدالله حسین (ع) و سربازان همه قبل از اینکه مسلح شوند خودشان را تمیز می‏ کنند. خیمه‌ای زده‌اند برای اینکه سربازان خودشان را تمیز کنند چون می‏ خواهند با نظافت و تمیزی کشته شوند. (من نمی‏دانم واقعاً با این توجه عمیق به نظافت و پاکیزگی در اسلام چطور در ممالک اسلامی و شهرهای اسلامی نظافت این‌قدر ضعیف است؟) خود امام داخل خیمه دارد خودش را تمیز می‏ کند و دو تا پیرمرد درِ خیمه ایستاده‌اند و می‌خواهند نوبت ‏ بگیرند. چون رفتار امام و سربازان مثل رفتار علی است با کارمندان و سربازان. اینجا دیگر برای فرمانده چادر مخصوص و تشریفات و سراپرده‌دار و سرباز محافظ و گارد مسلح نیست. امام در همان خیمه خودش را تمیز می‏کند که سربازانش. تا این‌ها منتظرند امام حسین از خیمه بیرون بیاید، یکی از این دو نفر، که به خاطرم می‏ آید نامش بریر است، شروع می‏کند به شوخی‌ و مطایبه‌ و خندیدن. آن دیگری می‏گوید آخر برادر! حالا چه وقت شوخی و خنده است؟ در پاسخ می‌گوید، برادر عزیز! کسانی که با من از جوانی زندگی کرده‌اند می‏ دانند که من در جوانی‏‌هایم هم اهل شوخی و مزاح نبودم ولی می‏دانی چرا این قدر بانشاطم و می‏ خندم؟ چون می ‏دانم میان من و سعادت و جاودانی فقط یک فاصله هست آن هم کشته‌شدن. کشته شدن همان و رسیدن به سعادت جاودانی همان! چرا نخندم؟ این هم از روحیۀ سرباز عادی اردوگاه این طرف. نتیجۀ جنگ این شد که تمام افراد این اردوگاه کوچک به‌استثنای سه نفر کشته شدند. این سه نفر یکی علی‌بن‌حسین (ع) است، یکی جوان کوچک‌تری است که نام‌های او را گوناگون نقل کرده‌اند و داستانی در مقابله با خالد پسر یزید در بارگاه یزید برایش نقل می‏ کنند و یکی هم یک سرباز نیمه‌جانی که خیال کرده بودند کشته شده و اتفاقاً جان به سلامت برده بود. یک نفر حاشیه‌نشین هم از این اردوگاه جان به سلامت برد و آن مردی بود که با ابا‌عبدالله پیمان بسته بود که در اردوگاه ایشان باشد ولی قرار و مدار گذاشته بود که آنجا که پای کشته‌شدن است کنار برود. جالب اینجاست اباعبدالله که مصمم بود اردوی خودش را تسویه کند و از این نمونه سربازها در آن نباشد چرا به این یکی اجازه داد؟ مورخین بیشتر حادثه‌های تاریخ عاشورا را در طرف اردوگاه حسینی از قول این مرد نقل کرده‌اند. این مرد باید به‌عنوان وقایع‌نگار تاریخ عاشورا زنده بماند و آنچه دیده است بگوید و دیگران بنویسند بدون اینکه امام بخواهد استثنایی در فداکاری قائل شود. تمام افراد دیگر این اردوگاه کشته شدند و سرهای آن‌ها را یک یک جدا کردند. حتی ابن‌اثیر در کامل می ‏نویسد که عبیدالله به عمربن‌سعد دستور داد که بعد از شهادت حسین دستور بده بدن او را زیر پای اسب له کنند. خیمه‌های حرم ابا‌عبدالله را قبل از شهادتش آتش زدند ولی محصول این شهادت، انقلاب‌های پی‌در‌پی در قلمرو حکومت یزید شد تا روزی که یزید مرد و بعد هم تا چندین قرن، قبر مطهر اباعبدالله‌الحسین میعادگاه جانبازان راه عدالت و حق بود.

مورخین نقل می‏ کنند که در بیشتر نهضت‏ های ضدحکومت‏های بیدادگر در سه-چهار قرن اول اسلام وقتی می‏ خواستند ببینند قول و قرار نهضت ضدحکومت کجا گذاشته شده، می‏ دیدند سر مرقد و خاک مطهر اباعبدالله‌الحسین بوده است. بله، تربت پاک حسین قرن‌ها این خاصیت را داشت و به همین جهت بود که چه خلفای اموی و چه خلفای عباسی مکرر مزار مقدس حسین‌بن‌علی را خراب کردند و به آب بستند و از رفتن اشخاص به زیارت اباعبدالله جلوگیری ‏کردند. چون اینجا برای حکومت‌های بیدادگر خانۀ خطر بود و هم‌اکنون در بسیاری از کشورهای سرزمین اسلام و در بسیاری از جاهایی که با اسلام رابطه دارد، هر چند مردمش مسلمان نیستند، نام مقدس ابا‌عبدالله برجسته‌‏ترین و پرافتخارترین قیام‌کننده در راه حق و عدالت برده می‏ شود. اما حتی از گور یزید و دستگاهش در مقر حکومتش شام امروز اثری قابل اعتماد وجود ندارد و در سرتاسر بلاد اسلامی، لعن بر یزید تقریباً در همه جا مجاز و مباح و مستحسن شمرده می‏شود. این است عاقبت راه خدا از آن طرف و راه خودخواهی و خودکامگی و هوا از این طرف. باید و شاید چنین باشد و سنت خدا همین است.

ألم تر کیف ضرب الله مثلا کلمة طیبة کشجرة طیبة أصلها ثابت وفرعها فی السماء. تؤتی أکلها کل حین بإذن ربها ویضرب الله الأمثال للناس لعلهم یتذکرون . ومثل کلمة خبیثة کشجرة خبیثة اجتثت من فوق الأرض ما لها من قرار. سوره ابراهیم آیات ۲۴ تا ۲۷

مردان حق و فضیلت در قتلگاه‌ها و کشتارگاه‌ها و گوشۀ زندان‌ها پیروز و سربلندند. باطل همواره سر به زیر و سرافکنده است، هر چند بر اریکۀ فرمانروایی‏‌ها تکیه زند. این سنت جاودانۀ خداست و این است درسی که حادثه کربلا به ما دوستداران حسین‌بن‌علی و همه دوستداران حق و فضیلت و راه خدا می‌آموزد.

سلام و درود بی‌پایان خدا بر شهیدان پاک کربلا و واقعۀ عاشورا

لعن جاودانه خدا و لعن جاودانه همه بندگان خدا بر کسانی باد که در واقعه کربلا برای خاموش‌کردن حق می‏ کوشیدند و سلام علینا و علی عبادالله الصالحین .