دیگر نیستم


سالها پیش به این نتیجه رسیدم که کار سیاسی در ایران ناممکن است به همین دلیل هم دوست نداشتم وارد کار اجرایی و سیاسی بشوم و مترصد اعلام کناره گیری از سیاست عملی بودم.منتهی باید صبر می کردم.چون در سالهای گذشته اگر اینکار را می کردم می گفتند ترسیده یا بریده و ... که در ایران از این حرفها فراوان است.

اما بعد روی کار آمدن دولت جدید به دوستان اعلام کردم که دیگر نیستم.

البته نسبت به سیاست و مسایل جامعه حساس هستم اما فعال سیاسی هوادار جناح خاص یا گروه خاصی نیستم. حتی از انجمن اسلامی مدرسین هم بیرون آمدم که حدود دوازده سال در آن فعالیت داشتم و شورای مرکزی هم بودم.لذا چند ماهی است از جلسه و ملاقات های سیاسی کناره گرفته ام. منتهی دوستان رهایم نمیکنند و هرکدام دروغ هایی می بافند که به خاطر چی وچی بوده است.باور کنید تنها می خواهم بیاندیشم و با خودم خلوت کنم.
امثال من مدیون زندگی از دست رفته هستیم و خانواده ای که ما را تنها ساعتی در هفته دیده اند.شرمنده فرزندانم هستم.دوست دارم از این به بعد خودم باشم و خانواده ام.

دوست دارم مثل استاد بزرگوارم دکتر حاتم قادری زندگی کنم آزاد و بی تکلف و اخلاقی.فقط بخوانم و بنویسم.الگوی من همیشه ایشان بوده است و شیوه زیست من هم تا حدودی متاثر از ایشان است.

برای همه دوستان آرزوی موفقیت و برای مردمم سربلندی و برای مسئولان ایرانم صداقت و ملت دوستی آرزومندم.

دوستانی که در سالهای گذشته از آنها آموختم درست یا غلط


احتمالا دیگر ننویسم مگر دل نوشته ای


پس خداحافظ دوستانی که داشته و دارم


هرچه بنویسی به کسی بر می خورد شاید من هم باید علم تاویل بیاموزم تا بعضی چیزها را بتوانم متوجه شوم.و به پس نیت و ذهن افراد بروم


از امروز دنبال یاد گرفتن کشف کرامت هستم

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم

به خصوص با صدای مختاباد

شعری زیبا از مهرداد اوستا :


وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم،بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟



ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می‌گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می‌شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می‌کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می‌بیند…
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می‌شود.

سال‌ها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا می‌رود، زن‌های شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری می‌روند و نامزد اوستا به فرانسه. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می‌شود و در نامه‌ای از مهرداد اوستا می‌خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه او تنها این شعر را می‌سراید.

درد های من

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است


قیصر امین پور

حسرت آدمهای درحال مرگ

یک پرستار استرالیایی بزرگترین حسرتهای آدمهای در حال مرگ را جمع کرده و پنج حسرت را که در بین اکثر آدمها مشترک بوده منتشرکرده است.
1-اولین حسرت این است: کاش جرات اش را داشتم تاآنگونه زندگی کنم که دوست داشتم،نه آنگونه که دیگران از من توقع داشتند.
2-حسرت دوم :کاش اینقدر سخت کار نمی کردم.
3- حسرت سوم:کاش شجاعتش را داشتم تا احساساتم را با صدای بلند بگم.
4- حسرت چهارم:کاش رابطه ام را با دوستام حفظ می کردم.
5-حسرت پنجم:کاش شادتر می بودم

در این دنیای دون دردی به درمانش نمی ارزد
که یار بیوفا وصلش به هجرانش نمی ارزد
فراچین تور صیادی از این غواص کش دریا
که گربارش همه گوهر به طوفانش نمی ارزد
تو از گوهرفروشانی بساط پیله ور برچین
که باخرمهره سودایت به خسرانش نمی ارزد

گله را باز به امیدچرا می بردند
گوسفندان رها را به کجا می بردند
سگ این گله کجابودکه ازبیم پلنگ
رمه گمشده را سوی بلا می بردند
مثل آن بود که چوپان سرپادرخواب است
که نمی دید شغالان بره را می بردند
بز پیر رمه را بوی علف پیش انداخت
گرگ و روباه در این فاصله ها می بردند
بین شان بود کسانیکه به امید شبان
مانده و دست به دامان دعا می بردند
قوچ هایی که به جا ماند و نشد طعمه گرگ
زیرگوش همه شان نام خدا می بردند

دایم در حال دگرشدن هستیم من هم از این امر مستثنی نیستم.از گذشته راهی را رفته ام که مبتنی بر زیست اخلاقی است هر چند امکانش در ایران بسیار سخت است.از یادداشت دیروزم بسیاری دوستان رنجیدند و تقاضا داشتند که اگر کاری هم می خواهم انجام دهم علنی نکنم زیرا بسیاری از افراد در مشهد و جاهای دیگر با ما ارتباط دارندو به خاطر لطفی که به ما دارند وارد فعالیتهای سیاسی شده اند و این امر شاید آنها را از بسیاری مسایل زده کند.من هم به احترام آنها این یادداشت را حذف کردم اما به همان چیزی که گفتم پایبندم.
البته زیست اخلاقی در جامعه ایرانی آرزوی همیشگی من است.
برای نجات جامعه دو راه بیشتر وجود ندارد .اصلاح و کنترل درونی و نظارت بیرونی.
دومی که فعلا تعطیل است.اولی هم که ....
یا حق

چكامه‌اي زيبا از افشين صالح علاء  عمریست برضریح شما گریه کرده‌ایم

چكامه‌اي زيبا از افشين صالح علاء

عمریست برضریح شما گریه کرده‌ایم
جز گریه در عزای امامان چه کرده‌ایم؟

بس روضه‌ها شنیده و از حال رفته‌ایم
عمری زچاه کوفه به گودال رفته‌ایم

تصویر ما ز حضرت خیرالنسا چه بود؟
جز پهلوی شکسته و جز بازوی کبود

درمانده‌ایم حیدر کرار ما کجاست؟
ما تشنه مانده‌ایم، علمدار ما کجاست؟

یاد حسین‌ (ع)، گم شده در یا حسین‌ ما
مسلم غریب مانده نه در کوفه، بین ما

جان‌ها چرا تهی ز تظاهر نمی‌شود؟
از ما چرا دوباره یکی حر نمی‌شود؟

ما رهزن خودیم چه باک از حرامیان
زینب اسیر ماست نه در بند شامیان

این کودکان غمزده این نسل بی‌نشان
طفلان مسلمند که سر می‌بریم‌شان

این‌ها رقیه‌اند به ویرانه‌ها مقیم
این‌ها سکینه‌اند گرفتار یاس و بیم

این نسل بی‌پناه به تردید مبتلا
تنها‌ترند یا که اسیران کربلا؟

درس ریا به مدرسه آموختیم‌شان
آتش به خیمه‌ها زده و سوختیم‌شان

با منکرات مونس و مالوف گشته‌اند
اینان ز بس که امر به معروف گشته‌اند

ای آمران صلاح شما در خموشی است
با مردمی که کلیه‌هاشان فروشی است

بس جان ملول گشت و بسی سینه مشمئز
از واعظان بی‌عمل غیرمتعظ

از پینه بر جبین و به جیب اسکانس‌ها
بگذشتن از فلک‌، رقم اختلاس‌ها

از حقه در نهان و عیان گفتن دروغ
از هشت سال امام زمان (عج) گفتن دروغ

ما زائر توایم ولی بار ماست کج
بر ما ببخش این‌همه یا ثامن الحجج (ع

آیا شما حسینی می ماندید

سی هزار دینار طلا رقمی بود که یزید به هر نفر خواص کوفیان داد و دینشان را خرید.
هر دینار چهارگرم و نیم

هرگرم طلا 88 هزار تومان

به پول امروز نزدیک 12 میلیارد تومان.

اگر در آن زمان بودیم و بودید آیا یار امام حسین می ماندیم.

خدایا......