حکومت اسلامی واقعی
حکومت اسلامی واقعی! 2
گزیدههایی دیگر از اثر تازه استاد محمّدرضا حکیمی
- اگر حکومت، دینی باشد، یک فایدة مهم دارد، یک خطر بزرگ. فایده مهمّ چنین حکومتهایی این است که میتوان دین را، و معارف و تعالیم دین را، و احکام دین را در اینگونه حکومتها تعلیم داد، و ترویج کرد، و ظاهر شعائر دینی را برپا نگاه داشت و نسلها را به دین توجّه داد، و با دین و تعالیم رشدآموز دین تربیت کرد، و مردمان دیگر کشورها و حکومتها را، از دین و سیاست دینی و مدیریت دینی آگاه ساخت.
امّا خطر بسیار بزرگ کدام است؟ خطر بزرگ این است که هنگامی که حکومتی دینی شد، یعنی ادّعا شد که حکومت دینی است، و نام حکومت دینی و اسلامی بر آن گذاشته شد، هم جامعه داخل و هم جامعههای خارج، انتظار دارند یک مدیریت کاملاً سالم، و یک حاکمیّت والای انسانی ارائه شود، حاکمیّتی که ـ بنا بر طبیعت دین اسلام ـ بیش از اینکه اعمال قدرت کند، به تربیت بپردازد، و «فرهنگسازی» در هر زمینه را «اصل» بداند.
حاکمیّت دینی ـ در واقع ـ یک نوع سرپرستی است، به معنای پشتیبانی و نزدیکی به مردم، و حفظ منافع و مصالح دنیوی و اخروی مردم، نه تنها وادار کردن مردم... یا اقتدارگرایی...
و روشن است که چنین حکومتی باید افرادی صالح و زاهد داشته باشد، و در همه زمینهها به (کلام الله) ـ با وسواس و دقّت ـ عمل کند، در سیاست، در مدیریت، در اقتصاد و معیشت، در حقوق و قضاوت، و بقیه زمینههای زندگی اجتماعی. خطر از اینجا بروز میکند که صالحانی بهم نرسند، و دنیادوستانی کارها را به دست گیرند، و نفوذیانی فعّال شوند، و به تخدیر اذهان روی آورند، و به سخنرانیهای غرا، و توجیه کارهای نادرست خود بپردازند، و به تعبیر احادیث: «مالَ اللهِ دُوَلاً، و عِبادَ الله خَوَلاً» نمودار گردد، یعنی: اموال عمومی را (به نامهای مختلف) چپاول کنند، و بندگان خدا را، بصورت بردگانی مطیع درآورند... (صص 17 و 18).
- در احادیث آمده است که زمانهایی خواهد آمد که مردم با کتاب میتوانند دین خود را حفظ کنند (آمَنوا بِسَوادٍ عَلی بَیاضٍ)، اکنون همان روزگار است. و چون سخن از حکومت دینی و اسلامی است، لازم است اطّلاعات متقن و دست اوّل، درباره حکومت اسلامی (بر مبنای قرآن و احادیث) در اختیار جامعه قرار گیرد، تا معیار در دست باشد، و همه بتوانند تشخیص دهند که کدام عملکرد، مطابق احکام دینی و سیاست دینی است و کدام عملکرد مطابق نیست... بدینگونه حساب دین از حساب مدّعیان عمل به دین جدا میشود، و دو نتیجه مهم ـ به خواست خداوند متعال ـ بدست میآید:
1- دوستان به حفظ دین متعهّد میمانند.
2- دشمنان از تخریب دین مأیوس میشوند (ص 19).
- امام علیّ بن ابیطالب«ع»، کمتر از پنج سال (4 سال و 9 ماه و چند روز) خلافت کرد؛ و در این مدّت کوتاه، با وجود سه جنگ تحمیلی سخت و پر مشکل، و گرفتاریهایی بسیار که دشمنان مختلف و نفوذیهای خطرناک معاویه میآفریدند، جامعه کوفه را به «جامعه منهای فقر» رسانید. او خود میفرمود: «ما هِیَ إلَّا الکوفه، أقبِضُها و أبسُطُها... فقط کوفه در اختیار من است که میتوانم در آن کار کنم...». پس ملاک اسلامی بودن یک جامعه ـ بنا بر آیات و روایات و سیره عملی امام علی«ع» ـ رسیدن به «منهای فقر» است. و جز چنین جامعهای را، «اسلامی» خواندن، تجوّز است؛ و اگر به ارزشهای ابدی اسلامی زیان برساند، جایز نیست. پیامبر اکرم«ص» که میفرماید: «فقر، دیوار به دیوار کفر است... کادَ الفَقرُ أن یکونَ کفراً»، چگونه راضی میشود که در جامعه مطلوب اسلامی، فقیر وجود داشته باشد!! تا چه رسد که فقر و نیازمندی از سویی بیداد کند، و فاصلههای معیشتی جهنّمی از سویی دیگر؟!! (صص 45 و 46).
- «هنگامی که امیرالمؤمنین«ع»، به سوی شام میرفت، کدخدایان و بزرگان شهر «انبار» او را دیدند، و به عنوان احترام، از اسبهای خود پیاده شدند و در رکاب او دویدند. فرمود: این چه کاری بود که کردید؟! گفتند: این رسمی است که ما حکمرانان خود را (بنا بر رسم دوره ساسانی...)، اینگونه تجلیل میکنیم. امام«ع» به آنان شخصیت داشتن را آموخت، و ایشان را بر این رسم و عادت نکوهش کرد. زیرا این چگونگی، به شخصیّت و ارزش واقعی رجال حاکمیّت نمیافزاید، و شخصیّت خود مردم را پایین میآورد. این روش و تأیید عملیِ آن، تحقیر اجتماع و محو کرامت مردم است (صص 52 و 53).
- بنا بر این آیات صریح، و احادیث معتبر، هر جامعهای به منهای فقر، منهای تحقیر، و منهای ظلم و منهای استعلا نرسد، حکومت آن، اسلامی نیست. در دین، و بیان احکام و حقایق دین، هیچگونه ملاحظهای نباید داشت و هیچگونه مجاملهای نباید کرد، تا ارزشهای دین خدا تباه نگردد، و معیارهای الهی فراموش نشود، و نسلها و عصرها، سرخورده نشوند، و بیپناه نمانند!! (ص 54).
- کمترین تعریف، برای «جامعه اسلامی»، و «حیات طیّبه قرآنی» این است: «جامعه اسلامی، جامعهای است که در آن، مقتضیات رشد انسانها موجود باشد، و موانع رشد انسانها مفقود». از این کمتر، تعریفی برای «جامعه اسلامی» واقعی نمیتوان تصوّر کرد، و قابل قبول نیست. و آیا فقر، عامل رشد است یا مانع رشد؟ عامل بقای بر ایمان است ـ در اکثریّت فقیران ـ یا عامل سقوط در مغاکهای سست اعتقادی، و به تعبیر احادیث: «کفر»؟! (صص 65 و 66).
- پیامبر«ص»: «اغنیا و توانگران مسلمان، بدترین افراد امّت من هستند» هیچ کس نمیتواند تصوّر کند که پیامبر معصوم خدا، پیامبر انسانیّت و آموزنده اخلاق والا (مکارم اخلاقی)، بی دلیل سخنی بگوید، و قشری را فرو کوبد... بلکه سخن آن پیشوای بزرگ بشریّت، برای هشداردهی است، زیرا سرمایهداران، دارای ویژگیهای اخلاقی و رفتاری و صفات و خصوصیّاتی هستند، که آنان را ـ بطور نوعی ـ مشمول سخن پیامبر اکرم«ص» قرار میدهد، از جمله، ظلم و بهرهکشی و استثمار، و انسان را فدای منافع خویش و نزدیکان کردن...(ص 88).
- چون از شرّ امّت (به تعبیر پیامبر اکرم«ص»)، و سارقین زاد و توشه زندگی مستمندان (به تعبیر امام حسن عسکری«ع»)، تصوّر خیری برای امّت و ملّت نمیرود، حضور آنان در حاکمیّت ـ به هر گونه ـ حاکمیّت را، از«الهی» بودن و «محمّدی» عمل کردن به «طاغوتی» بودن سوق میدهد و این چنین است که... (ص 90)
- یکی از مهمترین تعهّدها و تکلیفهای حکومتهای اسلامی و صالح، دور کردن نزدیکان و نور چشمان است، از حوزههای مستقل و تصدّی مسئولیت، تا از موقعیّت خود، سوء استفاده نکنند، و دست در اموال جامعه نبرند... (ص 92).
- باید خوب توجّه کرد به سفارشهای اخلاقی و تربیتی بسیار مهم امام علی«ع» به جناب مالک اشتر نخعی، درباره این امور:
• تهذیب نفس حاکم،
• رعایت تقوی از سوی حاکم،
• ضرورت رفتار متواضعانه، با طبقات مختلف،
• دوری کردن از بزرگیفروشی و ستایش طلبی،
• کنار گذاشتن همه نزدیکان، فرزندان و نور چشمان، از حوزه قدرت و مدیریت و مشاغل حکومتی،
• در میان گذاشتن مسائل مردم با مردم، با صراحت و صداقت کامل و روشنی تمام،
• نگاه کردن به مسلمان و غیر مسلمان، با چشم حرمت گزاری،
• محفوظ نگاه داشتن کرامتهای انسانی،
و بسیاری دیگر از این نمونهها، که همه و همه، شاهدهای زندهای است بر توجّه بنیادین اسلام، به موضوع مهم «اخلاق حاکمیت» (صص 132 و 133).
- مدیران جامعه، وظیفه دارند نخست استواری، نستوهی، تردید ناپذیری را در خویش پدید آورند، و هر گونه «لیبرال» مسلکی و سستی را پسِ پشت افکنند، و برای اجرای برنامههای درست و سودمند به حال مردم، با قاطعیّت گام بردارند، و باید چنین نگرش و بینشی داشته باشند که امام علی«ع» تعلیم داده است: «إنّ أفضَلَ النَاسِ عندَ اللهِ، مَن کانَ العملُ بالحقِّ أحبَّ إلیه و إن نَقَصَه و کَرَثه، مِن الباطلِ و إن جَرَّ إلیهِ فائدةً و زادَه... برترین مردم در نزد خدا کسی است که عمل به حق و کار درست ـ اگرچه با زیان و رنج برای او همراه باشد ـ در نظر او گرامیتر از عمل به باطل و نادرست باشد، هرچند که عمل نادرست برای او سودمند باشد،و بر مقام او بیفزاید...». این دستور حیاتی، اگر چون تابلویی در برابر حاکمان قرار گرفت، میتوانند بی بیم و بی هراس، به اقدام و عمل دست زنند، و زیان یا سود خود یا خانواده و نزدیکان و مراکز قدرت مالی و اجتماعی را به حساب نیاورند، و آسایش تودههای مردم و رشد کلّی جامعه را هدف قرار دهند (ص 137).
- «لقد لمظکم ابن ابی طالب، هذه الجرأه علی السّلطان، فبطیئاً ما تُفطِمون... این شجاعت و جسارت در برابر قدرت را، علیّ بن ابیطالب به شما تزریق کرد، و بسختی میتوان آن را از شما گرفت». این سخنی بود که هنگامی که زن شجاع شیعی، سوده همدانی، با معاویه بن ابیسفیان تندی و پرخاش کرد، معاویه آن را بر زبان آورد. «لمظ» در زبان عربی، به معنای نرم کردن غذا و خیساندن آن در دهان برای پرنده است، و در اینجا به این معنی است که علی«ع» شما را اینگونه پرورش داد، و مانند پرندهای که میپرورند پروراند؛ و کیان و شخصیت شما را اینگونه ساخت، که در برابر قدرت، شجاع باشید، و شخصیّت خود را نبازید! ... و این است معیار، در حکومت اسلامی، که شخصیّت انسان را، در برابر قدرتها، فرا میآورَد، و تشجیع میکند، و موجودیّت فعّال میدهد... (صص 144 تا 146).
- بطور کلّی، این تعلیم بسیار سازنده اجتماعی (ستایش نکردن از حکّام و سران جامعه و شعار ندادن برای آنان)، در جامعه دینی باید مورد توجه و عمل باشد؛ مفاسد بی توجّهی به آن امری محسوس است (ص 159).
- الامام علی«ع»: ... فَاسمعُوا لَهُ و أطیعُوا أمرَهُ، فیما طابَقَ الحقّ... (ای مردم مصر!) به هرچه مالک اشتر (حاکم شما) میگوید، اگر مطابق معیارهای حق است گوش دهید، و اطاعت کنید (نه در غیر این صورت!!) (ص 163).
- دولتمردان و مدیران در برابر مردم میتوانند دو نوع برخورد داشته باشند:
1- اینکه راه مغالطه و فریب و نیرنگ را در پیش گیرند؛ و پایه را بر دروغگویی و وعده پراکنی نهند، و در پاسخ مردم چند گونه سخن بگویند، و هر روز دروغهایی حرفهای بسازند، و به ذهنیت جامعه تزریق کنند.
2- اینکه راه راستی و شفّاف گویی را پیش گیرند، و با منطق سخن بگویند، و انسانهایی معتقد باشند، و از روشهای منطقی بهره ببرند.
ممکن است برخی تصوّر کنند که راه نخست سودمند است و آسان به مقصد میرسد، لیکن این تصوّر، زاده بیخبری از واقعیّتهای اجتماعی اصیل انسانی است. تردیدی نیست که انسانها با طبیعت صاف و زلالشان ممکن است یکی دو بار فریب بخورند، و نیرنگی در آنان تأثیر بگذارد، لیکن این باورها هیچ گاه همیشگی نیست، و وجدان مردم کم کم بیدار میشود، و رواج ظلم و فساد و تبعیض و چپاول آشکار میگردد، و دولتمردان با واکنشهای بسیار کوبنده نسلها روبرو میگردند، و پایههای حاکمیتها به لرزه میافتد. و اگر حکومتی دینی باشد، که نام دین بر خود نهاده باشد، و مقدّسات را هزینه سیاست و ضعف عملکرد ـ یا خیانت ـ خود کند، بنیاد اعتقادات دینی جامعه ـ بویژه نسلهای جوان ـ را نیز ویران خواهد ساخت. شیوه منطقی و عقلانی اگرچه ممکن است در آغاز نگرانیهایی را پدید آورد، و دشواریهایی داشته باشد، و سکوت و اقناعی فوری را نتیجه ندهد، لیکن در دراز مدت، باور همگانی را در پی دارد، و پایههای حاکمیت را در اندیشهها استوار میسازد، و یگانگی و یکرنگی میان آحاد ملت و دولتمردان پدید میآورد و «بنیان مرصوص» بوجود میآید (صص 199 و 200).
- نباید به اموال کلانی که در دست دولتهاست ـ از نظر تحلیل واقعی ـ چنان نگریست که از آنِ خود آنهاست، و میتوانند هر گونه به مصرف برسانند، نه... از آنِ مردم است، بویژه طبقات فرودست و محروم و مستضعف، و از آنِ یتیمان و بینوایان است؛ و دولتمردان جیره بگیران ملّتند، نه جیره دهان! ... نسلهای جوان باید کتابهای معتبر اسلامی را، در سیاست و حکومت و اقتصاد و معیشت و مساوات بخوانند، تا دین خدا و احکام سیاسی و اقتصادی و معیشتیِ آن را درست بشناسند، و هر جا چیزی بر خلاف دیدند، دین خود را و اعتقادات خود را از دست ندهند، و سعادت ابدی و آرامش جاودان خود را فدا نکنند و فرو نگذارند... بلکه از مدّعیان مطالبه داشته باشند و پافشاری کنند، تا ـ خدای ناخواسته ـ در دینباوری و تعهّدهای الهی، سستی نورزند، که ـ صد در صد ـ به زیان خود انسان است (صص 201 تا 203).
- از توجّه به تعالیم اسلامی، درباره «قضاوت»، و تأمّل در این تعالیم و دستورات، بخوبی روشن میشود که هنوز قدر و منزلت انسان، چنانکه دین اسلام خواسته است، دانسته نشده، و هنوز دستگاه «قضاوت اسلامی»، تأسیس نیافته است (ص 246).
- حضرت علی«ع» به نقل از رسول خدا«ص» فرمودند: «بر کسی که بعد از دستگیری اعتراف کند، حد جاری نمیشود. هر کس را دستگیر کنید، یا به زندان اندازید، یا تهدید کنید، اقرارش ارزش قضایی ندارد!!» (ص 249).
- درباره «امنیت انتظامی»، یادآور میشویم که در جریان گرفت و گیرهایی که برای نیروی انتظامی با مردم پیش میآید، در حکومتی ـ چنانچه صالح و اسلامی باشد ـ باید به مردم صدمهای نخورد، و زیانی نرسد، و هتک حرمتی پیش نیاید؛ و مردم جامعه اسلامی ـ از مسلمان و غیر مسلمان ـ همه گونه مصونیّت داشته، و از هر گونه بی ادبی و توهین محفوظ باشند، تا چه رسد به ضرب و شتم. مأموران حاکمیت اسلامی باید تربیت شوند، و انسان و مؤدّب باشند، و رفتاری انسانی و اخلاقی داشته باشند (اگر براستی، اسلام و عمل به اسلام در کار است، و حرف و لق لقه زبان، و خطبه و سخنرانی و شعار نیست)، و مأموران خاطی باید به سختترین شکل کیفر داده شوند، چنانکه علی«ع»، در مورد جناب قنبر ـ که سه تازیانه به کسی زیادتر زده بود ـ عمل کرد، همچنین در مورد «ابن هَرمه» ناظر بازار اهواز، که به مردم خیانت کرده بود. در حاکمیّت صالحان، حرمت مردم باید محفوظ باشد (و شخصیّت آنان در هم شکسته نشود، تا در جامعه، به عضوهایی فاقد جوهر بدل نشوند)، تا چه رسد به جان اشخاص. همچنین عمر مردم، و وقت اشخاص، که در اهمیت با هیچ چیز قابل قیاس نیست، نباید بیهوده، در کشاکش جریانهای اداری و زندانهای اتّهامی و جز آن تلف شود. در غیر این صورت، هیچ حکومتی صالح نخواهد بود. و جامعه از حکومت صالحان برخوردار نیست (صص 252 و 253).
- جناب قنبر (علیه برکاتُ الله تعالی)، یکی از تربیت شدگان مولا«ع» بود. و چه بسا بتوان گفت، از اولیاء الله بود، و علی«ع»، در یک مورد که برای او فراموشی و اشتباهی، در حق کسی از مردم عادی پیش آمد، چشم پوشی نکرد، و به عذرهای شیطانی توسل نجست که: برای حکومت اسلامی زشت است قبول کند مأمورش خطا کرده است ؟! و آنگونه قاطع برخورد کرد، و تازیانه را از دست جناب قنبر گرفت، و در برابر اشتباه او (نه عمد و تعمّد، خوب دقت شود!!)، سه تازیانه به او زد، و قصاص کرد. اکنون مینگرید، که دم از اسلام و مسلمانی زدن (بخصوص در روابط اجتماعی و حقوقی و اقتصادی و معیشتی و قضایی، و در مقام حاکمیت...) چندان هم آسان نیست. نباید اسلام را، از آنچه در گذشته اتفاق افتاده است، و آنچه اکنون ـ و در سطح جهان وجود دارد ـ مظلومتر و بیپناهتر کرد !! (صص 253 و 254).
- هرچه به شخصیّت، حرمت و کرامت انسانها زیان برساند، و انسان جامعه را تحقیر کند، و احساس فقر و کمبود را در خانوادههایی شدّت بخشد، و اعتماد به نفس را از مردم فرودست سلب نماید، مردودِ مردود است، تا جایی که مرتکب آن را باید تنبیه کرد، و جواب سلام او را نداد، و از جامعه مطرود ساخت. کسانی ـ اگر چه بتوانند ـ حق ندارند اسرافکار باشند، و چندان، متفاوت با دیگران زندگی کنند، و در جامعهای که محرومانی فراوان دارد، تجمّلهای گران، و خانههای طاغوتی و پر تفاوت با دیگران داشته باشند، و از وسایل سواری طاغوتی و فوق طاغوتی استفاده کنند (ص 268).
- چون قبیله «بنی تمیم»، در جنگ جمل طرفدار طلحه و زبیر بودند، و در مقابل علی«ع» ایستادند، ابن عبّاس بر آنان سخت میگرفت. این بود که شیعیان تمیمی، بوسیله نامهای از او به امام شکایت کردند. و امام به ابن عبّاس نامهای نوشت، و توصیه کرد که با بنی تمیم، به خاطر مسائل «جنگ جمل»، و دگراندیشی آنان ـ حتی در سطح محاربه ـ سختگیری و درشتخویی نکند (صص 308 و 309).
- گفتهاند: «قارون بسیار زیبا بود، و «تورات» را، از همه امّت حضرت موسی«ع»، یعنی: قوم بنی اسرائیل، بهتر قرائت میکرد و میفهمید...». بنابراین، مذهبی بودن، و داشتن اطّلاعات فقهی و دینی و حوزوی، به هیچ گونه، دلیل صحت زندگی سرمایه داران، و سلامت سیره سرمایهداری نیست و مجوّز دفاع از آنان، و موقعیّتدهی به آنان نمیشود. در یک حاکمیّت، اگر سرمایهداران و اغنیا نفوذ کردند، و کارها را ـ مستقیم و غیر مستقیم ـ بدست گرفتند، به این معنی است که طاغوت سیاسی (ـفرعون)، ساقط شده، و طاغوت اقتصادی (قارون) کارها را بدست گرفته است، و این یعنی: ابطال انقلاب، که تجربه نشان داده است !! بنابراین، حاکمیّتهای صالح، و مدّعی دینداری و «اسلامی» بودن، نباید با متکاثران مرتبط باشند، چه رسد که به آنان شغل دهند، و مناصب مهم را به آنان بسپارند، و آنان را امین دولت و ملّت ـ بویژه ملّتهای انقلابی ـ قلمداد کنند، و موقعیّت ایشان را، در اجتماع مسلمین، تأیید و تثبیت نمایند !! امروز که میبینیم ملّتهای مظلوم در غرب ( با همه ادّعاهایی که دولتهایشان داشتند، و ظلم و تجاوزی که کردند، و انسانهایی فراوان که کشتند...)، اینگونه در برابر سرمایهداری خونآشام و «تکاثر» تجاوزگر ـ یکسره ـ بپا خاستهاند، و نهضت 99 درصدی به پا کردهاند، و رؤسای جمهور خود را رسوا نمودهاند، و در این راه پایداری میکنند، و خون و فدا میدهند، به عظمت تعالیم قرآنی و حدیثی، در مبارزهای فراگستر، با «تکاثر»، بهتر و بیشتر و روشنتر پی میبریم. و خود را موظّف میدانیم ـ هم از نظر اسلامی، و هم از نظر انسانی ـ که این تعالیم را نشر دهیم، و تا حدی که میتوانیم، احیا کنیم. «تکاثر» و «اتراف»، هزار درصد، مخالف است با «قسط» و «عدلی»، که قرآن کریم و پیامبر اکرم«ص»، فریاد کردهاند. محال است در جامعهای که «تکاثر» و «اترلف» وجود داشته باشد، «قسط و عدلی» بوجود آید !! چنانکه تجربه هم نشان داده است (صص 323 تا 325).
- احکام اسلام، برای سعادت دو جهانی بشر آمده است. و مسلمانان ـ بویژه انقلابیون مسلمان ـ باید بکوشند، تا به «اسم اسلام» بسنده نکنند، و «رسم اسلام» را بر زمین نگذارند، چنانکه در احادیث معتبر، تعبیر شده است (ص 326).
- تساهل و مدارا و چشمپوشی در جامعه ـ با وجود وسعت قلمرو ـ محدودههایی نیز دارد، و بیشتر مربوط به مسائل فردی و احوال اشخاص است، که نباید کنجکاوی کرد، و به کشف افکار و اسرار مردم پرداخت، و به تفتیش عقاید دست زد، و در برابر کارهای پنهانی و دور از چشم مردم، اشخاص را کیفر داد، یا برخی خلافکاریهای فردی را ـ که زیانی اجتماعی ندارد ـ ملاک خوبی یا بدی یا طرد و ردّ اشخاص قرار داد. در مسائل فکری و عقیدتی و سیاسی نیز نباید همگان را به طور اجباری به یکساناندیشی فرا خواند، و در برابر هر اندیشه که همخوان با اندیشهی طبقهی حاکم نبود موضعی ستیزگرانه گرفت: بلکه باید در راستای حرمت نهادن به اصول و معیارهای کلی جامعه که مقبول همگان است، به همهی انسانها مجال تفکر واندیشه داد، و با گشاده دلی و مدارا برخورد کرد، و از حفظ «کرامت انسان» غفلت نداشت.
البته، باید توجه داشت، و بیدار بود، که تساهل و مدارای اسلامی (که ناشی از انسانی بودن احکام اسلام است، و مبتنی بر رعایت حقوق و کرامت همهی انسانها ست) ، نباید ما را به دامان «لیبرالیسم غربی»، چه اقتصادی، و چه غیر اقتصادی در افکند، و به سقوط انسانی و اخلاقی، که جهان غرب بدان گرفتار شد،گرفتار کند؛ و سرانجام به آزادیهای تعریف نشده، و بی حّد و حصر، و ولنگاری، و انواع فسادهای فردی و گروهی بینجامد؛ و طبقاتی خاص را آزاد گذارد تا هر کاری میخواهند بکنند، هر چه میخواهند بخورند، هر نوع دوست دارند لباس بپوشند، و از وسایلی با هر قیمت استفاده کنند، یعنی وضعیّتی کوبنده و پایمال کننده ارزشهای انسانی داشته باشند، و از هر گونه رابطه آمیزش دلخواه بهره ببرند، و بر سر اخلاق جامعه هر چه میخواهند بیاورند. بویژه هر شیوه و روش اقتصادی و ثروت اندوزی و اسرافکاری را خواستند در پیش گیرند، مانعی نداشته باشند،و در نظام تولید و توزیع و مصرف و مبادلات و معاملات و نرخگذاری کاملا آزاد باشند (لیبرالیسم اقتصادی) ، و بدینگونهها، شاهرگ حیات تودههای انسانی را در دست گیرند، و با شیوههای بسیار ماهرانه و روانشناسانه تبلیغاتی، برای تودههای انسانی نیازهای کاذب پدید آورند، و مصنوعات کارخانههای خود را به فروش برسانند، و جیب ملّتها را خالی کنند؛ و در میان ملّتها جنگ راه بیندازند،و اسلحه فروشی کنند، و این شیوههای ضّد انسانی، حتی ضّد حیاتی (و ضّد زیست بوم) را تساهل و مدارا و آزاد اندیشی بنامند.
این چنین تساهل و تسامحی، در اسلام ـ و در کلّیّت اخلاقی معتبر ـ به کلّی مردود است،زیرا مضربه مصالح کلّی فرد و اجتماع است، و در برابر همه این موارد، انسان اسلامی و دین باور، و حکومت اسلامی تکلیفهایی حتمی دارد.
همچنین در قلمرو مسائل فرهنگی و تربیتی و اخلاقی و عقیدتی، محدودیّتها و حد و مزرهایی دقیق باید رعایت شود، و به نام آزادی و ارزشمندی تساهل و مدارا، نباید دست تجاوزگران به حریم اندیشه و ایمان وحماسه مردمان (که سرمایه اصلی و ابدی آدمی است)، باز باشد، یا برنامههای تربیتی و رفتاری نسل جوان،به دست برنامه ریزان نفوذی، فاسد، وابسته و بیگانه گرا بیفتد، و شرف و مردمی و مردانگی و استواری و صلابت و پارسایی جامعه در هم شکند، و راه را برای نفوذ فساد و زبونی وخود باختگی و بی هویتی و حماسه فراموشی و بیگانهپرستی باز کند، و جادّه تهاجم فرهنگی دشمنانِ اسلام و کشورهای اسلامی را هموار سازد. تساهل در قلمرو اقتصاد، جامعه را به جامعه طبقاتی (اقلیّتی سرمایه دار و خوشگذران و مسرف و کذّاب، و اکثریتی کم درآمد و تهیدست) تبدیل میکند، و تساهل در مسائل اخلاقی و عقیدتی، نسلها را بی بند و بار، فاقد تعهّد، مسئولیّت ناشناس، خودخواه، آسایش طلب و فجورگستر و همنوع نیندیش بار میآورد، و جامعه را بدان سو میبرد که ـ بطور دقیق ـ دشمن، برنامهریزی کرده است. بنابراین، در برابر خلافکاریهای داخلی و دخالتهای خارجی، قاطعیت، و سختگیری لازم است، نه تسامح و تساهل... در برابر دشمن خارجی، دفاع و جهاد و جنگ و مبارزه (در صورت تعرض آنان...) تکلیف است، و نمیتوان در خانه نشست و انواع تهاجم دشمن را نگریست، و دست به هیچ اقدامی نزد، و عوامل نفوذی و آشکارِ تهاجم دشمن را آزاد گذاشت، و با آنها به تسامح و تساهل رفتار کرد؟ و جنگ و جهاد و ایثار و فداکاری، در رویارویی با دشمن، و شهادت طلبی و مرگ پذیری را که بالاترین کمال دینی و ملّی هر ملّت است، خشونت شمرد؟ این شیوه، اندیشهای نفوذی است که دشمن آن را سفارش داده است.
پس در اصلاحات فردی و اجتماعی، و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و تربیتی، نباید به شیوههای لیبرال مآبانه عمل شود، که این شیوهها طراحی شده از سوی استعمارگران و ستمکارانی است که امروز ملّتهای مظلوم خودشان، در مقیاس 99 درصدی، در برابرشان، تا پای جان ایستادهاند؛ و پذیرفتن و عمل به آنها به معنای باقی گذاشتن مراکز فساد اقتصادی و فرهنگی و سیاسی در جامعه است. و این چگونگی، دست عوامل داخلی و نفوذیهای دشمن را باز میگذارد، و هر نوع صلاحگرایی و انسانیّتی را یا نابود میکند، یا ناتوان میسازد و به حاشیه میراند. در برنامههای دولتی یا مدیریّتهای اجتماعی دیگر ـ در کارهای خرد و کلان ـ بهترین روش موفقیّت آمیز، این است که با روش نرمی و مدارا عمل کنند، و با مهربانی و لطف انجام کارها را بخواهند، و برای کرامت انسان و آزادی انسانها اهمیّتی بسیار بالا و عمیق قائل باشند، و در عمل نشان دهند، و از لفّاظی کردن و شعار دادن بشدت پرهیز کنند. و اگر دیده شد که این روش در مواردی تأثیر منفی داشته، و موجب سوء استفاده برخی افراد راحت طلب یا خائن و مسئولیت ناشناس گشته، شیوههای دیگر (بصورت قانونی و تعریف شده و در حدّ قانون، و رعایتهای لازم)، باید به کار گرفته شود.
در مواردی تساهل از بی کفایتی، یا نفوذپذیری است که کارها سامان نمییابد، یا از بازده آنها کاسته میشود. این موضوع، به درک و دریافت و تجربه مدیریتهای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و... بستگی دارد، که در هر جا و هر موقعیّتی، و در برابر افراد یا سازمانها، چه شیوهای کارساز است. بنابراین، باید موضوع آگاهی و موقعیت شناسی نیز در کار باشد (صص 342 تا 346).