کربلائیات برگ پنجم: عجز تیغ و إعجاز کلمه
برگ پنجم: عجز تیغ و إعجاز کلمه
حسینبنعلى خطبهها خواند تا جنگ آغاز نشود و عمر سعد خوش نداشت که خطابهى او به درازا بکشد؛ ابنزیاد او را عتاب داده بود که «من تو را به مغازلهى نصیحت با حسین نفرستادهام! آنکه براى نبرد مىرود با زبان تیغ سخن مىگوید؛ زنهار که کلمات حسین، یارانت را سست کند».
ابن زیاد از اعجاز کلمات حسین بىخبر نبود و نمىخواست معجزهى او سواران را عاجز کند و جانِ خفتهشان بیدار شود…
کلمه اما اگر نتوانست سوارانِ بنىأمیّه را رام کند توانست آرامِ بانوى بنىهاشم باشد! روزها مىگذشت و قامتِ خیمهها رو به کمانى مىگذاشت؛ جان زینبِ کُبرىٰ بىتابتر مىشد و تنها کلمههاى برادر مىتوانست در طوفانِ بىقرارىاش «سفینهُ النجاه» باشد: «صبورى کن زینبام!…»
نه! کلمه نبود انگار! همان خرما بود که از فرازِ جُلجُتا تا فرودِ نینوا بر درون مریم، شهد مىدمید تا مسیحِ شکیب را به بدرقهى صلیب بفرستد…
اینجا کبریاى جور را جز با کیمیاى کلمه نمىتوان تاب آورد که «کلمهُ الله هیَ العُلیا» و چنین شد که یزید نیز شُکوهِ کلمه را تاب نیاورد و تمام کینهاش را یکباره آن روز آشکار کرد که سرها و نیزهها را به کاخ شام آوردند؛
غزل مىخواند و با ضرباهنگِ قافیهها، لبهاى «رأس فتنه » را به کام چوب خِیزَران مىرساند:
«لیتَ أشیاخی بِبَدرٍ شَهدوا
جزعَ الخَزرَجِ من وقعِ الأسَلْ
کاش بزرگترهاى [شکست خوردهى] من در جنگ بدر مىدیدند
فغانِ طائفهى خَزْرَج (یاران پیامبر در بدر) از هجوم ما را
فأهلّوا واستَهلّوا فرحاً
ثمّ قالوا یا یزیدُ لاتَشَلْ
آنگاه سراسر شادى و سرور مىشدند و
مىگفتند یزید! دست مریزاد…»
این غزل را غریبهاى از کفار نمىخواند؛ این ترانهى همان خلیفهاى بود که کوفیان، امیرِ مؤمنانش خواندند و در سکّههاى سیاهش، بخت سپیدِ خود را جستجو کردند و به طلبِ آرامش از هراس او، آرام از اهل بیتِ پیامبر ربودند و اینک “خلیفه الله” و ولىّ امر مسلمین را مىدیدند که هنوز مشعل اذانِ پیامبر بر منارهها روشن است که او خاموشىِ لبهاى فرزندش را جشن مىگیرد.
یزید گمان مىکرد که حاصل لبهاى دوخته، کلمههاى سوخته است امّا و هزار امّا که کلمه، امانتِ هستىست، راز حیات است و به درازاى عمر خدا، دل از آدمى مىبَرَد!
لبهاى حسین اگر رنگ نداشت که به ضربههاى خِیزَران ببازد، یزید اما رنگ از رخسار باخت وقتى صداى زنى را شنید که به اعتراض، خطبه آغاز کرد تا قصه دوباره آغاز شود:
«لَئِنْ جَرَّتْ عَلَیّ الدَّواهی مُخاطَبَتَکَ، إنّی لأسْتَصْغِرُ قَدْرَکَ…
[حیف که] رنگها و نیرنگها مرا به گفتکو با تو کشانده!
وگرنه تو را پستتر از آن مىدانم که با تو سخن بگویم…»
حاکمِ شام، نخلى را سر بریده بود که نمىدانست خرمایش را مریمِ نینوا نوشیده و گهوارهى مسیحاش را به فُرات سپرده تا بمانَد و هزاره در هزاره، آرام از فرعون و دل از ساحران ببرد.