امام حسین طالب جنگ نبود بلکه اصلاح دین را طلب می کرد

شیعیان، حسین ابن علی(ع) را امام سوم خود می دانند و برای آن حضرت مانند سایر امامان خود احترام زیادی قائلند. با این حال آن حضرت از جهتی ویژه است و آن چگونگی پایان یافتن زندگی اوست. آن حضرت تسلیم ظلم و فساد و تباهی روزگار خود نشده و آن را تایید نکرده و برای اصلاح جامعه خود قیام کرده و حاضر شده است برای این اصلاح گری و ظلم ستیزی و فساد ستیزی خود هزینه بپردازد و در واقع تمام هستی و دار و ندار خود را در این راه هزینه کرده است. این امر باعث شده است که شهادت آن حضرت در تظاهرات و مراسم دینی شیعیان جایگاهی خاص و ویژه داشته باشد، به گونه ای که از این جهت هیچ شخصیتی با آن حضرت قابل قیاس نیست.

اما سوال اساسی و مهم این است که امام حسین چه نقش و جایگاهی در دینداری شیعیان دارد و باید داشته باشد؟ آنان در مراسم و آیین های مفصل و دامنه داری که برای آن حضرت برگزار می کنند و به صورتی گسترده و با شور و حال در آنها شرکت می کنند، چه چیزی را جستجو می کنند؟ اساسا چرا پایان زندگی آن حضرت اینگونه بود و چرا باید ایام شهادت آن حضرت را زنده نگه داشت و برای مثال برای آن حضرت عزاداری کرد و…؟

با مثالی بیرون از دین اسلام پرسش روشن تر می شود. به اعتقاد مسیحیان حضرت عیسی(ع) زندگی زمینی اش با ماجرای صلیب پایان یافته است. آنان معتقدند که مهم ترین کار آن حضرت و اصل ماموریت او همین به صلیب رفتن بوده است. در واقع نقش هدایتگری و اسوه بودن آن حضرت اهمیت چندانی ندارد، بلکه کار مهم و اصلی آن حضرت این بود که به صلیب رفت و بدین وسیله گناه حضرت آدم را، که به همه انسان ها به ارث رسیده بود و مانع نجات و رستگاری آنان بود، کفاره داد و بدین وسیله نجات و رستگاری را میسر ساخت؛ به همین جهت او منجی بود و نه راهنما. نویسنده ای مسیحی می نویسد:

«مهم ترین مقصود مسیح از آمدن به این جهان این نبود که برای ما سرمشق باشد و یا تعالیمی بدهد، بلکه این بود که برای ما جان بدهد. مرگ او … مهم ترین هدف مجسم شدن بود. مجسم شدن هدف نهایی نبود بلکه برای این انجام شد که به وسیله مرگ مسیح بر روی صلیب، گم شدگان به نجات برسند. …مرگ مسیح برای گناه بشر، مژده است و نشان می دهد که لازم نیست انسان برای گناه خودش بمیرد. شریعت موسی، موعظه سر کوه، تعالیم و مثل های عیسی، همه به ما گناهانمان را نشان می دهند و احتیاج به نجات دهنده را تاکید می کنند، ولی گناه را علاج نمی نمایند. علاج فقط در مرگ مسیح است. اساس سایر ادیان بر تعالیم بنیان گذاران آنها قرار دارد. مسیحیت با تمام این ادیان این تفاوت را دارد که بر اساس مرگ بنیانگذار خود قرار گرفته است. اگر مرگ مسیح را به کناری بگذاریم مسیحیت به سطح سایر ادیان نزول خواهد کرد. در آن صورت هر چند هنوز هم اخلاقیات عالی در دست خواهیم داشت، ولی فاقد نجات خوهیم بود. اگر صلیب را بر داریم قلب مسیحیت از بین خواهد رفت … خدا فقط با توبه گناهکار نمی تواند گناه او را ببخشد. چنین کاری برای خدای عادل امکان پذیر نیست. خدا فقط وقتی می تواند ببخشد که جریمه آن پرداخت گردد. برای اینکه خدا بتواند ببخشد و در عین حال عدالت او خدشه دار نگردد، مسیح جریمه گناهکار را پرداخت فرمود» (هنری تیسن، الهیات مسیحی، ص۲۱۹-۲۲۰).

مطابق این سخنان مشکل اصلی بشریت این نبود که برای رسیدن به رستگاری به راهنمایی نیاز داشت تا گفته شود این راهنمایی یا به صورت تعالیم ارائه می شود و یا به صورت عمل یک اسوه و الگو؛ بلکه مشکل اصلی این بود که به خاطر گناه آدم و سقوط نسل او نجات و رستگاری ممکن نبود، و برای اینکه این مشکل اصلی برطرف شود باید گناه آدم کفاره داده می شد و این کاری بود که مسیح با صلیب خود انجام داد. بنابراین مسیح نه راهنما بود و نه اسوه و الگو، بلکه او منجی بود، یعنی نجات و رستگاری را، که میسر نبود، با صلیب خود میسر ساخت.

اما سوال مهم و اساسی این است که نگاه یک فرد شیعه به امام حسین(ع) و شهادت او چگونه باید باشد؟ آیا امام حسین(ع) راهنما و نیز الگو و اسوه است یا اینکه او منجی است؟ آیا امام حسین(ع) حتما باید به شهادت می رسید و اگر اینگونه نمی شد نقصی در دین وجود داشت؟ پاسخ به این پرسش چندان مشکل نیست. اساسی ترین تفاوت و اختلاف قرآن مجید با بخش هایی از عهد جدید، که تعالیم مسیحیت رایج از آن گرفته شده، در نگاه به انسان است. انسان مسیحیت سقوط کرده و عقل و اراده خود را از دست داده و ذاتا گنهکار گردیده است؛ به گونه ای که هرگز نمی تواند به سوی خدا رود و خود را نجات دهد. چنین انسانی حتما نیاز به منجی دارد و نیاز او به منجی بسیار مهم تر و ضروری تر از نیاز او به راهنما و اسوه است. اما در قرآن مجید وضعیت کاملا متفاوت ست. انسان نه تنها سقوط نکرده و گناهی به ارث نبرده بلکه کاملا پاک است. او نه تنها فطرتا و ذاتا گنهکار نیست بلکه حنیف و حق پرست است. حالت حنیف بودن جزو ذات و سرشت اوست. بنابراین او میل به حقیقت دارد و البته عقل و فهم و درک او سالم است و می تواند مصادیق حق و حقیقت را بیابد. او هرگز به منجی نیاز ندارد، چرا که نجات و رستگاری همیشه برای او ممکن بوده و هست. او نیاز به راهنما دارد تا عقل و فطرت خود او را بیدار کند و آنچه را که در اعماق وجود او قرار دارد به او نشان دهد (برای اطلاع بیشتر به کتابی از اینجانب تحت عنوان «سرشت انسان در اسلام و مسیحیت» از انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب مراجعه فرمایید).

در حدیثی از پیامبر خدا(ص) نقل شده است که: «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة» حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است (سفینة البحار، ج۱، ص۲۵۷). چراغ هدایت بودن امام حسین(ع) روشن و آشکار است. او برای یک شیعه امام است و امام کار و وظیفه اش هدایت است. امام حسین با سخن و زندگی خود هادی و راهنما و نیز الگو و اسوه است. معنای کشتی نجات بودن او نیز همین است. کسی نجات می یابد که راهی که او می گوید و می رود در پیش گیرد.

امام حسین(ع) شخصیتی است که با تمام وجود حق پرستی و باطل ستیزی کرد و با تمام وجود به اصلاح جامعه و دعوت به عدل و درستی پرداخت و نه تنها ظلم و ستم و فساد و تباهی را تایید و تصدیق نکرد، بلکه در برابر آن سکوت را روا ندانست. امام حسین(ع) یک الگو و اسوه است و مسلمانی تنها و تنها در همان راهی است که آن حضرت در پیش گرفت. شهادت آن حضرت خودبخود ارزشی ندارد، بلکه از این جهت ارزشمند است که او جان خود را در راه هدف و آرمانی مقدس داده است. اینجاست که تفاوت نگاه یک شیعه به امام حسین(ع) با نگاه یک مسیحی به حضرت عیسی(ع) آشکار می شود. نویسنده مسیحی قبلی با صراحت نظریه شهادت و اسوه بودن مسیح را رد می کند:

«نظریه شهید شدن مسیح، که نظریه سرمشق هم خوانده می شود، مسیح را یک شهید می داند. او به این دلیل کشته شد که نسبت به اصول و وظایف خود وفادار بود و به همین دلیل بوسیله مخالفین مقتول گردید. او نمونه ای از وفاداری به حقیقت و وظیفه است. پیروان این نظریه معتقدند که انسان برای نجات یافتن باید خودش را اصلاح کند. سرمشق مسیح به ما یاد می دهد که از گناهان توبه کنیم و خود را اصلاح نماییم. ولی باید دانست که اولا، این نظریه این حقیقت را انکار می کند که گناه باید در حضور خدا کفاره شود [و این با کتاب مقدس ناسازگار است]. و ثانیا، سرمشق بودن مسیح را [این نظریه] برای نجات کافی می داند در حالی که اگر مسیح فقط برای ایمانداران سرمشق می باشد ما را به راهی می کشاند که با تمام تعالیم اساسی کتاب مقدس…مخالف است و…» (الهیات مسیحی، ص۲۲۱).

این نویسنده مسیحی می گوید اگر عیسی را شهیدی بدانیم که در راه آرمان خود به شهادت رسیده و باید الگوی دیگران باشد، این سخن با تعالیم کتاب مقدس نا سازگار است؛ اما یک فرد شیعه حتما باید بگوید اگر امام حسین را غیر از الگو و اسوه و راهنما بدانیم قطعا با تعالیم قرآن مجید ناسازگار است.

شیعه باید از نام حسین(ع) و احیای مراسم او و عزاداری و گریه برای او تنها و تنها هدف مقدس آن حضرت را در نظر داشته باشد. امام حسین(ع) برای اصلاح جامعه و بر طرف کردن ظلم و ستم و فساد قیام کرد و به شهادت رسید. کسی که در مراسم امام حسین(ع) شرکت می کند باید در پی این باشد که از این مراسم درس بگیرد و در پی اصلاح خود و جامعه خود و دور کردن فساد از آنها باشد. قطعا این انحراف بزرگی است که هدف از عزاداری، صرفا پاک شدن گناهان سال گذشته و یا شفاعت امام حسین و…باشد. جامعه شیعه حسینی پس از ده روز عزاداری و زنده کردن نام امام حسین باید به سوی صلاح و درستی پیش رود و از فساد و تباهی دور شود.

حسین(ع) جنگ طلب نبود

امام حسین(ع) قیام کرد و شجاعانه جنگید و به شهادت رسید، اما هرگز آن حضرت در پی جنگ نبود. ولی قبل از اینکه به این موضوع بپردازیم باید نکته ای دیگر را بیان کنیم و آن اینکه در متون اسلامی و سیره بزرگان اسلام جنگ هرگز مطلوب نیست و صلح مطلوب است و جنگ یک امر اضطراری و ناچاری است. درست است که قرآن مجید دستور به جهاد داده است اما از آیات قرآنی بر می آید که این جهاد از باب اضطرار و صرفا برای دفع تجاوز است. در آیاتی از کتاب خدا چنین آمده است:

«در راه خدا با کسانی که با شما می جنگند، بجنگید، ولی تجاوز نکنید که خدا متجاوزان را دوست ندارد. وهر کجا بر ایشان دست یافتید آنان را بکشید، و از همان جا که شما را بیرون راندند، آنان را بیرون برانید چرا که فتنه از قتل بدتر است. و [با این همه] در کنار مسجد الحرام با آنان جنگ مکنید، مگر آنکه آنان با شما در آنجا به جنگ بپردازند؛ پس اگر با شما جنگیدند با آنان بجنگید، که کیفر کافران همین است و اگر باز ایستادند، البته خداوند آمرزنده و مهربان است. و با آنان بجنگید تا دیگر فتنه ای نباشد و دین، مخصوص خدا شود. پس اگر دست برداشتند، دشمنی جز با ستمکاران روا نیست» (بقره/ ۱۹۰-۱۹۳).

هرچند این آیات با لحنی تند و شدید سخن می گوید و دستور به جهاد و قتال می دهد، اما اولا می فرماید با کسانی که با شما می جنگند بجنگید، پس در واقع این دفاع است و دفاع در برابر تجاوز امری عقلی و عقلایی است. و ثانیا دستور می دهد که از تجاوز بپرهیزید. و ثالثا می فرماید جنگ را تا زمانی ادامه دهید که آنان ادامه دهند و اگر آنان دست برداشتند شما هم دست بردارید. و رابعا، جنگ برای برطرف شدن فتنه و فساد است و اگر کفار و مشرکان فتنه گری نکنند دیگر جنگی ضرورت ندارد. و خامسا دشمنی تنها با ستمگران رواست و اگر آنان دست از ظلم و ستم بردارند حتی دشمنی جایز نیست تا چه رسد به جنگ.

خداوند در آیاتی دیگر به مومنان دستور می دهد که خود را برای دفاع آماده کنند:

«و هر چه در توان دارید از نیرو و اسبان خوب آماده کنید تا دشمنان خدا و دشمنان خود و دشمنان دیگری را که شما آنان را نمی شناسید و خدا آنان را می شناسد، بترسانید. و آنچه را که در راه خدا خرج کنید به شما باز گردانیده می شود و بر شما ستم نخواهد رفت. و اگر آنان به صلح تن دادند تو نیز به آن تن ده و بر خدا توکل کن که او شنوای داناست و اگر بخواهند تو را بفریبند، پس خدا تو را بس است» (انفال/۶۰-۶۲).

مسلمانان باید آماده باشند، اما این آمادگی صرفا برای بازدارندگی است و نه برای جنگ. با این حال اگر از طرف دشمن جنگی آغاز شد و مسلمانان مجبور به دفاع شدند، ، در صورتی که دشمن به صلح تن دهد باید مسلمانان نیز صلح را بپذیرند و البته این پذیرش صلح در صورتی است که دشمن واقعا صلح را بخواهد و در پی فریب نباشد.

امام علی(ع) می فرماید: «من صلح را، مادام که مایه وهن اسلام نباشد، کارسازتر از جنگ یافته ام» (غررالحکم، ح۱۰۱۳۸). آن حضرت در عهدنامه مالک اشتر می فرماید: «اگر دشمن تو را به صلح فراخواند و خشنودی خدا در آن بود، آن را رد مکن؛ زیرا صلح مایه آسایش سپاهیان تو و راحتی خودت از اندوه ها و امنیت سرزمین توست. اما پس از صلح، از دشمن خود سخت بر حذر و هشیار باش؛ زیرا دشمن گاه خود را نزدیک می کند تا غافلگیر کند؛ پس محتاط و دوراندیش باش و به دشمن خود خوشبین مباش» (نهج البلاغه، نامه ۵۳).

پس هرگز جنگ مطلوب علی(ع) نبوده است و اگر آن حضرت جنگیده در واقع جنگ به او تحمیل شده است. آن حضرت پس از ضربت ابن ملجم در بستر بیماری به فرزندش حسن(ع) چنین وصیت می کند: «بدان که معاویه همچنان که با من مخالفت کرد با تو نیز مخالفت خواهد کرد. پس اگر با او از در صلح و آشتی در آیی به جدت تأسی جسته ای که با بنی ضمره و بنی اشجع … صلح کرد و اگر بخواهی با دشمنت بجنگی بدان که هرگز آن صلاحیت و وفاداری که پیروان پدرت داشتند، پیروان تو نخواهند داشت» (نهج السعاده، ج۲، ص۷۴۲).

پس در واقع امام علی(ع) از فرزندش می خواهد که صلح کند و به جنگ نپردازد. چرا که اولا صلح مطلوب است و سیره پیامبر(ص) همین بوده است و ثانیا در زمانی که مردم آمادگی جنگ را ندارند و جنگ باعث نابودی آنان می شود صلح ضرورت دارد. امام حسن مجتبی(ع) در واقع به همین وصیت پدربزرگوار خود عمل کرد. او حکومت را به معاویه واگذاشت و به صورتی خاص و ویژه صلح کرد. امام صادق(ع) می فرماید: «حسن ابن علی(ع) پس از آنکه به جانش سوء قصد شد و پیروانش از در ناسازگاری با وی در آمدند، کار را به معاویه واگذاشت. آن گاه شیعیانش به آن حضرت چنین سلام کردند: «سلام بر تو ای خوار کننده مومنان». حضرت فرمود: من خوار کننده مومنان نیستم، بلکه عزت بخش مومنانم. وقتی دیدم شما در برابر دشمن قدرتی ندارید، کار را به او واگذاشتم تا من و شما در میان آنان باشیم، همچنان که خضر نبی کشتی را سوارخ کرد تا برای صاحبانش باقی بماند، و این چنین است حکایت من و شما، تا در میان آنان باقی بمانیم (بحار الانوار، ج۷۸، ص۲۸۷).

مطابق آنچه گذشت، اولا جنگ به هیچ وجه مطلوبیت ذاتی ندارد و حتی الامکان باید از آن اجتناب ورزید و تنها در صورتی که تجاوزی باشد باید در برابر آن دفاع کرد؛ و ثانیا حتی در این صورت هم در صورتی که ملتی در خطر نابودی باشد باز صلح ضروری است و اینگونه نیست که حتی در صورتی که تجاوزی در کار باشد همه وقت جنگ جایز و روا باشد. حفظ یک ملت بزرگ ترین مصلحت است که حتی اگر مستلزم عقب نشینی تاکتیکی از موضع حق باشد ضروری و لازم است.

اما سوال این است که اگر وضعیت اینگونه است چرا امام حسین(ع) قیام کرد و جنگید و خود و یارانش به شهادت رسیدند؟ چرا آن حضرت طبق وصیتی که پدر بزرگوارش به برادرش کرده بود عمل نکرد؟ آیا امام حسین درصدد این بود که آنچه را که برادرش رها کرده بود به هر قیمتی که شده به دست آورد؟ آیا آن حضرت تحلیل درستی از اوضاع و احوال نداشت و گمان می کرد وضعیت تغییر کرده است؟ و …

پاسخ همه پرسش های فوق منفی است و سنت و سیره امام حسین(ع) نیز مانند دیگر بزرگان دین بوده است. چند نکته به روشن شدن مطلب کمک می کند.

۱-معاویه بر خلاف تعهد خود فرزند فاسد و سبک سر خود یزید را ولیعهد خود ساخت و با تطمیع و تهدید برای او بیعت گرفت. معاویه از همه افراد سرشناس به جز چند نفر، از جمله امام حسین(ع) نتوانست بیعت بگیرد. امام حسین پس از شهادت برادر سال ها تحت حکومت معاویه با آرامش زیسته بود. معاویه به فرزندش یزید وصیت کرده بود که با حسین(ع) مماشات کند. اما یزید پس از فوت پدر برخلاف وصیت او نامه ای به والی مدینه می نویسد و به او دستور می دهد که یا از حسین(ع) بیعت بگیرد و یا اینکه او را به قتل برساند. امام حسین بالاجبار از مدینه بیرون می آید و به سمت مکه حرکت می کند(ترجمه لهوف، ص۱۱-۱۲).

حال سوال این است که اگر یزید به وصیت پدرش عمل می کرد و امام حسین را بین بیعت و کشته شدن در دوراهی نمی گذاشت چه پیش می آمد؟ آیا امام حسین از مدینه بیرون می آمد؟ کسی نمی تواند به این پرسش ها پاسخ دهد. تنها چیزی که می توان گفت این است که امام حسین در هیچ صورتی یزید را تایید نمی کرد و دست بیعت به او نمی داد.

۲-هنگامی که حسین ابن علی(ع) در مکه اقامت دارد متوجه می شود که ماموران یزید در پی آنند که آن حضرت را مخفیانه به قتل برسانند و آن حضرت برای اینکه حرمت خانه خدا شکسته نشود از مکه بیرون می آید و به ناچار به سمت کوفه، که اهالی آن او را دعوت کرده بودند، حرکت می کند. آن حضرت در جواب کسانی که از او می خواهند که خانه خدا را ترک نکند می فرماید من نمی خواهم باعث شکستن حرمت خانه خدا شوم. آن حضرت می داند که حکومت دست از او بر نمی دارد و او راهی جز این ندارد که یا بیعت کند و یزید را تایید کند و یا اینکه کشته شود. آن حضرت می فرماید من در هر جا که باشم حتی اگر در لانه مرغی باشم مرا بیرون آورده به قتل خواهند رسانید (طبری، ج۷، ص۲۷۶؛ کامل الزیارات، ص۷۲-۷۳).

۳-امام حسین(ع) به سمت کوفه حرکت می کند و در فاصله دو منزل تا کوفه با لشکر حر ابن یزید ریاحی روبرو می شود. امام(ع) از حر می پرسد برای یاری ما آمده اید یا برای جنگ با ما؟ حر می گوید برای جنگ آمده ایم. امام(ع) می فرماید: اگر رای شما با نامه هایی که فرستادید، و با آنچه فرستادگان شما گفتند مخالف است، به همان جایی که آمده ام باز می گردم. حر و یارانش از مراجعت جلوگیری کردند. حر گفت: یابن رسول الله! راهی را انتخاب کن و برو که نه به کوفه روی و نه به مدینه (ترجمه لهوف، ص۴۶).

۴- در شب عاشورا امام حسین(ع) یاران و اهل بیت خود را جمع کرده پس از تجلیل از آنان، می فرماید: بیعت خود را از شما برداشتم. این مردم قصد کشتن مرا دارند و شما می توانید از تاریکی شب استفاده کرده خود را از مهلکه نجات دهید. اما یاران و بستگان آن حضرت این امر را رد می کنند و می گویند امام را تنها نخواهیم گذاشت.

۵-امام(ع) در کربلا سخنرانی می کند و در فرازی از سخن خود می فرماید: «الا ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله و هیهات منا الذله» آگاه باشید که این فرومایه و فرزند فرومایه مرا در بین دو راهی شمشیر و ذلت قرار داده است و هیهات که ما زیر بار ذلت رویم (مقتل خوارزمی ج۲، ص۷-۸).

۶-در صبح روز عاشورا و قبل از شروع جنگ شمر ابن ذی الجوشن به امام حسین(ع) جسارت می کند و یکی از یاران او به نام مسلم ابن عوسجه پس از پاسخ دادن به شمر تیری به چله کمان می نهد تا او را، که در آن موقع در تیررسش بود، هدف قرار دهد. امام حسین او را از این کار منع می کند و می فرماید: به او تیراندازی نکن. زیرا دوست ندارم من آغازگر جنگ باشم (ارشاد مفید، ج۲، ص۹۶، به نقل از سید اصغر ناظم زاده قمی، اصحاب امام حسین، ص۵۷۳-۵۷۴).

از مجموع آنچه گذشت به روشنی بر می آید که امام حسین(ع) قصد قیام و جنگ نداشته است و اوضاع و احوال را نیز مناسب نمی دیده است. آنچه آن حضرت نمی توانسته انجام دهد و دین و شرف او اجازه آن را نمی داده این بوده که حکومتی مثل یزید را تایید کند. پس بناچار از خانه بیرون آمده و بناچار بین ذلت و شمشیر به شمشیر تن داده است. اما آن حضرت تلاش کرده است که هر چه پیش می آید در راستای اصلاح دین و جامعه و برکنده شدن فساد و تباهی باشد. به همین جهت آن حضرت یک مصلح است و نه یک جنگ طلب. در واقع جنگ بر آن حضرت تحمیل شده است و آن حضرت تا آخرین لحظه تلاش کرده است که از جنگ اجتناب شود.

محرم ماه ستیز با ظلم و ستم

السلام علیک یا ابا عبدالله

ماه محرم ، ماه فراق ووصال ، ماه افتادن وبر خاستن، ماه رفتن و بازگشتن، ماه روییدن و رویانیدن از راه رسید. وچه نیک اقبالیم که بار دیگر سیه پوش عزای حسین شدیم وچه از آن بهتر که طالب خلق وخوی اوییم

چقدر بر خود ببالیم که قلب و دل و عقلمان را با مرام حسین می آویزیم

بار الها چقدر از تو شاکر باشیم که شیوه ی پیشوای حق پرستان را بر گزیدیم وتا آخرین لحظه از عمرمان خواستار مبارزه با ظلم و استبداد و تیرگیهاییم چرا که حسین بن علی(ع) با علم الیقین؛ هر چرا که داشت در راه مقدس خویش یعنی اسلام راستین فدا کرد و در این راه از هیچکس و هیچ خطری نهراسید و تسلیم زور گویان نشد زیرا که او در مکتب علی پرورش یافته بود واین سفارش پدر را آویزه ی گوش خویش قرار داده بود که: هر مظلومی که ظلم را به خویش روا دارد به اندازه ی ظالم گناهکار است.

او با قیامش روح صلابت ؛حمیت وآزادگی را در جان شیعیان متجلی ساخت ودر آن روزگار که به هم ریختگی و ویرانی اخلاقی رهبران و بزرگان مسلمین را در بر گرفته بود تنها راه درمان را قیام آشکار دید وجانبازی در راه رسیدن به حق را بر جریده ی تاریخ ثبت کرد.

باشد که از برکات این ماه عزیز برخوردار شویم واز سرور و سالار شهیدان طلب یاری کنیم تا گامهایمان را در مسیر برحقش نهیم زیرا که مکتب او مکتب تربیت انسانها ست و آموزه های علوی در مکتب حسین برای انسان هایی است که بر محور حق بگردند و حق را میزان و معیار خویش در تمام امور قرار دهند و در عمل جز ملاحظه ی حق ، ملاحظه ای ننماید و پیرو حق باشند هر چقدر هم در مقاطع زمانی مختلف به ضررشان باشند ،چنانکه می فرمایند : ” عقل به کمال نمی رسد مگر به پیروی از حق”

بالاخره علم بهتر است یا ثروت ؟!

جمعیت زیادی دور حضرت علی(علیه السلام) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:
- یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت ؟
علی(علیه السلام) فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.
مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:
- اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟
علی(علیه السلام) در پاسخ گفت: علم بهتر است ؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.
در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام (علیه السلام) در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!
هنوز سخن امام(علیه السلام) به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:
- یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت ‌علی(علیه السلام) در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.
نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت‌ علی(علیه السلام) در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.
با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام(علیه السلام) نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است ؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد.
همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی(علیه السلام) و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد.
در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی(علیه السلام) وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
- یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
امام(علیه السلام) فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.
در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام(علیه السلام) در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.
سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام(علیه السلام) شگفت‌زده شده بودند که… نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام(علیه السلام) در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.
نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:
- یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی(علیه السلام) مردم به خود آمدند:
علم بهتر است ؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود.
سؤال کنندگان، آرام و سرافکنده از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای امام(علیه السلام) را شنیدند که می‌گفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم !
* البته نقل است که گروهی با قصد و نیت ، این افراد را اجیر کرده بوداند و به نزد حضرت مولا(علیه السلام) می فرستادند تا او را به زعم خود در نزد مردم خوار کنند؛ اما زهی خیال باطل ! روسیاهی به زغال ماند !!
خلاصه علم بهتر است ! (کشکول بحرانی، ج۱، ص۲۷)

تفاوت‌های حکومت علوی و اموی

شیعه معتقد است، امامان جانشینان به حق پیامبر (ص) می باشند و حکومت از آنان می باشد و در دوران ظهور امامان به دنبال احقاق حق بوده است. اما برخی از آنان تصورشان از حکومت معصومان، همانند حکومت دیگران بوده است با این تفاوت که به جای غاصبان، حکومت در دست امامان باشد. و به عبارتی چنین گمان می کردند که کارهایی که حکومتهای جور انجام می دهند لازمه حکومت است که هر کسی هم جای آنان باشد همان کارها را می کند. یکی از این افراد عماربن احوص از اصحاب امام صادق (ع) است که آرزوی حکومت امام صادق (ع) را می نمود ولی توجهی به تفاوت آن حکومت با حکومت امویان نداشت. امام در یک مقایسه بین حکومت خودشان با حکومت بنی امیه به این تفاوتها اینگونه اشاره فرمودند: به مردم فشار نیاورید آیا نمی دانی که حکومت داری بنی امیه با شمشیر و زور و فشار و ستم بود ولی روش ما با نرمی و مهربانی و متانت و نگهداری و حسن معاشرت و پاکدامنی و کوشش است. پس کاری کنید که مردم به دین شما و مسلکی که دارید رغبت پیدا کنند. (خصال ۲/۳۵۴) «فلاتخرقوا بهم اما علمت ان اماره بنی امیه کانت بالسیف و العسف و الجور و ان امارتنا بالرفق و التألف و الوقار و التقیه و حسن الخلطه و الورع و الاجتهاد فرغبوا الناس فی دینکم و فیما أنتم فیه»

آیا هر حکومتی را به صرف ادعای خودش می توان مطلوب دین دانست؛ بنی امیه و بنی العباس ادعای جانشینی پیامبر را داشتند. می توان آن حکومتها را مورد تأیید پیامبر دانست؟! یا با تغییر افراد ظالم بدون این که محتوا عوض شود می توان حکومتی را تأیید کرد؟!

در نظام سیاسی اسلام، اخلاق بر سیاست مقدم است. رئیس جامعه باید کسی باشد که حکمت عملی را بداند و مسلط بر نفس خود باشد و سیاستمدار باید پروای اخلاقی داشته باشد تا فضایل اخلاقی خود را به جامعه تزریق کند. یعنی یک حاکم سیاسی در مقابل منتقدان خود به جای به کارگیری خشم و خشونت از حلم خویش استفاده کرده و از منتقد خود استقبال می کند.

حضرت علی (ع) در عهدنامه خود به مالک اشتر پیش از این که دستوراتی در باره کشورداری بدهد، دستوراتی در باره خودسازی به او داده است. زیرا مسؤول حکومت باید فردی خود ساخته باشد تا بتواند مردم را نیز تهذیب نماید. و درجای دیگر بطور کلی می‌فرماید: کسی که خود را پیشوای جمعیتی قرار دهد، باید پیش از تعلیم دیگران خود را تعلیم دهد و پیش از تأدیب با زبان و گفتار، با اعمال و رفتار خویش مردم را ادب آموزد و آن کس که بتواند خودش را تعلیم دهد و خویشتن را ادب کند، ارزشش زیادتر است از کسی که به مردم آموزش می‌دهد و آنان را ادب می‌کند. (من نصب نفسه للناس اماما فلیبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره و لیکن تأدیبه بسیرته قبل تأدیبه بلسانه و معلم نفسه و مؤدّبها احق بالاجلال من معلم الناس و مؤدّبهم؛ (نهج البلاغه، حکمت۷۳) زیرا حاکمان نقش تعیین کننده‌ای در ترویج اخلاق در میان جامعه دارند. و مردم بر راه و روش حاکمانشان هستند: الناس علی دین ملوکهم.

بنا براین دو دیدگاه در باره سیاست و اخلاق وجود دارد؛ یکی سیاست را تابع اخلاق و دیگری اخلاق را تابع سیاست می داند، برای روشن شدن این مطلب ضروری است به نمونه‌های عینی و عملی این دو دیدگاه در حکومت علی (ع) و معاویه و تفاوت آن، به صورت فهرست وار اشاره کنیم:

۱- حکومت امانت است نه طعمه

قرآن، حکومت را امانت دانسته است و می فرماید: ان الله یأمرکم ان تودوا الامانات الی اهلها واذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل. خدا فرمان می دهد که امانت ها را به صاحبانش برگردانید و در وقتی که میان مردم قضاوت می کنید، به عدالت حکم کنید.

بیشتر مفسران پذیرفته اند که دستور «ادای امانت» متوجه حکمرانان است. به قرینه جمله بعد«وقتی که در میان مردم حکم می کنید، به عدالت حکم کنید». لذا عهده دار شدن امور جامعه، امانتی است که از طرف مردم به فرمانروایان اجتماع واگذار می شود(سبحانی، معالم الحکومه الاسلامیه/۲۲۸) بر این اساس مشاغل عامه حتی بالاترین آنها، یک نمایندگی از سوی مردم است.(علی غفوری،آگاهی هایی در باره قانون اساسی۱/۱۰۲)

البته آن عده از مفسرانی که چنین اختصاصی را استفاده نکرده اند ولی به هر حال، حکومت را نیز از جمله امانت ها شمرده اند.(تبیان۳/۲۳۴؛ مجمع البیان۲/۶۳؛ تفسیر کبیر۱۰/۱۳۹؛ کشاف۱/۵۲۴)

یونس بن عبدالرحمن نیز وقتی از امام کاظم(ع) در باره این آیه پرسید، امام(ع) امانت را به «امامت» تفسیر کردند و تنها ائمه را مخاطب این فرمان دانستند. هرچند که دستور ادای امانت به صاحب آن، موارد دیگر را نیز در برمی گیرد. (شیخ صدوق/معانی الاخبار/۱۰۸)

علی (علیه السلام) نیز در این رابطه نیز می‌فرماید: بر امام لازم است که در میان مردم آنچنان حکومت کند که خداوند دستور داده است و امانتی که خداوند به او سپرده است ادا کند و هرگاه چنین کند، بر مردم است که فرمان او را بشنوند و اطاعتش را بپذیرند و دعوتش را اجابت کنند؛ «حق علی الامام أن یحکم بما انزل الله و ان یؤدی الامانة فإذا فعل ذلک فحق علی الناس ان یسمعوا له و ان یطیعوا و ان یجیبوا اذا دعوا» (تفسیر المیزان۴/۳۸۵)

در این کلام حکومت امانتی دانسته شده است در دست حاکم و در صورتی مردم موظف به اطاعت فرامین و دستورات او هستند که او نیز به وظایف خود عمل کرده باشد.

و در نامه به یکی از کارگزارانش به نام اشعث بن قیس، می فرماید: بی گمان کاری که به تو سپرده شده است نه لقمه ای چرب بلکه امانتی بر گردن توست. «وان عملک لیس لک بطعمه و لکنه فی عنقک امانه». (نهج البلاغه، نامه۵)

در این بینش دولت مردان و زمامداران، حافظ و نگهبان حقوق مردمند نه غیر از آن. شهید مطهری از این دو دیدگاه نسبت به حکومت چنین یاد می کند: یکی از مسایلی که رضایت عموم بدان بستگی دارد، این است که حکومت با چه دیدی به توده مردم و خودش نگاه می کند؟ با این چشم که آنها برده و مملوک و خود مالک و صاحب اختیار است؟ یا با این چشم که آنها صاحب حقند و او خود تنها وکیل و امین و نماینده است.(سیری در نهج البلاغه، ص۱۲۴؛ چ ۲، صدرا، تهران، ۱۳۵۴)

طبعا این دو نگاه به حکومت موجب تفاوت در عملکرد حاکم می‌گردد در نگاه امانتی، او موظف است بیشترین احتیاط را در صرف اموال مردم و یا نصب والیان به کار ببرد. اما در نگاه طعمه، خود را مالک و قادر ما یشاء می داند و هرکاری نسبت به اموال و نفوس مردم، برای حفظ قدرت و امیال نفسانی اش مجاز می گردد. کاری که معمولا حکومتهای جور انجام می دهند.

۲- ارزش حکومت به عدالت

حکومت در نگاه علوی به ذاته ارزش ندارد و هرگز آنان برای آن تلاش نمی کنند. مگر این که بتوانند حق و عدالت را در میان جامعه تحقق بخشند. لذا هنگامی که ابن عباس در سرزمین ذی قار خدمت امام رسید حضرت مشغول پینه زدن به کفش خود بودند. آن حضرت از او پرسیدند: قیمت این کفش چقدر است؟ گفتم بهایی ندارد. فرمود: به خدا سوگند همین کفش بی ارزش نزد من از حکومت بر شما محبوب تر است مگر اینکه حقی را با آن برپا دارم یا باطلی را دفع کنم «والله لهی احبّ ‌الی من امرتکم الّا ان اقیم حقاً او ادفع باطلاً» (نهج البلاغه/خطبه۳۳)

علی (ع) در دوران خلافت خود به هیچ روی و تحت هیچ شرایطی حاضر نیست ظلمی بر مردم روا داشته شود و می گوید: سوگند به خدا اگر تمام شب را بر روی خارهای به سر برم و یا باغل و زنجیر به این سو و آن سو کشیده شوم خوش تر است از این که خدا و پیامبرش را در روز قیامت در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان ستم و چیزی از اموال عمومی را غصب کرده باشم…. به خدا سوگند اگر هفت اقلیم را با آنچه در زیر آسمانهاست به من بدهند تا خدا را نافرمانی کنم که پوست جوی را از مورچه ای ناروا بگیرم، چنین نخواهم کرد. (نهج البلاغه، خ۲۲۴)

در حالی که برای امثال معاویه حکومت و کسب قدرت مهم است نه چیز دیگر. معاویه پس از انعقاد صلح نامه با امام حسن مجتبی(ع) شرایطی را که خوشایندش نبود، زیر پا گذاشت و رسما اعلام کرد که هدفش از آن جنگ و صلح، چیزی جز کسب قدرت و حکومت بر دیگران نبوده است و چون اینک دیگر مانعی سرِ راه او نیست، دلیلی برای پایبندی خود به پیمانهایش نمی بیند. او در «نخیله» نماز جمعه خواند و در خطبه آن به امضا کنندگانِ صلح نامه اظهار داشت: به خدا سوگند، برای آن با شما نجنگیدم تا نماز بخوانید، روزه بگیرید، حج بگذارید و یا زکات بپردازید؛ چه خودتان این کارها را انجام می دهید؛ تنها برای آن با شما جنگیدم تا فرمانروای شما گردم و خداوند خواسته ام را، گرچه ناخوشایند شماست، به من داد.» (شرح ابن ابی الحدید،ج ۴،ص ۱۶۰٫ تاریخ طبری، ج۴، ص۱۲۴٫ تاریخ ابن اثیر،ج۳، ص۲۰۳).

۳- حکومت نباید تحمیلی باشد

معصومان هرگز خود به دنبال قدرت نبودند و برای آن تلاش نمی کردند. البته اگر مردم از آنان می خواستند، شانه از مسئولیت خالی نمی کردند. در تعبیری پیامبر صلوات الله علیه آنان را به کعبه تشبیه کردند که کعبه به جایی نمی رود بلکه مردم دور او می گردند. لذا پیامبر صلوات الله علیه با اینکه در روز غدیرخم، علی(ع) را به جانشینی خود تعیین فرموده بود و بارها در مناسبت های مختلف به این امر گوشزد و تصریح نموده بود در عین حال به امیرمومنان چنین توصیه فرمود: «اگر مردم بدون در گیری ولایت را به تو دادند و همه (اکثریت) به آن راضی شدند، حکومت را بپذیر و اگر اختلاف کردند، آنان را رها ساز و به حال واگذار» «فان ولوک فی عافیة و اجمعوا علیک بالرضا فقم فی امرهم و ان اختلفوا فدعهم و ما هم فیه» (کشف المحجه ۲۴۸)

همانطور که خود پیامبر صلوات الله علیه حکومت مردم مدینه را پس از پذیرش اکثریت اوس و خزرج پذیرفتند. علی علیه السلام نیز هنگامی که مواجه با هجوم مردم پس از قتل عثمان به درب منزلشان شد، فرمود: «ای مردم امر حکومت مربوط به شماست و برای هیچ کسی جز آنکه شما او را برگزینید شایسته نیست.»«ایها الناس ان هذا امرکم لیس لاحد فیه حق الا من امرتم»( تاریخ طبری ۶/۳۰۷)

لذا مورخین تنها حکومتی را که در صدر اسلام با رضایت مردم به وجود آمده است، حکومت علی (علیه السلام) می دانند و خود آن حضرت در نامه یکم نهج البلاغه می فرمایند: «مردم بدون اکراه و اجبار و از روی میل و اختیار با من بیعت کردند.» «بایعنی الناس غیر مستکرهین و لا مجبرین بل طائعین مخیرین» و آن حضرت کسانی چون حسان بن ثابت، کعب بن مالک، مسلم بن مخلد و محمد بن مسلم و چند تن از عثمانیه را که مخالف بودند، بر بیعت اجبار نکرد.

علی علیه السلام حق انتخاب را از آن همه ی مردم می داند، اما چون درآن روزگار امکان چنین امری وجود نداشت تا از همه ی مردم در شهرها و قصبات نظر خواهی شود این امر را به عهده ی مرکز نشینان می دانست لذا فرمود: «سوگند به جانم که اگر امامت منعقد نمی شود تا این که همه مردم حضور یابند به چنین کاری، راه عملی وجود ندارد» «و لعمری لو کانت الامامة لاتنعقد حتی یحضرها عامة الناس فما الی ذلک سبیل.»(نهج البلاغه،خ۱۷۲). جمله «فما الی ذلک سبیل» مشروعیت مراجعه به آرای عمومی را نفی نمی کند بلکه در آن شرایط آن را غیر ممکن می شمارد. مفهومش این است که هرگاه امکان عملی برای راه یابی به آرای عمومی وجود داشته باشد، مانعی نخواهد بود و چه بسا لازم و ضروری است. در عین حال سیره ی علی علیه السلام چنین بود که هرگاه فردی را برای فرمانداری به جایی می فرستاد، ماندگاری او را منوط به رضایت مردم کرده بود. می فرمود: «نوشته ی من را برای آنان بخوان [که از جانب من به امارت منصوب هستی] اگر راضی بودند بر آنان فرمانروایی کن زیرا من دوست ندارم کسی را بر انجام کاری که نمی خواهد، مجبور کنم.» «کان علی علیه السلام اذا بعث والیا قال له: اقرء کتابی علیهم فاذا رضوا بک کن والیا علیهم انی لا احب ان اجبر احدا بما یکرهه».(نهج السعاده ۵/۳۵۹)

توجه کردن به رای و نظر مردم در نظر علی علیه السلام تا آنجا بود که وقتی که آنان تمایلی به جنگ نداشتند فرمود: «شما زنده ماندن را دوست دارید، و من نمی توانم شما را به راهی که دوست ندارید، مجبور کنم.» «قد احببتم البقاء و لیس لی ان احملکم علی ماتکرهون.»(نهج البلاغه،خ۲۱۸)

همین روش را امام مجتبی(ع) نیز به کاربردند و چون اکثریت مردم جنگ را نخواستند، آن حضرت فرمود: «می بینم که اکثر شما ازجنگ روی گردانید و من بر این باور نیستم چیزی را که از آن کراهت دارید بر شما تحمیل کنم» (اخبار الطوال۲۱۷) و لذا قدرت را واگذاشت و حاضر نشد برای حفظ قدرت چیزی را بر مردم تحمیل کند.

رضایت مردم آنقدر اهمیت دارد که حتی در عمل عبادی نیز باید بدان توجه شود. نقل شده است پیامبر نهی فرمود از اینکه کسی بدون اجازه ی مردمی بر آنان امامت نماز کند.«نهی رسول الله صلوات الله علیه «ان یؤم الرجل قوما الا باذنهم»(بحار ۷۳/۳۳۵).

و امیرالمومنین علیه السلام به مالک فرمود: باید بهترین کارها در نزد تو، آن باشد که در حق میانه ترین و در عدل فراگیرترین و در جلب خشنودی مردم گسترده ترین است که بی شک خشم همگانی، اثر رضایت خاصان را از بین می برد در حالی که خشم خواص با خشنودی همگان بخشوده می شود. «ولیکن احب الامور الیک اوسطها فی الحق و اعمها فی العدل و اجمعها لرضی العامة فان سخط العامة یجحف برضی الخاصة و ان سخط الخاصة یغتفر مع رضی العامة» (نهج البلاغه، نامه ۵۳)

۴- حکومت حق متقابل مردم و حاکم

در زمانی که حاکمان خود را مالک الرقاب مردم می دانستند و هیچ حقی برای آنان قائل نبودند جز اطاعت و فرمانبرداری. علی علیه السلام از حق متقابل مردم و حاکم یاد کرده است و در صورتی که طرفین حقوق یکدیگر را رعایت کنند عزت به ارمغان می آید و می فرماید: «پس از ستایش پروردگار، خداوند سبحان، برای من، بر شما به جهت سرپرستی حکومت، حقی قرار داده و برای شما همانند حق من، حقی تعیین فرموده است… و آنگاه که مردم حق رهبری را ادا کنند و زمامدار حق مردم را بپردازد. حق در آن جامعه عزت یابد و راههای دین پدیدار و نشانه های عدالت برقرار…» «اما بعد فقد جعل الله سبحانه لی علیکم حقا بولایة امرکم و لکم علی من الحق مثل الذی لی علیکم… فاذا ادت الرعیة الی الوالی حقه و ادی الوالی الیها حقها عز الحق بینهم.» (نهج البلاغه، خ۲۱۴)

و در جاهای دیگر بر این حق متقابل تاکید شده است: ای مردم به راستی که برای من بر شما حقی است و برای شما نیز بر من حق. «ایها الناس ان لی علیکم حقا و لکم علی حق»(نهج البلاغه، خ۳۴)

۵- احترام به آراء مردم

حکومتها را به دو نوع مردمی و استبدادی تقسیم کرده اند. استبداد عبارت است از مسلط بودن یک فرمانروا بر سر قوم و تحکیم کردن یک یا چند نفر بر تمام ساکنان یک مملکت و ایشان را بر خلاف میلشان به کاری واداشتن و رأی و اراده خود را مافوق رأی و اراده عموم ملت شمردن.

در فرهنگ قرآنی و گفتار و سیره معصومان استبداد به شدت مذموم و توجه به نظرات مردم اهمیت و دستور داده شده است. حکومت اسلامی حکومتی مردمی است نه استبدادی.

قرآن پس از واقعه احد که به مشورت مردم انجام گرفت و اتفاقا موجب شکست مسلمانان گردید، و عده زیادی شهید شدند از جمله حمزه سیدالشهداء، گرچه شکست بخاطر تمرد برخی مسلمانان از دستور پیامبر بود. در عین حال خداوند پس از این واقعه هم دستور عفو و بخشش آن عده و استغفار برای آنان را صادر فرمود و هم بر تداوم مشورت با مردم تاکید کرد. و چنین فرمود: فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الامر.

براساس این دستور الهی، پیامبر موظف می شود، در مصالح عامه با مردم مشورت نماید.(نائینی تنبیه الامة ۵۳) در ادامه نائینی می گوید: دلالت آیه و شاورهم فی الامر که عقل کل و نفس عصمت را بدان مخاطب و به مشورت با عقلای امت مکلف فرموده اند، بر این مطلب در کمال بداهت و ظهور است.چرا که معلوم است مرجع ضمیر، جمیع نوع امت و قاطبه مهاجران و انصار است، نه اشخاص خاصه و دلالت کلمه مبارکه «فی الامر» که مفرد محلی و مفید عموم اطلاقی است.بر اینکه متعلقِ مشورتِ مقرره در شریعتِ مطهره، کلیه امور سیاسیه است هم در غایت وضوح و خروج احکام الهیه عز اسمه از این عموم از باب تخصص است نه تخصیص (همان)

لذا امیرالمؤمنین به مالک چنین توصیه فرمود: ولیکن احب الامور الیک اوسطها فی الحق و اعمها فی العدل و اجمعها لرضی العامة فان سخط العامة یحجف برضی الخاصة و ان سخط الخاصة یغتفر مع رضی العامة (نهج البلاغه،نامه ۵۳) باید برای تو پسندیده ترین کارها همان باشد که در حق میانه ترین در عدل فراگیرترین و در جلب خشنودی مردم گسترده ترین است که بی شک خشم همگانی اثر رضایت خاصان را از بین می برد در حالی که خشم خواص ناخشنودی همگانی بخشوده می شود.

۶- برخورد صادقانه با مردم، نه حیله و نیرنگ سیاستمدارانه

معمولا سیاستمداران صادقانه برخورد نمی کنند. ظاهرا شعار عدالت و انسان دوستی دفاع از مردم و… می دهند اما در باطن به دنبال مطامع و خواسته های نفسانی خود هستند.لذا پیمان شکنی برای آنان مفهوم ندارد.

علی (علیه السلام) یکی از موانع خود را نداشتن روحیه فوق می داند که به همین دلیل نیز توسط برخی سرزنش می شود. البته کسانی که ظاهر را می بینند و به پیروی موقت و ظاهری دل خوش می کنند. این سیاست ماکیاولی اگرچه بعدها اعلام شده است اما در روحیه ی قدرتمندان از قدیم بوده است. لذا حتی عده ای از پیروان علی علیه السلام، معاویه را از علی سیاستمدارتر می دانند. حضرت در جواب آنان می فرماید:

و الله ما معاویة بادهی منی و لکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیة الغدر لکنت من ادهی الناس و لکن کل غدرة فجره و کل فجره کفره و لکل غادر لواء یعرف به یوم القیامة.‎

به خدا سوگند معاویه زیرک تر از من نیست لکن شیوه ی او پیمان شکنی و تبهکاری است. اگر پیمان شکنی ناخوشایند نبود زیرک تر از من کس نبود. اما هر پیمان شکنی به گناه برانگیزاند و هرچه به گناه برانگیزاند دل را تاریک گرداند. روز رستاخیز پیمان شکن را درفشی است افروخته و او بدان شناخته می شود.

یکی از تفاوتهای سیاست علوی و اموی در این بود که علی (ع) مکر و حیله را ناروا می دانست و معاویه به هیچ تعهدی پایبند نبود. آنان که علی را سیاستمدار نمی دانستند به همین دلیل بود که از شیوه های معاویه استفاده نمی کرد؛ نیکلسن می گوید: علی با آن که فضایل بسیار داشت و کوشا، هوشیار و دور اندیش و شجاع و روشن رأی و بردبار و وفادار و شریف بود، حزم و دهای زمامداران را نداشت… در کار سیاست ورزیده نبود و برای پیش بردن مقصود خویش، به هر وسیله ای چنگ نمی زد… (ر.ک: تاریخ سیاسی اسلام، حسن ابراهیم حسن، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، جاویدان، ص۳۲۸)

خود امیر المؤمنین(ع) از این تفاوت چنین یاد می کنند: به خدا سوگند! معاویه زیرک تر از من نیست؛ لیکن شیوه او حیله گری و گنهکاری است. اگر حیله گری ناپسند نبود، زیرک تر از من کسی نبود؛ اما هر نیرنگی نوعی گناه است و هر گناهی نوعی کفر و انکار است. روز رستاخیز در دست هر حیله-گری پرچمی است که با آن شناخته می شود. (نهج البلاغه، خطبه۲۰۰؛ والله ما معاویه بادهی منی و لکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیه الغدر لکنت من ادهی الناس و لکن کل غدره فجره و کل فجره کفره و لکل غادر لواء یعرف به یوم القیامه)

ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه می گوید: علی در جنگ کاری انجام نمی داد مگر آنچه موافق کتاب و سنت بود اما معاویه بر خلاف کتاب و سنت عمل می کرد و تمام حیله ها را بکار می برد؛ چه حلال و چه حرام. روشش در جنگ، روش پادشاه هند بود آنگاه که با کسرا مواجه شد. علی شروع به جنگ نمی کرد تا آنها آغاز می کردند. کسی که فرار می کرد تعقیب نمی کرد؛ به مجروح کاری نداشت؛ دربی اگر بسته بود، باز نمی کرد.(شرح نهج البلاغه۱٫/۲۲۸)

۷- هدف وسیله را توجیه نکند

گرچه برخی تصور نموده اند که برای رسیدن به اهداف عالی می توان از ابزار نادرست استفاده کرد اما در فرهنگ صحیح اسلامی این روش مردود شناخته شده است. پس از وفات پیامبر و ماجرای سقیفه بنی ساعده، که حکومت به دست دیگران غصب گردید با این که پیامبر(ص) از طرف خداوند علی(ع) را به عنوان جانشین خود تعیین کرده بودند، ابوسفیان از موقعیت استفاده نمود و برای اختلاف افکنی بین مسلمانان نزد علی(ع) آمد و گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم. به خدا سوگند اگر بخواهی مدینه را پر از سوار و پیاده سازم. اما امام حاضر نشد از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف استفاده کند حاضر شد بیست و پنج سال خانه نشین باشد اما از دشمنان اسلام کمک نخواهد و فرمود: تو از این سخنان غیر از فتنه انگیزی قصدی نداری. همانا به خدا سوگند تو همواره بد خواه اسلام هستی ما را حاجت به نصیحت تو نیست. پیامبر (ص) وصیتی به من فرموده است که بر آن وصیت عمل می کنم. (الکامل ۲/۲۲۰؛ شرح نهج البلاغه۲/۷) اشاره حضرت به این وصیت از پیامبر است: پیامبر خدا (ص) برای من عهدی بسته و فرمود: ای پسر ابی طالب، بر تو است ولایت امت من. پس هر گاه در عافیت و آسایش تو را به ولایت برگزیدند و با رضا و رغبت بر تو اجتماع نمودند به امر پیشوایی آنان برخیز و اگر بر تو اختلاف کردند، آنان را با همه آنچه در آن هستند، واگذار. :«و قد کان رسول الله (ص) عهد الیّ عهد فقال: یابن ابی طالب لک ولاء امتی فان ولوک فی عافیه و اجمعوا علیک بالرضا فقم فی امرهم و ان اختلفوا علیک فدعهم و ما هم فیه.»(مستدرک نهج البلاغه، باب۳، ص۳۰؛ سید بن طاووس، کشف المحجة، ص۲۴۸)

شاید ابوسفیان در این ادعا که مدینه را از سواره و پیاده نظام پر کند، گزاف گویی نکرده باشد زیرا شخصی مانند ابوسفیان می توانست برای علی (ع) که دارای آن همه سوابق درخشان در اسلام بود، سپاه تهیه کند ولی علی (ع) نمی توانست با همکاری و بیعت او قیام کند و مطالبه حق نماید. خداوند، خود گمراهان را همکار خود نگرفته است پس باید مؤمنان نیز چنین باشند: وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُدًا (کهف/۵۱) من آن نیستم که گمراهگران را همکار خود بگیرم. بنابر این در این دیدگاه هدف وسیله را توجیه نمی‌کند و نباید برای رسیدن به هدف عالی و مقدس از هر وسیله ای استفاده کرد.

و وقتی عباد بصری امام زین العابدین(ع) را در راه مکه دید. به آنحضرت گفت: جهاد و سختی آن را ترک کرده ای و به حج و راحتی آن روی آورده ای. در حالی که قرآن می فرماید: ان الله اشتری من المؤمنین … و بشر المؤمنین. (آیات ۱۱۱و۱۱۲ سوره برائه) امام فرمودند: هرگاه آنان که وصفشان در این آیات آمده،[التائبون، العابدون، الحامدون، السائحون ...] دیدم، جهاد با آنان افضل از حج است. (بحار الانوار، ج۴۶ ، ص۱۱۶ )

بنابر این برای رسیدن به اهداف عالی نمی توان از ابزار نادرست استفاده کرد؛ نمی توان از فریب، دروغ، نیرنگ، و خیانت، به درستی و راستی و یکرنگی و سلامت نایل شد؛ نمی توان با خشونت، ترور و قساوت، به لطافت و انسانیت نزدیک گردید؛ نمی توان با خودکامگی و زورگویی، آزادگی و کمال طلبی ایجاد کرد و…

گفته اند که چهل سال پیش از بعثت پیامبر اکرم(ص) در خانه کعبه سنگی یافتند که بر آن حکمتهایی نگاشته شده بود از جمله: هرکه نیکی بکارد، هر آینه خرمی درو می کند و هر که بدی بکارد ندامت درو خواهد کرد. اعمال زشت انجام می دهید و پاداش نیک می خواهید؟ آری، هرگز از درخت خار، انگور نچینند. (من یزرع خیرا یحصد غبطه و من یزرع شرا یحصد ندامه تعملون السیئات و تجزون الحسنات؟ اجل کما لایجتنی من الشوک العنب. سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۱۳)

علی (ع) می فرماید: کسی که با توسل به گناه پیروز شود، پیروز نیست و کسی که با ستم غلبه کند در واقع مغلوب است. (ماظفر من ظفر الاثم به و الغالب بالشر مغلوب. نهج البلاغه، حکمت۳۲۷)

و آنگاه که به حضرت توصیه کردند که برخی از سران را همراه خود کند و از بیت المال به آنان بدهد تا آنان مردم را همراه امام کنند. فرمود: آیا به من دستور می دهید برای پیروزی خود از جور و ستم بر آنان که حاکمشان هستم، استفاده کنم؟ به خدا سوگند تا شب و روز برقرار است و ستارگان از پی هم طلوع می کنند، هرگز چنین کاری نخواهم کرد.(أتأمرونی ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه! و الله لااطور به ما سمر سمیر و ما امّ نجم فی السماء نجما (نهج البلاغه، خطبه۱۲۶)

۸- تحقیر نکردن مردم

یکی از شیوه های حکومتی جباران تحقیر مردم است. خداوند از روش فرعون در حکومت چنین یاد می کند: فاستخف قومه فاطاعوه؛ قومش را کوچک و تحقیر نمود پس مطیع او شدند. هر چیزی که نشانگر این حالت باشد باید در حکومت اسلامی برطرف شود مردم احساس عزت کنند و با شهامت بتوانند از حقوق خود دفاع نمایند. علی علیه السلام می فرماید: من بارها از پیامبر شنیدم که می فرمود هرگز امتی را پاک و منزه ندانید که در آن امت – بی آنکه بترسد- و بدون لکنت زبان حق ناتوان را از توانا ستاند.

(فانی سمعت رسول الله صلوات الله علیه یقول فی غیر موطن: لن تقدس امة لا یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع) (نهج البلاغه، نامه ۵۳)

روزی علی علیه السلام از جایی به جایی سوار بر مرکب در حرکت بود. یکی از یاران در حالی که پیاده بود امام را همراهی می کرد. حضرت چون کسی را در رکاب خود دید فرمود: ارجع فان مشی مثلک مع مثلی فتنة للوالی و مذلت للمؤمن؛ برگرد چرا که راه رفتن مثل تو با مثل من فتنه برای حاکم و ذلت برای مومن است (نهج البلاغه،حکمت ۳۳۲). و هنگامی که امام علی علیه السلام در راه صفین در شهر انبار براساس رسوم ایرانیان استقبال کردند حضرت ناراحت شد و فرمود: ماهذه الذی صنعتموه. فقالوا: خلق منا تعظم به امرء نا. فقال: والله ما ینتفع بهذا امراء کم؛ این چه کاری است که می کنید به خداسوگند حاکمان شما از این گونه احترام گذاشتن ها سودی نبردند شما در دنیا خود را به زحمت می افکنید و در آخرت نیز دچار عذاب می شوید و چه سودمند است آسایشی که امان از جهنم در پی آن باشد. (نهج البلاغه، حکمت۳۷)

۹- انتقاد پذیری و سعه صدر

اساسا روش اخلاقی اسلام در همه جا منطق و پاسخگویی است حتی خداوند نیز در خلقت انسان که برای ملائکه شبهه ای مطرح شد با استدلال به آنان پاسخ داد و آدم را برای امتحان با آنان، در معرض دید آنان قرار داد و ادب پاسخ گویی را خداوند به ما آموخت که به جای پاسخ گفتن کسی را متهم نکنید

طبیعی است هر کس مسولیت می پذیرد مواجه با مشکلات و سختی هایی می شود از جمله در معرض اتهام و زیر ذره بین قرار می گیرد. اشکالاتی به آنان – به حق یا نا به حق – وارد می گردد. در مقابل این مشکلات و ایرادات چه موضعی داشته باشد؟ بر آشفته شود؛ از کوره به در رود؟ یا از خود خویشتنداری و بردباری نشان دهد و این حق را برای مردم قایل باشد که اگر اشکالی به ذهنشان آمد بتوانند آن را مطرح کنند؛ چه درست باشد و چه نادرست. در روایت آمده است: آله الریاسه سعه الصدر؛(نهج البلاغه، حکمت۱۶۷) ابزار مدیریت شرح صدر است. روزی حضرت علی(ع) در میان عده ای از مردم مطلبی فرمود؛ یکی از خوارج گفت: خدا بکشد این مرد را چقدر فقه می داند. اطرافیان شمشیر کشیدند تا او را که به رهبری و حاکم جامعه چنین توهینی کرده بود، بکشند. حضرت مانع شدند و فرمودند: آرام باشید. او دشنامی داده و پاسخش فقط یک دشنام است و البته بخشودن گناه او شایسته تر است و او را بخشید(نهج، حکمت۴۲۰)

لذا امیرالمؤمنین (ع) از مردم می خواهد مانند حکومت های جباران به آنحضرت ننگرند و مطالب خود را در برابر حکومت او بیان کنند: و لاتکفوا عن مقاله بحق او مشوره به عدل؛ از گفتن حق یا نظر دادن در عدالت باز مایستید. و یا می فرماید: و لاتظنوا بی استثقالا فی حق قیل لی(نهج/خ۲۱۶) و گمان مبرید که شنیدن حق بر من سنگین و گران است

و آنگاه که کسی علی(ع) را مدح و ثنا کرد حضرت او را از این کار منع کردند و مطالبی را بیان داشتند و در آخر از مردم خواستند نظراتشان را برای آنحضرت بیان کنند: پس، از اظهار سخن حق یا ابراز نظر عادلانه خودداری نکنید؛ «فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل» (نهج البلاغه، خ ۲۱۷)

۱۰- پاسخگویی

اساسا روش اخلاقی اسلام در مقابل اشکالات و شبهات، پاسخگویی و استدلال است حتی خداوند نیز در خلقت انسان که برای ملائکه شبهه ای مطرح شد با استدلال به آنان پاسخ داد و آدم را برای امتحان با آنان، در معرض دید آنان قرار داد و ادب پاسخ گویی را خداوند به ما آموخت که به جای پاسخ گفتن کسی را متهم نکنید. معمولا حاکمان نمی خواهند خود را پاسخگو بدانند و به انتقادات و ایراداتی که به آنان گرفته می شود، اعتنایی کنند یا پاسخگو باشند. اما در روش و سیره معصومان پاسخگویی وجود دارد. و امام علی (ع) به مالک می نویسند: و اگر رعیت بر تو گمان ستم برد، عذر خود را آشکارا با آنان در میان گذار و با این کار از بدگمانی شان در آر. «و ان ظنت الرعیه بک حیفا فاصحر لهم بعذرک و اعدل ظنونهم باصحارک»؛ (نهج البلاغه، نامه۵۳) حضرت با این بیان به او فهماندند که جواب سربالا ندهد و نگوید من منصوب امیرالمومنین هستم و نیازی به پاسخگویی به شما احساس نمی کنم و یا مخالفین و سوال کنندگان را متهم به مخالفت با امیرالمومنین کند. همانطور که از روایت روشن است سوال نیز حتما نباید درست باشد.

۱۱- جلوگیری از تملق و چاپلوسی

علی علیه السلام آنگاه که مورد ستایش برخی از اصحاب قرار گرفت، این نوع برخورد را مناسب جامعه اسلامی ندانست و فرمود: “فلا تکلمونی بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ عند اهل البادرة و لا تخالطونی بالمصانعة…

” با من آن سان که با جباران و ستمگران سخن می گویند تملق و چاپلوسی سخن می گویند القاب برطنطنه برایم بکار نبرید آن ملاحظه کاریها و موافقتهای مصلحتی که در برابر مستبدان اظهار می کنند در برابر من اظهار نکنید، با من به سبک سازشکاران معاشرت نکنید …

۱۲- مدارا با مردم؛ نفی خشونت

علی علیه السلام در نامه به مالک اشتر فرمودند: و اشعر قلبک الرحمة للرعیة و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم فانهم صنفان اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق (نهج، نامه ۵۳) و مهربانی بر رعیت را برای دل خود پوششی گردان و دوستی ورزیدن با آنان را و مهربانی کردن با همگان، و مباش همچون جانوری شکاری که خوردنشان را غنیمت شماری چه رعیّت دو دسته‏اند: دسته‏ای برادر دینی تواند، و دسته دیگر در آفرینش با تو همانند.

در حالی که معاویه در نامه ای به زیاد بن ابیه، استاندار بصره و کوفه نوشت: شایسته نیست که من و تو یکسان مردم را با سیاست نرمش، هدایت کنیم که دچار سرمستی می شوند و یا بر مردم سخت بگیریم که آنان را به مهلکه خواهیم انداخت؛ لیکن تو سیاست خشونت و درشتی پیش گیر و من سیاستِ نرمی و مهربانی را دنبال می کنم»

در راهنمای دانشوران ذیل عنوان «حیص بیص» از ابن خلکان نقل می کند که نصر الله محلی(یا مجلی) گفت: در خواب علی بن ابیطالب را دیدم و گفتم: شما مکه را فتح کردید و گفتید آن کس که به خانه ابوسفیان در آید آمن است و آنگاه آنها با فرزندت حسین کردند آنچه کردند. گفت: مگر اشعار ابن صیفی را نشنیده‌ای؟ گفتم: نه. گفت: از خودش بشنو. از خواب که برخاستم به خانه «حیص بیص» رفتم و خوابم را گفتم. بانگش به گریستن بلند شد و گفت: این اشعار را دیشب نظم کردم و سوگند یاد کرد که آن را بر هیچ کس نخوانده‌ام و آنگاه خواند:

ملکنا فکان…ینضح؛ یعنی حکومت که در دست ما آمد عفو و بزرگواری روش ما بود و چون به دست شما رسید خون در سرزمین ابطح جاری شد. شما کشتن اسیران را روا شمردید ولی ما از اسیران گذشتیم و آنها را بخشودیم. همین تفاوت میان ما و شما بس که از کوزه همان برون تراود که در اوست.(به نقل از: مجموعه آثار۱۷/۵۰۲)

۱۳- عدم ورود به حوزه خصوصی افراد

در قرآن کریم ورود به حوزه خصوصی افراد چه تفتیش عقاید و چه در اعمال منع شده است

الف- تفتیش عقاید ممنوع : کسی حق اکراه و اجبار بر دین را ندارد «لا اکراه فی الدین» . و هرکس اظهار ایمان کرد باید از او پذیرفته شود ولو این که در دل نپذیرفته باشد «و لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مؤمنا» : به کسی می گوید اسلام آورده ام نگویید ایمان نیاورده است. منافقان با این که از نظر اسلام، ایمان ندارند اما کسی نمی تواند با آنان برخورد کند و نسبت کفر به آنان دهد.

ب- تجسس ممنوع : در عمل نیز نباید در زندگی مردم تجسس نمود. خداوند می فرماید «یا ایها الذین امنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا یغتب بعضکم بعضا» (حجرات ۱۲) ای مومنان از بسیاری از گمانها پرهیز کنید به راستی بعضی از گمانها گناه است و تجسس نکنید و برخی از شما نسبت به برخی غیبت نکند. پیامبر صلوات الله علیه می فرمایند: به دنبال عیوب مردم نباشید زیرا کسی که به دنبال عیوب مردم باشد خدا به دنبال عیب اوست و کسی که خدا به دنبال عیوبش باشد رسوایش می کند. «لا تتبعوا عثرات المسلمین فانه من تتبع عثرات المسلین تتبع الله عثرته و من تتبع الله عثرته یفضحه» (کافی ۲/۳۵۵)

ورود به حوزه خصوصی در آنجا که در تعارض با حقوق اجتماع باشد، به قدر ضرورت باید صورت پذیرد زیرا همانطور که فرموده اند «الضرورات تتقدر بقدرها» لذا هنگامی که در دوره پیامبر، محتکران گندمها را احتکار کردن و حاضر به فروش آنها نشدند و مردم شکایت آنان را به پیامبر نمودند، آنحضرت دستور دادند مالکان موظفند انبارها را باز کنند و گندم را در اختیار خریداران قرار دهند. اما وقتی خریداران با افزایش قیمت گندم مواجه شدند و از پیامبر(ص) خواستند قیمت گذاری نمایند، پیامبر نوسان قیمت را مربوط به خداوند (و نزولات باران) دانستند و حاضر به قیمت گذاری نشدند و در مورد نرخ گذاری فرمود: نمی خواهم خداوند را ملاقات کنم در حالی که بدعتی ایجاد کرده باشم و دستوری در این رابطه بمن نرسیده باشد.«ماکنت لالقی الله ببدعة لم یحدث الی فیها شیئا» (وسائل ۱۲/۳۱۸) سخن از بدعت و ظلم به میان آورده است.

و در روایت اهل سنت چنین آمده: من امیدوارم خداوند را ملاقات کنم و ظلمی به کسی از شما نکرده باشم در خون و مال که در آن روز مطالبه کند. «و انی لارجو ان القی الله و لیس احد منکم یطالبنی بمظلمة فی دم و لا مال» (سنن ابی داوود ۲/۲۴۴)

امام خمینی(ره) در فرمان هشت ماده ای – بند ۶ – بر این حکم مسلم اسلام تأکید کردند و چنین فرمودند:

هیچ کس حق ندارد به خانه یا مغازه و یا محل کار شخصی کسی بدون اذن صاحب آنها وارد شود یا کسی را جلب کند یا به نام کشف جرم یا ارتکاب گناه تعقیب و مراقبت نماید و یا نسبت به فردی اهانت نموده و اعمال غیر انسانی – اسلامی مرتکب شود یا به تلفن یا نوار ضبط صوت دیگری به نام کشف جرم یا کشف مرکز گناه گوش کند و یا برای کشف گناه و جرم هرچند گناه بزرگ باشد شنود بگذارد و یا دنبال اسرار مردم باشد و تجسس از گناهان غیر نماید یا اسراری که از غیر به او رسیده ولو برای یک نفر فاش کند. تمام اینها جرم و گناه است و بعضی از آنها چون اشاعه فحشا و گناهان از کبایر بسیار بزرگ است. و مرتکبین هریک از امور فوق مجرم و مستحق تعزیر شرعی هستند و بعضی از آنها موجب حد شرعی می باشد.

سپس در بند ۷ توطئه ها و گروهکها را از این قاعده استثنا می کند و سپس می گوید … و موکّدا تذکر داده می شود که اگر برای کشف خانه های تیمی و مراکز جاسوسی و افساد علیه نظام جمهوری اسلامی از روی خطا و اشتباه به منزل شخصی یا محل کار کسی وارد شدند و در آنجا با آلت لهو یا آلات قمار و فحشا و سایر جهات انحرافی مثل مواد مخدر برخورد کردند حق ندارند آن را پیش دیگران افشا کنند. چرا که اشاعه فحشا از بزرگترین گناهان کبیره است و هیچ کس حق ندارد هتک حرمت مسلمانان و تعدی از ضوابط شرعیه نماید فقط باید به وظیفه نهی از منکر به نحوی که در اسلام مقرر است عمل نمایند و حق جلب یا بازداشت یا ضرب و شتم صاحبان خانه و ساکنان آن را ندارند.(صحیفه امام، ۱۷/۱۴۰-۱۴۱)

۱۴- آزادی مخالفان

تندترین مخالفان در حکومت علی (ع) خوارج بودند. آنان گرچه با نادانی خود، حکمیت را به علی(ع) تحمیل کردند اما پس از این که متوجه شدند چه کلاهی سر آنها رفته است، به علی (ع) فشار می آوردند تا بر خلاف پیمانی که با معاویه بسته است وارد جنگ شود، امام علی(ع) حفظ پیمان را امری ضروری می دانستند، لذا وقتی نتوانستند این امر خلاف را بر آن حضرت تحمیل کنند شروع به فحاشی، ناسزا گویی و نهایتاً کفر علی (ع)‌کردند لقد کفر و الله الرجل. و با قسم جلاله نسبت کفر به علی(ع) دادند. در نماز آن حضرت اخلال می کردند. افراد ساده را گول زده و سپاه بزرگی را راه انداختند و حضرت به آنان کاری نداشت. حتی وقتی که عده ای از یاران خواستند با برخی از خوارج برخورد کنند، فرمود: آنها سه حق بر گردن ما دارند: حق آنان از بیت المال باید پرداخته شود، درمسجد می توانند حضور به هم رسانند و اقامه نماز کنند و تا علیه ما شمشیر نکشیده اند کسی نباید متعرض آنان شود. (تاریخ طبری۴/۵۳) بحار۳۳/۴۰۷

و آنان که با علی بیعت نکردند مانند: حسان بن ثابت، کعب بن مالک، مسلم بن مخلد محمد بن مسلم و… (تاریخ طبری۴/۴۲۹) هرگز علی (ع) با آنان برخورد نکرد و به تعبیر شیخ مفید آزادانه در بلاد اسلامی و تحت حکومت علی به نشر عقاید خود مشغول بودند (الجمل و النصره/۹۴)

۱۵- برخورد انسان دوستانه حتی با مخالفان

علی (ع) در نامه به مالک اشتر وظیفه او را در برخورد با مردم (چه مسلمان و چه غیر آن) چنین بیان می کنند: مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده و با همه دوست و مهربان باش. مبادا هرگز، چونان حیوان درنده باشی که خوردن آنان را غنیمت شماری. زیرا آنان یا برادر دینی تو اند یا انسانی همانند تو. (و اشعر قلبک الرحمه للرعیه و المحبه لهم و اللطف بهم و لاتکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم فَاِنَّهُمْ صِنْفانِ: اِمَّا اَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ، وَ اِمّا نَظیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ، (نهج البلاغه، نامه ۵۳)

آنچه امروزه به عنوان حقوق بشردوستانه مطرح است که در جنگ باید اصول انسانی را رعایت نمود. پیامبر (ص) و معصومان (ع) در ۱۴۰۰ سال قبل رعایت کردند و به پیروان خود نیز توصیه عمل به آن و بلکه بالاتر از آن را دادند. از جمله:

۱- ابتدا نکردن به جنگ. با این که در فقه بحث از جهاد ابتدایی شده است اما جهاد در اسلام تحقیقا به صورت دفاعی بوده است و هرگز مسلمانان آغازگر جنگ نبوده اند. در جنگهایی هم که بین امیرالمؤمنین با مخالفین پیش آمد تلاش آنحضرت این بود که جنگی اتفاق نیافتد و در صورت ممکن با مذاکره، اختلافات برطرف شود ولی آنگاه که از این راه به نتیجه نمی رسید و دشمن هجوم می آورد، به دفاع بر می خواست وشجاعانه دفاع می-نمود. در جنگ صفین به سپاه خویش دستور اکید داد که در برابر خصم صفوفشان را بیارایند اما دست به جنگ نزنند؛ نه تیرپرتاب کنند و نه شمشیر و نیزه بکار برند. بلکه بگذارند دشمن دست به جنگ تجاوزکارانه بزند. (الامامه و السیاسه۱/۶۸؛ تاریخ یعقوبی۱/۸۰؛ مروج الذهب۲/۳۷۰؛ و همین دستور در جنگ نهروان داده شد. ر.ک: مروج الذهب۲/۴۱۵-۴۱۶) و منادی دستوراتش را به بانک رسا اعلام می دارد: تا یک تن از شما به شهادت نرسیده باشد همچنان دست از جنگ باز دارید. (اغانی۱۶/۱۲۷) و در نامه ۱۴ به لشکریانش در جنگ صفین چنین توصیه می فرماید: با دشمن جنگ را آغاز نکنید تا آنها شروع کنند، زیرا به حمد الله حجت با شماست و آغازگر جنگ نبودنتان تا آن که دشمن به جنگ روی آورد، حجت دیگر بر حقانیت شما خواهد بود. اگر به اذن خدا شکست خوردند و گریختند، آن کس را که پشت کرده نکشید و آن را که قدرت دفاع ندارد آسیب نرسانید و مجروحان را به قتل نرسانید، زنان را با آزار دادن تحریک نکنید….(لاتقاتلوهو حتی یبدؤوکم فانکم بحمد الله علی حجه و ترککم ایاهم حتی یبدؤوکم حجه اخری لکم علیهم. فاذا کانت الهزیمه باذن الله فلاتقتلوا مدبرا و لاتصیبوا معورا و لاتجهزوا علی جریح و لاتهیجوا النساء باذی)

۲- برخورد نکردن با زنان، کودکان، پیران، مجروحان.

۳- تخریب نکردن آبادانیها و از بین نبردن درختان، حیوانات و مسموم نکردن آب و حتی مانع آن نشدن و…

۴- برخورد جوانمردانه در جنگ. در برخورد با دشمن باید جوانمردانه وارد شد و به اصطلاح نامردی از نظر اخلاقی محکوم است. ترور و کشتار غافلگیرانه به شدت ممنوع است. زیرا در حدیثی مشهور که از طرق متعدد نقل شده است، پیامبر اکرم (ص) می فرماید: «الایمان قید الفتک و لا یفتک مؤمن» همانا ایمان مانع فتک(ترور) است و انسان مؤمن کسی را به ترور نمی کشد. (مسند احمد حنبل، ج۱، ص۱۶۷، ج۴، ص۹۲؛ کنز العمال، ج۱، ص۹۳،۱۴۳؛ لهوف،۶۸؛ بحارالانوار۴۷، ص۱۳۷) و از حسن بن محبوب نیز روایت شده است که ابوصباح کنانی نزد امام صادق(ع) از شخصی نام برد که به امیرمؤمنان علی(ع) ناسزا می‌گفت و توهینها روا می‌داشت. پس، از حضرت اجازه خواست تا او را ترور کند. امام (ع) چنین اجازه‌ای نداد و مخالفت نمود و فرمود: قد نهی رسول الله عن الفتک، ان الاسلام قید الفتک. بی گمان رسول خدا(ص) از فتک (ترور) نهی کرده است. زیرا اسلام از ترور جلوگیری کرده است. (کافی، ج۷، ص۳۷۵؛ تهذیب الاحکام، ج۱۰، ص۲۱۴)

۵- دشنام ندادن؛ علی (ع) حتی به یاران خود اجازه دشنام به دشمنانش را نداد آنان که در مقابل او صف آرایی کرده و به جنگ او آمده بودند: إِنِّی أَکْرَهُ لَکُمْ أَنْ تَکُونُوا سَبَّابِینَ، وَلکِنَّکُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ، وَذَکَرْتُمْ حَالَهُمْ، کَانَ أَصْوَبَ فِی الْقَوْلِ، وَأَبْلَغَ فِی الْعُذْرِ، وَقُلْتُمْ مَکَانَ سَبِّکُمْ إِیَّاهُمْ: اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَدِمَاءَهُمْ، وَأَصْلِحْ ذَاتَ بَیْنِنَا وَبَیْنِهِمْ، وَاهْدِهِمْ مِنْ ضَلاَلَتِهِمْ، حَتَّی یَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ، وَیَرْعَوِیَ عَنِ الْغَیِّ وَالْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ (نهج البلاغه/خ۲۰۶)من خوش ندارم که شما دشنام دهنده باشید! اما اگر کردارشان را یادآور می‏شدید، و گمراهیها و کارهای ناشایسته)آنان را بر می‏شمردید به راست نزدیکتر و معذورتر بود، (شما باید به جای دشنام) به آنها می‏گفتید: بار پروردگارا! خون ما و آنها را حفظ کن!،بین ما و آنها را اصلاح نما! و آنان را از گمراهی به راه راست هدایت فرما! تا آنان که جاهلند حق را بشناسند، و کسانی که‏ ستیزگی و دشمنی با حق می‏کنند دست‏بردارند و باز گردند.

در حالی که معاویه دستور لعن و سب علی(ع) و یارانش را صادر نمود.

بازخوانی سخنان شهید بهشتی درباره‌ی شیوه‌ی برخورد با یک مخالف سیاسی

چالش ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیس جمهور پس از انقلاب اسلامی، با نمایندگان مجلس و حزب جمهوری و شخص دکتر بهشتی، یکی از بزرگترین چالشهای سیاسی تاریخ جمهوری اسلامی بوده است. شکاف عمیقی که در سالهای ۵۹ و ۶۰ در عرصه سیاسی ایران پدید آمده بود و با یکسونگری و خودمحوری رئیس‌جمهور وقت به اوج خود رسید، در نهایت به رای نمایندگان مجلس به عدم کفایت سیاسی بنی صدر و برکناری او و جریانات بعدی انجامید؛ موضوعی که پس از ۳۰ سال از ابعاد مختلف قابل تحلیل و بررسی است.

اما از یک جنبه ی ویژه هم می توان به آن موضوع نگریست، و آن اینکه شهید بهشتی به عنوان طلایه‌دار یک مشی و مرام اسلامی و انقلابی، در آن زمان چه الگویی را برای برخورد با آقای بنی صدر به عنوان یک مخالف سیاسی ارائه می‌داد.

او در سخنانی که زمان آن ۲۷ خرداد ۱۳۶۰ و مکان آن دفتر حزب جمهوری اسلامی واقع در خیابان سرچشمه‌ی تهران ذکر شده، خطاب به هم‌حزبی‌های خود می‌گوید: «مبادا زبان و قلم دیگران نسبت به آقاى بنى‌صدر یا اشخاص اطراف ایشان بى‌مهار و بى‌تقوا بشود و آن‌وقت بگویند آقاى بنى‌صدر دیگر هیچ کمال و ارزشى ندارد. نه‌خیر، ایشان داراى کمالات و ارزش‌هایى بودند و هستند. داراى ضد ارزش‌هایى هم بودند و هستند و آنچه هست نتیجه‌ی جمع‌بندى آن‌هاست.»

شهید بهشتی خاطرنشان می‌کند: «اگر بى‌انصافى و بى‌عدالتى حتى در این برخوردها به اخلاق ما رخنه کند، آن‌وقت ما هم به پاکى و طهارت و نورانیت این اسلام ضربه زده‌ایم. در حوزه‌هاى تشکیلاتى هم اگر همین‌طور منصفانه بنشینیم و انتقاد کنیم، بسیار خوب است. از آقاى بنى‌صدر باید همان‌گونه انتقاد بشود که فرض کنید دارید از خودمان انتقاد مى‌کنید نه بیش از آن. در راه‌پیمایى‌ها و تظاهرات هم باید همین‌طور باشد. تا آنجا که در توان دارید در شعارهایى که داده مى‌شود، اظهار نظرهایى که مى‌شود، عکس‌هایى که برداشته مى‌شود و امثال این‌ها، کرامت اخلاق متعالى اسلامى باید به چشم بخورد. عقده خالى‌ کردن‌ها و کینه‌توزى‌هاى بى‌معنى نباید باشد.»

بازخوانی این سخنان پس از سی سال، باز هم به کار امروز ما می‌آید. توصیه‌هایی که اگر دیروز و امروز مدنظر ما بود و باشد، و گفتار و رفتار ما بر چینن مشی و مرامی تنظیم شود، بی‌شک وضع ما بهتر از حال اکنون ما خواهد بود.

متن کامل این توصیه‌های اخلاقی شهید بهشتی به همراهان و همفکرانش در حزب جمهوری اسلامی را به نقل از بنیاد نشر آثار و اندیشه‌های آیت‌الله دکتر بهشتی در ادامه بخوانید:

 

باید ببینند میزان درباره‌ی اشخاص و جریان‌ها چه مى‌گوید؛ نه این‌که یک روز جریانى را سخت و بى‌رحمانه و به شیوه‌هاى غربى بکوبیم یا یک روز از جریانى بى‌جهت ستایش کنیم و ناخودآگاه بشویم وعاظ‌السّلاطینِ جدید. ما در این مجتمع خودمان مى‌خواهیم فروغ خدا و نور خدا را روزبه‌روز بیشتر ببینیم. این را هم به شما عرض کنم که همه‌ی ما در معرض این لغزش‌ها هستیم. خود بنده هم هستم. من هم گاهى دچار خودخواهى مى‌شوم. مهم این است که مراقبت کنیم غرق نشویم، وگرنه مبتلا مى‌شویم. مهم این است که مراقبت کنیم که غرق نشویم و تقوا معنایش همین است: «یعنى یاد خدا در دل انسان آن‌قدر زنده باشد که در سراشیبىِ فساد و خودپرستى و خودخواهى ترمزبریده نباشد و ترمزى داشته باشد؛ چون آنجا سرانجامش هلاکت است. ما اگر به یارى خدا و هدایت او و با تلاش خودمان و با امر به ‌معروف و نهى ‌از منکر و موعظه‌ی حسنه‌ی صادقانه و صمیمانه و برادرانه و خواهرانه میان خودمان بتوانیم آن نورانیت را در اینجا روزبه‌روز بیشتر کنیم، کار خوبى کرده‌ایم و آخر و عاقبتش هم ان‌شاءالله خوب خواهد بود. «وَ الْعاقِبَه‌یُ لِلْمُتَّقین». امااگر مااز آقاى بنى‌صدر انتقاد کنیم و هر یک از ما یک بنى‌صدر باشیم که هنوز جامعه او را نشناخته چون میدان این‌که واقعیت‌هایش بروز کند به دستش نیامده، از او انتقاد کنیم، در حالى‌که هنوز معلوم نیست خودمان چه باشیم. این چیز خوبى از کار درنمى‌آید.

از امروز مى‌خواهیم قرار بگذاریم که در حوزه‌هاى تشکیلاتى و همچنین در مجموعه‌هایى که در یک بخش از کار حضور دارند، برنامه‌ی انتقاد از خویش را شروع کنیم و انتظار دارم در گزارش‌هاى هفتگى که بخش‌هاى هر واحد تهیه مى‌کنند، یعنى از پایان هفته‌ی آینده منعکس باشد. ماهى یک بار کافى است (یعنى هر چهار هفته یک‌ بار). ولى اولینِ آن هفته‌ی آینده باشد. قدرى هم ببینیم عیب خودمان چیست. انتقاد از خویشتن معنایش این است که در جلسه‌اى که دور هم نشسته‌ایم، هر کسى شجاعت داشته باشد بگوید نقص‌هاى خود من چیست. خودش نقص خود را بگوید. بگوید من خودم را مطالعه کردم و احساس مى‌کنم که این نقیصه‌ها را دارم. بعد به حکم «اَلمُؤْمِنُ مِرْآه‌یُ الْمُؤْمِن»، برادرها و خواهرهاى دیگر هم برای نقص‌هایى که او نتوانسته بشناسد و در خودش ببیند، آینه‌ی او بشوند تا در این آینه این نقص‌ها را ببیند. نقص‌هایش را به او بگویند، اما نه کینه‌توزانه و به منظور تحقیر؛ که این انتقاد از خویشتن نیست، این به جنگ یکدیگر رفتن و یکدیگر را سرکوب کردن و خفت ‌دادن و سبک کردن یکدیگر است. این غلط است. انتقاد کنیم به منظور اصلاح، تذکر ناصحانه و دلسوزانه. امروز چهارشنبه بیست‌وهفتم خرداد است. ان‌شاءالله تا چهارشنبه‌ی آینده هر یک از حوزه‌ها، هر یک از مجموعه‌هایى که در یک بخش با هم همکار هستند، یک جلسه انتقاد از خویشتن داشته باشند. چند بار این را تمرین کنیم تا دچار آن غرور و خودپسندى نشویم و بتوانیم خویشتنِ خویش را بهتر بشناسیم و در رفع نقایص این خویشتنِ خویش بهتر کار کنیم.

بنده از همین حالا به برادرها و خواهرها عموماً و به برادرها و خواهرهایى که در روزنامه و نشریات یا در بخش تبلیغات و اعزام مبلغ هستند، خصوصاً عرض مى‌کنم که مبادا زبان و قلم دیگران نسبت به آقاى بنى‌صدر یا اشخاص اطراف ایشان بى‌مهار و بى‌تقوا بشود و آن‌وقت بگویند آقاى بنى‌صدر دیگر هیچ کمال و ارزشى ندارد. نه‌خیر، ایشان داراى کمالات و ارزش‌هایى بودند و هستند. داراى ضد ارزش‌هایى هم بودند و هستند و آنچه هست نتیجه‌ی جمع‌بندى آن‌هاست. اگر بى‌انصافى و بى‌عدالتى حتى در این برخوردها به اخلاق ما رخنه کند، آن‌وقت ما هم به پاکى و طهارت و نورانیت این اسلام ضربه زده‌ایم. در حوزه‌هاى تشکیلاتى هم اگر همین‌طور منصفانه بنشینیم و انتقاد کنیم، بسیار خوب است. از آقاى بنى‌صدر باید همان‌گونه انتقاد بشود که فرض کنید دارید از خودمان انتقاد مى‌کنید نه بیش از آن. در راه‌پیمایى‌ها و تظاهرات هم باید همین‌طور باشد. تا آنجا که در توان دارید در شعارهایى که داده مى‌شود، اظهار نظرهایى که مى‌شود، عکس‌هایى که برداشته مى‌شود و امثال این‌ها، کرامت اخلاق متعالى اسلامى باید به چشم بخورد. عقده خالى‌ کردن‌ها و کینه‌توزى‌هاى بى‌معنى نباید باشد. دیروز یکى از برادران شما گفت که ساعت ۱۲ دو شب قبل، نوارى را از تظاهرات آبادان پخش مى‌کردند که البته من نشنیدم، او هم نگفت چه بود چون فرصت کوتاه بود؛ اما نسبت به آقاى بنى‌صدر بسیار زننده بود. من دیروز صبح تلاش کردم با مسئول رادیو و تلویزیون تماس بگیرم که این‌ها را پخش نکنید. ما که نمى‌خواهیم سیماى زیباى جمهورى اسلامى را این‌بار از این طریق لکه‌دار و خدشه‌دار کنیم. و چون دوست ندارم که نسبت به نشریات و مانند آن‌ها ‌طورى سخن بگویم که در کار آن‌ها دخالت کرده باشم، از برادرهایی که در روزنامه هستند و اینجا حضور دارند، خواهش مى‌کنم به روزنامه‌هاى اطلاعات، کیهان و صبح آزادگان هم همین تذکرات را بدهید. متعهدید بروید یا تلفن کنید و بگویید. ما نباید در این جریان بگذاریم چهره‌ی پاک و نورانى اسلام و انقلاب اسلامى در دنیا لکه‌دار بشود. در همین داخل، ما نباید بگذاریم که فطرت پاک نسل جوان و نوجوان ما از مسلمان‌ها و جریان مکتبى مشمئز شود که این چه اخلاقى است این مکتبى‌ها دارند. در حزب جمهورى اسلامى به عنوان یک تشکیلات، رعایت این نکته باید سریع‌تر و همه‌جانبه‌تر باشد. همچنین در داخل تشکیلات و در داخل حزب، باید صداقت، صمیمت، انصاف، برخوردِ حق‌طلبانه و حق‌پرستانه را با هر برادر، خواهر و هر جریانى رعایت کنیم. گاهى هم رویدادهایى پیش مى‌آید که حتى بعضى از افراد ساخته‌شده‌ی ما در برابر آن‌ها عمل‌ها یا عکس‌العمل‌هایى شتاب‌زده نشان مى‌دهند که با واجبات و وظایفى که از نظر اخلاقى نسبت به حفظ منزلت و کرامت و ارزش یکدیگر بر عهده داریم، منافات دارد. وقتى چنین جریانى پیش مى‌آید، دیگران را مأیوس نکند که این هم حزب جمهورى اسلامى و این هم فلان فرد از برادرهاى ما!

برادرم! خواهرم! هر یک از کسانى که اینجا هستند، ممکن است یک‌بار، دوبار یا پنج‌بار بلغزد. لغزش آن‌ها شما را بى‌تاب نکند. نگاه کنید ببینید اگر به خود مى‌آیند، اگر در صدد این هستند که این لغزش تکرار نشود، خوشحال بشوید. بگویید بله اینجا جایى است که در آن افراد مى‌لغزند، اما بیدار هم مى‌شوند و جلو خودشان را هم مى‌گیرند. هر جا این‌طور باشد، جاى خوبى است. اینجا محل ملائکه نیست که در آن هیچ لغزشى نباشد. لغزش هست چون جاى انسان‌هاست. اگر جاى انسان‌هاى متقى و مجمع متقین باشد، معنایش این است که این‌ها هر بار دچار لغزش مى‌شوند، به خود هم مى‌آیند. حالا یا خودشان به خود مى‌آیند یا دیگران به آن‌ها تذکر مى‌دهند و به خود مى‌آیند و بیدار مى‌شوند. آن‌وقت جاى خوبى مى‌شود، معبد مى‌شود، محل تربیت و خودسازى مى‌شود، محل جهاد مى‌شود. از این‌گونه حوادث پیش مى‌آید، در هیأت اجرایى، در شوراى مرکزى، در تجمع‌هاى دیگر و در شوراهاى هر واحد مطرح مى‌شود، تذکر داده مى‌شود، افراد نقص و عیب کارشان را مى‌فهمند و در صدد جبرانش هم برمى‌آیند. تا کنون در اینجا نسبت به برخى از همکارانتان بدگمانى پیش آمده است. این بدگمانى را البته باید از مجراى صحیح و با شیوه‌ی صحیح، تعقیب کرد. نمى‌شود بى‌تفاوت بود. متعهدانه باید با آن برخورد کرد. گاهى هم این طرز تعقیب که ناشى از احساس تعهد بوده، انگیزه‌ی خوب اما شیوه‌ی بدى داشته است. مثل انسان که گاهى مى‌خواهد بچه‌اش را تربیت کند، اما بلد نیست چه‌جور تربیت کند. با او بد برخورد مى‌کند. در آن برخوردِ بد یک ضایعه‌ی اخلاقى داشته‌ایم؛ یک ضایعه‌ی اسلامى. این موارد پیش آمده. تا آنجا که بنده یادم هست، چهار بار پیش آمده و اگر در طول دو سال و چند ماه فقط همین چهار بار باشد، خیلى خوب است. خدا را شکر مى‌کنیم که احساسِ تعهد، برادرى یا خواهرى را برانگیخته تا در برخورد با یک مسأله، با جوش و خروش برخورد کند. ولى در این جوش و خروش با شیوه‌ی بدى عمل کرده است. یک برادر دیگر را، جمعى از برادرهاى دیگر را، یک خواهر دیگر را، جمعى از خواهرهاى دیگر را ناراحت کرده و این همه‌ی شما را ناراحت کرده است. برادرها گزارش مى‌دادند که این در جوّ دفتر مرکزى اثر بد گذاشته و آن هم ناشى از حساسیت و تعهد شماست، که خوب است؛ اما به شرط این‌که همه زود بیدار بشوید که در داخل اینجا ممکن است افرادى دغل از آب دربیایند. در چنین مجموعه‌اى ممکن است افراد دغل هم رخنه کنند. این دغل‌ها را باید زود شناسایى کرد و گفت آقا جاى شما اینجا نیست. اینجا جاى افرادى است که خودشان را ساخته باشند. در حوزه‌ها جاى افرادى است که خودشان را مى‌سازند. در واحدهاى آمادگى جاى افرادى است که خودشان را آماده‌تر مى‌کنند. در کانون‌ها جاى آن‌هایى است که اول آمادگى را شروع کرده‌اند. اما برای مسئوولیت‌های دفاتر و مراکز مدیریت، باید ساخته‌شده‌ها بیایند. بنابراین، اگر کسانى هنوز به این مرحله از خودساختگى نرسیده‌اند، خودشان منصفانه بروند جایشان را به آن‌هایى که خودساخته‌ترند بسپرند. چون اینجا باید حالت الگو داشته باشد. تا عیبى مى‌بینند، مى‌گویند نکند آدم دغلى رخنه کرده باشد. چیزى را دنبال مى‌کنند و در این دنبال‌کردنشان هم اشتباه مى‌کنند و برخورد نابه‌جا هم به‌وجود مى‌آید. آن‌وقت دومرتبه یک موج ناراحتى ایجاد مى‌کند که اى آقا، این هم حزب جمهورى اسلامى!

برخى از برادرها و خواهرها به بنده نامه‌هایى نوشته‌اند ــ که البته تعداشان کم بوده و در طول این مدت شاید هفت یا هشت نامه بوده و یادم نمى‌آید بیشتر از این دریافت کرده باشم ــ که ما اینجا آمدیم به امید این‌که آن پایگاه آرمانى مقدس ماست؛ اما سرخورده شدیم. دیدیم نه، اینجا هم ظلم، بى‌عدالتى و سوءظن هست. البته اظهار لطف کردند نسبت به عده‌اى که در اینجا مؤسس یا دنبال‌کننده بودند و گفته‌اند ما نسبت به آن‌ها حُسن ظن و ایمان داریم. اولاً در خود مؤسسین هم ضعف‌هایى خواهد بود و چنان نیست که آن‌ها سراپا کمال مطلق باشند. مبادا روزى باز نقصى از آن‌ها ببینید و بیشتر سرخورده بشوید. آن‌ها هم از همه‌ی نقایص جدا نیستند. ممکن است قدرى خودساخته‌تر باشند و خدا کند این‌طور باشند (بنده نسبت به خودم مى‌گویم نه نسبت به برادرهاى دیگر). ثانیاً مجموعه‌ی رفتارهایى را که در اینجا مى‌بینى، مقایسه کن با مجتمع‌هاى دیگرى که به همین اندازه بزرگ و فعال باشند. اگر دیدى که در مجموع ارزش‌هاى مثبت بیشتر و ضد ارزش‌ها کمتر است، خوشحال باش و بدان که در همین پایگاه و در همین محل مى‌توانى خودت را بهتر بسازى و زود دلخور و سرخورده نشو. ولى این سخنْ حق است که چون از اینجا چنین توقعى هست، باید محل اجتماع برادرها و خواهرهاى خودساخته‌تر باشد. امیدوارم این جلسه‌هاى انتقاد از خویشتن به این خودساختگى و سرعت و شتاب آن کمک کند. از خداى متعال براى خودم و شما این توفیق را آرزو مى‌کنم که بتوانیم این شعار اسلامىِ «ز گهواره تا گور خود را بساز» را همواره عملی کنیم و این راه را برویم و لحظه‌اى از حال خویش غافل نباشیم و بدانیم که انسان باید همواره خود را بسازد و مراقب باشد.

یکى از شاگردان از مرحوم میرزاى شیرزاىِ بزرگ رحمه‌یالله‌علیه که تحریم‌کننده‌ی تنباکو بود، از ایشان چیزی پرسیده بود و بعد یکى از شاگردان آن شاگرد (ایشان هم مرحوم شد، خدایش رحمت کند) براى بنده نقل کرد. می‌گفت: استاد ما از میرزا نقل مى‌کرد که به میرزا گفتم شما براى تداوم سیر و سلوک الهى و اسلامى‌تان چه برنامه‌اى دارید و چه‌طور به خودتان مى‌رسید؟ میرزا به مسائل خودسازى و سیر و سلوکِ طلاب خیلى اهمیت مى‌داد و حتى مربیان خودْساخته‌اى را دعوت فرموده بود که براى این منظور به حوزه‌ی سامرا بروند. میرزا فرموده بود: «محاسبه و مراقبه». من هر شب، در آن موقعى که خودم با خودم تنها هستم، قبل از این‌که خوابم ببرد، چند دقیقه‌اى فرصت دارم که به حساب روزم برسم و ببینم از صبح تا شب، از بام تا شام چه کرده‌ام. در کجا درست رفتم، در کجا غلط رفتم و به کمک این حساب‌کِشىِ روزانه از خودم، مى‌توانم قدرى به خودم برسم: «حاسِبُوا اَنْفُسَکُمْ قَبْلَ اَنْ تُحاسَبُوا». چه‌قدر خوب است قبل از این‌که ما بخواهیم در روز رستاخیز، روزى که دیگر نمى‌شود خود و نامه‌ی عملمان را عوض کنیم، به خدا حساب پس بدهیم. از خودمان حساب‌کشى کنیم تا نقص‌ها و عیب‌هایمان را بدانیم.

از همه‌ی برادرها و خواهرهاى متعهد استدعا مى‌کنم با ناروایى‌ها خوب برخورد کنند. برخى از برادرهایى که در انتظامات هستند و روى بسیارى از مسائل حساس‌اند ــ و به‌جا هم حساس‌اند ــ گاهى شده که در برخورد با یک ناروایى، بد برخورد کرده‌اند. به جاى این‌که خواهر یا برادرى را بسازند، او را از خودسازى پشیمان کرده‌اند. این گناهش به عهده‌ی شماست. وقتى مى‌خواهیم از خودمان انتقاد کنیم، وقتى مى‌خواهیم امر به ‌معروف و نهى ‌از منکر کنیم، خوب عمل کنیم. شما هم از خودتان حساب بکشید. شما هم هر شب بگویید حالا این کارى که ما براى خدا و از روى غیرت دینى کردیم، آیا شیوه‌اش هم خوب بود یا شیوه‌اش خوب نبود. اگر دائماً ما در این حالت محاسبه و مراقبه به سر ببریم، آن‌وقت انسان‌هاى پیشرفته‌اى مى‌شویم. قرار است ما در دنیا حاملان این دعوت باشیم. مگر قرار بر این نیست؟ یک مجراى مهم صدور انقلاب همین است. امروز با کمال خوشوقتى یا با کمال تأسف ــ نمى‌دانم کدامش صحیح است تا بگویم ــ حزب جمهورى اسلامى و روزنامه‌ی جمهورى اسلامى در داخل و خارج بیش از همه‌جا مورد دقت است. بعد از امام به اینجا نگاه مى‌کنند. این حرفى است که سفراى خارجى مکرر مى‌آیند و مى‌گویند و در نشریات موجود است. روزنامه‌ی جمهورى اسلامى مثل ارگان رسمى دولت انقلابى و حکومت انقلابى جمهورى اسلامى ایران شناخته شده و این را مکرر گفته‌اند. یک لغزش و یک اشتباه در آن روزنامه به حساب کل این انقلاب واریز مى‌شود. یک کسرى، یک کمبود، یک لغزش در این حزب به حساب کل انقلاب واریز مى‌شود. عین روحانیت است. روحانیین بیشتر مورد دقت‌اند. یک کار کوچک، یک لغزش کوچک یک روحانى را جامعه بر او نمى‌بخشد. گاهى روحانیین گله مى‌کنند که چرا مردم با ما این‌گونه رفتار مى‌کنند؟ آخر مگر ما چه گناهى کرده‌ایم؟ ما هم آدمیم. جوابى که به برادران روحانى داده‌ام این است که تقصیر خودتان است. در این لباس آمده‌اید و در این لباس آمدن معنایش این است که خودتان را بیشتر ساخته‌اید. این دلالت لفظى نیست، بلکه دلالت وضعىِ غیرِ لفظى است. یعنى این لباس چنین دلالتى دارد. اگر این خودساختگى را ندارید، از این لباس دربیایید. انتظار مردم به‌جاست. مردم از کسانى که در لباس روحانیت‌اند انتظار بیشترى دارند. «حَسَناتُ الْاَبْرارْ سَیِّئاتُ الْمُقَرِّبین»؛ کارى که از دیگران عادى است، از شما غیر عادى است. یکى از برادران روحانى و مُعمِّم که مسئولیت دارد، مى‌گفت به حکم اضطرار گاهى مى‌شود ماشینى که ــ اصلاً ماشین خودمان نیست ــ در محل کار هست و ما را مى‌برد، بنز ۴۵۰ است. بعد مى‌بینیم از هر جا در کوچه و خیابان عبور مى‌کنیم، عابران به ما ‌چپ نگاه مى‌کنند. در حالى که فلان آقا هشت تا بنز هم یدک مى‌کشید و این‌قدر درباره‌اش حساسیت نبود. گفتم این کمال رابطه‌ی میان ما و مردم است. یعنى مردم توقعشان از روحانیین بیشتر است؛ ولو روحانیین مسئول. برادرها و خواهرها! بدانید در حزب جمهورى اسلامى هم اگر کمترین لغزشى از شما ببینند، بزرگ مى‌شمارند. نگویید این چه مصیبتى است. این مصیبت نیست، رحمت و نعمت است. قاعده‌اش همین است. خودتان را بیشتر بسازید که چشم‌ها کنجکاوانه به یک‌‌یکِ اعمال و رفتار شما مى‌نگرد و توقع دارد.

باز یادم آمد گاهى می‌گویند که در داخل حزب بعضى‌ها روى همان عادت‌هاى پیش، لیچارگویى مى‌کنند و بعضى‌ها مى‌گویند این لیچارگویى‌ها با اخلاق برادرها و خواهرهاى تشکیلاتى ما جور درنمى‌آید. نگویید این چه وضعى است، ما تا دانشجو بودیم، آزاد مى‌توانستیم لیچار بگوییم، بگوییم و بخندیم، ولى حالا دیگر این آزادى را نداریم. هر انسانى در هر موضعى قرار گرفت که خواست خصلت و خاصیت الگویى پیدا کند، قدرى از آزادیش را از دست مى‌دهد. همان انتظارى که شما از امام در کمترین برخوردِ امام دارید، همان انتظار را مردم از شما، یعنى امامت‌هاى جمعى دارند. مردم شما را در موضع و درجه‌اى از امامت مى‌بینند.

فرصتى بود که در جمع شما تجدید عهدى بکنیم. خیلى‌وقت بود که توفیق حضور در جمع شما نصیب نشده بود. ان‌شاءالله باز گه‌گاهى بیاییم اینجا بنشینیم، شما از ما انتقاد کنید و به شما گوش کنیم. این تجمع‌ها به خودساختگى ما کمک مى‌کند. خداوند ما را موفق‌تر بدارد تا بتوانیم از عهده‌ی وظایف سنگینى که بر دوشمان آمده، برآییم و شما هر روز احساس پیشرفت در راه خدا بکنید و این بار سنگین امانت که بر دوش خط امام روزبه‌روز بیشتر فرو مى‌آید، ما را در زیر خودش خم نکند و بتوانیم با قدرت و توان و با استقامت و با استمداد از خداوند این بار سنگین را به مقصد برسانیم. چند دقیقه‌اى هم فرصت هست که به سؤالاتى که یادداشت کرده‌اید بپردازیم.

منبع: حزب جمهوری اسلامی؛ گفتارها، گفتگوها،

عید قربان مبارک

عید قربان عید فدا کردن هوای نفس در پای اراده انسانی و عید بندگی خدا و رهایی ار بندگی بندگان بر هموطنان و دوستان و آشنایان مبارک باشد

مرگ برسیاسی

در ایران ما هر کار خلافی که صورت میگیرد به نام سیاسی بودن موضوع رویش سرپوش نهاده می شود و ازحوزه عمومی خارج و بحث و گفتگو ونقد درباره آن ممنوع میشود.

این سیاست زدگی تمام شاکله زندگی ایرانی را دربرگرفته است و حتی مباحث علمی دانشگاهی هم از این امر مصون نیستند.دزدی های میلیاردی و فسادهای دولتی و غیردولتی بنام سیاست و سیاسی بودن از حوزه مردمی و مطالبات مردمی خارج می شوند و انگار اینکه اتفاقی نیفتاده است.

دین ما زندگی ما اقتصادما فرهنگ ما همگی سیاست زده اندو تا اینگونه است نه پیشرفتی ممکن است و نه توسعه ای. نقد لازمه جامعه فعال و زنده است

.نکته ای را در این باره از غرب مثال آورم:

فکر می کنید اگر مارکس در انگلستان نبود و جامعه بورژوازی غرب را نقد نمی کرد تا حال جندین مرتبه جامعه غرب سقوط کرده بود.آیا نقد مارکس باعث نجات غرب نشد و اندیشمندان آنها را به فکر راه حل نیانداخت.

تابعد

 

 

مردان و فساد زنان

بودا به دهی سفر کرد.
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید »
بودا به کدخدا گفت:
« یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد:
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند.
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش.

آیا می دانید که در قران حجاب اول برای مردان سفارش شده و بعد برای زنان

تحریم خرید خودرو از سایپا و ایران خودرو

در حالیکه قیمت خودرو در تما دنیا در حال کاهش است در اخبار آمده است که قرار است دوباره اتومبیل های تولید داخل گران شوند.نمی دانم چه حکمتی است که هر بلایی سر ما می آورند تحمل میکنیم و فقط می خواهیم نگهبانها را زیاد کنند که معطل نشویم.  ملت ایران تاوان اشتباهات مقامات صنعتی کشور را می دهند و به عبارتی از طریق کمپانی های تولید خودرو چاپیده می شوند.

خودرو ۲۰۶صادراتی کشورفرانسه با تمام امکانات ۶۰۰۰یورو به خارج صادر می شود و ما این خودرو را با کیفیت بسیار پایین به قیمت نزدیک ۱۸۰۰۰ یورو می خریم .

پراید کره ۲۰۰۰ دلار صادر می شود و ما آنرا با کیفیت پایین ۹۰۰۰دلار می خریم.

بیایید از خرید این خودرو ها دست بکشیم و جند مدتی از این شرکتها ماشین نخریم اگر قیمتها افت نکرد هر چه خواستید بکنید.

تحریم خرید از ایران خودرو و سایپا تنها راه افزایش کیفیت و کاهش قیمت است

تا کی ملت ایران باید استثمار شوند. غیرت داشته باشید و به فکر فرزندانمان باشیم که آینده آنها با تقلید از ما شکل میگیرد 

مبانی عقلانی مشروعیت حکومت در دوران غیبت از دیدگاه شهید بهشتی

موضوع بحث، مبانی عقلانی مشروعیت حکومت از دیدگاه شهید بهشتی است. به خاطر فشردگی و محدودیت زمان، نکاتی را در قالب چند مقدمه به اجمال خدمتتان عرض می‌کنم.

مقدمه‌ی اوّل اینکه، همان‌طور که بارها مطرح کرده‌ام، شهید بهشتی به عنوان یک اندیشمند دو ویژگی بارز دارد: اول درک صحیحی از پیوند میان عمل و نظر دوستان عنایت دارید در آسیب‌شناسی حرکت‌های اصلاحی که در چند سال اخیر در ایران شکل گرفته،‌ می‌توانیم از دلائل عدم موفقیت این نهضت‌های اصلاح‌گرانه، به فقدان درک صحیح از نوع رابطه‌ی عمل و نظر اشاره کرد.

اینکه بفهمیم عمل و نظر پیوندهای پیچیده با هم دارند، می‌تواند راهگشای بسیاری از بن‌بست‌های فکری و عملی باشد. در اندیشه‌ی شهید بهشتی، سیره‌ی عملی، نوع فعالیت‌ها و آثار باقیمانده از وی، به این درک صحیح از این پیوند، آشکار است.

برای پیگیری دقیق‌تر موضوع، دوستان را ارجاع می‌دهم به برخی منابع و مراجع که بتوانند روی این مباحث کار کنند؛ کتاب «ربا، بانکداری و قوانین مالی اسلام» ، کتاب «بهداشت و تنظیم خانواده» ، کتاب «اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا» ، کتاب «نقش آزادی در تربیت کودکان» و کتاب «سه‌گونه اسلام» .

ویژگی دوم اینکه هنگامی که با اندیشه‌ی شهید بهشتی برخورد می‌کنیم، می‌بینیم با مجموعه‌ای منسجم سروکار داریم، یعنی مجموعه‌ای که اجزای آن با هم ربط منطقی دارند. برخلاف اکثر اندیشمندان مسلمان معاصر، شهید بهشتی به طرح مباحث پراکنده‌ای که نتوان آنها را کنار هم قرار داد اقدام نمی‌کند. باز برای نمونه، دوستان را به کتاب شناخت اسلام که سال گذشته با تجدیدنظرهایی تجدید چاپ شد ارجاع می‌دهم.

مقدمه‌ی دوم مربوط است به سابقه‌ی ایشان در اندیشه‌ورزی در حوزه‌ی سیاست. شهید بهشتی در طی سال‌های اولیه‌ی تحصیل در قم و اواخر دهه‌ی ۱۳۲۰ شمسی یکی از دغدغه‌های اصلی‌اش را رصد و نقد وضعیت جامعه‌ی سیاسی پیرامونش قرار داد. نمونه‌ها در زندگی ایشان زیاد است. در دهه‌ی ۱۳۳۰ یک کارگروه در قم در حوزه‌ی علمیه با شرکت جمعی از فضلا برای مطالعه‌ی ماهیت حکومت اسلامی تشکیل داد. بعدها به دلایل حساسیت سازمان امنیت وقت، کار این گروه متوقف می‌شود و در برخی از یورش‌هایی که به خانه‌های اعضا ‌شد، فیش‌های تحقیقاتی این طرح هم ضبط ‌شد. ولی شهید بهشتی برخی از مباحث آن را در نشریه‌ی «مکتب تشیع» با عنوان «حکومت در اسلام» به چاپ رساند که چند سال پیش توسط یکی از اعضای آن حلقه‌ی تحقیقاتی، مرحوم آقای علی حجتی‌کرمانی با پاورقی‌های ایشان منتشر شد. بعد از آن باز هم در باب حکومت اسلامی به تعمق می‌پردازد و بالاخره می‌انجامد به آنچه در حزب جمهوری اسلامی می‌بینید و به شکل بارزتر در قانون اساسی است که مشروح مذاکرات آن هم منتشر شده. بنابراین شهید بهشتی نزدیک به سه دهه، دغدغه‌ی ماهیت حکومت را داشته و روی آن کار جدی نظری و عملی هم انجام داده و اینطور نبوده که بر اثر وقوع انقلاب این موضوع به فکرش خطور کرده باشد.

مقدمه‌ی سوم بحثی است راجع به اندیشه‌ی سیاسی. در اندیشه‌ی سیاسی غرب مبحثی وجود دارد با عنوان «بی‌طرفی حکومت». منظور این است که حکومت باید در قبال مفاهیم و الگوهای سعادتمندانه خنثی باشد. یعنی تصمیم‌گیری‌هایی که حاصل کار حکومت است نشان از جانبداری از مفهوم خاصی از زندگی سعادتمندانه در خود نداشته باشد. چون در سنت فکری لیبرالی اساساً این طور بحث می‌شود که بحث درباره‌ی زندگی سعادتمندانه باید به حوزه‌ی خصوصی احاله داده شود. در آن سنت فکری، در رهیافت «بی‌طرفی فرایندی» (یا روندی) و «بی‌طرفی در نتایج» وجود دارد. معنای بی‌طرفی فرایندی این است که حکومت باید به گونه‌ای عمل کند که در فرایندهای تصمیم‌گیری سیاسی‌اش از مفهوم خاصی از زندگی سعادتمندانه جانبداری نکند. ولی جانبداری در نتایج اشکال ندارد. اگر بتوان فرایندها را طوری تنظیم که جانبدارانه نباشند، حکومت به بی‌طرفی پایبند است. در مقابل، نتیجه‌گرایان را داریم که می‌گویند مهم نیست چگونه به آن سیاست دست یابیم، مهم این است که آن برنامه نباید جانبدارانه باشد. برخی از مقالات مربوط به این بحث ترجمه شده و موجود و قابل مراجعه است.

در نهایت اجمال، باید عرض کنم که در حال حاضر که دیگر مدافعان بی‌طرفی حکومت مثل قبل نمی‌توانند از نظریه‌شان دفاع کنند چون حتی از طرف لیبرال‌ها، (مثل نحله‌ی کمال‌گرای لیبرالیسم معاصر) طی دو دهه‌ی اخیر هم درباره‌ی امکان آن شبهات زیادی ایراد شده و هم درباره‌ی مطلوبیت آن.

مقدمه‌ی چهارم اینکه همانطورکه چندی پیش در بحث ارزنده‌ای آیت‌الله جوادی آملی به این نکته‌ی دقیق اشاره کرده‌اند، اساساً تقابل بین دین و عقل به لحاظ منطقی اشتباه است و آنچه ما داریم دین در مقابل عقل و یا برعکس نیست بلکه عقل در مقابل نقل است و دین می‌تواند در بردارنده‌ی هر دو باشد.

برای ورود به بحث دیدگاه شهید بهشتی به حکومت و مشروعیت آن باید توجه دهم که آنچه امروز ارائه می‌کنم به دیدگاه ایشان درباره‌ی حکومت در دوران غیبت کبری محدود می‌شود. بنابراین به آنچه مربوط به دوران پیامبر(ص) و ائمه(ع) مطرح هست اشاره نمی‌کنم. در یکی از بحث‌هایی که شهید بهشتی پیش از انقلاب مطرح می‌کنند به بحث‌هایی برخورد می‌کنیم که می‌تواند سرآغاز شناخت ما نسبت به موضع ایشان باشد. یکی از مباحث راجع به عدالت است. بحث شهید بهشتی این است که براساس آیه‌ی عهد در قرآن (که مربوط به دعای حضرت ابراهیم است که از خدا می‌خواهد ذریه‌ی ایشان همه از صالحان و امامان باشد و در پاسخ گفته می‌شود عهد من ستمکاران را در بر نمی‌گیرد یعنی حتی اگر فرزندان تو باشند ولی ستمکار باشند در عهد من جای نمی‌گیرند). می‌گویند این عهد برای امام معصوم (ع) باقی است اما درباره‌ی زمامداران زمان غیبت صادق نیست، چون ما خودمان زمامدار امت در زمان غیبت را انتخاب می‌کنیم. ما برای اداره‌ی‌ امور خود کسی را انتخاب می‌کنیم و سمت زمامداری را به او می‌دهیم. این تابع عهد الهی نیست. کسی که زمامداری‌اش به وسیله خدا به او داده شده، عهد برای او باقی است و میدان ولایتش وسیع‌تر از زمامدار امتی است که ما انتخاب می‌کنیم. یعنی در زمان غیبت، مسلمانان هرگاه در فرد زمامدار شایستگی نبینند، می‌توانند زمامداری را از او سلب کنند. پس نصب و عزل حاکم اسلامی در زمان غیبت به دست مردم است. این مبنای نقلی بحث ایشان است.

مبنای عقلی شهید بهشتی برای این بحث این است که هرگاه مسلمانان گرد هم بیایند و تصمیم بگیرند که جامعه‌ای اسلامی داشته باشند (به این معنا که اسلام را به عنوان مکتب راهنمای عمل در تنظیم نظامات فردی و اجتماعی خودشان پذیرفته باشند)، براساس یک قرارداد اجتماعی، تشکیل حکومت اسلامی می‌دهند. اینجا هیچ بحث از ولایت انتصابی نیست. بنابراین، مبنا این است که اگر به عنوان مسلمان اعتقاد داریم اسلام توانایی اداره‌ی زندگی اجتماعی ما را دارد، دور هم جمع می‌شویم و تصمیم می‌گیریم حکومت اسلامی برپا کنیم و در مرحله‌ی بعد منطقی است که فکر کنیم اگر قرار است حکومتی براساس اسلام اداره شود باید به دست کارشناسان اسلام اداره شود (یعنی فقیهان)، البته با ویژگی‌هایی که در ادبیات موضوع آمده است.

در اینجا باید به دو نکته توجه داشت: نکته‌ی اوّل اینکه بارها در آموزه‌های شهید بهشتی برخورد می‌کنیم به فهمی گسترده‌تر از فقه بصورتی که امروز به این نام در میان ما متداول است. تفقه به معنای تفکر در امور دین بسیار گسترده‌تر از شاخه‌ای از علوم اسلامی به عنوان فقه است که بیشتر جنبه‌ی حقوقی دارد. بنابراین، طبیعی و بدیهی است که ما به عنوان شکل‌دهندگان حکومت اسلامی، کار حکومت را در حوزه‌ی قانونگذاری، اجرا یا قضا به دست اسلام‌شناسان بدهیم. نکته‌ی دوّم به معنا، جایگاه و کارکرد روحانیت در اسلام بازمی‌گردد. برای آشنایی با دیدگاه ایشان به مقاله‌ی «روحانیت در اسلام و در میان مسلمین» که در کتاب «ولایت، رهبری و روحانیت» منتشر شد و بسیار خواندنی است مراجعه کنید. شهید بهشتی آنجا اشاره دارد که در اسلام مفهومی به نام روحانیت نداریم، بلکه بجای آن مفهوم عالم دینی داریم. روحانیت به عنوان یک طبقه و صنف در اسلام مطرح نیست. بنابراین وقتی می‌گوییم اسلام‌شناس، لزوماً منظور افراد معمّم نیست، بلکه هر کسی که درباره اسلام شناخت دارد مدنظر است.

شهید بهشتی در کتاب «حزب جمهوری اسلامی» در عبارتی با عنوان انتخاب مکتب می‌گوید:

«در یک جامعه‌ی اسلامی یک یک مردم یا لااقل اکثریت آنها آگاهانه و آزادانه اسلام را به عنوان دین و آیین زندگی فردی و اجتماعی خویش برگزیده و با این گزینش یک قرارداد اجتماعی به وجود آورده‌اند که اداره‌ی‌ جامعه‌ی‌ آنها باید براساس اسلام باشد و همه‌ی نهادهای اجتماعی آنها باید بر پایه‌ی‌ تعالیم اسلام باشد و این خواست آنها باید بر تمام خواست‌های دیگرشان حاکم گردد.» (صص ۳۹۲ – ۳۹۱) بر این اساس، رهبری در حکومت اسلامی در دوره‌ی غیبت انتخابی است، برخلاف آنچه در زمان پیامبر و امام معصوم است که پیامبری پیامبر و امامت امام را می‌پذیرند و او را به عنوان رهبر می‌پذیرند، در دوره‌ی غیبت اینطور نیست.

بر این اساس بارها تأکید می‌شود (حتی در قانون اساسی) که حق حاکمیت از آن مردم است و هر بار مسئله‌ی حکومت پیش می‌آید، شهید بهشتی بلافاصله‌ی مسئله‌ی نظارت عمومی مردم در حکومت را مطرح می‌کند:

«آنچه در قله و اوج وجود دارد اصول عقیدتی و عملی اسلام براساس کتاب و سنت است. از آنجا این تعلیم داده می‌شود که مسئله‌ی مهم برای نظام ناس و مردم، یعنی کل مردم جهان است و حامل این مسئولیت در جهت صلاح کل مردم جهان امت است. مسئولیت مال امت است. یعنی آن مجموعه‌ای از مردم که بر محور مکتب با یکدیگر پیوند مکتبی برقرار کرده‌اند.» (مبانی نظری قانون اساسی، صص ۲۰ – ۱۹)

این خلاصه‌ی مبنای مشروعیت حکومت از دیدگاه شهید بهشتی است. بنابراین مردم هستند که تشکیل حکومت می‌دهند و ایشان نظریه‌ی ولایت انتصابی را رد می‌کند. ولایت انتخابی است که تازه بعد از انتخاب هم تحت نظارت است و شهید بهشتی بارها و بارها در توضیح قانون اساسی به اصول گوناگون و سازوکارهایی که در قانون قرار داده شده تا مردم بتوانند بر کار حاکم اسلامی نظارت کنند، بارها و بارها اشاره می‌کند. تا آنجا که من اطلاع دارم این شیوه و این مبنا در کتب و نوشته‌های هیچ‌کدام از اندیشمندان معاصر ایشان به صورت روشمند پیدا نمی‌شود. (البته نزدیک به این بحث وجود دارد).

آنچه می‌خواهم با استفاده از این بحث اضافه می‌کنم این است که این دیدگاه نسبت به حکومت، حداقل دو حوزه‌ی مرتبط با اندیشه‌ی سیاسی حکومت اسلامی را برای ما باز می‌کند و لازم است در این زمینه متفکران ما گفتگو کنند. یکی موضوع اسلام‌شناسی است. اینکه می‌گوئیم گروهی از اسلام‌شناسان باید بر حکومت نظارت کنند یعنی چه؟ ماهیت حکومت‌داری چیست و چگونه به اسلام‌شناسی مرتبط می‌شود؟ چه مشخصاتی است که اگر فقیه دارای آنها باشد، می‌تواند رهبری را عهده بگیرد؟ و اگر بخواهد قانون وضع شود کدام دسته از قوانین به فقه مرتبط می‌شوند؟

بنظر می‌رسد دو راه پیش روی ما باشد: یکی اینکه فقه را به معنای متداول آن بفهمیم. پیش‌بینی می‌کنم در اینصورت در بسیاری از موارد، ارتباط بین فقه به معنای رایج و بخش‌هایی از حکومت‌داری، به ارتباط غیرمنطقی تبدیل شود. یا مجبوریم فقه را در مفهومی گسترده‌تر بفهمیم که در آن صورت این سؤال‌ها پیش می‌آید که پیوند شناخت اسلام با علوم دیگر چیست؟ پیوند آن با علوم انسانی چیست؟ آیا این پیوندها حول و حوش انسان‌شناسی مشترک می‌تواند شکل بگیرد؟ آیا این پیوندها حول و حوش بنیان‌ های معرفت‌شناختی مشترک می‌تواند شکل بگیرد؟ آیا این پیوندها در رابطه با شکل‌گیری منظومه‌ای از ارزش‌ها که نشان‌دهنده‌ی بایدها و نبایدها برای فرد و جامعه باشد شکل می‌گیرد؟

یک مسئله دیگر هم مطرح می‌شود و آن این است: برای من همیشه سؤال بود که چرا شهید بهشتی این همه تأکید بر شورا و شورای رهبری دارد؟ خاطره‌ای از دوران اول انقلاب خدمتتان عرض کنم. روزی که امام خمینی(ره) به‌علت عارضه‌ی قلبی به تهران منتقل شدند، آیت‌الله بهشتی دیروقت به منزل آمد و من از ایشان حال امام را پرسیدم ایشان گفت امام بهتر هستند. پرسیدم بالاخره امام برای همیشه که زنده نیستند، پس از او چه بکنیم؟ شهید بهشتی گفت: این مسئله در قانون اساسی روشن است. امام یک استثناست که به لحاظ شرایط اجتماعی همه او را پذیرفتند و بعد از او شورای رهبری خواهد بود و اضافه کرد که از آنجا که اداره‌ی‌ حکومت نیاز به توانایی‌های گوناگونی دارد که جمع آنها در یک فرد معمولاً ممکن نیست، قاعده بر کار شورایی است، یعنی گروهی که هر عضو آن بخشی از توانایی‌های اداره‌ی کشور را داشته باشد.

از این حرف می‌توان برداشت‌هایی داشت و از جمله اینکه با توجه به اینکه امام معصوم (ع) عصمت از گناه دارد و عصمت از خطا در حالی که ما در غیرمعصوم با چنین عصمتی روبرو نیستم، چه سازوکاری باید به وجود بیاید تا فقدان عصمت را در رهبری حکومت تا بیشترین حد ممکن جبران کند؟

فکر می‌کنم با استفاده از این دیدگاه شهید بهشتی (و نگاهی که مبنای مشروعیت عقلانی را مبنا قرار می‌دهد)، با توجه به نقش و جایگاهی که مردم به عنوان امت ایفا می‌کنند و با توجه به تأکیدهای مکرر ایشان بر مسئولیت مردم در نظارت بر حکومت، از این دیدگاه و با توجه به این سه عنصر می‌توان نتیجه گرفت که باید سازوکارهایی به وجود آورد تا امکان خطا و گناه در دایره‌ی تصمیم‌گیری‌های کلان برای یک جامعه کمتر وارد شود. اگر این برداشت درست باشد، آن‌وقت باید این بحث‌ها را مطرح کرد که برای عملیاتی کردن این ایده چه سازوکارهایی باید اندیشید؟

یکی از آنها می‌تواند شورایی بودن مدیریت‌ها در سطوح گوناگون جامعه باشد. نکته‌ی دوم اینکه یکی از سازوکارهای نظارتی غیرمستقیم این است که شاید به مصلحت اداره‌ی جامعه‌ی اسلامی این است که مدیریت‌های کلان، در سطوح گوناگون، ادواری باشد.

این طور به نظر می‌آید که به‌رغم عمر کوتاه اندیشه‌ی سیاسی شهید بهشتی (که به درجات بالای تکامل نمی‌توانسته رسیده باشد)، همین میزان می‌تواند در مواجهه با مسئله‌ی حکومت اسلامی قابل دفاع باشد.

البته به دنبال طرح این دیدگاه، نکات دیگری پیش می‌آید که مربوط به هم‌زیستی تعدد و تکثر (پلورالیزم) می‌شود که باید در جای خود مطرح شود. آنچه الآن مهم است این است که به لحاظ مبنای مشروعیت حکومت، فکر می‌کنم دیدگاهی که شهید بهشتی مطرح کرد، علیرغم هرگونه تجربه‌ی تلخ و شیرینی که در این ۳۰ سال گذشته در کشورما بدست آمده باشد، به‌زعم من این دیدگاه به لحاظ عقلانی قابل دفاع است و می‌تواند مورد استناد در طرح چیستی و ماهیت حکومت اسلامی قرار بگیرد.

منبع: بنیاد نشر آثار و اندیشه‌های شهید آیت‌الله دکتر بهشتی