اولین حق؛ حق گذشت، نفی کینه / سید حسن خمینی

در آستانه ماه مبارک رمضان، سید حسن خمینی اقدام به انتشار  سلسله یادداشت‌هایی با عنوان “آیین مسلمانی؛ حقوق انسانها در کلام رسول اکرم (ص)” در سایت جماران کرده است که طبق وعده این سایت، قرار است در طول این ماه مبارک نیز همه روزه ادامه یابد. سید حسن خمینی سال قبل هم یادداشت‌های روزانه “دلیل راه” را در این وب‌سایت منتشر می‌کرد.

پیش از این بخش مقدماتی این یادداشت‌ها را برای استفاده خوانندگان خود بازنشر کرده بودم. اکنون نیز اولین قسمت از این سلسله یادداشت‌ها در اختیار مخاطبان علاقه‌مند قرار می‌گیرد:

اولین حق
یغفر زلته
حق گذشت، نفی کینه
چرا گذشت از عفو برتر است

اولین حقی که یک مسلمان بر مسلمانان دیگر دارد، آن است که از خطای او چشم بپوشند و از او در گذرند و لغزش (زلّة) او را ببخشایند.

نکته بسیار مهم تربیتی که در این فرموده پیامبر (صلی الله علیه و آله) وجود دارد آن است که ایشان نمی فرمایند: آدمی حق دارد اشتباه کند، بلکه می فرمایند: «آدمی حق دارد که دیگران از اشتباه او درگذرند.» و واقعیت نیز همین است که آدمی حق ندارد اشتباه کند ولی اگر توقع دارد که جامعه در لغزش گاه ها، خطای او را نادیده بگیرد، باید خود نیز خطای دیگران را نادیده بگیرد.

نکته: در قرآن مجید درباره گذشت و چشم پوشیدن نسبت به اشتباهات دیگران، گاه از تعبیر «عفو» استفاده شده و گاه از تعبیر «صفح» استفاده گردیده است. چنانکه در آیه ۸۵ سوره حجر می فرماید: «فاصفح الصفح الجمیل» در این باره مفسرین گفته اند: در این جا خداوند به پیامبر صلی الله علیه و اله امر کرده است که از گناهان مردم صرف نظر کند و آن ها را به بخششی زیبا ببخشد و این بخشش به گونه ای باشد که حتی مجرمان احساس ملامت و سرزنش هم نکنند.

مرحوم علامه طباطبایی در المیزان در این باره می نویسند: معنای صفح و فرق آن با عفو و مفاد جمله: «فاصفح الصفح الجمیل…»

«فاصفح الصفح الجمیل إنّ ربک هو الخلّاق العلیم»

در مفردات گفته است: صفحِ هر چیزی، پهنا و کناره آن است. مانند صفحه صورت، صفحه شمشیر و صفحه سنگ، و نیز صفح به معنای ترک مؤاخذه است، مانند عفو، و لکن از عفو بلیغ تر و رساتر است، و لذا در قرآن کریم هر دو، کنار هم آمده و فرموده: «فأعفوا و اصفحوا حتی یأتی الله بأمره»، چون گاهی می شود که انسان عفو می کند ولی صفح نمی کند، و این کلمه در چند جای قرآن آمده، مانند: «فاصفح عنهم و قل سلام»[۱]، و «فاصفح الصفح الجمیل»[۲]، و «أ فنضرب عنکم الذکر صفحاً»[۳]. و از آن معنای اضافی که گفتیم در صفح هست، عبارتست از: روی خوش نشان دادن، پس معنای «صفحتُ عنه» این است که علاوه بر این که او را عفو کردم، روی خوش هم به او نشان دادم، و یا این است که من صفحه روی او را دیدم در حالی که به روی خود نیاوردم، و یا این است که آن صفحه ای که گناه و جرم او را در آن ثبت کرده بود ورق زده و به صفحه دیگر رد شدم و این معنا از ورق زدن کتاب اخذ شده، گویا کتاب خاطرات او را ورق زده است. [۴]

در این جا لازم است به اثرات اجتماعیِ «گذشت» نیز توجه کنیم. جامعه ای که نمی تواند از گذشته خویش عبور کند و نمی تواند چشم بر اشتباهات گذشته بپوشد، روی به آینده ندارد. و فراموش نکنیم که جامعه از من و شما تشکیل می شود و اگر می خواهیم جامعه خوبی داشته باشیم، پس باید هر یک از خویشتن خویش شروع کنیم و هرگونه کینه و کینه توزی را از جان خویش پاک نماییم. و باور کنیم که راه سعادت ما جز با دوری از کینه توزی هموار نخواهد شد.

نکته پایانی: در آینده پیرامون علت هایی که باعث کینه شده و مانع از گذشت و چشم پوشی از لغزش های دیگران می شوند، بیشتر می نویسیم اما در اینجا تنها اشاره می کنیم که علت اصلی در این امر ـ چنانکه امام بزرگوار می نویسند ـ حبّ نفس است. ایشان در کتاب چهل حدیث به عوامل چنین خصلت هایی توجه داده و می نویسند: «یکی از آن ها حبّ نفس است که از آن حبّ مال و جاه و شرف و حبّ نفوذ اراده و بسط قدرت تولید شود، و این ها نوعاً اسباب هیجان آتش غضب شود. زیرا که انسانِ دارای این محبت ها، به این امور خیلی اهمیت دهد و موقعیت این ها در قلبش بزرگ است، و اگر فی الجمله مزاحمتی در یکی از این ها برایش پیش آمد کند، و یا احتمال مزاحمت دهد، بی موقع غضب کند و جوش و خروش نماید، و متملّک نفس خود نشود، و طمع و حرص و سایر مفسدات که از حب نفس و جاه در دل پیدا شده عنان از دست او بگیرد و کارهای نفس را از جاده عقل و شرع خارج کند. ولی اگر حبّش شدید نباشد، به امور اهمیت کم دهد، و سکونت نفس و طمأنینه حاصله از ترک حبّ جاه و شرف و سایر شعبات آن نگذارد، نفس بر خلاف رویه و عادت قدمی گذارد. و انسان بی تکلّف و زحمت در مقابل ناملایمات بردباری کند و عنان صبرش گسیخته نشود و بی موقع و بی اندازه غضب نکند. و اگر حبّ دنیا از دلش بیخ کن شود و قلع این ماده فاسده به کلی شود، تمام مفاسد نیز از قلب هجرت کند و تمام محاسن اخلاقی در مملکت روح وارد گردد. [۵]

[۱] . سوره زخرف، آیه۸۹٫
[۲] . سوره حجر، آیه۸۵٫
[۳] . سوره زخرف، آیه۵٫
[۴] . المیزان، علامه طباطبایی، ج۱۲، ص۲۸۰٫
[۵] . شرح چهل حدیث، امام خمینی سلام الله علیه، ص۱۴۲و۱۴۲٫

آیین مسلمانی؛ حقوق انسانها در کلام رسول اکرم (ص) / سید حسن خمینی

ر آستانه ماه مبارک رمضان، سید حسن خمینی اقدام به انتشارسلسله یادداشت‌هایی با عنوان “آیین مسلمانی؛ حقوق انسانها در کلام رسول اکرم (ص)” در سایت جماران کرده است که طبق وعده این سایت، قرار است در طول این ماه مبارک نیز همه روزه ادامه یابد. سید حسن خمینی سال قبل هم یادداشت‌های روزانه “دلیل راه” را در این وب‌سایت منتشر می‌کرد.

یادداشت های نوه امام خمینی که قرار است به بازخوانی معارف رمضانی اسلام بپردازد، با این عبارت آغاز می‌شود: “ماه مبارک رمضان در پیش است و همه باید خویشتن را برای استفاده از آن آماده کنیم. ماهی که ابواب رحمت الهی در آن گشوده می شود و طالبان معرفت بیش از هر زمان دیگر امید دارند تا با اجابت دعوت خداوند، به مطلوب خویش رهنمون شوند. امسال نیز نگارنده بر آن است که از خرمن معارف اسلامی، هر روز چند سطری را تقدیم دوستان کند. باشد که از نفحات قدسیه ای که در این ماه می وزد، شمیمی نیز نصیب ما شود و از مطالعه آن چه می نویسیم، اثری در جان خسته بنشیند.”

من نیز این یادداشت‌ها را برای استفاده خوانندگان خود بازنشر می‌کنم. بخش مقدماتی از سلسله یادداشت‌های “آیین مسلمانی؛ حقوق انسانها در کلام رسول اکرم (ص)” را به نقل از پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران بخوانید:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ماه مبارک رمضان در پیش است و همه باید خویشتن را برای استفاده از آن آماده کنیم. ماهی که ابواب رحمت الهی در آن گشوده می شود و طالبان معرفت بیش از هر زمان دیگر امید دارند تا با اجابت دعوت خداوند، به مطلوب خویش رهنمون شوند.امسال نیز نگارنده بر آن است که از خرمن معارف اسلامی، هر روز چند سطری را تقدیم دوستان کند. باشد که از نفحات قدسیه ای که در این ماه می وزد، شمیمی نیز نصیب ما شود و از مطالعه آن چه می نویسیم، اثری در جان خسته بنشیند.

روایت گهرباری را مرحوم شیخ محمد بن علی کراجکی فقیه، محدث، ریاضی دان برجسته شیعه و صاحب کتاب کنز الفوائد[۱] که از شاگردان شیخ مفید و سید مرتضی بوده است ـ از امام سجاد و ایشان از سیدالشهدا و آن بزرگوار از امیرالمؤمنین علیهم السلام و آن حضرت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله نقل کرده است که آن را بنابر نقل کتاب وسائل الشیعه مرور می کنیم و در روزهای آینده درباره بخش های مختلف آن ـ به آن اندازه که از حوصله این نوشتار خارج نباشد ـ نکاتی را از کلمات معصومین مورد اشاره قرار می دهیم.

محمد بن علی الکراجکی فی (کنز الفوائد) عن الحسین بن محمد بن علی الصیرفی عن محمد بن علی الجعابی ، عن القاسم بن محمد بن جعفر العلوی ، عن أبیه ، عن آبائه عن علی (علیهم السلام) قال : قال رسول الله (صلى الله علیه وآله وسلم): للمسلم على أخیه ثلاثون حقا لا براءة له منها إلا بالأداء أو العفو: یغفر زلته، و یرحم عبرته، و یستر عورته، و یقیل عثرته، و یقبل معذرته، و یرد غیبته، و یدیم نصیحته، و یحفظ خلته، و یرعى ذمته، و یعود مرضته و یشهد میتته، و یجیب دعوته، و یقبل هدیته، و یکافى صلته، و یشکر نعمته، و یحسن نصرته، و یحفظ حلیلته، و یقضى حاجته، و یشفع مسألته،[۲] و یسمت عطسته و یرشد ضالته، و یرد سلامه و یطیب کلامه و یبر إنعامه، و یصدق أقسامه، و یوالی ولیه (و لایعاد)، و ینصره ظالما و مظلوما، فأما نصرته ظالما فیرده عن ظلمه، و أما نصرته مظلوما فیعینه على اخذ حقه، و لایسلمه، و لایخذله، و یحب له من الخیر ما یحب لنفسه، و یکره له من الشر ما یکره لنفسه، ثم قال (علیه السلام): سمعت رسول الله (صلى الله علیه وآله) یقول: إن أحدکم لیدع من حقوق أخیه شیئا فیطالبه به یوم القیامة فیقضی له و علیه.

ترجمه: امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام می فرمایند که پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: هر مسلمانی سی حق بر برادر دینی اش دارد که از آن ها مبرّی نمی شود مگر این که آن ها را به جای آورد یا [در صورتی که به جای نیاورد] صاحب حق از آن ها در گذرد [آن حقوق عبارتند از]: خطای او را نادیده بگیرد؛ و به اشک او رحم آورد؛ و اسرارش را پوشانده و رازداری امین باشد؛ و لغزش او را جبران کند؛ و عذرش را پذیرا باشد؛ و غیبت او را رد نماید؛ و همواره نسبت به او خیرخواهی کند؛ و دوستی او را پاس بدارد؛ و اگر نسبت به وی تعهدی کرده، آن را مراعات کرده و مورد عمل قرار دهد؛ و در هنگام بیماری از او عیادت نماید؛ و در تشییع جنازه اش شرکت کند؛ و دعوت او را اجابت نماید؛ و هدیه اش را مورد قبول قرار دهد؛ و احسان او را پاداش نیکو دهد؛ و در برابر نعمتی که وی در اختیار گذارده، تشکر و سپاس نماید؛ و به نیکویی هر چه تمام، به یاریش برخیزد؛ و نسبت به ناموس او غیرت ورزد (با دیده خیانت در او ننگرد)؛ و خواهش او را برآورده سازد؛ و با شتاب، در انجام خواسته اش بکوشد؛ و اگر عطسه نمود، با گفتن خدای تو را رحمت کند، مورد تفقّدش قرار دهد؛ و در پیدا نمودن گمشده اش تلاش نماید؛ و سلامش را پاسخ دهد؛ و به نرمی و خوش خویی با وی سخن بگوید؛ و نعمت های او را به نیکی پاسخ دهد؛ و اگر قسم یاد کرد، تصدیقش نماید؛ و با دوست او دوست باشد؛ و وی را دشمن ندارد؛ و او را چه آن گاه که ظالم است و چه در هنگام مظلومیت یاری کند، اما یاری او در حال ظالم بودن بدین معناست که، وی را از ظلم باز بدارد و کمک به وی در حال مظلوم بودنش به این است که، برای گرفتن حق، یاریش سازد؛ و در هنگام گرفتاری، خوارش نساخته، تنهایش نگذارد؛ و آن چه از خوبی برای خود دوست می دارد، برای وی دوست داشته، و آن چه از بدی برای خویشتن ناپسند می دارد، برای او نیز، ناپسند بدارد. سپس حضرت علی علیه السلام فرمود از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: یکی از شما حقی، از حقوق برادر مؤمن خویش را وا می گذارد و در روز قیامت، صاحب حق (برادر دینی) آن را از وی طلب می کند، در نتیجه به نفع صاحب حق و به ضرر آن که حق را به جای نیاورده حکم می گردد. [۳]

آنچه از این گفتار شریف استفاده می شود را می توان نظریه ای مقدم بر چیزی خواند که اصطلاحا در روزگار ما حقوق بشر خوانده می شود. حقوق بشر متاخر بر اخلاق و اخلاق مقدم بر حقوق انسان است. پس در بینش اسلامی و سیره نبوی تا زمانی که در انسان تهذیب نفس رخ نداده باشد از درک حقوق دیگران عاجز است و انسانی که تهذیب نفس در او رخ نداده باشد حقوق دیگران را رعایت نخواهد کردو این رشد مکارم اخلاق است که انسانها را نسبت به حقوق دیگران و تکلیف خویش آگاه می سازد.

نکته دیگر اینکه پیامبر اسلام اذعان به حق را تکلیف می داند یعنی از جمله تکالیف هر مسلمان به رسمیت شناختن حق دیگران است چنانکه از حقوق هر مسلمان ان است که مسلمانان دیگر حق او را به رسمیت بشناسند و این همان در هم آمیختن حق و تکلیف در اندیشه اسلامی است چراکه تکلیف مسلمان فقط در رابطه با خدا شکل نمی گیرد و انجام تکلیف بنده در برابر بنده انجام تکلیف در برابر خدا هم هست.

پی نوشت :

[۱] . کنزالفوائد، ص۱۴۱

[۲] . خ ل: یستنجح مسألته.

[۳] . این روایت در کتاب المکاسب المحرمة نوشته شیخ اعظم انصاری و در رسائل شهید ثانی (رسائل الشهید الثانی، ص۳۲۳) با تغییری کوچک نقل شده است. مرحوم شیخ ـ و به پیروی ایشان بسیاری از فقهای دیگر از جمله مرحوم آیت الله خویی (مصباح الفقاهة، ج۱، ص۵۶۲) آیت الله حکیم (مستمسک العروة، ج۱۴، ص۷۷) ـ صدر روایت را به صورت «للمؤمن علی اخیه ثلاثون حقاً…» نقل کرده اند که طبعاً در نتایج فقهی بحث تفاوت هایی را ایجاد می کند. (المکاسب المحرمة، ج۱، ص۳۳۷) همین جا لازم است اشاره کنم که این روایت در مجامع روایی بسیاری وارد شده، در میان اهل سنت، مناوی در فیض القدیر (ج۳، ص۵۱۷)، به این روایت اشاره کرده و از کتب شیعه این روایت را دیلمی در اعلام الدین فی صفات المؤمنین (ص۳۲۱)، نراقی در جامع السعادات (ج۱، ص۹۵)، سید علی خان در ریاض السالکین (ص۲۹۰) و مجلسی در بحار الانوار (ج۷۱، ص۲۳۶) نقل کرده اند.

نیایش‌های امام سجاد (ع) درماه مبارک رمضان

بار الها! در این ماه شکر نعمت هایت را به ما عطا کن و لباس سلامتی بر ما بپوشان و با فرمان برداری کامل از تو ، نعمتت را بر ما کامل گردان ، همانا تو بسیار نعمت دهنده و ستوده شده ای، و خدایا بر محمد(ص) و خاندان پاک و مطهرش درود و رحمت فرست. (۱)

بار الها به ما توفیق بده … که در این ماه اموالمان را از آلودگی پاک کنیم … و با کسانی که از ما بریده اند رابطه برقرار کنیم و با کسی که به ما ظلم کرده، به انصاف رفتار کنیم. با دشمنان با مدارا برخورد کنیم مگر با کسی که در راه تو و به خاطر تو دشمن است؛ چرا که او دشمنی است که هرگز با او دوست نمی شویم و در گروهی است که نمی شود با او محبت کرد. (۲)

بار الها ! توفیق اعمالی را در این ماه به ما عطا کن که به وسیله آنها به تو نزدیک شویم و ما را از گناهان پاک کنی و از این که دوباره به سراغ زشتی ها برویم ما را محافظت نمایی تا اینکه هیچ کدام از ملائکه ات توان رقابت با چنین بنده ای را به درگاه تو نداشته باشند. (۳)

بار الها! به حق این ماه و به حق کسی که از اول تا آخر این ماه تو را بندگی کرده است و به حق فرشته ای که او را مقرب درگاهت نموده ای یا پیامبری که او را مبعوث نموده ای یا بنده صالحی که او را از خواصت قرار داده ای، بر محمد(ص) و خاندانش درود و رحمت فرست و در این ماه ما را شایسته کرامتی کن که آن را به اولیائت وعده داده ای و برای ما واجب کن آن چیزی را که برای تلاش و کوشش کنندگان بندگی ات واجب نموده ای و ما را در صف کسانی قرار بده که بوسیله رحمتت مستحق جایگاه بلند مرتبه ای در نزد تو شده اند. (۴)

بار الها ! بر محمد و خاندانش درود فرست و اگر در هر شبی از شب های این ماه بندگانی هستند که مورد عفوت قرار می گیرند یا گذشت تو شامل حالشان می شود، پس ما را جزو این بندگان آزاد شده قرار بده و ما را از بهترین ها که شایسته این ماه و از اصحاب آن هستند بگردان. (۵)

بار الها ! بر محمد و خاندانش درود فرست و اگر در این ماه منحرف شدیم ، ما را به راه راست بازگردان و اگر به بیراهه رفتیم ، ما را در راه راست ثابت قدم بدار و اگر دشمنت، شیطان بر ما مسلط شد ، ما را از چنگال او برهان. (۶)

بار الها ! در دیگر ماه ها و روزها و همچنین تا انتهای عمرمان چنین حالتی را به ما عطا کن و ما را جزو بندگان شایسته ات قرار بده ، کسانی که وارث بهشت فردوس اند و در آن زندگی ابدی دارند؛ همان کسانی که هر چیزی را دارند در راه خدا می دهند ولی دل هایشان ترسان است از این که به سوی پروردگارشان باز می گردند. (۷)

ای مخلوق فرمانبردار ……….؛ پاک و منزه است خدای متعال که چه تدبیر شگفت انگیزی در مورد تو، به کار برده و در آفرینش تو چه ظرافتی را استفاده نموده و تو را کلید ماه نو برای کاری نو قرار داده است … پس خدا ، آفریدگار من و تو ، تقدیرکننده امور من و تو و تصویرگر جسم من و تو است. (۸)

منابع:

۱٫ صحیفه سجادیه، دعای۴۳، فراز۷
۲٫ صحیفه سجادیه، دعای۴۴، فراز۱۰
۳٫ صحیفه سجادیه، دعای۴۴، فراز۱۱
۴٫ صحیفه سجادیه، دعای۴۴، فراز۱۲
۵٫ صحیفه سجادیه، دعای۴۴، فراز۱۴
۶٫ صحیفه سجادیه، دعای۴۴، فراز۱۶
۷٫ صحیفه سجادیه، دعای۴۴، فراز۱۸
۸٫ صحیفه سجادیه، دعای۴۳، فراز۱و۳و۴

 

هزار بار هم اگر بخوانیم باز هم تازه است

 

سیره پیامبراسلام

تقدیم به دوستانی که هنوز مسلمانند

*روزی شتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بار سنگینی برروی  آن است . گفت به صاحب شتر بگویید خود را برای مواخذه خداوند در روز قیامت آماده کند

*کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کند

*مردی بادیه نشین در زمانی که او در مدینه هم پیامبر و هم حاکم بود، به سراغش آمد و یقه او را گرفت که باید خرماهایی که از من قرض گرفته بودی، برگردانی.  اصحاب عصبانی شدند و خواستند با آن مرد برخورد کنند. پیامبر برآشفته شد و گفت شماها باید طرف صاحب حق را بگیرید. من برای همین مبعوث شده ام تا هرکسی بتواند حق خود را از حاکم بدون لرزش صدا بگیرد

*گفت اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید

*گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار  را انجام دهند. گفت تعلیمشان دهید و آسان بگیرید.  سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود.بارها گفت که بر مردم آسان بگیرید زیرا مبعوث نشده ام تا آن ها را به زحمت بیاندازم

*گفت مبادا قبل از ذبح گوسفند، در جلوی چشمان گوسفند چاقو را تیز کنید. بدانید که حیوان هم می فهمد ،حق ندارید در دل حیوان غصه بیاندازید

*گفت زنی به بهشت رفت و تنها کار خوبش این بود که به گربه ای غذا می داد

*روزی زنی را دید که ناخن های خود را از ته کوتاه کرده. گفت برای زن ها زیباتر است که ناخن های خود را بلند کنند

*روزی مردی را دید که ژولیده است. گفت آیا در خانه ات روغن نبود تا با آن موهای خود را مرتب کنی؟

*گفت اسراف همیشه حرام است مگر برای خرید و استفاده از عطر.  خودش همیشه عطر گل بنفشه می زد و در سفر هم همواره آن را با خود می برد

*می گفت ریش های خود را کوتاه نگه دارید زیرا به تمرکز و حافظه تان می افزاید

*در زمانی که قدری با کفار صلح شده بود. به قصد خریدن زمینی در منطقه خوش آب و هوای طائف، عازم انجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمین ها را مردم خریده اند... نخواست بعنوان حاکم به زور چیزی را تصاحب کند

*در زمانی که دختران سنگسار می شدند،دختران خود را برروی زانو می نشاند و در جلوی دیگران آن ها می بوسید تا محبت را بیاموزند.از او پرسیدند فرزند پسر بهتر است یا دختر؟ گفت هر دو خوبند اما دختر ریحانه است، برگ گل است.

*وقتی پسرش ابراهیم در سن خردسالی فوت کرد، بسیار گریست. گفتند چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ گفت گریه از رحم است. کسی که رحم ندارد، خدا هم به او رحم نمی کند

*هنگام دفن پسرش ابراهیم، کسوف شد. همه مردم این را بدلیل مصیبتی دانستند که به پیامبر وارد شده، حتی کفار هم کم کم داشتند ایمان می آوردند اما او از این موقعیت استفاده نکرد. به بالای منبر رفت و گفت: خورشید نه برای من و نه برای هیچ کس دیگر نمی گیرد و نخواهد گرفت. خورشید گرفتگی نشانه قدرت خداوند است

*هنگام طواف کعبه، سوار بر شتر بود و حتی حجرالاسود را با عصای خود لمس نمود. از تعلیمات پیچیده فقهی خبری نبود. دینی ساده بود و پر از عرفان و معنویت. وقتی سوار بر شتر طواف می کرد، آن قدر معنویت و احساس موج می زد که مشاهده کنندگانش به گریه می افتادند

*روزی در حال عبور از حاشیه شهر به گروهی یهودی برخورد که در حال ساز زدن  و خواندن بودند، او را به بزم خود دعوت کردند و او پذیرفت. شخصی از اصحاب او را دید و به یهودیان حمله کرد که چرا با این کار به پیامبر خدا اهانت می کنید. پیامبر بر آشفت و به صحابی گفت که آن ها قصد محبت داشته اند و باید از آن ها عذر بخواهد

*گل را می بویید و می گفت که این بوی بهشت است و باید به گل ها و درخت ها احترام بگذارید

*به او گفتند این که در قرآن آمده است که مسیحیان و یهودیان، کشیشان و احبار (علمای دین یهود) را به جای خدا می پرستند، به چه معنا است؟ گفت همین که حرفای علمای دین خود را بعنوان حرف خدا می پذیرند و تحقیق نمی کنند، یعنی پرستش.  به اصحاب گفت که هر چه بر سر یهود و مسیحیت آمده، بر سر امت من هم خواهد آمد و زمانی می رسد که آن ها نیز، علمای دینشان را بجای خدا بپرستند

*روزی گروهی مردان رقاص سیاه پوست از افریقا به مدینه وارد شدند و از قضا وارد مسجد پیامبر گشتند و در مسجد شروع به ساز زدن و رقاصی نمودند، او آن ها را بیرون نکرد و نگفت که به خانه خدا توهین  در میان جمعیت، نموده اید،  لبخند می زد و حتی دختران خانه خود را بر دوش سوار کرد تا بتوانند رقص سیاهان را ببینند

او پیامبر اسلام بود، رحمة للعالمین، رحمتی برای جهان وجهانیان.  ... مهم نیست که امروز پیروانش به نام او و مکتب او سرها را  قطع می کنند و با نشان دادن چنگ و دندان بر مردم سخت می گیرند، مهم آن است که او چنین نبود. او پیامبر و موسس دین اسلام، محمد(ص) بود. رحمتی جاودانه برای مردم جهان

روش‌شناسی شهید بهشتی راهی برای نیل به توسعه

فرشاد مومنی

روش شناسی شهید بهشتی راه باز می‌کند برای نیل به توسعه براساس موازین اسلامی

درباره رابطه دین و توسعه به طور کلی و رابطه اسلام و توسعه به طور خاص از زوایای گوناگونی بحث‌هایی در بین متفکران و نظریه‌پردازان برجسته توسعه و فیلسوفان تاریخ و فیلسوفان علم و نیز برخی اسلام‌شناسان معاصر صورت گرفته که در مورد هرکدام از آنها طبیعتاً می‌توان مطالب مفصل و مبسوطی ارائه کرد. اما اگر قرار باشد در حالت اجمال طبقه بندی خیلی فشرده‌ای ارائه شود می‌توان به این نکته اشاره کرد که به طور کلی دربین مجموعه داده هایی که از این زاویه در اختیار ما هست کسانی هستند که راجع به امکان پذیری توسعه دینی بحث کرده اندو طبیعتا در بین طیف آنهایی‌ که بحث کرده‌اند کسانی که موافق امکان پذیری یا مخالف امکان پذیری هستند یا موافق و مخالف مشروط هستند زیاد است اما در بین کسانی که در اصل امکان پذیری توافق دارند به طور کلی می‌توان دو گروه را از یکدیگر تفکیک کرد: گروهی که به اعتبار ملاحظات متدولوژیک در این زمینه بحث کرده‌اند و گروهی که به اعتبار ملاحظات تجربی در این زمینه مباحثی را ارائه کرده‌اند.

ملاحظات متدلوژیک

گروه اول از آنهایی که به اعتبار ملاحظات متدولوژیک این بحث را مطرح می‌کنند و الگوی توسعه دینی را امکان پذیر می‌دانند یکی از مهمترین بحث هایشان حول مفهوم تیپ ایده‌آل در روش شناسی علوم اجتماعی دور می‌زند.در روش شناسی علوم اجتماعی مفهومی است به نام نمونه آرمانی (Ideal Type) و گفته می‌شود که تقریبا کوشش های فکری مهمی که از دل آنها ایده هایی برای توسعه و بنیان هایی برای تبیین روش مند توسعه وجود دارد عمدتا به لحاظ متدولوژیک بیش از آنکه مسائل و مباحثشان جنبه تجربی و اتکا به ما به ازاء خارجی داشته باشد ، به لحاظ متدولوژیک متکی بر نمونه های آرمانی است. برای مثال می‌گویند در هیچ کجای دنیا نشانه‌ای از آن الگویی که در چهارچوب ایدئولوژی سرمایه داری یا اقتصاد آزاد به عنوان بنیان های متدولوژیک رفتار اقتصادی ارائه شده وجود ندارد.کوششهایی که در ساحت مثلا اقتصاد متعارف صورت می‌پذیرد در ذات خود یک کوشش مبتنی بر روش‌شناسی نمونه آرمانی است. بنابراین، اگر می‌شود راجع به نمونه آرمانی توسعه یا عملکرد اقتصادی در چهارچوب الگوی سرمایه داری یا مارکسیسم نگاه کرد طبیعتا در مورد اسلام هم می‌شود این کار را کرد و البته هر نمونه آرمانی یک سلسله قاعده های رفتاری را ارائه می‌دهد این قاعده های رفتاری البته مشروط و مقید هستند به یک سلسله فروض و اعتبارات و مجادله‌ای که درروش شناسی علوم اجتماعی وجود دارد این است که این قید و شرط ها و نسبت آن با واقعیت چقدر بر روی اعتبار علمی آن الگوی نظری روشمندی که مثلا توسعه اسلامی را عرضه می‌کند یا توسعه مارکسیستی و یا سرمایه داری را می‌تواند اثر بگذارد که در هر حال چون موضوع مورد مناقشه‌ای هست الان به آن ورود نمی کنم ولی شخصا از زمره آن دسته کسانی هستم که معتقدند با هر چه واقعی‌تر بودن آن فروض، نظریه ارائه شده اعتبار بیش‌تری از لحاظ علمی پیدا می‌کند. پس به لحاظ متدولوژیک در کادر روش شناسی نمونه آرمانی می‌توان به ارائه تئوری در باره توسعه مبتنی بر اسلام اقدام کرد و این در ساحت علم پذیرفته است و اعتبار علمی آن هم از طریق آزمون‌های تجربی متناسب سنجیده می‌شود و صرف جهت‌دار بودن آن به لحاظ ارزشی، خدشه‌ای به آن وارد نمی‌کند و همانطور که اشاره کردم کسانی که باورهای ایدئولوژیک دیگری هم داشته‌اند این کار را انجام داده‌اند و به اعتبار اینکه این بنیان ایدئولوژیک وجود داشته کسی اعتبار علمی کوشش های نظری آنان را به چالش نمی کشد. برای اینکه اعتبار نظری تئوری ها مستقل از این مسئله سنجیده می‌شود و ما الان فاصله خیلی طولانی به لحاظ زمانی با دوره‌ای پیدا کرده‌ایم که گروهی از فیلسوفان و تاریخ شناسان علم فکر می‌کردند که لازمه ارائه گزاره‌های علمی ایدئولوژی زدایی از آنها است.

 

تا آنجا که به حوزه ادبیات توسعه مربوط می‌شود شاید برای اولین بار گونار میردال اقتصاددان ممتاز و فقید سوئدی که جایزه نوبل هم برده است در ۲ یا ۳ نمونه از آثار برجسته‌اش که به یادگار مانده و بعضی از آنها به فارسی هم ترجمه شده خیلی مفصل و مبسوط توضیح داده که چرا دخالت داشتن ارزش های اخلاقی و دینی در کارهای فکری پژوهشگران اجتناب ناپذیر است.از این زاویه در حوزه نظری یک بحث خیلی مهم دیگری را اقتصاددانان نهادگرا به ذخیره دانش اقتصاد توسعه اضافه کردند و آن عبارت از این است که نهادگراها به درستی برروی مسئله نقص اطلاعات و اثرات آن بر روی اجتناب ناپذیری انواع و اقسام عدم اطمینان‌ها در ساحت عملی حیات جمعی ما همراه با کاستی‌های جدی در سطح فهم و ادراک بشر دست گذاشته و پیشبرد‌های علمی خیلی زیبایی را در این زمینه مطرح می‌کنند و از دل آن اینگونه نتیجه می‌گیرند که در طول تاریخ برای مواجهه با آن عدم اطمینان‌ها یکی از مهمترین واکنش هایی که مشاهده شده توسل به ایدئولوژی بوده و به همین خاطر اقتصاددانان بزرگ نهادگرا به درستی ادعا می‌کنند که اگر ما یک نظریه درباره ایدئولوژی نداشته باشیم اساسا قادر به درک عملکرد اقتصادی و تبیین عملکرد بلند مدت کشورها نخواهیم بود که آن هم درواقع بیان دیگری از مفهوم و مسئله توسعه و توسعه نیافتگی است. بنابراین، این هم یک زاویه دیگری است که هم برروی اجتناب ناپذیری مداخله ایدئولوژی در حرکت به سمت توسعه یا تبیین دلایل توسعه نیافتگی تاکید دارد و هم این که با یک مبنای روشمند و قابل اعتنای علمی در هم تنیدگی ایدئولوژی و عملکرد اقتصادی و به طور کلی حیات جمعی بشر با همه ابعادش در مقیاس زمانی بلند مدت را توضیح می‌دهد.

یک نحوه ورود دیگری هم از این زاویه بعضی از متفکران و فیلسوفان علم انجام داده‌اند که در میان ایرانی هایی که این کار را کرده‌اند شاید برجسته‌ترین آنها در کتاب بسیار ارزشمند تفرج صنع مطرح شده و به یک شکل دیگری امکان پذیری توسعه مبتنی بر ارزش های دینی را بحث می‌کنند و آن عبارت از این است که گروندگان به هر عقیده و دینی هم به صورت آگاه و هم بصورت ناخوداگاه تحت تاثیر اوامر و نواهی دینی قرار دارند و بنابراین تمدنی که به هر صورتی شکل می‌دهند به گونه‌ای و البته در سطوحی و نه به صورت مطلق منبعث از نظام باورها و عقایدشان است. در کنار این هایی که به لحاظ نظری این مسئله را امکان پذیر می‌دانند ما با طیف گسترده‌ای از متفکران و نظریه پردازان دیگری هم روبه رو هستیم که در عین حال که اصل آن مبنای نظری را قبول دارند شواهد تجربی خیلی برجسته و ممتازی را هم مطرح می‌کنند و براساس آن ادعاهای خیلی بزرگی را مطرح کرده‌اند، مثلا فرض کنید یکی از احکام بسیار محکمی که این قبیل متفکران مطرح می‌کنند این است که می‌گویند هنگامی که ما با یک رویکرد تاریخی به تجربه های موفق توسعه نگاه می‌اندازیم ملاحظه می‌کنیم که هیچ تجربه موفق توسعه‌ای وجود ندارد مگر اینکه این موفقیت را از طریق بازگشت به بنیان های فکری و فلسفی و به طور مشخص ایدئولوژیکی و فلسفه اخلاقی آن ها بتوان توضیح داد. مثلا ماکس وبر یا تاوونی یا سومبارت یا به یک تعبیر حتی امیل دورکهایم و پارسونز و این قبیل افراد در این دسته قرار می‌گیرند ، آنها بیش تر در حوزه تخصصی که دارند متمرکز می‌شوند بر روی واقعیت های مشاهده شده در تاریخ و بعضی از اینها مثل وبر یا تاوونی و در یک سطوحی پارسونز یا سومبارت اساسا می‌آیند و کل مسئله توسعه را در این چهارچوب توضیح می‌دهند یعنی از دیدگاه آنها اگر ما توسعه را یک فرآیند در نظر بگیریم نقطه عزیمت این فرآیند را آنها یک دگرگونی بنیادی در نظام ارزش ها واعتقادات به حساب می‌آورند .

بعضی از متفکران دین‌دار نیز به طور مشخص با آمیزه‌ای از بنیان های نظری نهادگرایان و البته بیش تر به لحاظ متدلوژیک این بحث را مطرح می‌کنند که نظریه های سنتی علم اقتصاد نقطه عزیمتشان را برروی فرض اطلاعات کامل قرار داده بودند در حالی که ما می‌دانیم این فرض هیچ نسبتی با واقعیت ندارد و ما در نفس الامر در مناسبات فردی و اجتماعی می‌دانیم که هیچ انسانی با اطلاعات کامل در هیچ دوره‌ای از تاریخ وجود خارجی نداشته،البته آنها بحث های مفصل تر دیگری هم می‌کنند با این مضمون که اطلاعات انسانها علاوه بر اینکه ناقص و محدود است تنگناها و محدودیت های دیگری هم دارد که باعث می‌شود پیچیدگی استفاده از همین اطلاعات ناقص موجود بسیار افزایش پیدا کند و این واقعیت‌ها روی عملکرد اقتصادی هم طبیعتا تاثیرات معنا داری خواهد گذاشت که از ذکر جزئیات آن صرف نظر می‌کنم و فقط این نکته را مطرح می‌کنم که از آنجایی که یک اتفاق نظر عمومی در بین متفکران علوم اجتماعی بویژه طی چند دهه اخیر پدید آمده روی مسئله نقص اطلاعات متفکران اجتماعی دین دار روی همین می‌آیند هم امکان‌پذیری و هم سودمندی استفاده از مبانی دینی برای پشبرد امر توسعه را استفاده می‌کنند مضمون بحث هایی که اینها مطرح می‌کنند این است که اگر از موضع دین دارانه به این ماجرا نگاه کنیم علم مطلق از آن خداوند است و خدا که انسان را خلق کرده با تکیه بر آن علم مطلق امر و نهی های مشخصی را به صورت قاعده های رفتاری برای ما مطرح کرده و اگر ما بتوانیم هوشمندانه و خردورزانه و با رعایت ضوابط روش‌شناختی مطالعات دینی یک ادراک مطابق با واقع از رهنمودهای خداوند که از کانال وحی در اختیار انسان ها قرار گرفته استفاده بکنیم طبیعتا ما می‌توانیم آن نقص ذاتی اطلاعات و دیگر کاستی‌هایی که ادراک بشر از این ناحیه دارد را با تکیه بر وحی تکمیل کنیم و بنابراین می‌توانیم هم الگوی ثمربخش‌تر و هم بااطمینان‌تری از توسعه را طراحی کنیم .

طبیعتا همه این ادعاها زمانی که در قالب یک تئوری توسعه دینی متجلی می‌شود با ضوابط و معیارهای دانش تجربی و متدولوژی علوم اجتماعی اعتبار علمی‌اش مورد ارزیابی قرار می‌گیرد و بنابراین صرف تاثیر پذیری از آموزه های دینی به خودی خود اعتبار علمی آنها را مخدوش نمی کند اگر نگوییم که به اعتبار تصور بعضی از نحله های فلسفه علم تازه این واقعیت، اعتبار علمی آن تبیین‌های نظری را می‌تواند ارتقاء هم بدهد. اما به گمان من اگر این ایده ها را در کنار نظرات کسانی قرار بدیم که اصل امکان پذیری الگوی توسعه دینی را به همراه یک نکته‌ای مورد توجه قرار می‌دهند به نظر می‌رسد توجه به آن نکته می‌تواند برای ما هم حاوی درسها و راهگشایی های بسیار بزرگی باشد .اینها بحثشان در نهایت اختصار این است که در درجه اول نقش دین در عملکرد افراد و تمدن ها اجتناب‌ناپذیر و انکارناپذیر است و نکته دیگر اینکه این واقعیت که ما تحت تاثیر دین به سمت توسعه یا انحطاط کشیده می‌شویم بیش از هرچیز تحت تاثیر نوع استنباطی است که از آموزه های دینی پیدا می‌کنیم و بنابراین شخصاً جزو کسانی هستم که این ایده را صحیح می‌دانند و فکر می‌کنم که اگر به اقتضائات و استلزامات و پیامدهای این مسئله که به گمان من هم ریشه قرآنی دارد و هم تکیه‌گاه‌های بزرگی در عرصه نظریه های توسعه دینی دارد توجه داشته باشیم می‌تواند برای ما راهگشایی های خیلی بزرگی هم داشته باشد.

در اینجا بحث بر سر این است که اولا دین فی نفسه در همه شئون زندگی انسان‌ها و از جمله توسعه دخالت دارد اما به همان اندازه که دین می‌تواند برای تبیین مسئله توسعه ثمر بخشی داشته باشد برای تبیین مسئله انحطاط هم می‌تواند ثمر بخشی داشته باشد و این برمی‌گردد به بحث نحوه شکل‌گیری سازه‌های ذهنی و نوع استنباطی که افراد از رهنمودهای وحی به طور مشخص دارند.این که ادعا کردم به طور مشخص ایده مزبور مبنای قرآنی هم دارد به این جهت است که ما در قرآن مکرر مشاهده می‌کنیم که درباره فلسفه بعثت انبیاء یکی از نکاتی که ذکر می‌شود این است که از انجایی که برخی گروندگان ادیان پیشین به قاعده کج فهمی ها یا منفعت طلبی های کوتاه نگرانه در آموزه های دینی دست می‌برند و آن را تحریف می‌کنند یکی از فلسفه‌های ارسال نبی این است که با آن تحریف ها مبارزه کند و در میان اسلام شناسان بزرگ معاصر آیت الله شهید دکتر بهشتی در یکی از آثار بسیار ارزشمندشان که امیدوارم به زودی منتشر بشود و قبل از انقلاب انتشار محدودی داشته و من توفیق داشته ام آن را مطالعه کنم ایشان ادعا می‌کنند که اساسا از نظر قرآن یکی از مهمترین فلسفه های بعثت انبیاء مبارزه با تحریف هایی است که در دین خدا صورت گرفته است.از این زاویه به غیر از قرآن می‌توان این دیدگاه را حتی در نهج البلاغه هم به طور مشخص در خطبه ۱۲۵ نهج البلاغه ردگیری کرد. در آنجا علی ابن ابیطالب(ع) خیلی صریح راجع به این مسئله صحبت می‌کنند این که چه فهمی از قرآن و توسط چه کسانی باشد چقدر اهمیت دارد خیلی مفصل و مبسوط بحث کرده‌اند.

این که در بین متفکران بزرگ هم در غرب و هم شرق آن‌هایی که می‌خواستند منصفانه راجع به دین صحبت کنند. آنها نیز به این مسئله توجه نشان داده‌اند، مسئله بسیار جالب توجه و مهمی در حوزه اندیشه توسعه دینی است که جای بسط هم دارد اما در اینجا می‌خواهم با ذکر این نکات دو نتیجه گیری بکنم که برای پیشبرد درست مسئله توسعه اسلامی می‌تواند مورد استفاده قرار بگیرد، با مراجعه به بحث های دیوید هیوم که یکی از اثرگذارترین متفکران تمدن غرب محسوب می‌شود در کتاب تاریخ طبیعی دین ملاحظه می‌شود او نیز صریح می‌گوید که یک دین به هر اندازه که معقول و منطقی باشد می‌تواند در اذهان مرم ناآگاه و بی دانش در معرض مسخ و تحریف قرار بگیرد و همین مسخ و تحریف یا کج فهمی منشا زیان های اجتماعی خیلی بزرگ هم می‌تواند بشود .

بنابر این حتی هیوم هم در واقع به یک شکلی رویکردی هم دلانه با آنچه ماکس وبر در تبیین تجربه توسعه غرب مطرح کرده را نشان می‌دهد که می‌گوید اگر ما قرائت‌های متفاوتی از دین داشته باشیم عملکردهای متفاوتی را نیز شاهد خواهیم بود.حالا که از تمدن غرب مثال زدم از تمدن شرق هم مثالی می‌زنم که خوشبختانه آن هم کتابش به زبان فارسی منشر شده و در دسترس و قابل مراجعه است یکی از متفکران بزرگ و از جمله معماران تمدن میجی که در واقع نقطه عزیمت جهش توسعه‌ای در کشور ژاپن شده یک متفکر برجسته است به نام فوکوتساوا یوکیشی، یوکیشی در کتاب نظریه تمدن ادیان مختلفی را نام می‌برد و بعد می‌گوید که همه این ادیان دو ویژگی دارند ویزگی اولشان این است که همگی از ظرفیت های کافی برای هماهنگ شدن با اقتضائات عصر جدید برخوردارند و ویژگی دوم همه آنها هم این است که برای این هماهنگی با یک محدودیت اساسی روبرو هستند که به تعبیر او آن محدودیت اساسی سطح خرد و قدرت تعقل و اندیشه مردمانی است که به آن آیین ها و مذاهب اعتقاد دارند.

شما می‌دانید که کار ماکسیم رودنسون درباره اسلام و سرمایه‌داری نیز دقیقاً با همین مبنا صورت گرفته است و البته می‌دانید که این رویکرد طرفداران مهم دیگری هم دارد. از جمله، یک کار درخشان دیگری که آن نیز به فارسی منتشر شده کتاب بسیار ارزشمند اریک فروم به نام روانکاوی و دین است، فروم در کتاب خود به طور مشخص روی نقش تعیین کننده نوع استنباط دینی در شکل دادن به سرنوشت جوامع بحث های بسیار ارزشمند و قابل تاملی را مطرح می‌کند و اگر ما این مبنا را بپذیریم که دین به صورت یک سویه روی توسعه تاثیر نمی گذارد بلکه از کانال آن ها که به آن دین باور دارند که اینها هم انسان هستند و مهمترین نقص انسان همان عقلانیت محدود او است اگر به این نکته توجه بکنیم به گمان من اگر کشوری بخواهد به طور مشخص براساس موازین دینی الگوی توسعه برای خود طراحی کند در اینجا مسئله روش شناسی معرفت دینی نیز نقش مرکزی و تعیین کننده‌ای را خواهد داشت.

برآورد شخصی من بعد از نزدیک به ۳۰ سال کار در حوزه مطالعات توسعه و همین طور با بهره گیری از انگیزه ها و علایق مشخص دینی در این زمینه این است که لااقل به اندازه صلاحیت های محدود و اندکی که دارم در بین اسلام شناسان معاصر در ایران شاید برجسته ترین و ممتازترین اسلام شناسی که روش شناسی او می‌تواند مبنای دست یابی به یک درک نظری و تدابیر عملی راهگشا برای توسعه در ایران بشود آیت الله شهید دکتر سید محمد حسینی بهشتی است. طبیعتا این بحثی نیست که بشود در این مجال به صورت مبسوط درباره‌اش صحبت کرد فقط برای اینکه طرح مسئله شده باشد و بابی باشد برای اینکه ببینیم فهم دینی متفاوت چگونه به عملکرد اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی متفاوت می‌انجامد نکاتی را از روش شناسی شهید بهشتی مطرح می‌کنم که در این روش شناسی بدون اینکه ذره‌ای از خلوص معرفت دینی کاسته بشود چگونه راه باز می‌کند به سمت بصیرت نظری و عملی کافی برای نیل به توسعه براساس موازین اسلامی یکی از مهمترین مشخصه های روش شناسی آیت الله شهید دکتر بهشتی این است که ایشان با استناد به بعضی از آیات قرآن کریم تصریح می‌کنند که از دیدگاه قرآن و با تکیه بر منطق قرآن به سهولت می‌شود دریافت که مخاطب پیام دین اسلام و پیامبر گرامی آن، صرفاً مسلمانان نیستند، ازدیدگاه شهید بهشتی با استناد به قرآن اینطور دریافته می‌شود که مخاطب پیام اسلام مطلق ناس هستند یعنی همه انسان ها در همه زمانها و همه مکانها.خوب این می‌تواند به سهولت به عنوان پایه‌ای که برروی آن همه اسلام شناس ها توافق داشته باشند قرار بگیرد برای اینکه ما می‌توانیم به قاعده اینکه یکی از معجزات قرآن این است که در معرض تحریف قرار نداشته با هر سطح معرفت دینی مستقیما به قرآن مراجعه کنیم و ببینیم که آری این گونه است و مخاطب پیام اسلام از دیدگاه قرآن همه مردم هستند در همه زمان‌ها و مکان‌ها.

شهید بهشتی در فرآیند کسب معرفت علمی می‌گویند اگر ما این مبنای متدولوژیک را بپزیریم این یک سلسله استلزاماتی به همراه دارد که همه کسانی که علایق و دغدغه های دینی دارند و در حوزه دین پژوهی کار می‌کنند یا به اعتبار بحث حاضر در تلاش برای ارائه نظریه اسلامی برای توسعه هستند، بایستی به آن پایبند باشند و آن هم این است که یک نقطه عزیمت مهم برای دین‌پژوهان مسلمان در جهت معرفی منطق های اسلام باید این باشد که این منطق ها به گونه‌ای عرضه بشود که مخاطب های منصف اما غیر مسلمان را بتواند متقاعد بکند.پس قطعاً اگر بخواهیم اینگونه اسلام را معرفی بکنیم یک معنایش این است که باید یک تفسیر عقلانی از اسلام داشته باشیم و این مبنا اساساً نظام آموزش های دینی ما را می‌تواند به طور بنیادین متحول بکند اگر این مبنا پذیرفته بشود حتی شکل تبلیغات دینی ما هم باید به صورت بنیادین دگرگون بشود و خیلی پیامدهای بزرگ دیگری می‌تواند داشته باشد و به سهولت می‌توانیم بسیاری از کارهای اسلام شناسان را از این زاویه مورد ارزیابی مجدد قرار بدهیم و ببینیم تبیین هایی که آنها در مقام اسلام شناس از آموزه ها و رهنمودهای دین داده‌اند چقدر متکی به این اصل موضوعه مهم است. این یک مؤلفه ممتاز و تعیین کننده است که اگر پذیرفته بشود در تنظیم روابط بین مسلمانان هم می‌تواند آثار شگرف و تعیین کننده‌ای داشته باشد که فرآیند توسعه را تسهیل می‌کند.

نکته دوم در روش شناسی شهید بهشتی این است که ایشان به قاعده فهم و استباطی که از روح قرآن دارند و با تکیه بر آیات متعددی از قرآن از منظر انسان شناختی به یک بنیان متدولوژیک خیلی مهم دیگر باور دارند که به نظر می‌رسد این ۲ بنیان کاملا در همدیگر تنیده شده‌اند و بسیار به هم مربوط هستند و حتی برروی اخلاق و سلوک مسلمانان هم تأثیرگذار می‌تواند باشد. مضمون نکته دوم روش شناختی شهید دکتربهشتی این است که از دیدگاه ایشان قرآن یکی از مهم ترین وظایف انسان مسلمان را برای اینکه وظیفه و مسئولیت خلیفه‌الهی خود را انجام بدهد عبارت از ضرورت تلاش برای برپایی جامعه آرمانی اسلام در عرصه حیات مادی می‌داند یعنی از نظر ایشان یکی از وظایف واجب که بر عهده هر مسلمانی قرار دارد این است که به اندازه وسع خود باید تلاش بکند تا نظام باورهای ایمانی اسلامی را تجلی عینی و عملیاتی ببخشد. این مسئله باز به نوبه خود مجموعه‌ای از استلزامات نظری و یک مجموعه‌ای از استلزامات عملی به دنبال دارد که در نهایت اختصار به چند مورد از آنها اشاره می‌کنم.

یکی از این بحث ها یعنی یکی از مسائلی که به تبع آن پدید می‌آید این است که هر انسان مسلمان هر آنچه که در قلمرو آموزه اسلامی اعتقاد دارد اولا باید به شکل معقول به صورتی که مخاطب‌های غیرمسلمان و منصف اگر بشنوند، بپذیرند بتواند از آن دفاع کند و نکته دوم این است که این سطح از دانایی راجع به اسلام از نظر شهید دکتر بهشتی در بهترین حالت شرط لازم برای اینکه ما ادعا بکنیم به حدی از فهم از اسلام رسیده‌ایم را تامین می‌کند شرط کفایت آن است که تلاش کنیم و بفهمیم برای عینت بخشیدن به آن فرمان چگونه باید عمل کنیم وجه نظری این مسئله عبارت از این است که همان طور که الان به صراحت در نظریه‌ها و روش‌شناسی توسعه شاهد هستیم که می‌گویند برای پیش برد امر توسعه دانستن این که «چه» کارهایی باید بکنیم لازم است اما کافی نیست و شرط کفایت این است که بگوییم «چگونه» این کار اجرا بشود، در روش‌شناسی شهید بهشتی نیز دانستن چگونگی (Know-How) اگر نه بیش از دانستن چیستی (Know-What) که حداقل به اندازه آن اهمیت دارد. این رویکرد نگاهی به آینده را نیز به همراه دارد چرا که در ادبیات اقتصاد دانایی هم در این ارتباط طبقه بندی جدیدی از دانایی و علم ارائه شده و آن را به دو گروه دانش آشکار و ضمنی تقسیم بندی کردند که در جای خود قابل بحث و گسترش فوق العاده هم است در واقع می‌خواهم این را عرض کنم که آیت‌الله شهید دکتر بهشتی شاید جز اسلام شناسانی هستند که بر روی نقش بسیار تعیین کننده «چگونگی» عینیت بخشیدن به آرمان‌های اسلامی به همان اندازه شناخت آن آرمان‌ها تأکید دارند و بنابراین، بر روی نقش بسیار تعیین‌کننده بصیرت‌های موسوم به دانش ضمنی در قلمرو معرفت اسلامی تأکید ورزیدند و به نظر می‌رسد این جنبه اخیر یکی از مهمترین شکاف‌ها و حفره‌های معرفتی مسلمانان در طول تاریخ بوده است و اگر این مبنای متدولوژیک را بپذیریم به کلی باید نظام آموزش‌های خود را مورد بازبینی قرار بدهیم ما نیاز داریم دانش ضمنی خود را تقویت کنیم و برای این که اهمیت این مسئله درک شود کافی است فقط به این نکته اشاره بکنم که بعضی از نظریه پردازان بزرگ اقتصاد دانایی می‌گویند اگر کل پیکره ی معرفت بشری را به دو قسمت دانش آشکار و ضمنی تقسیم کنیم آنها این پیکره را تشبیه به یک کوه یخ می‌کنند. بدنه اصلی معرفت توسعه‌ساز دانش ضمنی است که به اصطلاح ناظر بر آن قسمت از کوه یخ است که زیر آب قرار گرفته است و متاسفانه به واسطه این که جز دوره کوتاهی در صدر اسلام ما تجربه چندانی در حکومت دینی نداشته‌ایم بصیرت های عالمانه دینی ما در مورد دانش ضمنی بسیار اندک و ناچیز است و اگر مبانی متدولوژیک آیت‌الله شهید دکتر بهشتی برای فهم اسلام مورد توافق قرار بگیرد راه برای کسب و تکمیل این نوع از دانش هم از منظر اسلامی گشوده می‌شود به عنوان آخرین نکته اگر ما می‌بینیم حرکت آزادی بخش تجربه شده در ایران در پرتو انقلاب اسلامی جزو معدود انقلاب های بزرگ اجتماعی است که در کشورهای در حال توسعه صورت گرفته و در آن توانسته‌ایم در عرض کمتر از یک سال که از انقلابمان گذشته است یک قانون اساسی ارائه کنیم که به صورت سیستمی سازو کارهای عملیاتی کردن آرمان‌ها را نشان داده فکر می‌کنم در ایران هیچکس اجازه تردید راه دادن به خود ندهد که بیش از هرچیز و هر کس این دستاورد عظیم مدیون شهید بهشتی است. و اینکه شهید بهشتی توانستند کار به این بزرگی را در مجلس خبرگان مدیریت کنند به خاطر این است که با این الگوی روش‌شناختی برای فهم اسلام تلاش کرده بودند و به لحاظ نظری ما اگر بخواهیم بابی را که شهید بهشتی گشوده‌اند صادقانه ادامه بدهیم لازمه‌اش این است که از آن روش‌شناسی تبعیت بکنیم و به لحاظ اجرایی و عملیاتی هم لازمه‌اش این است که از نظر اخلاقی خود را متعهد بکنیم که به قانون اساسی و همین طور تلاش‌های بعدی که انشاءالله متفکران مسلمان و اسلام‌شناسان از این به بعد انجام خواهند داد بدانیم که همان‌طور که به اسلام می‌بایست به مثابه یک منظومه نظام‌وار و همه‌جانبه نگاه کنیم این عمل سیستمی به قانون اساسی است که می‌تواند سرنوشت ساز باشد و اگر از این منظومه با برخورد گزینشی اجزایی را بگیریم و اجزایی را قربانی کنیم هم اسلام را بدنام کرده‌ایم هم قانون اساسی را و هم ناشکری کرده‌ایم نسبت به یک ذخیره دانایی بزرگی که میراث بزرگ شهید بهشتی و اسلام شناسان مسلمانان انقلابی و ارجمند صدر انقلاب بوده است.

اینجانب به مناسبت‌های دیگری در سال‌های دور و نزدیک گذشته این مسئله را در حوزه تخصصی خود مطرح کرده‌ام که در تبیین مشکلات جدی اقتصادی موجود کشور سؤالی که می‌بایست به دقت مطرح کرده و منصفانه و عالمانه به آن پاسخ داد، این است که آیا طی سه دهه گذشته ما به صورت نظام‌وار به قانون اساسی پایبندی نشان دادیم و به این خاطر با مشکلات موجود روبرو شدیم یا چون به هر دلیل و با هر توجیه بخش‌هایی از آن را کنار گذاشته‌ا یم و مصلحت‌اندیشانه نادیده گرفتیم به مشکل برخوردیم. ادعای اینجانب آن است که منشأ اصلی مشکلات ما رویه اخیر بوده و فقط با پندگیری از تجربه‌های گذشته و بازگشت تمام عیار و سیستماتیک به قانون اساسی خواهیم توانست به نمونه آرمانی مورد نظر شهید بهشتی و همه رهپویان انقلاب اسلامی عینیت ببخشیم.

منبع:بنیاد نشر آثار و اندیشه های شهید بهشتی

نظر و عمل از دیدگاه شهید بهشتی

دکتر سید محمدرضا حسینی بهشتی:

بسم الله الرحمن الرحیم

بسیار خوشوقتم از اینکه در جمع شما دوستان عزیز هستم در این جلسه قرار است نگاهی به اندیشه‌های مرحوم شهید آیت الله بهشتی و نسبت این اندیشه‌ها با نظر و عمل داشته باشیم.

یکی از مسایل مهم در مورد کسانی که پای به عرصه میدان‌های عمل اجتماعی می‌گذارند این است که تا چه اندازه این گام‌هایی که در عرصه عمل بر می‌دارند بر مبنای یک نگرش نظری با عمق کافی است. کسانی هستند که در میدان‌های عمل اجتماعی وارد می‌شوند در حالی که به گمان خودشان به صرف صداقت و به صرف اهتمامی که نسبت به امور اجتماعی دارند پا به عرصه عمل گذاشتند و در نتیجه به رغم کوشش‌ها و تلاش‌هایی که صورت می‌دهند ما در نوع حرکت آنها اعوجاج‌ها و کژی‌ها، چرخش‌ها، رکودها، فرازو نشیب‌های فراوان را ملاحظه می‌کنیم.

شرط ورود به عرصه عمل اجتماعی تنها داشتن همت و انگیزه برای مواجه شدن با مسایل اجتماعی و تلاش برای دگرگون کردن آن‌ها نیست. چه بسا کسانی در این میدان‌ها خودشان را به آب و آتش‌ می‌زنند اما وقتی برایند مجموع حرکت آنها را تماشا می‌کنیم به نظر می‌رسد که حرکتشان بی شباهت به حرکت در وادی تیه نبوده. چهل سال سپری شده و بعد ممکن است به تعبیر قرآنی از این سراب به آن سراب دویده‌اند و برخی از این افراد در پایان عمر وقتی نگاه می‌کنند به آنچه که پشت سر دارند ممکن است که تلقی آنها از زندگی‌شان این باشد که با کوشش‌های فراوانی که داشتند حرکت مثبتی را نتوانسته‌اند انجام بدهد. به تعبیر شهید آیت الله بهشتی همه حرکت‌ها لزوما “تلاش” نیست بعضی وقت‌ها “تقلا”ست. تقلا این طور است که شما نیروی زیادی را به کار می‌گیرید اما خوب بین تقلا و تلاش تفاوت های اساسی هست! از تلاش حرکت جهت‌دار را می‌فهمیم. چه بسا کوشش‌های فراوانی که صورت میگیرد اما در انتها وقتی که ارزیابی می‌کنیم می‌بینیم که نسبت به هدفی که در پیش گرفته بودیم نه تنها نزدیک نشدیم بلکه ممکن است دور هم شده باشیم. جمله‌ای هست معروف از مولا علی علیه اسلام که می فرمایند:« العامل علی غیر بصیره کالسائر علی غیر الطریق لایزیده سرعه السیر الا بعدا». کسی که عمل می‌کند اما این عمل مبتنی بر یک آگاهی نیست مانند کسی است که پای به حرکت برداشته اما در مسیر نیست. چه بسا گاهی وقت‌ها درست در جهت عکس این مسیر هرچه بیشتر شتاب کند، هرچه بیشتر کوشش کند، به جای اینکه نزدیک بشود، دور می شود. بنابراین، اهمیت نظرورزی به عنوان مبنا برای هرگونه حرکتی از جمله حرکت فرد در عرصه زندگی- چه در زندگی شخصی و چه در زندگی اجتماعی- بسیار بالاست. کسانی که بر اساس مبنایی و براساس اصولی که در زندگی انتخاب کرده‌اند و این مبنا و اصول را با آگاهی هم انتخاب کرده‌اند ، قدم به عرصه زندگی می‌گذارند، حتی اگر در انتخاب نقطه‌ای که می‌خواهند به سمتش حرکت کنند دچار اشتباه هم شده باشند با طی کردن یک مسیر ممکن است به جایی برسند که در می‌یابند این جهتی که در پیش گرفته‌اند اشتباه بوده است. در مقابل کسانی که خودشان را به دست حوادث می‌سپارند، رویدادها هرچه اتفاق افتاد، افتاد گویی این افراد ابن وقتند، فرزند روزند، حسب شرایط و مدام با هر تغییری، اینها مسیرشان دگرگون میشود و ممکن است به سردرگمی طولانی به حدی که تمامی عمر فرد را در بر ‌گیرد دچار شوند.

دکارت فیلسوف فرانسوی در آغاز عصر جدید، در بیان اینکه باید به نحو مبنایی و روشمند اندیشید و اعمال و افعال را هم براساس این اندیشه شکل داد و در مزیت این نوع حرکت تعبیر و مثال جالبی از او نقل شده که فردی اگر در یک جنگلی قرار گرفت و نمی‌داند لزوماً راه خروج از این جنگل چی هست بهتر است که یک مسیر مستقیم را در پیش بگیرد اما این مسیر را با جدیت پیگیری کند زیرا اگر هم، این جهتی که انتخاب کرده باشد کوتاه‌ترین نباشد ولی به هرحال خارج می‌شود در حالی که کسانی که چند قدمی به سمت مستقیم گام برمی‌دارند بعد به طرف راست می‌پیچند بعد به طرف چپ می‌پیچند بر می‌گردند دوباره به سمت دیگری حرکت می‌کنند ممکن است مدت‌ها در داخل جنگل دور خودشان بگردند ولی نمی‌دانند که بالاخره به کدام سمت حرکت می‌کنند. در مورد مسیری که مرحوم شهید آیت الله بهشتی در زندگی طی کرده اند، می‌توانیم بگوییم که در مجموع با فردی روبه‌رو هستیم که به یک نقطه تعادل بهینه‌ بین نظرورزی و روی آوردن به عمل رسیده اند. از یک طرف ایشان فردی است که مدتها در عرصه نظری وقت صرف کرده و کوشش کرده که در درجه اول به عنوان یک انسان برای زندگی آن هم برای زندگی خود قبل از اینکه برای زندگی دیگران، سخن بگوید کوشش کرده برای خودش به یک جمع بندی نسبی حداقلی برسد. تلاش کرده که در هر میدانی که به سمت نظرورزی حرکت می‌کند آنچه را که با آن روبرو می‌شود با عمق و دقت کافی مورد بررسی قرار داده باشد. بسیاری از افراد هستند که ممکن است علاقه مندی‌های نظری داشته باشند اما ممکن است در جامعه‌های پر تلاطم که شتابزدگی ویژگی غالب افراد جامعه است با نگاهی سرسری و عجولانه و جمع بندی‌های سریع خود را قانع کنند اما با این سطح از تلاش قطعا در عرصه عمل با مشکل مواجه می شوند. این است که در وسطهای میدان عمل دوباره پرسشهای نظری بنیادین عمیق برایشان طرح می‌شود. تردید در اینکه مسیری که پیش گرفتیم درست بود یا نبود حتی در اصل مسئله و در اصل جهت گیری و گاهی وقت‌ها این تردید‌ها هم تردید‌هایی برای خروج از تردید نیست چون تردید بیش از حد می‌تواند بحران ساز شود شک می‌تواند در زندگی انسان ایجاد شود و بجاست که اصلاً یک بار در مسایلی که به عنوان مبنا برای زندگی قرار دادیم به طور جدی دقیق شویم و با نگاه تیزبینانه و اندکی هم با فاصله و تردید‌آمیز آنها را باز نگری کنیم. به شرطی که این تبدیل به یک عادت نشود تبدیل به یک منزلگاه برای اقامت نشود. شک محل عبور خوبی می‌تواند باشد اما اگر تبدیل به منزلگاه شد می‌تواند بازدارنده از هرگونه حرکت شود.

در مطالعات نظری مرحوم شهید آیت الله بهشتی فردی است که مجال به خودش داده که در مورد آنچه که به عنوان مبنا برای زندگی انتخاب کرده نگاه هم عمیق و هم همه سو نگر و هم آینده نگر پیدا کند. ذهن ایشان به قاعده شواهد متعدد ذهنی ست که وقتی از چیزی می‌پرسد کوشش می‌کند که علت‌یابی عمیق و خوبی کند. در سطح صرف توصیف پدیده‌ها باقی نمی ماند علت‌یابی را هم تا جایی دنبال می‌کند که علت‌های بنیادین را پیدا کند. سلسله علل بهم گره می‌خورند تا یک پدیده‌ای که پیش روی ما هست خودش را عرضه کند. گاهی وقت‌ها ذهن ما در جستجوی سبب‌ها و علت‌ها به حرکت درآید اما اینکه تا کجا ذهن جلو برود و علت‌های بنیادین را بازشناسی کند این را در فکر و ذهنیت همگان ممکن است نیابیم. کسانی که با مرحوم شهید آیت الله بهشتی هم‌اندیشی و هم فکری و هم سخنی داشتند و با او در عرصه نظری آشنا شدند یکی از ویژگی‌های نظری برجسته ایشان را بالاتفاق می‌گویند این است که فردی است که اگر موضوعی مورد گفتگو و بحث قرار گیرد ،ایشان در درجه نخست معمولا دیرتر از بقیه اظهار نظر می‌کند. معمولاً اواخر یک بحث سخنی از ایشان می‌شنیدیم. انگشت را درست جایی می گذاشت که بنظر می‌رسد آن نقطه عزیمت واقعی سؤال می‌تواند باشد. گاهی وقت‌ها خیلی عجیب بود. یکی از کسانی که جزو چهره‌های اجتماعی مطرح جامعه ما هم محسوب می‌شوند. یک وقت نقل میکردند که ما جلساتی با مرحوم آیت الله بهشتی داشتیم فرض کنید، برای مثال ، داشتیم در مورد سیب صحبت می‌کردیم و این که برای تولید میوه‌ای مثل سیب اگر بخواهیم موفق باشیم چه باید کرد؟ هرکسی نظری می داد و بعضی از افراد که حتی موضوع در میدان کارشان بوده و اظهار نظر می‌کردند، زمانی که نوبت آقای بهشتی می‌رسیده ابتدا از مشخصات زمین میپرسیدند واین برای مخاطبان همراه با تعجب بود که ما داشتیم راجع به سیب صحبت می‌کردیم چکار به زمین داریم؟ ولی می‌دیدیم که درست انگشت گذاشته اند روی جایی که جایگاه رویش درخت است و می گفتند ابتدا آنجا باید به مسئله بپردازیم و می‌توانستند نشان بدهند که چرا در این مورد بحث می‌کنند. این نگاه عمیق نگاه ریشه‌ای نگاه علت‌یاب آن هم نگاه بنیادین بسیار مهم است. این به دلیل این بود که در عرصه نظری ایشان جدی وبا برنامه ، وقت صرف کرده‌اند، حوصله به خرج داده‌اند، کار هایشان شتاب زده نبوده. البته این در جامعه ما به خصوص که یک جور التهاب برای حرکت سریع به سمت عمل وجود دارد معمولاً کمتر مشاهده می شود. خوب پس نکته اول اینکه ایشان در نظرورزی عمق کافی دارد. از طرف دیگر، نگاه ایشان در هر مساله ای معمولا همه سونگر است. اینکه بفهمیم که اگر درباره چیزی می‌اندیشیم هر رای درباره این موضوع صادر کردیم در مجموع پیوستی که با موضوعات دیگر دارد تأثیرگذار است. اگر تأثیرات دور و نزدیک آن را نبینیم ممکن است رای بدهیم اما با فاصله نه چندانی به جایی می‌رسیم که میگوییم نه مقصود این نبود و آمادگی پذیرش این لوازم را نداریم. در حالی که نگاه همه سونگر هر موضوعی را در پیوند با موضوعات دیگر می‌بیند. مثلاً اگر در یک مسئله‌ای که مربوط به عرصه فقه است و ایشان اظهار نظر می‌کند در حوزه احکام حقوقی دینی حواسش هست که هر حکمی چه تبعات اجتماعی دارد چه تبعاتی در عرصه اخلاقی و جمعی دارد چه تبعاتی در زمینه نوع مناسبات انسان‌ها و زیست جهانی که درآن زندگی می‌کند دارد. اینطور که نیست فقط چشم دوخته باشد به یک نقطه و درباره آن می‌اندیشیده و بدون اینکه لوازم و تبعات آن را مد نظر قرار بدهد. پس دومین ویژگی نظر ورزی ایشان همه‌سو‌نگری است. بعد‌ها این ویژگی‌ها همگی در عرصه علمی برجسته شدو به کار آمد. یعنی در جاهایی وقتی که با نگاه نظری ایشان مواجه می‌شویم می‌بینیم که این نوع نگاه چه تأثیری دارد. اینکه ذهن عادت کند وقتی به یک نظر و یک جمع بندی می‌رسد حواسش باشد که تا کجا برد دارد و فقط چشم ندوخته باشد که با یک زاویه‌ای تنگی به موضوع نگاه کند و این طرف و آن طرفش را نبیند. بخصوص با توجه به گستردگی شاخه‌های دانش یکی از خطراتی که الان وجود دارد این است که افراد فقط با زاویه‌ای که با موضوع آشنا شده‌اند تماس دارند و با آن انس دارند. در حالی که این تقسیم‌بندی‌ها تقسیم بندی‌های اغلب قراردادی ،اعتباری و تصنعی ست. موضوعات با هم در پیوندند. مثل اینکه وقتی یک چیزی را از اینجا بلند می‌کنید، ماتریسی از شبکه روابط را فرض کنید، زمانی که متغیری را تغییر می دهید همراه آن متغیرهای دیگر هم تاثیر می پذیرند. اگر بخواهیم نگاه واقع بینانه داشته باشیم. مرحوم شهید آیت الله بهشتی این طرز نگرش را در نظر ورزی با دقت ملاحظه می‌کند. ویژگی سوم در این برخورد آینده نگری ست. ایشان در دوره تحصیل و زمانی که وارد عرصه تحقیق می‌شود هیچ موضوع مطرح شده ای از سوی ایشان نیست که ما یک جهت گیری به سمت آینده را درآن ملاحظه نکنیم. نگاه نگاهی ست که بر افق بلند زمانی ناظر است . خود را در چارچوب آن چیزی که پشت سر دارد و با آن روبروست محدود نمی سازد. زاویه‌ای به سمت آینده را تقریبا در همه نظرورزی‌های ایشان مشاهده می‌کنیم.

یکی از مشکلاتی که معمولا در عرصه نظری با آن مواجه هستیم بخصوص افرادی که بدنبال عمل اجتماعی هم هستند، این گسستی ست که اغلب نظر با واقعیات زندگی پیدا می کند. با ورود بیش ا از حد در این فضای انتزاعی باید بدانیم پیوند ما با واقعیت های زندگی قطع می‌شود.نظرورزی بخاطر نظرورزی از دیدگاه ایشان مردود است. من نمی خواهم بگویم که نظرورزی بخاطر نظرورزی هیچ ارزشی ندارد. ممکن است برخی فعالیت‌های نظری محض فایده نزدیک عملی نداشته باشد و یکی از اشتباهات بزرگ این است که کسانی که در عرصه برنامه ریزی‌های علمی و پژوهشی دارند حرکت می‌کنند و بودجه‌ها تخصیص می‌دهند، در مورد فعالیت‌های نظری بپرسند فایده این کار چیست و فایده در این جا یعنی فایده نزدیک و ملموسی که جلوی چشم من قرار دارد. ما داریم در فضای نظری طرح مسئله می‌کنیم خیلی هم ذهن‌ها را کار می‌اندازیم و کوشش بالا می‌کنیم و مهارت و ورزیدگی پیدا کرده ایم و به نتیجه‌ای میرسیم و بعد این نه آغازش و نه انجامش با زندگی واقعی گره نخورده.بنابراین در بهترین حالت تبدیل می‌شود به تفنن یا زورآزمایی فکری. ممکن است بخاطر این نشان دادن مهارت احساس رضایت درونی کنیم چه بسا فخری بفروشیم اما تغییری در زندگی عملی ما نمی دهد. بسیار مهم است که نقطه آغاز پرسش نظری از متن زندگی برخیزد و بعد هم در ادامه گم نشود. خیلی از اندیشه ورزان هستند که وقتی با آنها مواجه میشویم مثلا در مورد این لیوان، یک کتابخانه معلومات تحویل شما داده می‌شود ولی آخر سر تکلیف شما را مشخص نمی کند که با این لیوان چه کنم. این همه معلومات این همه اطلاعات این همه مهارتهای فردی و دانسته‌هایی که جمع کرده اما منتهی به حل یک مسئله از مسائل زندگی نمی شود. نظرورزی که فقط در دایره نظرورزی باقی می‌ماند در معرض این خطر قرار دارد.

مرحوم شهید آیت الله بهشتی در عین حال که توان مندی در عرصه نظری داشت. نه از روی تفنن و نه احساس رضایت حاصل از اینکه من در یک میدانی توانستم توانایی بالایی پیدا کنم و ارضا شده ام، هیچ کدام از اینها انگیزه او برای نظرورزی نیست. پس این درست است که نظرورزی یک مرتبه و نقطه مهم در زندگی فرد ست که قدم گذاشتن در آن از شما همت و توانایی و کوشش و حوصله و پرهیز از شتاب زدگی و پیدا کردن عمق را می‌طلبد. اما در انتها منظور از این راه وغایت آن باید روشن شود. می‌خواهیم چه کنیم؟

بنظر میرسد که در تجربه زندگی مرحوم شهید آیت الله بهشتی بین نظر ورزی و عمل به یک نقطه تعادل رسیده ایم. مطالعه‌ای که صرفاً کنار کتابخانه و حجره صورت بگیرد و گره نخورد با زندگی، این مطالعه نتیجه اش هم به درد همین کتابخانه می‌خورد به درد زندگی نمی خورد. تاکید می کنم به هیچ وجه قصدم نگاه از روی نوعی کوچک بینی به نظرورزی نیست. منظورم مورد سؤال قرار دادن ارزش این کار نیست. اما باید توجه داشت که یک اصل مهم رسیدن به نقطه تعادل میان نظر و عمل است . لازم نیست حتما تأثیرش تأثیر نزدیک باشد. اینقدر نزدیک بین نیستیم . اما اینکه کار نظری صرفاً در دایره نظر بگردد و هیچ تأثیر عملی در زندگی ما نداشته باشد بنظر می‌رسد این هدف گذاری کارآمدی برای زندگی نباشد. و برای شهید بهشتی در اولویت قرار نداشت پس علم بخاطر خود علم، بدون اینکه بخواهم از ارزشش بکاهم. اما بنظر میرسد که طی کردن مسیر جهت دار در زندگی که ما را به جانبی برساند که آن تصویری که برای خودمان به عنوان آرمان و ایده آل از یک زندگی خوب، از زندگی همراه با رضایت مندی، یک زندگی همراه با حس سعادت، ممکن است ما را در این جهت نتواند راه بری کند و این کافی نیست.

ممکن است پرداختن مدام به دانشها مارا از وادی‌های روشن زندگی به وادی‌های تاریک زندگی ببرد. علم روشنی آفرین است اما می‌تواند تبدیل به حجاب شود. تعبیری از مرحوم بهشتی به کرات شنیده می شد با این مضمون که از همان ابتدا شناخت معرفت و آگاهی را بدان شرط جویا، طالب و پذیرا باشیم، که از آغاز حس کنیم در منطقه نور زندگی قرار گرفته است و نه در وادی ظلمات. اینکه در عرصه عملی زندگی ما را به سمت روشنایی در زندگی و فضیلت مند زندگی کردن راهبری کند. دانش‌اندوزی و نظرورزی‌ها، بخصوص اگر پیوند نخورند با این هدف گذاری‌ها، هدفگذاری‌هایی که ما را به سمت فضیلت ببرند ممکن است جاهایی مبدل به ابزارها و وسایلی بشوند که بسیار خطرناک ست. دانش اندوزی در خدمت چیزی قرار میگیرد که بی شباهت به تیغ دادن به دست زنگی مست نیست.

نکته دوم که بسیار مهم ست. فرض کنید کوشش کردیم در عرصه نظری خودمان را به مبانی استواری برسانیم و براساس آن به یک داوری‌هایی رسیدیم. خیلی از ما ممکن است در مقطعی از مقاطع زندگی در مورد یک چیزی به جمع بندی برسند با توجه به کوششی که برای شناخت کردیم یا تجربه‌هایی که در میدان عملی بدست آوردیم یک جمع بندی کردیم. یکی از ویژگی‌های یک ذهن نظرورز که میخواهد شناختش از موضوعات را کماکان با تحولات و دگرگونی‌هایی که موضوعات در جهان دگرگون شونده ما دارند همپا نگه دارد این ست که این داوری همواره بتواند در معرض این باشد که مورد پرسش و نقد قرار بگیرد. کسانی ممکن است در آغاز زندگی علمی یا زندگی اجتماعی یک جا به جمع بندی رسیده‌اند اما این فکر اول و آخر آنهاست. این مطلق اندیشیدن ست. و ممکن است ادعایی ناگفته و ناخواسته باشد که گویی ما به حقیقت کما هی هی دست یافته ایم. بدون تعارف ما از سطح انسان‌های واصل و از سطح کسانی که در یک مرتبه از علم هستند که از دسترس بشر معمولی بیرون ست فاصله داریم اینکه فردی ادعا کند که به حقیقت رسیده جز موارد استثنایی بنظر ادعای ناپذیرفتنی است. دیدید کسانی که در عرصه‌های مختلف اظهار نظر می‌کنند چنان که گویی حقیقت اول و آخر را پیدا کرده‌اند و من در تعجبم این استحکام از کجاست. به تعبیر شهید بهشتی دو دسته افراد محکم حرف میزنند، یا واصلانند، که خوشا به حالشان که رسیده اند، و چندان به گفتگو و نظرورزی ندارند. عده‌ای هم که نمی دانند. با جهل هم می شود محکم حرف زد. من نمیدانم این چه بیماری ست. که گاهی وقت‌ها هم زود به آن دچار می‌شوند. بعد در هر عرصه‌ای هم وارد می‌شوند همین طور محکم حرف می‌زنند. فقط هم مشکل مربوط به معممین ما هم نیست، اخیرا مکلاهایی داریم که از اینها جلوترند. برای جابجا کردن این شی حداکثر کاری که می‌توانید بکنید این ست که بگوید من گمان می‌کنم و فکر می‌کنم و … که این بهتر ست. ولی ما شاالله خیلی محکم نظر میدهند. این در حالی است که عملا نمی دانیم وقتی چیزی را انجام میدهیم چه مسایلی همراهش هست و غیره. این نوع اظهار نظر دردی را دوا نخواهد کرد. مجبورم با توجه به فرصت اندک باقی مانده نکته به نکته سریع جلو بروم. دومین مسئله یک نظم در اندیشه است. ایشان در مقام نظرورزی و پیوندآن باعمل، منضبط در اندیشیدن و عمل کردن ست. گفتنش آسان ست ولی در عمل که نگاه می‌کنیم متوجه می‌شویم چقدر لنگ میزنیم. یکی از ویژگی‌های مرحوم شهید آیت الله بهشتی خارج از عادت خشک ، یک عادت تعیین کننده، به نظم است.ایشان سخت اهل منضبط فکر کردن بود. به قول لایب نیتس تمییز فکر می کرد. گاهی وقت‌ها اندیشه‌های ما شبیه انبار‌های درهم ریخته ست. این انضباط در اندیشه وعمل مهم ست. مرحوم شهید آیت الله بهشتی که در نظر ورزی منظم می‌اندیشد و در مقام عملی چه عمل شخصی و چه عمل اجتماعی، نظم را به عنوان یک اصل پذیرفته است . بعضی از دوستان می‌گویند شاید ایشان در زمان اقامت شش-هفت ساله در اروپا این ویژگی را کسب کرد؟ نه واقعیت این است که خیلی زودتر، خیلی جوان تر بود که میرسد به این قضیه. انصافا توانستند از وقت خود خوب استفاده کنند. ایشان پنجاه و سه سال عمر کردند اما انصافا ایشان از زندگیشان خوب استفاده کردندایشان مظهر این کلام بودند که “توزیع الوقت توسیعه” ایشان این را به عنوان یک اصل پذیرفته بود. اندیشه‌ای که منضبط فکر می‌کند و گشوده است در مقابل نقد. اندیشه‌ای ست که هنوز می‌تواند باز بماند و وقتی نقدی بر او وارد می‌شود بدون اینکه دچار تلاطم درونی شود خونسردانه نقد را پذیرا می شود و جستجو می کند که عنصری که برای زندگی او باشد کارآمدباشد آن را پیدا می‌کند . بسیاری از افراد هستند که نگهبان اندیشه شان هستند. تا یک جایی ذهن باز ست اما وقتی رسیدند یه یک جمع بندی حتی اگر آن را به زحمت هم بدست آورده‌اند برایشان سخت است که آن را باز کنند و مجال بدهند به اندیشه مقابل برای عرض اندام جدی . در پی این نباشند که با طرح این فکر چه خواهد شد به صورت انفصالی یا عصبانی ، دنبال پاسخ دهی نباشند. اول دنبال این باشند که آیا عنصر تأثیرگذاری درآن هست یا نیست. مرحوم بهشتی نه تنها مثبت برخورد می‌کرد با اندیشه‌های دیگران و اندیشه‌های مخالفان. حتی کسانی که اندیشه شان را با تلخی طرح میکردند بلکه به استقبال میرفت. جلساتی بود در منزل ما که از اقشار مختلف شرکت می‌کردند از دانش آموز تا صاحبان مدارج بالای علمی. همه احساس می‌کردند که اینجا راحت حضور پیدا می‌کنند و مرعوب فردی مثل آقای بهشتی نبودند و میتوانستند فکر کرده و هم فکری داشته باشند و می‌توانستند حرفشان را ابراز کنند و برای اینکه ابراز کنند تجربه جدیدی بود. به همان دقتی که به حرف افراد شناخته شده میدان می دادند به دانش آموزی که آمده بود و راجع به موضوعی می‌توانست ابراز نظر کند نیز توجه می کردند. این رویه زمانی ثمربخش و جدی ست که فقط جنبه تاکتیکی هم نداشته باشد. بلکه قبول کرده که ممکن است یک بچه دبیرستانی چیزی گفته باشد که من ندیده باشم. قبول اینکه ما تلاشی کردیم و با همه مهارت‌ها خودمان را رسانده ایم به همچین نقطه‌ای ، به همین دلیل استقبال می‌کرد. و از برخورد بد و تند با افکار و اشخاص به جد پرهیز می‌کرد. به همین دلیل از اینکه به وادی جدل بیفتند سخت ابا داشتند. ما داریم اندیشمندانی که معلومات گسترده‌ای داشته باشند اما مطالبشان معمولا لحن جدل دارد. یعنی اندیشه من درست است و وارد گفتگو با شما شدم تا شما را یک جوری مجاب کنم. این نیست که من هنوز جستجوگرم. من هنوز میدان را باز گذاشته ام. که بتوانم چیزی بهره ببرم. کم هستند افراد این گونه . در برخورد با اندیشه و اشخاص و در برخورد با نقد هم بسیار جالب بودند.

خاطرم هست در اتریش جمعی از دوستان دعوت کرده بودند. در خارج از کشور در آن زمان تعداد دانشجوی مذهبی خیلی کم بود. انگشت شمار. اگر هم بود چندان عرض اندام نمی توانستند بکنند. دو سه نفر از دوستانی که در اتریش بودند از جمله دکترنمازی، دعوت کردند که اینجا بچه‌های مارکسیست قدیمی در اروپا قوت بسیاری دارند و ما میخواهیم جلسه گفتگو و طرح مطلب بگذاریم. مرحوم بهشتی قبول کردند. ما با هم همسفر بودیم. در طول سفر ایشان فرصت نماز خوندن پیدا نکردند. وارد شدیم امکانات دانشجویی آن موقع کم بود و همه باید از جیب خودشان می‌گذاشتند از جایی امکاناتی نبود ولی اینها خوش انصافی کرده بودند و بالای یک بار جا گرفته بودند. تیپ بچه‌های قدر مارکسیست هم بودند. نوع نشستن هم خاص بود. حتی بعضی از پایین مشروب بالا آورده بودند و سیگار بقدری کشیده بودند که چشم چشم رو نمی دید و پنجره رو باز می‌کردی سرما میشدند و می بستی نمی شد نفس کشید و وضع عجیبی بود. برخورد مرحوم بهشتی جالب بود. خیلی خونسرد وارد شدند و سلام و عذر خواهی کردند که نماز نخوانده ام و یک حصیر داشت آن گوشه ایستاد به نماز خواندن. بعد بحثی را ارایه کردند با عنوان که اسلام و ماتریالیسم که نوارش موجود است. سه ربع ساعتی در باره این موضوع صحبت کردند و گفت خوب نیم ساعت در اختیار هستم و سؤالاتی که مطرح است بپرسید. یکی بلند شد و شروع کرد به سؤال کردن. نزدیک به صد سؤال شد. شاید بیست دقیقه. بعداز طرح سوالاتش هم رفت بیرون. نحوه برخورد شکننده. و تحریک آمیزی را به نمایش گذاشت واکنش ایشان بسیار جالب است . مرحوم بهشتی گفتند که خوب معمول این است که سؤالات دور و بر همان موضوع ارائه شده. من دیدم که نمی توانم در این فرصت کم به همه سؤالات دوست عزیزمان جواب بدهم لذا سه تا از اینها را انتخاب کرده ام که پاسخ بدهم و چقدر خوب بود که این دوست عزیز هم اینجا بودند که می‌توانستیم گفتگو را ادامه بدهیم. سؤالات را پاسخ داد و آمدیم بیرون. نحوه برخورد بسیار آموزنده بود. برخورد باز و تأثیر گذاری بود. شسته رفته حتی سؤال آن فرد را در کمال آرامش پاسخ داد. در مورد بسیاری از اندیشه‌ها ایشان اینگونه بود. سعی میکرد در حرف فرد جنبه مثبتی پیدا کند و ارایه کند. جوری که افراد که بلند می‌شدند احساس نمی‌کردند که کسی که مهارت پاسخگویی دارد و دیدی چه جوری زمین زد طرف را اصلا قصدش این نبود.

این ایام سالگرد دکتر شریعتی هم هست. برای ورود به مثال یا خاطره دوم دعوت می‌کنم دوستان را به خواندن کتاب منتشر شده از ایشان که حاصل چند گفتار در مورد مرحوم شریعتی است.. ببینند فردی با یک اندیشه چگونه برخورد می‌کند. در کتابخانه ایشان کتاب اسلام شناسی دکتر شریعتی را خوانده و حاشیه زده و بعد هم جمله ای رویش نوشته بودند مثل اینکه فردی با خودش صحبت می‌کند : نمونه یک نقد منصفانه. تاریخ فلان. و نقد از نظر ایشان یعنی نقدی که هم نقاط مثبت و هم کاستی‌ها را میبیند. این کجا و نحوه برخورد‌های جامعه ما کجا که پر تلاطم ست. رگ‌های گردن برافروخته می‌شود. چه خبره

اما نمونه سوم را باز هم از دکتر شریعتی انتخاب کرده ام. ایشان که به رحمت خدا رفت جمعیتی تشکیل شد تا آثار ایشان به صورت قابل استناد و مفیدی چاپ شود. از جمله مرحوم مهندس بازرگان آقآی حکیمی شهید مطهری،همسر ایشان سرکار خانم شریعت رضوی و … به دلیل نوع برخورد ی هم که آن ایام پیش امده بود که آقای مطهری و مهندس بازرگان مشترکا نامه ای بیرون دادند اون در نقد اندیشه شریعی که بنظر می‌رسید که در آن یک نوع برخورد با نوعی تندروی وجود داشت و مرحوم بهشتی هم بسیار تلاش کرد در صحبت کردن با مرحوم مطهری و مهندس بازرگان که پخش این اطلاعیه متوقف شود و استدلالشان هم این بود که این نحوه برخورد خوب نیست باید منصفانه بذیریم خدمات دکتر شریعتی را واین که گاهی وقت‌ها دریچه گشایی کرده برای جوانان ما به سمت اسلام و این نحوه برخورد صحیحی نیست. وسر انجام هر دو آقایان را متقاعد هم کرد. سه ربع ساعت با مرحوم بازرگان صحبت کرد و یک ساعت و بیست دقیقه با مرحوم مطهری که هر دو را مجاب کرد که این کار متوقف شود. بعد فرستاد که جمع کنند این اطلاعیه راپس از فوت دکتر شریعتی بحث این بود که آن سه نفر آثار شریعتی را بررسی کنند و آن چیزهایی که بنظر با موازین فکری اسلامی سازگار هست این‌ها را منتشر می‌کنیم و بقیه اش کار ما نیست. سال پنجاه و هشت شد و آقای مطهری به شهادت رسیدند. جلسه متوقف شد با فاصله‌ای بالاخره گفتند که جمع شویم و پیشنهاد دادند بجای آقای مطهری آقای بهشتی را انتخاب کنیم.بحث من راجع به این جلسه است. جمع شدند و گفتند که در جلسات پیش که ما تشکیل دادیم همچین چیزی بود و ارزیابی کردیم و براساس این مبنا حرکت می‌کنیم. هر کسی اظهار نظری کرده بود. آقای بهشتی معمولاً اواخر بحث اظهار نظر می‌کردند. ایشان گفتند که به نظر من مجاز به این کار نیستیم. حدکثر کار این است که موافقت کنیم آثار با کیفیت خوب چاپ شود اگر نظری داریم راجع به آرا ایشان چیزی را حذف نمی کنیم بلکه نظر خود را هم در پاورقی می آوریم. اما اینکه گزینش بکنیم ما مجاز نیستیم. خوب؟ تا اینجا یک قدم. قدم دوم. ایشان ادامه دادند چه میدانیم شاید در آینده بعضی‌ها متن بالا را خواندند متن پایین را هم خواندند و بعد گفتند بنظر میرسد بالایی بهتر از پایینی بود این ذهن ذهنی است که هنوز مواجهه اش منصفانه و باز ست در عین حال که انضباط دارد اما احترام به رای دیگران را نیز فراموش نمی کنند.، من ندیدم که ایشان با فکر کسی به نحوه استهزا آمیزی رفتار کنند.

کوشش می‌کرد که افراد را خوب دریابد و از طرف دیگر در مقام نقد هم درست جنبه‌های مثبت و کاستی را با هم ببیند. کوشش می‌کرد در این وجه افکار مثبت را بیرون بکشد. دیدید بعضی‌ها کارشان مچ گیری ست. اصلا روحیات جدلی مجال هم اندیشی را از ما گرفته است. آدمها با هم حرف میزنند اما گویی حرف نمی زنند. مثل اینکه پشت یک شیشه‌ای یکی این طرف نشسته و یکی اون طرف. نه اولی صدای دومی را می شنود نه دومی صدای اولی را!! حرف میزند من دنبال این هستم که جواب بدهم. هنوز جمله اش تمام نشده در فکر این هستم که جوابی دندان شکن به او بدهم وبالعکس! ما هم سخن نمیشویم. دایم از کنار هم عبور می‌کنیم. چقدر وقت‌های گرانبهای جامعه صرف این می شود که حرف یکدیگر را بشنویم و بحث بحثی نیست که ثمره‌ای داشته باشد. مولا علی می فرمایند “اضرب الآراء یتولد منه الحقیقه “

نکته مهم بعدی توانایی مرحوم بهشتی در اقناع است. در یکی از جلسات دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی پانزده نفر بودیم روزهای سه شنبه در ساختمان محل خیابان سعدی فکر می‌کنم فروردین سال شصت بود. ایشان در این جلسه مسئله‌ای را طرح کرد و پیشنهادی بود برای اقدامی داخل تشکل که بالاتفاق مخالف بودیم. عجیب بود که همگی مخالف بودیم. سه ساعت گفتگو طول کشید به غیر از فاصله‌ای که رفتند نماز خواندند.

بعد از سه ساعت در جلسه ایشان ما را رساند به جایی که یا موافق شده بودیم یا حداقل دیگر کسی مخالف نبود. نکته مهم این توانایی ست. من گزارشگرم. من یک بار ندیدم در این گفتگو یک جایگاه خاصی فراتر از دیگران بخواهد ایشان برای خود ترسیم کرده باشد.درست است که در جمع ما ایشان بالاترین سمت را داشتند اما در مقام گفتگو و بحث از این موقعیت هرگز استفاده نمی کردند.

توانایی مهم دیگر ایشان در جمع بندی بود. نه تنها فردی بود که در عرصه نظری هم معتقد به کار و تلاش جمعی بود گذشته از عرصه عملی. و حرکت کند لاک پشتی جمعی را ترجیح میداد به حرکت پرشتاب و تک تازانه. چه در عرصه نظر و چه عمل. ترجیه میداد نه همیشه که در یک سطح گسترده تری همفکر و همزبان بشویم. تمام لوازم این کار را هم می‌پذیرفتند. ممکن است توانایی من کم باشد و شما بتوانید تندتر از من حرکت کنید اما یک خورده دندان روی جگر بگذارید و می‌ارزد. آرام و کنده اما با ثبات و جمعی حرکت کنیم.

و در هر مرحله هم جمع بندی مشخصی باید از کار خود داشته باشیم، ببینیم کجاها نقاط قوت ماست و کجاها نقاط ضعف ماست. اگر نسل کنونی اینگونه حرکت نکند بنظر من خیلی ضرر کرده ایم. دوباره از نو همه چیز را تجربه کند و نمی توان از پشت سر بهره ببرد. وقت شتابزدگی در این عرصه‌ها باشد. و برخوردهای غیر واقع بینانه از هر سمت نگاه بیمارگونه‌ای که نقطه مثبتی در هیچ حرکتی هم نمی بیند. هر دو هیچ دردی را از ما دوا نمی کند. می‌خواهم با عنوان کسی که مانند شما روزگاری در همین جامعه فراتر از دغدغه‌های فردی دغدغه‌های اجتماعی داشته، تجربه‌ای بگویم. میخواهم عرض کنم با همه آنچه پشت سر گذاشتیم الان آدمهایی می‌خواهیم با ظرفیت. بنظرم آدمهایی میخواهیم که بتوانند با اندیشه‌ها درست مواجه شوند و واقع بینانه و منصفانه و با مبانی روشن. نگذاریم عواطفمان ما را این سمت و آن سمت هرکجا که می‌خواهد بکشد . بهره بگیریم از این تجربه‌هایی که پشت سر هست.

گزارشی که خدمت دوستان دادم از این باب بود که گوشه‌هایی از تجربه یک فرد را خدمتتان بیان کنم. امیدوارم در حدی زمانی که در اختیار من بود زمینه‌هایی را فراهم کنم تا هم ما و هم شما با طرح این سؤال‌ها به سراغ زندگی فردی و اجتماع برویم تا بتوانیم حرکتمان را به حرکتی مبدل کنیم تا برای فرد و جامعه مثمر ثمر باشد.

منبع: سایت دین و اقتصاد

*  این  متن،  سخنرانی پیاده شده  فرزند آیت الله شهید دکتربهشتی در موسسه دین و اقتصاد است

با میراث شهید بهشتی چه کرده‌ایم؟

محمد سروش محلاتی

قانون اساسی جمهوری اسلامی که در سال ۱۳۵۸ تدوین گردید و به رفراندوم گذاشته شد، محصول تلاش علمی عده زیادی بود:

الف) کسانی که برای تدوین طرح پیش نویس تلاش کردند،

ب) کسانی که پس از انتشار پیش نویس، به بررسی آن پرداخته، به نقد و تصحیح و تکمیل آن اقدام نمودند.

ج) کسانی که در مجلس نهایی قانون اساسی (خبرگان) به بحث نشستند و متن مصوب را برای رفراندوم ارائه کردند .

در این مرحله سوم، گروهی از اندیشمندان، از سوی مردم انتخاب شدند که در میان آن ها شخصیت های برجسته فراوانی دیده می شدند، ولی شخصیت محوری آنان، آیت الله شهید بهشتی بود، که علاوه بر مدیریت جلسات خبرگان، به لحاظ محتوایی نیز، نقش اول را داشت، در مقاله‌ی دیگری، بخشی از این نقش مؤثر را بررسی کرده ایم.

اینک به بررسی این موضوع مهم و اساسی می پردازیم که «پس از بهشتی»، دیدگاه های او که در قانون اساسی، تجسّم یافته بود، با چه تغییرات و دگرگونی هایی روبرو شد؟ و اگر تفاوتی وجود دارد، در چه مواردی و با چه جهت‌گیری هایی است؟

پس از بهشتی، قانون اساسی، با سه چالش اساسی مواجه گردید و عملاً برخی از آرمان های اساسی او، متروک شده و منزوی گردید: یکی چالش در «تفسیر قانون اساسی»، دیگری چالش در «تغییر قانون اساسی» و سوم چالش در «تعطیل قانون اساسی»، و در هر یک از این سه مرحله، به بخشی از تفکر بهشتی که پشتوانه قانون اساسی بود آسیب وارد شد.

*     *     *     *

چالش تفسیر

مرجع تفسیر رسمی و معتبر از قانون اساسی، شورای نگهبان است. در عین حال گاه نهادهای مختلف حکومت، براساس تلقّی خاص خود از قانون اساسی، به تفسیر اقدام می کنند بدون آن که برداشت خود را به شورای نگهبان انتساب دهند(تفسیر غیر رسمی). در هر دو نوع تفسیر در جمهوری اسلامی، نمونه هایی برای عبور از اندیشه و تفکر بهشتی وجود دارد، یعنی گاه بهشتی یک اصل قانون اساسی را به گونه ای ارائه نموده و مفاد آن را شرح کرده است، ولی سپس در تفسیر رسمی و غیر رسمی، آن اصل به گونه‌ی دیگری تفسیر گردیده و در نظام پذیرفته شده است. یک نمونه از این تفسیرِ «بما لایرضی صاحبه»، برداشت هایی است که پس از وی از «اصل ۴۴» ارائه شد. در اصل ۴۴، به «دولتی بودن» برخی از فعالیت های اقصادی تصریح شده و پس از آن که نظام اقتصادی جمهوری اسلامی بر سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی دانسته شده، در تبیین بخش دولتی مقرر گردیده است:

«بخش دولتی شامل کلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانی خارجی، معادن بزرگ، بانکداری، بیمه، تأمین نیرو، سدها و شبکه های بزرگ آبرسانی، رادیو و تلویزیون، پست و تلگراف و تلفن، هواپیمایی، کشتیرانی، راه آهن و مانند این هاست که به صورت مالکیت عمومی و در اختیار دولت است»

بهشتی در همان ایام تصویب این قانون و پس از آن (۶۰ ـ ۱۳۵۸) بارها درباره‌ی این اصل بحث کرد و توضیح داد که موارد فوق، «دولتی» است و بر دولتی بودن آن ها دلیل می آورد، او به صراحت از «ملی کردن بازرگانی خارجی» به استناد این اصل دفاع می کرد و می گفت:

«دستگاه دولتی، باید کالاهای مورد نیاز کشور را وارد کند و از دست بخش خصوصی بگیرد»

(اقتصاد اسلامی، ص۱۵۵)

بهشتی در این زمینه، صرفاً دیدگاه «خود» را بیان نمی کرد، بلکه توضیح می داد که «قانون اساسی» چه می گوید و در مجلس خبرگان، چه چیزی از تصویب نمایندگان گذشته است. او در برابر این سؤال که «در اصل ۴۴ قانون اساسی، بازرگانی خارجی ایران، به «انحصار دولت» درآمده است آیا دولت می تواند به علل گوناگون، با دریافت حق‌ّالانحصار یا بدون آن، این حق را به «اشخاص» واگذار کند یا نه؟» به صراحت چنین کاری را نفی کرد و گفت:

«نخیر، این، آگاهانه در این جا گذاشته شده، تجارت خارجی به «طور کلی» به وسیله‌ی دولت انجام می‌گیرد، «منظور» از این بند «قانون اساسی» این بوده است».(جاودانه تاریخ، ج۴، ص۶۱)

در اینجا، بهشتی حاضر نیست بپذیرد از نظر قانون اساسی، دولت بتواند حق انحصاری خود را به دیگران واگذار کند، او با نفی چنین برداشتی از قانون اساسی، اصرار دارد که دولتی بودن در این اصل، «یک حق» برای دولت نیست که قابل انتقال یا اسقاط باشد، بلکه «یک حکم» است که اصلاً قابل تغییر نیست و «مقصودِ قانون اساسی» و تدوین کنندگان این بوده که تجارت خارجی، «به طور کلّی» توسط دولت انجام گیرد. بهشتی با تصریح به واژه «به طور کلّی»، نشان می دهد که از نظر قانون اساسی، هیچ بخشی از تجارت خارجی، نمی تواند در اختیار بخش غیر دولتی قرار گیرد.

نظریه بهشتی درباره اصل۴۴ را از بحث های او درباره «بیمه» نیز می توان دریافت کرد. او بر مبنای قانون اساسی، در جمهوری اسلامی، «بیمه» را در اختیار دولت می دانست و بیمه غیر دولتی را نفی می کرد. او می گفت: از نظر مبانی فقهی مراجع، بیمه به صورت «خصوصی» و به صورت «دولتی» می تواند وجود داشته باشد، یعنی مراجع تقلید، فتوی به انحصار بیمه به دولت نداده اند. (اقتصاد اسلامی، ص۱۷۰)، ولی اضافه کرد که: از نظر قانون اساسی، و بر مبنای مصلحت، راه بر بیمه های خصوصی، بسته شده است.(همان، ص۱۶۷و۱۷۳) او برای اثبات این مصلحت، استدلال داشت و آن را توضیح می داد. بهشتی در این جا هم از قید «به طور کلی» استفاده می کرد و راه را برای توجیه کنندگان می‌بست:

«تشخیص «تنظیم گنندگان» قانون اساسی این بود که در این مقطع زمانی در ایران، اگر به «صورت کلی» گفته شود که «بیمه دولتی» باشد، به سود جامعه خواهد بود.» (همان، ص۱۷۴)

آیا با این تصریحات و تأکیدات می توان تردید کرد که بهشتی به عنوان تنظیم کننده اصل۴۴ و دیگر اعضای مجلس خبرگان که به این اصل رأی داده اند، درباره‌ی مفاد این اصل چه نظری داشته اند؟ آیا در تفسیر قانون، می توان از دلالت لفظی آن، صرف نظر کرد؟ و علاوه بر آن، تصریح قانونگذار به «مقصودش» را کنار گذاشت؟ و استدلال های آن ها را که کاملاً گویای قلمرو قانون است، نادیده انگاشت؟ و آیا در این صورت، جز «تفسیر وارونه» چیزی ارائه خواهد شد؟

شگفت آور است که در یک تناقض آشکار، از یک سو «رادیو تلویزیون غیر دولتی»، بر خلاف «نص صریح» قانون اساسی (اصل۴۴) دانسته شود، و از سوی دیگر، موارد دیگر مذکور در این اصل مثل بیمه هواپیمایی بتواند غیر دولتی شود!

ممکن است در «عبور از تفسیر بهشتی» و کنار گذاشتن دیدگاه او درباره ی اصل۴۴، گفته شود که: مقام رسمی و نهاد قانونی تفسیر قانون اساسی، شورای نگهبان است و بهرحال نظر این شورا، حتی در صورتی که برخلاف دیدگاه قانونگذار باشد، معتبر است و نمی توان در برابر تفسیر مرجع رسمی تفسیر، به دیدگاه قانونگذار استناد کرد. به علاوه که قبول انحصار دولت بر موارد مذکور در اصل۴۴، مثل بیمه و بازرگانی خارجی، با فتوای مراجع تقلید و حتّی حضرت امام خمینی سازگار نیست، مضافاً بر این که با مصلحت جامعه نیز توافق ندارد، لذا عدول از مبانی بهشتی در قانون اساسی، موجّه و منطقی است.

در پاسخ به این توجیه  باید گفت:

اوّلاً: شورای نگهبان، تاکنون، رسماً تفسیری کلی از اصل۴۴ که بر خلاف دیدگاه شهید بهشتی باشد، ارائه نکرده است و در اسناد تفسیری این شورا، چیزی در این باره دیده نمی شود، حتی در هنگام تعیین سیاست های کلی مربوط به این اصل در مجمع تشخیص مصلحت نیز که مبنای خصوصی سازی قرار گرفت، سندی دال بر نظریه تفسیری شورای نگهبان که راه خصوصی سازی را باز کند، مطرح نگردید.

ثانیاً: شواهدی از آراء و اظهارات برخی از اعضای شورا وجود دارد که آنان، باچنین برداشتی از اصل۴۴، کاملاً مخالفند و نمی توان چنین برداشتی را به آن ها منتسب کرد. مثلاً آیت الله یزدی در توضیح این اصل، پس از مطرح کردن وجوه و احتمالات مختلف به این نتیجه می رسد:

«… بعضی را هم عقیده بر آن است که بر تمام مواردی که در بخش دولتی آمده، به معنی مباشرت مستقیم دولت نیست و حتی مثل هواپیمایی و راه آهن و رادیو تلویزیون را می توان به بخش تعاونی یا خصوصی داد و دولت بر آن ها نظارت کامل داشته باشد، ولی آنچه «مسلم» است، این است که قانون اساسی «به صراحت» می‌گوید: نظام اقتصادی جمهوری اسلامی ایران سه بخش دارد: اول دولتی، یعنی «اقتصاد» دولتی، یک بخش از کل اقتصاد کشور است، اگر «نظارت دولت» باشد، این «سیاست اقتصادی» دولت می شود، نه «اقتصاد دولتی». بنابراین قانون فعالیت اقتصادی را در این موارد سیزده گانه (بازرگانی خارجی، هواپیمایی، و…) «دولتی» می داند که باید با «مباشرت دولت» انجام شود، اما این که می شود به دو بخش دیگر داد، این کار خلاف قانون اساسی است، و قانونگذار این ترتیب را سالم تر دانسته و با کلیات اسلام هم مخالفتی ندارد» (قانون اساسی، ص۳۵۴)

ثالثاً: تفسیر قانون، عملیاتی سلیقه ای و دلخواهانه نیست و مرجعیت شورای نگهبان در تفسیر قانون اساسی به آن است که تفاسیر این نهاد جنبه «قانونی» داشته و همه نهادها باید به آن ملتزم باشند نه آن که تفسیر، دارای منطق و معیار خاصی نبوده و بحث درباره‌ی درست یا نادرست بودن یک تفسیر قانونی، بی جا باشد. بهرحال، یکی از منابع معتبر برای تفسیر قانون، دیدگاه  قانونگذار است و توضیحات وی، بهتر از هر کس دیگری می تواند «ابهام» قانون را برطرف کند. شورای نگهبان در برخی نظریات تفسیری خود، به همین منبع استناد کرده است، مثلاً این شورا برای نفی مصونیت پارلمانی نمایندگان، به «مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهائی قانون اساسی» در خصوص اصل۸۶، استناد کرده است.(مجموعه نظرات شورای نگهبان، ج۴، ص۳۰۷)

رابعاً: مفاد اصل چهل و چهارم قانون اساسی، درباره‌ی دولتی بودن موارد سیزده گانه مذکور، «نص» است و نص نیاز به «تفسیر» حتی با مراجعه به نظر قانونگذار ندارد، لذا دبیر شورای نگهبان در پاسخ به این سوال که «آیا امکان ایجاد و راه اندازه ای شبکه های خصوصی رادیو و تلویزیون باتوجه به اصل۴۴ قانون اساسی وجود دارد یا نه؟»، انحصار دولت نسبت به رادیو و تلویزیون را «نص صریح اصل۴۴» دانست و نوشت:

«مطابق نص صریح اصل۴۴ قانون اساسی، در نظام جمهوری اسلامی رادیو و تلویزیون دولتی است و تأسیس و راه اندازی شبکه های خصوصی رادیوئی و تلویزیونی به هر نحو، مغایر این اصل می باشد.» (مجموعه نظرات شورای نگهبان، ج۴، ص۲۸۲)

خامساً: آنچه در اصل۴۴ پیرامون دولتی بودن بخشی از فعالیت های اقتصادی آمده است، «یک حکم فقهی» به عنوان «اوّلی» نیست تا به مرجع تقلید خاصی استناد یافته باشد و آراء مراجع تقلید در آن تأثیری داشته باشد. بهشتی خود توضیح داده بود که از نظر حکم «اولی» این موارد از قبیل بیمه، می تواند «خصوصی یا دولتی» باشد، ولی در عصر ما و در محیط ما، حضور بخش خصوصی در این بخش زیان بار است، پس مبنای این اصل، یک نظریه فقهی نیست، بلکه یک درک اجتماعی از مصلحت کشور است:

«به خودی خود، و به تعبیر ما، به «عنوان اولی» ـ بیمه خصوصی ـ اشکالی ندارد، ولی به «عنوان ثانوی» یعنی «ضرورت تعدیل اجتماعی در جامعه»، می گوییم باید «عمومی» باشد و این مشابه کارهای دیگر است مانند انحصارهای دولتی دیگر … تشخیص تنظیم کنندگان قانون اساسی این بوده است که در این مقطع زمانی در ایران، اگر به طور کلی گفته شود که بیمه دولتی باشد، به «سود جامعه» است.» (اقتصاد اسلامی،ص۱۷۴)

پس مفاد این اصل، بیان حکم اولی نیست تا با تغییرات فتوائی تغییر پیدا کند.

سادساً: اگر قانون اساسی، براساس درک خاصی از «مصلحت جامعه» تنظیم شود و براساس روال خاصی هم «اعتبار» پیدا کند، قهراً راه «تغییر آن قانون» در صورت «تغییر مصلحت جامعه» وجود دارد. در این صورت، قانون مانند «حکم شرعی» نیست که «تغییر ناپذیر» باشد چه این که ممکن است با گذشت زمان روشن گردد که قانونگذار در فهم مصلحت جامعه و تشخیص آن دچار اشتباه و خطا شده است. درباره دولتی بودن بیمه و بانک و رادیو تلویزیون نیز، همین قاعده حاکم است، چه این که آیت الله بهشتی در ادامه همان مباحث، تأکید داشت که:

«اگر روزی معلوم شود که (تنظیم کنندگان اصل ۴۴) در تشخیص شان اشتباه کرده اند، طبیعی است که باید در این امر تجدید نظر کنیم.»

بهشتی کاملاً آمادگی داشت که بر مبنای تجربیات آینده این تشخیص، مورد بازبینی قرار گیرد، لذا می گفت: «ما در هنگام قانون اساسی بیمه را جزو بخش اقتصاد عمومی و دولت گذاشتیم» و سپس اضافه کرد:«نمی دانیم که آیا کار خوبی انجام داده ایم یا نه، و بهرحال یک امتحان و آزمایش است.» (اقتصاد اسلامی، ص۱۶۷)

معنای این سخن این است که «راه بازنگری» درباره این اصل، باز است، ولی بازنگری در قانون اساسی، نه حق مجلس شورای اسلامی است و نه حق شورای نگهبان است و نه حق مجمع تشخیص مصلحت. در مجمع تشخیص مصلحت می توان درباره بن بست هایی که در اثر اجرای یک اصل قانون اساسی رخ می دهد، بحث کرد و برای آن چاره اندیشی کرد، ولی مجمع، مرجع تفسیر قانون اساسی، و یا بازنگری و تغییر در قانون اساسی نیست.

اگر بنا شود که هر نهادی بتواند بر اساس دیدگاه خود، به گونه ای قانون را دور بزند و نام آن را تفسیر بگذارد، در این صورت از قانون اساسی، چه چیز باقی می ماند؟

این مقاله هرگز ادّعا نمی کند که آیت الله بهشتی، قانون اساسی را بدون عیب و ایراد نوشته و هرگز نیاز به تجدید نظر در آن نیست، بلکه همه حرف این مقاله این است که این «متن» را باید همان گونه که او «نوشته» است «خواند» و ما حق نداریم و مجاز نیستیم در هنگام قرائت متن، از چارچوب آن خارج شده و ایده ها و افکار خودمان را که صحیحتر می دانیم، با آن آمیخته کنیم.

ما حق نقد و اعتراض نسبت به متن را داریم، ولی حق نداریم که بر طبق تشخیص خود از مصالح اجتماعی و یا معیارهای دینی، آن را به گونه‌ی دیگری تفسیر کنیم. شاید برخی گمان کنند که این کار، برای گریز از «بازنگری» در قانون اساسی، ضروری است چرا که اگر به تفسیر بهشتی ملتزم بمانیم، باید به تغییر رو آوریم و هزینه های زیادی را تحمل کنیم، ولی به نظر ما تفسیرهای وارونه از قانون اساسی ارائه کردن، در حقیقت «تحریف قانون» است، با این کار اگرچه به ظاهر یک گره را باز می کنیم، ولی در واقع، قانون را از بیخ و بن، از اعتبار ساقط می کنیم. «حکم به تعطیلی» یک اصل به بهانه‌ی نامناسب بودن شرایط جامعه، به مراتب کم خطرتر از «تفسیر غلط» از آن اصل و «اجرای صوری» آن است. آن کار، به یک «اصل» صدمه وارد می کند، و این کار «کل قانون اساسی» را زیر سوال می برد و «هر اصلی» را در معرض تفسیرهای دلخواهانه قرار می دهد.

اصل ۴۴ قانون اساسی تنها یک نمونه از موارد متعددی است که نشان می دهد بین آنچه شهید بهشتی نوشته است با آنچه اینک خوانده می شود و مبنای عمل قرار می گیرد چقدر فاصله است

گروههای انحرافی با  اسلام نو مخالفند؛ کارشان تحمیل عقیده است


علی یونسی در گفت و با شرق با مروری به زمینه های پیدایی ترور در اوایل انقلاب اسلامی می گوید: همه شخصیت‌های نواندیش، روشنفکر و انقلابی مانع تهاجم گروه‌های تندرو مذهبی بودند. همین‌ها مانع می‌شدند. اینها که شهید یا مجروح شدند زمینه برای نابودی خود آنها هم فراهم بود. یعنی اگر بهشتی بود شرایط دادگاه‌های ما خیلی بهتر از این بود. شدیدا از هرگونه اعمال فشار قانونی نسبت به مخالفان خود جلو‌گیری می‌کرد، بهشتی مانع اصلی بود و در درون خانواده انقلابیون نیز مورد انتقاد بود که شما چرا از قدرت قانونی خودت برای مهار اینها استفاده نمی‌کنید. آقای بهشتی می‌گفت نه، ما باید مخالفان را تحمل کنیم. گروه‌های تروریستی با کشتن بهشتی خود را نابود و خشونت را وارد خانواده انقلاب کردند و افشاگری و آبروریزی و حرمت‌شکنی و همین چیزهایی که متاسفانه امروز در خیلی جاهاست بعد از ترور شهید بهشتی اتفاق افتاد. یعنی وقتی اینها آمدند شخصیت‌های طراز اول انقلاب اسلامی را ترور کردند، زمینه برای رواج خشونت فراهم شد.


 به اعتقاد وزیر اطلاعات دولت اصلاحات «بزرگ‌ترین خطای منافقین، این بود که با کشتن بهشتی به روند دموکراسی در کشور ما آسیب زدند.»


وی با بیان ویژگی های شخصیتی شهید بهشتی می گوید: مرحوم بهشتی حقیقتا شخصیت فرازمانی بودند و هم فرامکانی، یعنی خودش را منحصر به ایران نمی‌دانستند. اگرچه جهانی فکر می‌کرد اما ایرانی عمل می‌کرد. مرحوم بهشتی اسلام را به گونه‌ای تفسیر می‌کرد که گویا اسلام همین الان نازل شده است و اسلام را با ادبیات و شیوه‌ای مطرح می‌کرد که همه جذب می‌شدند. با حفظ صلابت و استواری به شدت سعه‌صدر داشت، یعنی حرف مخالف را کاملا گوش و به او حق می‌داد. پیش از آنکه گوینده باشد، شنونده بود و با هر کسی که مدعی بود، می‌نشست و بحث می‌کرد و احترامی که برای رقیبش قایل بود با دوست فرقی نمی‌کرد. مرحوم بهشتی شخصیت‌شان یک شخصیت دموکرات، آزادی‌خواه و آزاداندیش بود و در عمل به طرف مقابل آزادی می‌داد. بهشتی به اسلام به دور از خرافات و مردم‌سالاری حقیقتا معتقد بود و به آن عمل می‌کرد اگرچه به ضرر خودش بود. یعنی عدالت، آزادی و استقلال را که شعارهای اصلی ما بود مرحوم بهشتی به اینها پایبند بود حتی اگر به ضرر خودش تمام می‌شد؛ من فکر می‌کنم علت اصلی دشمنی مخالفان هم این بود. گروه‌های کمونیستی چندین دهه تبلیغ کرده بودند که اسلام و دین، افیون ملت‌هاست، اما یک روحانی با این زیبایی حرف می‌زند و زیبا می‌اندیشد و این همه جذاب است. بخشی هم حسادت بود که نمی‌توانستند ببینند دینی که آنها آن‌طور معرفی کردند الان آنقدر زیبا معرفی می‌شود.


یونسی به نقل خاطراتی از شهید بهشتی می پردازد و تصریح دارد که خیلی از روحانیون هم تحمل دیدن بهشتی را نداشتند. خیلی از رقابت‌های درون‌خانوادگی هم ریشه از این داشت که نمی‌توانستند بهشتی را ببینند که آنقدر زیبا عمل می‌کند. حالا گروه‌های مخالف که آنها می‌گفتند اگر بهشتی نباشد، مطهری نباشد اسلام نیست، راحت می‌شویم. چون آنها می‌دیدند اینها شخصیت‌هایی هستند که حقیقتا اسلام را به گونه‌ای معرفی می‌کنند که همه مردم می‌پذیرند. خانه ایشان محل مباحثه و مناظره با مخالفان و منکران بود.


وی می افزاید: آیت‌الله دکتر بهشتی حقیقتا عالم به زمان بود، عالم به زمان کسی است که فریب نمی‌خورد. اگر دانشمندی زمان خودش را نشناسد، حتما متاثر از حوادث می‌شود. موثر نیست ولی اثرپذیر است. خیلی از دانشمندان هستند که نمی‌دانند در چه شرایطی هستند، حوادث بر آنها اثر می‌گذارد و آلت دست قرار می‌گیرند اما اگر چنانچه دانشمندی زمان‌شناس باشد آلت دست قرار نمی‌گیرد بلکه نقش‌گذار و تاثیرگذار در حوادث است نه تاثیرپذیر. دکتر بهشتی حقیقتا چنین شخصیتی بود. هم در علوم حوزوی صاحب‌نظر و مجتهد و هم در علوم دانشگاهی صاحب‌نظر بود و دنیا را می‌شناخت، ایران را می‌شناخت، مردم را می‌شناخت، فضای دینی کشور را می‌شناخت، فضای روشنفکری را می‌شناخت، مکاتب فکری دنیا را می‌شناخت و گروه‌های سیاسی را می‌شناخت.

اما شاید آنچه در سخنان یونسی مهم جلوه کرد، هشداری بود که وزیر اطلاعات سابق درخصوص «احتمال شکل‌گیری گروه‌های تروریستی از دل حکومت در هر زمانی» عنوان کرد. یونسی گفت: «در یک مقطعی به خاطر اینکه رقیب سیاسی را از دور خارج کنیم، آمدیم تندروی را تمجید کردیم و به افرادی بها دادیم که بعد‌ها همان‌ها در مقابل ما ایستادند.» 


متن این گفت و گو به شرح زیر است: 


‌ترورهای دهه ۶۰ در فضای سیاسی- اجتماعی ایران آن زمان چه تاثیری داشت و آثار و تبعات آن ترور‌ها چه بود؟

برای توضیح آن دوران و شرایط به وجود آمده که منجر به ترور‌های دهه ۶۰ شد باید نخست به دهه ۵۰ برگشت و شرایطی را که منجر به پیروزی انقلاب شد را اجمالا مورد بررسی قرار داد. دهه ۵۰ دوران مخصوصی هم برای رژیم شاه و هم برای مخالفان رژیم شاه بود. دهه ۵۰ تسلط بی‌چون و چرای حاکمیت بر تمامی امور بود و شاه در اوج اقتدار خود قرار داشت. تقریبا تمامی مخالفان خود را از صحنه خارج کرده و شکست داده بود. در آن دوران مخالفان یا در زندان گرفتار شده، یا وادار به سکوت شده، یا از کشور متواری شده بودند. از نظر شاه امنیت کاملا برقرار بود و مخالفی با حکومت او وجود نداشت. در دهه ۵۰ به دلیل برخورداری از پول نفت، طرفداران زیادی در خارج از کشور برای خود به وجود آورد و بر این گمان بود که در داخل کشور و خارج آن مشکلی وجود ندارد و شاه افتخار می‌کرد که ایران جزیره امن است، در حالی‌که کشور در واقع دچار بحران بود و هر روز بر تعداد ناراضیان اضافه می‌شد. در آن زمان مخالفان شاه به دو گروه تقسیم می‌شدند، گروهی که اعتقاد به مبارزات مسلحانه و تروریستی داشتند و گروه دیگر که عملیات تروریستی را قبول نداشتند و معتقد به مبارزه مدنی بودند اما تقریبا همه مخالفان مسلح رژیم شاه در آن برهه شکست خورده بودند.
 

‌موافقان و مخالفان مسلح رژیم شاه دقیقا چه گروه‌هایی بودند؟

گروه‌های مسلح عمدتا مجاهدین خلق و فداییان خلق بودند، البته گروه‌های مسلح دیگری نیز بودند اما دو گروه مذکور نقش اصلی را داشتند که با حمله نیروهای امنیتی کاملا زمین‌گیر شده بودند و هیچ‌ کاری نمی‌توانستند انجام دهند. بنابراین در دهه ۵۰ هم دهه شکست کامل گروه‌های مخالف شاه و دهه حاکمیت مطلق استبداد رژیم بود و انقلاب اسلامی در زمانی آغاز شد که اوج یاس مخالفان رژیم شاه و اوج اقتدار و امیدواری رژیم شاه بود. پیش از سال‌های ۵۷-۵۶ هیچ‌کس گمان نمی‌برد که انقلابی مردمی، همه‌گیر و مذهبی به رهبری امام (ره) به پیروزی برسد. مبارزه مردمی و مسالمت‌جویانه امری نبود که گروه‌های سیاسی توان به راه انداختن آن را داشته باشند. بیشتر آنان معتقد بودند که سرانجام باید یا از راه کودتا یا جنگ مسلحانه یا دخالت خارجی می‌توان کاری کرد. گروه‌های شبه‌مارکسیستی یا شبه اسلامی مجاهدین خلق (مجاهدین خلق یک گروه نیمه مارکسیستی و نیمه اسلامی بود) عمدتا بر چنین اعتقادی بودند. یعنی معتقد بودند که تنها راه نجات جنگ مسلحانه است و زمانی که انقلاب شروع شد آنان اظهار می‌کردند که انقلاب به جایی نمی‌رسد. حتی وقتی هم از زندان آزاد شدند شدیدا می‌ترسیدند و گمان می‌کردند که این یک نمایش یا مانور از سوی حاکمیت و یک بازی است. البته دوران طولانی زندان نیز مغز آنان را منجمد کرده بود. گروه‌های مسلح دچار رکود و دگم‌اندیشی ایدئولوژیک شده بودند و فکر نمی‌کردند که راهی برای خروج از بن بست سیاسی وجود داشته باشد، بنابراین می‌گفتند که تمامی اینها بازی است تا اینکه انقلاب پیروز شد. پس از این مقطع گروه‌های تروریستی ضدشاه به دو بخش تقسیم شدند، یک اقلیت معدود به انقلاب پیوستند و اکثریتی مخالف با اینکه این اکثریت نقشی در پیروزی انقلاب نداشتند اما از مدعیان و طلبکاران اصلی انقلاب شدند.


یعنی چه طلبکار انقلاب شدند؟ آیا می‌خواستند در دولت نقش داشته باشند و به آنها پست سیاسی داده شود؟

از همان روزهای نخست پیروزی انقلاب این گروه‌ها سهم‌خواهان اصلی بودند و بیشترین سهم را از انقلاب می‌خواستند. از این رو زمانی که نتوانستند به خواسته‌های خود برسند شروع به سنگ‌اندازی و مزاحمت و دادن شعارهای انحرافی یا تجزیه‌طلبی و دادن شعارهای خطرناک مانند انحلال ارتش کردند. مجاهدین هم شعار انحلال ارتش را سر می‌دادند و هم حاضر نبودند اسلحه‌هایشان را تحویل بدهند و به دلیل هرج و مرج روزهای اول انقلاب عمده انبارهای اسلحه به دست‌ مردم افتاده بود. در نتیجه مردم و انقلابیون مسلح بودند. از این رو امام (ره) از مردم خواستند که اسلحه‌هایشان را تحویل دهند و مردم اسلحه‌هایشان را تحویل دادند. مردم و بعضی از گروه‌ها هم سلاح‌هایشان را تحویل دادند اما مجاهدین خلق این کار را نکردند. انقلاب اسلامی نوپا بود و می‌بینید شخصیتی مثل مطهری که می‌توانیم بگوییم ایدئولوگ اصلی انقلاب اسلامی بود، هدف قرار گرفت. قبل از آن شهید عراقی را هدف قرار دادند و قبل از ایشان شهید قرنی را به شهادت رساندند. از همان روزهای نخست بعضی گروه‌های شبه‌اسلامی مثل فرقان یا کمونیستی مثل اشرف دهقان شروع کردند به ترور و بنابراین اقدامات تجزیه‌طلبانه یا اعمال تروریستی از همان فردای پیروزی انقلاب اسلامی توسط برخی از گروه‌های کمونیستی یا شبه‌اسلامی آغاز شد.


‌به گروه فرقان اشاره کردید. انگیزه‌های ترور در آن زمان بیشتر با نگاه مذهبی و ایدئولوژیک بود یا قدرت‌طلبانه و ضربه زدن به انقلاب؟

انگیزه‌ها فرق می‌کرد. اگر منصفانه بخواهیم بگوییم گروه فرقان یک گروه مذهبی اما انحرافی بود. حالا در مغز رهبر این گروه چه می‌گذشته را شاید نشود به راحتی قضاوت کرد. اما مجاهدین خلق، هدف سیاسی داشتند. تجزیه‌طلب‌ها هدف سیاسی داشتند، گروه‌هایی که در کردستان، در ترکمنستان و در بعضی از جاها دست به کارهای خرابکارانه می‌زدند، هدف سیاسی داشتند. البته مجاهدین خلق با تاخیر دست به اسلحه بردند ولی در همان وقت هم اسلحه جمع می‌کردند، هم تهدید می‌کردند و هم با گروه‌های تجزیه‌طلب همسو بودند.


چه شد که مجاهدین و گروهای دیگری که اشاره کردید پس از یک سال اول انقلاب به فعالیت‌های تروریستی رو‌آوردند؟

مجاهدین خلق از سال ۶۰ وارد فاز نظامی شدند، ولی تا پیش از آن بیشترین تخریب روحی و سیاسی متعلق به همین گروه بود. تقریبا همه کارها را مختل کرده بودند و اجازه نمی‌دادند که هیچ کاری صورت بگیرد. در مقابل هر کار مثبتی، شعار مخالف می‌دادند. به طور مثال مدت زیادی تلاش کردند که مرحوم آیت‌الله طالقانی را در مقابل امام (ره) قرار دهند که موفق نشدند، بعد که هم بنی‌صدر را جدا کردند، در حالی‌که اینها از اول دو طیف بودند. بنی‌صدر با مجاهدین خلق مخالف بود و مجاهدین نیز با بنی‌صدر مخالف بودند یعنی دو طیف مخالف هم بودند.


یعنی تمام راه‌ها را امتحان کردند و سپس به واکنش نظامی رسیدند؟

آنها همه راه‌های ضدانقلابی و کارشکنی را رفتند. مهم‌ترین مساله آن موقع خلق‌سلاح بود و باید سلاح‌هایشان را تحویل می‌دادند که تحویل ندادند. در آن زمان که همه چیز منتشر می‌شد آنها نامه‌ای را در روزنامه‌ها به امام نوشتند و از امام خواستند که آنان اجازه ملاقات بدهد، امام هم فرمودند اول شما سلاح‌هایتان را زمین بگذارید تا با شما ملاقات کنم، تا زمانی‌که شما می‌خواهید با اسلحه هدف‌تان را به کرسی بنشانید من با شما دیدار نمی‌کنم. شما اسلحه را زمین بگذارید من پیش شما می‌آیم.

مجاهدین خلق، فداییان خلق و حزب توده و همه گروه‌های سیاسی که در میدان رقابت کم آوردند به شیوه‌های تروریستی روآوردند و در رقابت سیاسی کم آوردند و چون در رقابت سیاسی کم می‌آوردند، حتی یک عده از آنها می‌گفتند که ما انتخابات نمی‌خواهیم و برگزاری انتخابات زود است.


پس می‌توان این‌گونه نتیجه گرفت که به اعتقاد شما چون آنها در فضای رقابت سیاسی به پیروزی نمی‌رسیدند دست به ترور و حرکت‌های خشونت‌آمیز می‌زدند؟

بله! کاملا درست است. گروه‌هایی که در میدان سیاسی نمی‌توانستند رقابت کنند و کم می‌آوردند به شیوه‌های ضداخلاقی، ضددموکراتیک و ضدانسانی روی آوردند. این شیوه ضدانسانی بین مذهبی‌ها نبود اما بعد‌ها بعضا به گروهک‌های اسلامی نیز سرایت کرد.


‌بحثی مطرح کردید مبنی بر اینکه اکثریت گروه‌های چپ و سازمانی که مخالف انقلاب بودند، هیچ نقشی در به ثمر نشستن انقلاب نداشتند. شاید همین دیدی که نسبت به آنها وجود داشت، سبب تندروی‌ها شد. به هر حال بسیاری از آنها از دهه ۴۰ مبارزه را شروع کرده بودند، زندان رفته بودند، شکنجه شده بودند. انقلاب یک مرتبه به پیروزی نرسید، یک پیش‌زمینه‌هایی داشت که مبارزه‌های این گروه‌ها در آن نقش داشت. همین دیدی که نسبت به آنها وجود داشت باعث نشد که یک مقدار به سمت تندروی و مخالفت بروند؟

دهه ۵۰ میدان آزمایش همه ایدئولوژی‌ها بود. بسیاری از روش‌هایی که گروه‌های مبارز طی کردند به نتیجه نرسید. امام خمینی و بعضی از رهبران انقلابی دنیا نیز پیش‌بینی می‌کردند که این روش‌ها به نتیجه نخواهد رسید. آنها می‌گفتند حکومتی اگر با زور از بین برود تبدیل به یک حکومت زور دیگر می‌شود، یعنی اگر قدرت شاه که یک حکومت دیکتاتور و استبدادی بود با زور سرنگون می‌شد حکومت زورگوی دیگری جایگزین آن می‌شد. نکته دوم آنکه بسیاری از گروه‌های مخالف شاه مثل مجاهدین خلق به شدت تحت تاثیر گروه‌های مارکسیستی قرار داشتند، هم در ایدئولوژی، هم در تاکتیک و در استراتژیک و هم در هدف سعی می‌کردند مانند آنان رفتار کنند. در درون مجاهدین خلق کسانی بودند که با این روش‌ها مخالف بودند ولی به دلیل مخالفت مورد تسویه قرار گرفتند و اتفاقا با تسویه خونین کنار گذاشته شدند و در نتیجه کودتای داخلی، گروه مجاهدین خلق در اختیار رجوی قرار گرفت. همه کسانی که در درون تشکیلات با مشی اتخاذ شده مخالف بودند به شیوه‌های بسیار خشنی از بین رفتند مانند شریف که یکی از بنیان‌گذاران مجاهدین خلق بود اما چون مخالف این شیوه بود به صورت وحشیانه‌ای او را سوزاندند و از بین بردند. تسویه‌های درون گروهی آنان همیشه خونین و خشن و وحشیانه بود، به همین دلیل نیز در درون زندان روحانیون و مذهبی‌ها از آنها جدا شدند و این سرآغاز جدایی و تفکیک بود و مرحوم شریعتی نیز مقالاتی در زندان در رد مارکسیست نوشت، عمدتا به این دلیل بود. به این ترتیب عملا مبارزان به دو گروه تقسیم شدند. گروه مجاهدین خلق که تمایل شدیدی به کمونیست‌ها داشتند و گروه مذهبی‌های مخالف شاه که این گروه دوم و روحانیون به دلیل اطلاعاتی که از گروه مجاهدین خلق داشتند نمی‌توانستند به آنها اعتماد کنند. ایشان انتظار داشتند که مجاهدین خلق، ماجراجویی‌های داخل زندان را کنار بگذارند و با گروه‌های انقلابی تعامل و همکاری کنند و در مقابل موج عظیم انقلاب نایستند. اما آنان در مقابل انقلاب ایستادند و سرشاخ شدن با انقلاب قطعا نتیجه‌اش شکست است. مجاهدین خلق علاوه بر انحرافات اساسی فهم درستی هم از شرایط داخلی کشور، انقلاب و مردم نداشتند وگرنه با مردم و انقلاب درنمی‌افتادند. به نظر من مجاهدین خلق خسارات غیرقابل جبرانی وارد کردند.


‌به اعتقاد شما این ضربه‌ها چه بود؟

به اعتقاد من منافقین چهار ضربه اساسی زدند. نخست اینکه آنان ملت ایران و انقلاب اسلامی را از شخصیت‌های بزرگ مانند شهید بهشتی، شهید مدنی، شهید صدوقی، رجایی، باهنر و ده‌ها شخصیت بزرگ انقلابی محروم کردند. ضربه دوم گمراه کردن هزاران جوان و نوجوان و هدر دادن نیرو و انرژی آنها است. یعنی یک بخش عظیمی از انرژی جوانان ما را که می‌توانست در خدمت ملت قرار بگیرد، هدر دادند. سوم رایج کردن و نهادینه کردن خشونت و تنگ‌نظری در کشور بود. اگر گاهی می‌بینید که در گوشه‌هایی از کشور اتفاق‌هایی مانند جریان کهریزک یا بعضی از مسایل در زندان‌ها رخ می‌دهد نتیجه و عکس‌العمل رفتار، خشونت و تنگ‌نظری بود که مجاهدین خلق از کمونیست‌ها گرفته و رواج دادند، این جنایت بزرگ‌تر از هر جنایت دیگری است. حتی می‌توان گفت حرکات تند گروه‌های تروریستی مانند القاعده نشات گرفته از مجاهدین خلق است.


‌گفته می‌شود که اگر به مجاهدین خلق اجازه راهپیمایی داده می‌شد و از سخت‌گیری بعضی از مقامات دادستانی جلوگیری به عمل می‌آمد، مجاهدین خلق دست به آن فاجعه نیز نمی‌زدند. مرحوم سحابی در مصاحبه‌‌ای به‌گونه‌ای تلویحا به آن اشاره کرده است. نظر شما چیست؟

این خیلی بی‌انصافی است. سال‌های ۵۹-۵۸ مجاهدین خلق و دیگر گروه‌ها همه‌جا و هر روز راهپیمایی به راه می‌انداختند. شما به آرشیو روزنامه‌ آن سال‌ها مراجعه کنید. اگر عناصر متخلف و مجرمی از آنان دستگیر می‌شدند در زندان طرف مذاکره و مشورت قرار می‌گرفتند. حتی با گروه‌های تروریست مثل فرقان و اشرف دهقان. نخستین ترور را گروه فرقان انجام داد و تا آن زمان نیز هیچ برخوردی با آنان صورت نگرفته بود. همان زمان چه دادستانی و گروه‌های دیگر کوچک‌ترین تندروی در مقابل آنها انجام ندادند، بلکه با این گروه‌ها مذاکره می‌کردند. حتی در زندان نیز با این افراد مذاکره و بحث می‌کردند. در آن زمان همه سعی و تلاش بر این بود که به آنها تفهیم شود که راه اعمال قدرت و زور غلط است. در آن زمان ما هنوز قانون اساسی و مجلس نداشتیم و هنوز جمهوری اسلامی شکل نگرفته بود و انقلاب اسلامی هنوز توسط مردم به صورت داوطلب اداره می‌شد. خیلی از این مسوولان آن زمان اسلحه به دوش داشتند و امنیت را برقرار می‌کردند یا آذوقه به مردم می‌رساندند. در شرایطی که دوران انتقال و گذر بود توقع این بود که این گروه‌ها بیایند و همکاری کنند و امنیت برقرار کنند، نه اینکه خود شرایط را ناامن کنند. دولت موقت دولتی بود که غالبا از این گروه‌ها حمایت می‌کرد، ولی همین گروه‌ها مدام علیه آن دولت کارشکنی می‌کردند، حادثه کردستان در زمان دولت موقت بود، حادثه گنبد در همان دوران بود، این ترورها در زمان دولت موقت بود. یعنی در آن دوره توقعی که از این گروه‌ها بود، این بود که همکاری کنند، راهنمایی کنند و اطلاعاتی که داشتند را در اختیار دولت قرار دهند ولی همان دولتی که اینها را قبول داشت، آنها دولت را قبول نداشتند و بیشترین توهین‌ها را به دولت می‌کردند، می‌‌گفتند دولت آمریکایی و لیبرال است و همکاری نمی‌کردند.


‌پس تندروی را قبول ندارید؟

تندروی‌ها اول از ناحیه گروهک‌ها شروع شد.


‌یعنی تا ۶۱-۶۰ تندروی از این طرف نداشتیم؟

تندروی‌ها نخست از جانب گروه‌های مخالف بود و سپس هم بعضا به دولت‌ها سرایت کرد. یعنی عمل تند آنها موجب عکس‌العمل تند شد. یک خاطره‌ای از مرحوم بهشتی می‌خواهم بگویم. آن موقع ایشان رییس دیوان عالی کشور بودند. بیشترین اهانت و تندروی‌ها نسبت به آیت‌الله بهشتی به‌خصوص از جانب مجاهدین خلق بود. هر گوشه مملکت را نگاه می‌کردید یا شعار اهانت‌آمیز به شهید بهشتی نوشته بودند یا مرگ بر بهشتی را در همه جا راه انداخته بودند. در حالی که قدرت قضایی در دست بهشتی بود ولی با یک نفر از آنها برخورد نمی‌کرد، ایشان با آنان رفتار مسالمت‌آمیز و اخلاقی داشتند و همه آنان را به مناظره و مذاکره دعوت می‌کردند. سال ۶۰ یک روز برای ارایه یک گزارش قضایی به مرحوم بهشتی به کاخ دادگستری رفتم، کاخ دادگستری توسط هواداران مجاهدین خلق محاصره شده و با صدای بلند مرگ بر بهشتی می‌گفتند و همه منطقه را گرفته بودند. می‌خواستم وارد کاخ دادگستری شوم، نتوانستم من از یک راه فرعی وارد کاخ دادگستری شدم، دیدم ایشان خونسرد کارشان را انجام می‌دهند. آن همه سر و صدایی که بیرون بود، کوچک‌ترین تاثیری در ایشان نداشت ولی من خیلی ناراحت شده بودم. آقای بهشتی همیشه با خنده و روی باز با همه ملاقات می‌کرد. مرحوم بهشتی مثل همیشه و بی‌توجه به شعارهای اهانت‌آمیز مجاهدین خلق با من با روی باز و تبسم ملاقات کرد.


شما به عنوان یکی از افرادی که با دکتر بهشتی رفت و آمد داشتید چه ویژگی‌های دیگری را برای ایشان متصورید؟

آیت‌الله دکتر بهشتی حقیقتا عالم به زمان بود، عالم به زمان کسی است که فریب نمی‌خورد. اگر دانشمندی زمان خودش را نشناسد، حتما متاثر از حوادث می‌شود. موثر نیست ولی اثرپذیر است. خیلی از دانشمندان هستند که نمی‌دانند در چه شرایطی هستند، حوادث بر آنها اثر می‌گذارد و آلت دست قرار می‌گیرند اما اگر چنانچه دانشمندی زمان‌شناس باشد آلت دست قرار نمی‌گیرد بلکه نقش‌گذار و تاثیرگذار در حوادث است نه تاثیرپذیر. دکتر بهشتی حقیقتا چنین شخصیتی بود. هم در علوم حوزوی صاحب‌نظر و مجتهد و هم در علوم دانشگاهی صاحب‌نظر بود و دنیا را می‌شناخت، ایران را می‌شناخت، مردم را می‌شناخت، فضای دینی کشور را می‌شناخت، فضای روشنفکری را می‌شناخت، مکاتب فکری دنیا را می‌شناخت و گروه‌های سیاسی را می‌شناخت. امام خمینی(ره) تعبیری نسبت به بهشتی داشت که برای هیچ شخصیت دیگری به کار نبرده است که بهشتی یک ملت بود. بهشتی جهانی و فرازمانی می‌اندیشید و در عین صلابت و دفاع از اصول خود مقابل دوست و دشمن هرگز از جاده انصاف و عدالت ذره‌ای منحرف نمی‌شد. دکتر بهشتی در اندیشه و عمل به جذب حداکثری و دفع حداقلی پایبند و ملتزم بود. از حقوق مخالفان خود دفاع می‌کرد.


دکتر بهشتی در مدرسه حقانی هم فعالیت‌هایی داشتند و نقش‌آفرینی کردند. شما در مدرسه حقانی حضور داشتید؟

بله! اوایل دهه ۵۰ ما جمعی از طلاب که تحت تربیت عالی ایشان بودیم بحث چالش‌برانگیزی با ایشان داشتیم. در مدرسه حقانی هم باید علوم حوزوی را می‌خواندیم و هم علوم غیرحوزوی را که این خیلی سنگین بود. برداشتن این همه بار، خیلی سنگین بود. با ایشان کلنجار می‌رفتیم. در همان موقع هم این بحث بود که این همه درس خواندن چه فایده‌ای دارد، به هر حال ما باید برویم اسلحه بگیریم و با شاه بجنگیم. این بحث را چند نفر مطرح کردند و خود من هم جزو کسانی بودم که این ایده را مطرح کردم. ایشان فرمودند که حالا اگر چنانچه شاه شکست خورد یا مرد یا خود شاه حکومت را دودستی تقدیم کرد، شما می‌خواهید چگونه کشور را اداره کنید. شما طرح اداره کشورتان چطور است؟ اقتصاد اسلامی را شما مطالعه کرده‌اید؟ نظام بانکداری بدون ربای شما به چه صورت باید باشد؟ و ده‌ها سوالی که آن موقع جوابی برای آن نداشتیم ولی مرحوم آیت‌الله بهشتی برای همه آن سوال‌ها، خود جواب داشت. مدرسه‌ای را آنجا زیرنظر داشت که مدیریت مستقیم آن توسط شهید قدوسی و مدیریت عالی توسط مرحوم بهشتی بود. مدرسه حقانی مدرسه پیشرویی بود و به همین دلیل محور توجه قرار گرفته بود. خیلی از روشنفکران به آنجا دل بسته بودند و خیلی‌ها مخالفت می‌کردند. ساواک هم خیلی حساس شده بود و مرتب می‌ریخت و اساتید و طلاب را دستگیر می‌کرد. هر چند وقت شبانه یورش می‌بردند و تمام اتاق‌ها را بازرسی می‌کردند، جزوه‌ها را می‌بردند و افراد را دستگیر می‌کردند. مدرسه حقانی در قم مظهر نوآوری و نواندیشی شده بود و افکار نو دنیای اسلامی در آنجا دیده می‌شد، در حالی که در حوزه معمولا مشغول کار خودشان هستند ولی اندیشه‌های جدیدی که در دنیای اسلامی، مصر و هر جای دنیا، کتاب‌هایی ترجمه می‌شد، حرف‌های نویی که گفته می‌شد سریع به آنجا منتقل می‌شد و مباحثی که در داخل ایران مطرح بود در آنجا هم بود. مخصوصا افکار مرحوم شریعتی و خیلی افراد دیگر زودتر از جاهای دیگر در آنجا مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌گرفت.


مشی ایشان در مدرسه و خارج از آن، چه بود؟

مرحوم بهشتی حقیقتا شخصیت فرازمانی بودند و هم فرامکانی، یعنی خودش را منحصر به ایران نمی‌دانستند. اگرچه جهانی فکر می‌کرد اما ایرانی عمل می‌کرد. مرحوم بهشتی اسلام را به گونه‌ای تفسیر می‌کرد که گویا اسلام همین الان نازل شده است و اسلام را با ادبیات و شیوه‌ای مطرح می‌کرد که همه جذب می‌شدند. با حفظ صلابت و استواری به شدت سعه‌صدر داشت، یعنی حرف مخالف را کاملا گوش و به او حق می‌داد. پیش از آنکه گوینده باشد، شنونده بود و با هر کسی که مدعی بود، می‌نشست و بحث می‌کرد و احترامی که برای رقیبش قایل بود با دوست فرقی نمی‌کرد. مرحوم بهشتی شخصیت‌شان یک شخصیت دموکرات، آزادی‌خواه و آزاداندیش بود و در عمل به طرف مقابل آزادی می‌داد. بهشتی به اسلام به دور از خرافات و مردم‌سالاری حقیقتا معتقد بود و به آن عمل می‌کرد اگرچه به ضرر خودش بود. یعنی عدالت، آزادی و استقلال را که شعارهای اصلی ما بود مرحوم بهشتی به اینها پایبند بود حتی اگر به ضرر خودش تمام می‌شد؛ من فکر می‌کنم علت اصلی دشمنی مخالفان هم این بود. گروه‌های کمونیستی چندین دهه تبلیغ کرده بودند که اسلام و دین، افیون ملت‌هاست، اما یک روحانی با این زیبایی حرف می‌زند و زیبا می‌اندیشد و این همه جذاب است. بخشی هم حسادت بود که نمی‌توانستند ببینند دینی که آنها آن‌طور معرفی کردند الان آنقدر زیبا معرفی می‌شود. خیلی از روحانیون هم تحمل دیدن بهشتی را نداشتند. خیلی از رقابت‌های درون‌خانوادگی هم ریشه از این داشت که نمی‌توانستند بهشتی را ببینند که آنقدر زیبا عمل می‌کند. حالا گروه‌های مخالف که آنها می‌گفتند اگر بهشتی نباشد، مطهری نباشد اسلام نیست، راحت می‌شویم. چون آنها می‌دیدند اینها شخصیت‌هایی هستند که حقیقتا اسلام را

به گونه‌ای معرفی می‌کنند که همه مردم می‌پذیرند. خانه ایشان محل مباحثه و مناظره با مخالفان و منکران بود.


یعنی در مدرسه حقانی اکثرا طرفدار شهید بهشتی و روشنفکری ایشان بودند و آیا اصلا چنین فضایی بر مدرسه حاکم بود؟

طلاب مدرسه حقانی هم مثل خیلی جاها عملا به چند گروه تقسیم شده بودند. یک عده‌ای طرفدار افکار نو، یک عده‌ای مخالف و عده‌ای ساکت و بی‌طرف بودند. با گذشت زمان و تقسیم شدن طلبه‌های مدرسه حقانی، کم‌کم این امر تبدیل به یک بحران توسط یکی از اساتید معروف که استاد فلسفه و معارف و استاد خوبی هم بود، به وجود آمد. آن استاد مخالف شدید اندیشه‌های نو و شریعتی بود و شدیدا مقابل این موج جدید ایستادگی می‌کرد و عده‌ای از طلبه‌ها با او موافق و عده‌ای مخالف بودند. این جریان مدرسه را به یک بن‌بست کشانده بود و باید شهید بهشتی آن را حل می‌کرد خصوصا که از عهده مرحوم قدوسی خارج شده بود. گاهی طلبه‌ها مقابل هم بحث و صحبت می‌کردند و به جایی رسیده بود که آن استاد بزرگوار می‌گفت که طلبه‌های طرفدار شریعتی باید در مدرسه نباشند. بحث قضاوت و داوری به مرحوم بهشتی موکول شد. آقای بهشتی در این وقت‌ها به قم می‌آمد و گاهی در مدرسه یا جاهای دیگر با حوصله می‌نشست و حرف طرفین را می‌شنید. این‌بار در منزل شهید قدوسی آن داوری برگزار شد. حرف همه را شنید. حرف جمع طرفداران مرحوم شریعتی هم در آنجا شنید که خود من، مرحوم شهید حسن شاهچراغی، دکتر علی مقدم و جواد محدثی به نمایندگی از طلاب طرفدار شریعتی خدمت ایشان رسیدیم. شهید بهشتی پرسیدند قضیه چیست؟ حرف‌تان چیست؟ ما گفتیم آن استاد بزرگوار را در دروس معارف و فلسفه قبول داریم و شاید بعضی از این درس‌هایی که ایشان می‌دهد کسی دیگر نتواند انجام دهد. ما استاد را دوست داریم و درسش را هم دوست داریم ولی چیزی که می‌خواهیم، این است که این استاد پرخاشگر به مخالفان خود اهانت نکند. انتقاد کند، رد کند اما اهانت نکند؛ این درخواست ما بود. نسبت کفر ندهد به آنها نگوید کافر و منحرف. شهید بهشتی رو به آقای قدوسی کرد و گفت: سخن این آقایان درست است. من چنین طلبه‌هایی می‌خواهم، من چنین شاگردهایی می‌خواهم. من هرگز کلاسی را نمی‌پسندم که استاد هرچه بگوید شاگردانش سکوت کنند و بپذیرند؛ من چنین کلاسی را قبول ندارم. حالا که من یا باید این طلبه‌ها را بپذیرم یا آن استاد را، ترجیح می‌دهم این طلاب را بپذیرم. قضاوت آقای بهشتی این شد که آن استاد از مدرسه بیرون رفتند و طلبه‌ها ماندند. این بزرگواری و نواندیشی و سعه‌صدر را ما در بهشتی می‌دیدیم. عینا این چیزی که در قبل از انقلاب بود بعد از انقلاب هم عمل شد. مخالفان می‌گفتند که بهشتی، مطهری، هاشمی و آیت‌الله خامنه‌ای تریبون جمهوری اسلامی هستند و اینها باید ترور شوند و از بین بروند. همه اینها هم ترور شدند. هاشمی و آیت‌الله‌خامنه‌ای هم ترور شدند. می‌گفتند این روحانیون نواندیش و روشنفکر تریبون جمهوری اسلامی هستند اگر ما اینها را از بین ببریم اسلام از بین رفته است. پس دیدیم که گروه‌های تروریست با روحانیون روشنفکر و روحانیون دموکرات مخالف بودند. با روحانیون طرفدار حقوق بشر مخالف بودند با اسلامی نو مخالف بودند اما آنان با اسلام مرتجع و روحانی مرتجع مخالف نبودند. یعنی همه شخصیت‌های نواندیش، روشنفکر و انقلابی مانع تهاجم گروه‌های تندرو مذهبی بودند. همین‌ها مانع می‌شدند. اینها که شهید یا مجروح شدند زمینه برای نابودی خود آنها هم فراهم بود. یعنی اگر بهشتی بود شرایط دادگاه‌های ما خیلی بهتر از این بود. شدیدا از هرگونه اعمال فشار قانونی نسبت به مخالفان خود جلو‌گیری می‌کرد، بهشتی مانع اصلی بود و در درون خانواده انقلابیون نیز مورد انتقاد بود که شما چرا از قدرت قانونی خودت برای مهار اینها استفاده نمی‌کنید. آقای بهشتی می‌گفت نه، ما باید مخالفان را تحمل کنیم. گروه‌های تروریستی با کشتن بهشتی خود را نابود و خشونت را وارد خانواده انقلاب کردند و افشاگری و آبروریزی و حرمت‌شکنی و همین چیزهایی که متاسفانه امروز در خیلی جاهاست بعد از ترور شهید بهشتی اتفاق افتاد. یعنی وقتی اینها آمدند شخصیت‌های طراز اول انقلاب اسلامی را ترور کردند، زمینه برای رواج خشونت فراهم شد.


به نظر می‌رسد با شهادت دکتر بهشتی تفکر تعامل و گفت‌وگو هم از بین می‌رود و به یک تقابل دوطرفه به جای گفت‌وگوی دوطرفه می‌رسد.

این کاملا حرف درستی است. خاصیت ترور همین است و در همه دنیا همین شکل عمل می‌شود. خشونت، خشونت می‌آورد، ترور، ترور می‌آورد، حکومت که با کودتا یا با زور سر کار بیاید در نهایت همین می‌شود. شاه خودش با زور روی کار آمد و نتوانست بماند و تمام گروه‌هایی که با زور آمدند، شکست خوردند. همیشه روش‌های خشونت‌آمیز محکوم به شکست است. دلیل اینکه امام با جنگ علیه شاه مخالف بود، همین است. مجاهدین خلق خیلی تلاش کردند تا امام را قانع کنند که آنها را تایید کند که امام قبول نکرد. گروهی هم به عراق رفتند و با امام مذاکره کردند و امام با حوصله حرف‌های آنها را شنید و در نهایت گفت: چیزهایی که شما می‌گویید ربطی به اسلام ندارد و امام مطلقا تا آخر اجازه نداد یک نفر هم از رژیم شاه با اسلحه کشته شود، حتی در ۲۱ بهمن به کسی اجازه نداد. یعنی امام در هیچ شرایطی اجازه نداد مردم دست به اسلحه ببرند، مدل انقلاب امام چیزی است که امروز مورد الهام و تبعیت قرار گرفته، مصری‌ها از همین مدل امام کمک گرفتند، یمن کمک گرفته، سوریه کمک گرفته و آن چیزی که امام در منطقه راه انداخت، همین مدلی است که امروز در منطقه مشاهده می‌کنیم.


یک بعد قضیه هفتم تیر نیز عملکرد دستگاه امنیتی است. حادثه هفتم تیر زمانی رخ می‌دهد که ما قبل از آن هم ترورهای دیگری داشتیم، چرا مسایل حفاظتی و امنیتی تقویت نمی‌شده، یعنی نمی‌توانستند این ترور‌ها را کنترل کنند و جلویش را بگیرند؟

انقلاب با سرعت پیروز می‌شود و سازمان امنیتی نیز وجود ندارد. پس از پیروزی ما ارتش نداریم و تا تمام ارکان‌ کشور دوباره شکل بگیرد، سه یا چهار سالی طول می‌کشد و از سوی دیگر نیز خیلی سریع ما وارد جنگ می‌شویم. به طور مثال داستان کودتای نوژه را نیز یک نفر از کودتاچی‌ها آمد و گزارش داد، یکی از آنها با تشویق مادرش خبر را به آیت‌الله خامنه‌ای می‌رساند و در نتیجه هم ستاد ضدکودتا تشکیل می‌شد.


پس قبل از آن سازمان و نهاد مشخص و متمرکز فعالیت نمی‌کرد؟

آن زمان انقلابیون بر این گمان بودند که آیا درست است سازمان امنیتی تشکیل شود یا نه؟ در آن سال‌های نخست گفته می‌شد، سازمان اطلاعاتی برای چیست؟ آن زمان ما رویایی و ایده‌آلیستی فکر می‌کردیم و می‌گفتیم، وقتی همه چیز شفاف و رفاقتی است و حرکتی شکل گرفته که مردم به وجود آورده‌اند، خود مردم نیز باید اداره کنند، مقامات را خود مردم انتخاب کنند، همه گروه‌ها هم این را می‌خواستند که حالا هم اتفاق افتاده، پس برای چه بیاییم سازمان امنیتی تشکیل دهیم. ساده‌اندیشی می‌کردیم و خوش‌باور بودیم. حتی زمانی‌که ترورهای وحشتناکی مثل ترور شهید مطهری صورت گرفت همان زمان نیز می‌گفتند، آیا نهاد اطلاعاتی تشکیل دهیم یا خیر؟ البته هسته‌های امنیتی کوچکی درست شده بود، اما هسته امنیتی که باید درست شود تا یاد بگیرد، سازماندهی کند و تبدیل شود به یک سازمان ملی، چند سالی طول می‌کشید، در حالی که گروه‌های تروریستی به دلیل حمایتی که خارجی‌ها از آنها می‌کردند و تجربه مخفی‌کاری که داشتند راحت می‌توانستند عملیات خود را پیش ببرند و سریع می‌توانستند ضربه بزنند. این بهترین دلیل بر مظلومیت انقلاب است؛ انقلاب حقیقتا مظلوم بود. در واقع افرادی که سر کار بودند و مسوولیت داشتند، دیگر نمی‌توانستند بروند و با تروریست مبارزه کنند. مسوولان وقتی نداشتند و هر کسی یک گوشه‌ای از مملکت را گرفته بود و کار می‌کرد. بالاخره ناچار شدیم، سازمان امنیتی تشکیل دهیم و وقتی هم تشکیل شد با هزینه‌های سنگینی که به مملکت تحمیل شد بالاخره گروه‌های تروریستی هم جمع شدند و به همین دلیل امروز سازمان امنیتی ایران قوی‌ترین سازمان امنیتی دنیاست و در حال حاضر بر همه گروه‌های تروریستی مسلط است و این چیزی است که همه حریفان و رقبا و دشمنان قبول دارند که سازمان اطلاعاتی ایران سازمان اطلاعاتی مقتدر و مسلطی است.


وزیر اطلاعات مصاحبه‌ای داشت و اظهار کرد، منافقین اکنون مثل سال‌های دهه ۶۰ نمی‌توانند عمل کنند، اما به روش‌های دیگری روی آورده‌اند و به هرحال می‌توانند دست به ترور بزنند، اکنون شرایط را چطور می‌بینید؟ آیا ممکن است دوباره این فضاها ایجاد و تکرار شود؟

نه، معتقد هستم، ممکن است گروه تروریستی جدیدی تشکیل شود، اما گروه‌های تروریستی گذشته در حقیقت نه توان این را دارند، نه باور این را دارند که چنین کارهایی را انجام دهند و اربابانشان نیز اجازه نمی‌دهند، آنها کار جدیدی انجام دهند.


آیا ممکن است بحث‌هایی که درباره جریان انحرافی امروز مطرح است آنقدر فضا را تند کند که به این سمت‌ها برود؟

من اطلاعات دقیقی از این جریان ندارم که بخواهم در این مورد قضاوت کنم، ولی همیشه گروه‌های تروریستی جدید احتمال شکل‌گیری‌شان وجود دارد. این گروه‌های جدید حتی ممکن است در دل قدرت و حاکمیت به وجود بیاید. به طور مثال گروهی که آقای رازینی را ترور کرد، گروه جدیدی بود که از نهادهای انقلابی بیرون آمده بود. ممکن است گروه‌های تروریستی در درون حاکمیت و در درون جریان‌های سیاسی جدید شکل بگیرد ولی گروه‌های گذشته هم فسیل شدند و هم دیگر نمی‌توانند جذب نیرو کنند و اگر جذب کنند دیگر تاثیری ندارند. عملا عمر آن گروهک‌ها تمام شده است و در واقع سازمان اطلاعاتی باید از جایی بترسد که فکر نمی‌کند، بنابراین سازمان‌های اطلاعاتی باید مدام هوشیاری‌شان در جاهای جدید به کار گرفته شود تا جاهای قدیم. مطمئنا نیروهای امنیتی تحرک جاهای قدیمی را به طور سنتی متوجه می‌شوند، چراکه آنجا نفوذ دارند، آدم دارند و به آنها خبر می‌دهند. مثلا القاعده بزرگ‌ترین ضربه‌ای که به آمریکا زد به خاطر غافلگیری‌اش بود، یعنی سازمان سیا با همه سلطه جهانی که دارد غافلگیر شد. همیشه اصل غافلگیری برای گروه‌های تروریستی مهم‌ترین اصل است. یک گروه تروریستی هم جوان، هم میانسال و هم پیر دارد. بالاخره به آخر می‌رسد و گروه‌های تروریستی ایرانی پیر شده‌اند و توانایی کار و توانایی جذب جدید هم ندارند و آن رهبرانی که باقی مانده‌اند نیز نه اعتقاد به این کارها را دارند و نه توانایی انجام چنین کارهایی دارند، اما باید نگران گروه‌های جدید تروریستی باشیم.


آیا بحثی که درباره فالگیرها و رمال‌ها مطرح است، در زمان وزارت شما هم مطرح بود؟ پرونده‌هایی داشتید که بررسی کنید؟

ما چیزی شبیه اینها نداشتیم، ولی این خطر را همیشه داشتیم و من بارها در صحبت‌هایم گفتم، عناصر تندرو و خودسر و ماجراجو که متاسفانه بین مذهبی‌ها جا خوش کردند

هر آن ممکن است، دست به اسلحه ببرند و گروه‌های تروریستی تشکیل دهند. این همیشه است، ممکن است الان به یک شکل و بعدا به شکل دیگری مقابله کنند. بزرگ‌ترین ویژگی همه کسانی که دست به اسلحه می‌برند اول تن ندادن به قانون است؛ یعنی کسانی که قانون‌مدار نیستند و زیر بار قانون نمی‌روند و خودشان را مافوق قانون می‌دانند؛ آدم‌ها و گروه‌هایی که به جای اینکه قانون را محور بدانند خودشان را محور می‌دانند. این‌طور آدم‌ها اول شروع می‌کنند به قانون‌شکنی و بعد هم قانون را دور می‌زنند و سپس برای اینکه حرف‌های‌شان را به کرسی بنشانند شروع می‌کنند به توطئه، بعد هم به اسلحه دست می‌برند. این شیوه را همیشه در گذشته داشتیم. خیلی از این گروه‌هایی که گفتیم که پیر و از رده خارج شدند از همین‌جا شروع کردند.

شما فرمودید که مجاهدین یک سازمان مرده است و پیر شده است. نسل جدید نیز نه‌تنها به این گروه اعتقاد ندارد که از آنها متنفر است، اما چرا باز ما می‌بینیم که یک گروه مرده را زنده می‌کنند؟

اینها اشتباه است و حرکات و اظهارات مصرف سیاسی محدودی دارد و بیشترین سود نیز به همین گروهک می‌رسد. یعنی برای اینکه ما رقیب داخلی خودمان را از دور خارج کنیم او را متهم می‌کنیم به ارتباط با گروهک منافقین، در حالی که آن گروه توانایی هیچ کاری را ندارد اما از این قبیل اظهارات، بیشترین سود را می‌برد. ادعا می‌کنند که ما بودیم این کار را کردیم در صورتی که آنها نمی‌توانند در ایران قدم بردارند. وقتی که ما به طور رسمی بیاییم رقابت‌های داخلی خودمان را به آنها نسبت دهیم، آنها هم از خداخواسته می‌گویند بله، ما هستیم که این همه شایعه کردیم.


شما فرمودید فرقان یک گروه مذهبی انحرافی بود. این لغت انحرافی بار‌ها طی تمامی این سال‌ها برای جریان‌های مختلف استفاده شده، ریشه این بحث انحرافی کجاست؟ آیا ما الان می‌توانیم این جریان انحرافی‌ای که به وجود آمده را با جریان‌های انحرافی اول انقلاب مقایسه کنیم؟

من به دلیل اینکه الان در دولت نیستم از ظرفیت و قابلیت این گروهی که امروز موسوم به انحرافی هست، اطلاع دقیقی ندارم. گروه انحرافی ممکن است گاهی کوچک یا بزرگ باشد. فرقان گروه کوچکی بود، اما انحرافی بود، برای اینکه برخلاف آن تفسیر رایجی که امام خمینی(ره) داشت، عمل می‌کرد. فرقانی‌ها آدم‌هایی بودند که با زور می‌خواستند اسلام‌شان را تحمیل کنند؛ این انحراف است. قرآن می‌گوید «لااکراه فی‌الدین» ولی اگر افرادی پیدا شوند که به زور می‌خواهند مردم را مسلمان کنند و به زور می‌خواهند اسلام‌شان را در دل افراد جا دهند، ما این را انحرافی می‌دانیم. خوارج از سربازان امام علی(ع) بودند و از دل ارتش امام علی(ع) برخاستند. راه علی، راه مشخصی است. اینها از راه امام علی (ع) جدا شدند، پس می‌گوییم منحرف شدند. راه امام خمینی(ره) مشخص بود؛ دعوت مردم به انقلاب و مردم‌سالاری، خیر و مدیریت کشور بود، ولی فرقان به زور می‌آید و می‌خواهد عقیده‌اش را تحمیل کند ما این را انحرافی می‌گوییم. هر گروهی که بخواهد همین شیوه‌ها را به کار گیرد ما می‌گوییم انحرافی است. ولی کلا کسانی که متهم به انحرافی شده‌اند بخشی تندرو بودند که از گذشته بوده که این روش، روش غلطی است. تندروی غلط است، حالا به هر شکل یا ایدئولوژی‌ای که باشد. ممکن است این آدم تندرو، یک امام جمعه، یک روحانی، یک قاضی، یک فرمانده یا یک آدم ساده‌ای باشد. روش تندروی روش غلطی است. اسلام با تندروی، افراط و تفریط مخالف است. اگر ما تندروی کنیم، باید بدانیم که در کوتاه‌مدت، دیر یا زود گروه‌های تندرو دیگری مقابل ما می‌ایستند. در یک مقطعی به خاطر اینکه رقیب سیاسی را از دور خارج کنیم، آمدیم تندروی را تمدید کردیم و به افرادی بها دادیم که بعد‌ها همان‌ها مقابل ما ایستادند. افشاگری‌هایی که در گذشته صورت گرفت خود زمینه‌ای بود برای رفتار متقابل. در انتخابات چه افشاگری‌های خلاف شرعی صورت گرفت ولی همان موقع باید جلو آنها گرفته می‌شد.


در نظام جمهوری اسلامی سابقه نداشته بیایند معاون اداری – مالی تعیین کنند و آن فرد فردا استعفا دهد و بازداشت شود و بگویند وزیر اطلاعات گفته بوده، پرونده‌اش را داده بودیم؛ آیا شما چنین امری را به خاطر دارید؟

آقای احمدی‌نژاد کسی بود که بیشتر از هر کسی از این شیوه‌ها استفاده کرده بود. آن روش غلط بوده، ما باید راه غلط را برای همه بگوییم غلط است و فرقی نمی‌کند. امام علی(ع) با برخورد خشن با عثمان مخالفت کرد، با ترور خلیفه دوم مخالفت کرد و فرمودند این راه نباید باز شود. وقتی کاخ خلیفه را محاصره کردند، امام علی(ع) بودند که به عثمان کمک می‌کردند. امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را می‌فرستادند که به او دارو، غذا و امکانات بدهند، اگرچه بعدا خود امام علی(ع) را متهم کردند، ولی امام علی(ع) مخالف بودند و می‌گفتند تندروی درست نیست. ما مدت‌هاست، این تندروی را از گروهک‌های کمونیستی و شبکه کمونیستی گرفته و به کار می‌گیریم و متاسفانه گاهی در تریبون‌های رسمی، گاهی در نماز جمعه و گاهی رادیو – تلویزیون گفته می‌شود. این شیوه‌ها شیوه‌های ضداخلاقی است که چندبار رهبری هم آن را محکوم کرده‌اند که خلاف است و نباید گفته شود. این شیوه‌ها، شیوه‌های نادرستی است، خلاف اخلاق و انسانیت است.


به عنوان آخرین سوال، مجددا به آن دوران بازگردیم، زمانی‌که حادثه تلخ هفتم تیر رخ داد شما در دادگاه بودید، فضا به چه شکل بود؟

چند ماه قبل از این حوادث ما همه پیش‌بینی می‌کردیم بالاخره مجاهدین خلق دیر یا زود دست به اسلحه می‌برند و ترور می‌کنند. این هشدارها داده می‌شد و رفتار مجاهدان خلق حاکی بر این بود. مدام تهدید می‌کردند و به فکر نفوذ دادن افرادشان بودند. همه می‌دانستند مجاهدین خلق در همه جاهای مهم و حساس مملکت نفوذی گذاشته و ممکن است این نفوذی‌ها را روزی به کار گیرند، اما نمی‌شد کاری کرد و پیشاپیش برویم با آنها برخورد کنیم. دولت می‌توانست پیشاپیش بیاید همه آنها را بگیرد و محاکمه کند، ولی این کار را نکرد، چراکه این رفتار را درست نمی‌دانست. آن موقع خطر جدی بود، اما هرگز انقلابیون و حاکمیت نیامدند همه آنها را دستگیر کنند تا بالاخره ترورها شروع شد. روزی که فاجعه هفتم تیر رخ داد اتفاقا من در اوین بودم، همه قضات در اتاق آیت‌الله گیلانی جمع شدیم که رییس دادگاه‌های انقلاب بود، همه بهت‌زده و شوکه‌ شده بودند. در فاجعه هفتم تیر خیلی از شخصیت‌های مهم بودند، شاخص‌شان آیت‌الله بهشتی بود. آن فاجعه همه را شوکه کرد. همه در اتاق آیت‌الله گیلانی جمع شدیم، آن موقع در بدترین شرایط روحی بودیم که تلفن سیاسی آقای گیلانی زنگ زد. آیت‌الله گیلانی گوشی را برداشت و بعد از چند لحظه گفت، «چشم‌چشم». از این چشم گفتن‌های آیت‌الله گیلانی ما متوجه شدیم، شخصیت بزرگی با ایشان صحبت کردند. آیت‌الله گیلانی آمد و فرمود گفت، حاج احمد‌آقا بود و پیام امام را به من ابلاغ کرد و فرمود: این روزها که شما عصبانی هستید قضاوت نکنید. مبادا به اینها‌یی که زندان هستند فشاری غیرقانونی وارد کنید، یعنی امام در بدترین ساعت‌ها و بدترین روزها سفارش‌اش این بود که به فکر زندانی‌ها باشیم که مبادا زندانی به خاطر جنایت‌های وحشتناک صورت گرفته مورد اذیت قرار گیرد و به آنها ظلم شود؛ این نگاه امام بود.

 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

 سوگند می برم به مرام پرندگان

 در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

 فکری کنید, فر صت پلکی در نگ نیست

تنها یک نفر به قله تاریخ می رسد

 هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

شعری ازگروه همای

سوال از ملت

امام علی اگر امروز بود در مقابل وضعیت امروز دین و دنیایمان چه عکس العملی داشت؟

امام علی اگر امروز بود چگونه با مخالفان رفتار می کرد؟

امام علی اگر امروز بود در مقابل ظلم و ستم به مردمان چه رفتاری پیشه می کرد؟

منتظر پاسخ شما هستم