بخشی از زیبائیهای کربلا

 
1-زيباترين خواهش يک زن { همراه کردن زهير با امام حسين (عليه السلام) توسط همسرش}
2-زيبا ترين بازگشت { توبه حر و الحاق به سپاه امام حسين (عليه السلام)}
3-زيباترين وفا داري و جوانمردی{ نخوردن آب در شط فرات ابالفضل (عليه السلام) }
4-زيبا ترين جنگ { نبرد حضرت علي اکبر (عليه السلام) با دشمن}
5-زيبا ترين واکنش { پرتاب کردن سر و هب توسط مادرش به طرف دشمن}
6-زيبا ترين پاسخ {احلي من العسل جناب قاسم ابن الحسن(عليه السلام)}
7-زيبا ترين هديه {تقديم عون و محمد به امام حسين (عليه السلام) توسط مادرشان حضرت زينب (سلام الله عليها)}
8-زيبا ترين نماز { نماز ظهر عاشورا در زير باران تير}
9-زيبا ترين جان نثاري { حائل قرار دادن دستها ، توسط عبدالله ابن حسن (عليه السلام) و دفاع از عمو }
10-زيبا ترين سخنراني { سخنراني امام سجاد (عليه السلام) و حضرت زينب (سلام الله عليها) در کاخ ظلم }
و از همه زيبايي ها زيباتر جمله « مـا رأيــتُ الا جميـــلاً » که حضرت زينب (سلام الله عليها) حيدر وار بيان کرد. وقتیکه یزید با کنایه از ایشان پرسید:خب , چه دیدی؟ و خانم جواب دادند: غیر از زیبایی چیزی ندیدم.

کربلائیات : برگ آخر: وآدم از بهشت رانده شد

کربلائیات
برگ آخر: وآدم از بهشت رانده شد
صدای مردی ازخاک تا افلاک می رفت که
اللّهُمَّ احكم بيننا وبين قومنا بالحقّ، فانّهم غرّونا‌ وخدعونا‌ وخذلونا وغدروا بنا وقـتلونا

میان ما و قوم ما تو داوری کن خدایا که فریب مان دادند و دروغ گفتند و خوارمان خواستندو...

قوم ما؟ آری قوم ما

و مردی از پا می افتاد و می دید سپاه قوم پیامبرش راکه بر خیمه های عزیزترین های او هجوم می برند و پیروزی خود را در شکستن حرمتشان می جویند و بر گریه کودکانشان می خندند.
نهیب می زندشان که اگر دین ندارید...

که نه دین دارند این قوم و نه آزاده اند

فنادي: يا مسلم بن عقيل! و يا هاني بن عروة! و يا حبيب بن مظاهر! و يا زهير بن القين! يا أبطال الصفا! و يا فرسان الهيجا! ما لي أناديكم فلا تجيبون، و أدعوكم فلا تسمعون، أنتم نيام، أرجوكم تنتبهون.

آی مسلم ،هانی،حبیب،زهیر چرا وقتی صدایتان می زنم جوابی نمی دهید می خوانمتان ونمی شنوید .
خوابید می شود بیدار شوید می شود بیدارشوید.
یک یک آنان را که کیست مرایاری کند او را شنیده بودند صدا میزد

و زیر این آسمان کبودباوفاتر و خوبترازآنان مگربود
بارها از او شنیده بودند که:
ما رأيت أصحاباً أبرَّ وأوفى من اصحابي

آدم که از بهشت رانده شد به او کلماتی آموختند تا توبه او شود و بازهم محرم حرم خداوند بماند
وتلقی آدم من ربه کلمات و تاب علیه
آن روز اما یک روز نبود یک تاریخ بود که از طلوع تا غروب خورشید تکرار می شد
آدم بود که اینبار نه با سیب که با سیم وزر و زور و تزویر و تدبیر فریفته شده بود
نوح بود که در صحرا سفینه النجاه سربرآورده بود
ابراهیم که بتهای مقدس را را به عشوه کلمه و رعشه شمشیر می شکست.
موسی بود که از نیل به فرات رسیده بود تا بر فرعون بشورد

عیسی بود که صلیبش را با خوداز جل جوطا تا کربلا آورده بود
محمد بود که قرانش رادر میان امتش می دید که هربرگش را یغما می برند
و حوای بر تل زینبیه می پرسید
ای مصحف ورق ورق
ای مصحف ورق ورق
ای روح پیکرم آیا تویی برادرم
نیست یاورم نیست یاورم
اگر روز واقعه به غروب برسد و آدم را از بهشت برانند
این بار کدام کلمه هاست که او را به حرم باز گردا

کربلائیات برگ هشتم: قمار قمَر

کربلائیات
برگ هشتم: قمار قمَر

“عمرو العاص” مشاور بزرگ حکومت أموى مى‌گفت که از پیامبر شنیده «حاکم اگر درست عمل کند دو ثواب مى‌بَرَد و اگر خطا کند یک ثواب»!
“معاویه‌بن‌ابى‌سفیان” نیز وقتى شنید که به ولایت‌عهدىِ یزید پس از او اعتراض مى‌کنند پاسخ داده بود که «إنَّ أمرَ یزید قضاءٌ مِنَ القضاءِ و لیس للعبادِ الخیرهُ مِنْ أمرهم… حکومت یزید، سرنوشت مقدّر الهی است و بندگان را اختیاری نیست جز آن که مشیّت او را بپذیرند».
حالا مُفتیانِ کوفى بر هر نقل از این اُمویّات، یا سکه مى‌ستاندند یا منتظر ثواب الهى مى‌ماندند…
آورده‌اند که شِمر، کاروان امام را مى‌دید که نماز مى‌خوانند! ندا داد: «نخوانید! که نماز فتنه‌گران بر ولىّ امر، مقبول درگاه خداوند نیست…»
“زُهَیر بن‌قین” فریاد زد: «حالا دیگر نمازِ تو که بر خونِ خوبان، خانه مى‌سازى قبول است و نماز فرزند پیامبر نامقبول؟»

من اما مى‌پندارم شمر راست مى‌گفت!
مگر نه اینکه جاهلیت عرب، بت را سجده مى‌کرد و به سنگ، تقرب مى‌جست؟
خدایی که جان و ایمان و آبروى مخلوقش را چنان حقیر و ارزان بخواهد و حجتِ ظلم ظالمان و بهانه‌ى مکرِ مکّاران باشد که خداى حسین نیست؛ هست؟
پس نه عجب اگر حسینیان، خداى دیگرى را بپرستند و عبادت‌شان بر قبله‌ى قابلِ شمر، مقبول نیفتد!
مُفتیانِ فتنه اما راهى براى نجات نیز گذاشتند و گفتند آنان‌که نسَب به قبائلِ مورد احترامِ ولىّ أمر مى‌برند اگر از رأس فتنه دورى کنند در امان‌اند.
سوارى آمد تا نزدیک سپاه حسین و پیغامى آورد؛ مى‌گفت عباس‌بن‌على، از مادر، نَسَب به شورشیانِ بنى‌هاشم نمى‌برد که هیچ! از تبارِ “صَعصَعه‌ى کلابیه” است که در بزرگى و اعتبار از مفاخرِ عرب است و مورد احترامِ ولىّ أمر مسلمین! عباس را امان‌اش مى‌دهیم که اگر جدا شود از حسین، خونش محترم و قتلش حرام است.
عباس حالا دیگر “امان‌نامه” داشت و هنگامه‌ى قمارِ قمر فرا رسیده بود…
روزها گذشت و خبر شهادت کربلاییان به مدینه رسید!
«فاطمه بنتِ حزام الکلابیه» معروف به امُّ‌البَنین اما، پیش از حال پسران‌اش از جانِ حسین پرسید؛
وقتى حقیقت را شنید گفت: مگر عباس نبود که دستِ حرامیان به حرم حسین رسید؟
گفتند که أمویان در کربلا امانش دادند؛ اما عباس را شنیدند که به حاملِ أمان‌نامه مى‌گفت:
«لعَنَکَ اللهُ و لَعَنَ أمانَک! أ تُؤمِّننا وابنُ رسولِ‌اللهِ لا أمانَ له؟!
رحمت خدا از تو و امانِ تو دور باد که امنیت را پیشکشِ من مى‌کنى و امان از فرزند پیامبر مى‌ستانى؟»
آنگاه امُّ‌البَنین را گفتند که نفس‌هاى قمر بنى‌هاشم، غبار غم از چهره‌ى حسین‌بن‌على مى‌بُرد و تا زنده بود أحدى جرأت نکرد به خِیامِ حرم نزدیک شود…
نوشته‌اند مادر تا این قصه را شنید بر مروّت و معرفت و محبت فرزندش آرام شد و به اشک اجازه داد تا انیس‌اش شود…
از آن روز هزاره‌اى گذشت و هنوز، هر بازمانده‌اى که قصه‌ى قمارِ قمر مى‌شنود زیر لب مى‌خوانَد:
یا کاشِفَ الکَربِ عنْ وَجْهِ الحسین
إکشف کَربَنا حقَ أخیکَ الحسین…

کربلائیات برگ هفتم: و اما تردید…

کربلائیات
برگ هفتم: و اما تردید…

آفتاب ظهر بود که وارث آدم، شمشیر صیقل مى‌داد و شعر مى‌خواند: «یا دهرُ افّ لک مِن خلیلٍ…» و در ناپایدارىِ روزگار، دلش را به خدا مى‌سپرد…
تردید که نباشد آدمى، آزادگی و کرامت‌اش را به “روزگارِ ناپایدار” نمى‌فروشد؛ دیگر چه فرقی مى‌کند «قاسم‌بنِ‌الحسن» جوانِ طائفه‌ى بنی‌هاشم باشد یا «حبیبِ‌بن‌مظاهر»، پیرمرد طائفه‌ى کِندی، یا «جون‌بن‌حوَى» بَرده‌ى بى‌طائفه…
«جُون»، بَرده‌ى سیاه‌چرده‌ى ابوذر بود که با او تا ربذه رفته بود و در تبعید کنارش بود؛ ابوذر اما آزادش کرد و اینک، محرم سال شصتم هجری، آزاد و مختار، به حسین پیوسته بود!
آزاده که باشی تردید نمى‌کنى در “نه” به کسی که از تو جز آزادگی‌ات را نمی‌ستانَد… اگر تردید کنی و به سرابِ ثباتِ روزگار، دل ببندى آزادیِ تن‌ات را به قیمت بردگیِ جانت ارزانی مى‌کنند و «جُون» تردید نداشت! چه در جامه‌ى بندگی ابوذر و چه در قامت آزاده‌اى همراهِ حسین!
تردید که نباشد چه فرقی مى‌کند از پیکر تو چه بماند؟ بر تابوت زرّین عربی تشییع‌ات کنند یا بر نیزه‌هاى بلند، شهر به شهر، رسوایی عاشقانه‌ات را جار بزنند…
تردید که نباشد دشمنِ تو هم در مبارزه تردید نخواهد کرد؛ که دشمنیِ خودکامگان و جبّاران هم لیاقت مى‌خواهد و جز سزاوارِ آزادگان نیست.
آورده‌اند که چون آب را بر کاروان حسین بستند بى‌تابىِ پسرک‌اش، تاب از همه ربود. پدر او را در آغوش گرفت و در مقابل لشگر عمر سعد ایستاد… از آنها خواست اگر باور ندارند که تشنگیِ طفل، حقیقت است نه بهانه، او را با خود ببرند و سیراب کنند و برگردانند. کاروانِ حسین مى‌پنداشت که پسرکِ اهل بیت پیامبر، حتی در منطقِ دشمن هم گناهی ندارد؛ پس بر او رحمت مى‌آورند و سیرابش مى‌کنند.
هنوز چشم‌هاى پدر، منتظر پاسخ بود که خونی گرم از انگشتان سرد او جاری شد؛ پاره‌اى از راویان گفته‌اند که حسین نگذاشت قطره ای از خون پسرک بر زمین بریزد و پاره‌اى دیگر بر درستیِ این روایت تردید دارند؛ من اما مى‌پندارم حسین‌بن‌على، در این درنده‌خویی، از حُرمتِ زمین هم شرم داشت…
نوشته‌اند که تیر «حَرمله بن کاهل اسدی» سه شاخه داشت و نای نازکِ پسرک را نشانه رفت… تو گویی در هر شاخه‌اش تدبیری بود.
شاخه‌ى نخست، دل پدر را نشانه رفته بود که بشکند و توان ایستادن از او بستاند.
شاخه‌ى دوم، شاید چشم کاروان را نشانه رفته بود تا بداند و دریابد که در منطق “ولایت أموی”، انتساب به “حسین” تاوان دارد… بزرگ و کوچک هم ندارد و هر که با اوست سزاوار عذاب و عِقاب شاخه‌ى سوم اما جانِ مادر را نشانه رفته بود… این تنها جایی بود که کاروان، امامش را نه مُردّد که مستأصل مى‌دید! حسین برای “نه” به حاکمِ جائر و تاوانِ آن، سربلندتر از آن بود که شرمنده‌ى کسی است.
باشد؛ اما “نه” به حاکم جائر، آسان‌تر از خبر دادن به مادرِ منتظر نیست؟!

حسین بن علی شورش مسلحانه بر ضد قدرت مستقر یا نقد قدرت

عاشورا نزدیک می شود وحسین با خاندانش به دنبال ماوایی برای اینکه بتوانند زندگی آرامی داشته باشند ازاین سرزمین به آن سرزمین در حال مهاجرت هستند.
نخل های بیابان هم دیگر بر سرپسر پیامبر سایه نمی اندازند.گرمای بیابانهای حجاز و عراق امان از زنان و کودکان بریده است.
ضجه های کودکان دل هر انسانی را به درد می آورد اما انگار دل کوفیان از سنگ ساخته شده است.
خطبه خوانی های حسین بن علی هم جواب نمی دهد.
آمدن اشبه الناس به رسول خدا هم دل آهنین کوفیان را نرم نمی کند
گریه آتشین کودک شش ماهه برای عطش هم انگار دل یخ زده کوفیان را آب نمی کند.
زنی با قامت بلند ایستاده بر تلی نظاره گر است اما
انگار قدخمیده او در جوانی هم به دیده گان بسته سپاه یزید کارگر نیست.
به نظر می رسد که کوفیان دلها را قفل زده اند.چشم ها را چشم بند و گوشهایشان را کر ساخته اند تا نشوند و نبینند و قضاوت نکنند.
آخر قرار است پسر پیامبرشان را بدون گناه مانند یحیای پیامبر به قتل برسانند.
اما
انگار ازمکافات عمل غافلند.
چون دل ندارند و فکر و اندیشه ای.
حسین سرجنگ ندارد
حسین برای جنگ نیامده است
حسین برای ماوایی برای اهل بیتش می گردد تا سکنی گزیند.
حسین روز عاشورا هم اعلام می کند که من نمی خواهم خونی ریخته شود بگذارید بروم و در دورترین نقطه خودم را پنهان کنم و کاری به شما ندارم
اما انگار قرار است صدای منتقد محترم حکومت هم خفه شود.
حسین گناهش شورش بر علیه خلیفه نیست که بسیاری توجیه عمل شنیع یزید با توسل به این امرمی کنند. حسین گناه بزرگتری دارد
 
او نقاد قدرت است.او زشتی ها و پلشتی های سیاست اموی عصر یزید را عریان می سازد.
این گناه حسین است.
و این گناه نابخشودنی تمام نقادان تاریخ به تاسی از حسین است.

کربلائیات  برگ ششم: بار دیگر پیامبر!

کربلائیات

برگ ششم: بار دیگر پیامبر!

در میان یاران حسین‌بن‌على و لشگر عمر سعد، بودند موسپیدانى که پیامبر را نیک به یاد داشتند…
وقتى روز واقعه به پایان خود نزدیک مى‌شد و از دلتنگىِ حسین براى یاران وفادارش مى‌شد فهمید که دیگر جز بنى‌هاشم کسی برای او نمانده، ناگهان قامتى قیام کرد که در شمایلِ او گفته‌اند:
«أشبَهُ الناسِ خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول‌الله… »
نگاهش، رفتارش، صدایش… انگار بار دیگر پیامبر برخاست و بر جاهلیتِ عرب چهره برافروخت!
آورده‌اند که «علىّ أکبر» چون به معرکه مى‌رفت چنین رجز مى‌خواند:
«أنا علىّ‌بنُ‌ حسینِ‌بنِ‌علىّ
نحن و بیتُ‌الله اَولىٰ بالنّبىّ
من على‌ام! فرزند حسینِ‌بنِ‌على
ما و اهل بیتِ خداوند، به پیامبر نزدیک‌تریم»
عجبا که کار زمانه چُنان وارونه شده بود که اُمویان خود را مَحرمِ کتاب و مکتب پیامبر مى‌خواندند اما علىّ‌بن‌الحسین مى‌بایست از نسبت خود با پیامبر دفاع کند! نه انگار که تنها نیم قرن از مرگ رسول‌الله گذشته بود…
قرن‌ها بعد جمال‌بن‌فریحان‌الحارثى، وقتى خواست براى أمویان آبرودارى کند نوشت که «حسین‌بن‌على در واقعه‌ى کربلا به جاى اطاعت از امیر مسلمانان، با برداشت شخصى از قرآن و عدم توجه به روایات وارده از پدربزرگش در مقابل حکومت اسلامى ایستاد و باعث فتنه شد و البته چون قصد معصیت خدا را نداشت و اشتباه کرد خدایش بیامرزد!»
علىّ اکبر، آخرین و شبیه‌ترین تصویرِ به جاى مانده از پیامبرى بود که حالا دیگر نیازى به یادش نبود! نام‌اش نان و قدرت مى‌آورد و همین أمویان را بس!
غبارها چشم‌ها را بست؛ خاکِ سُمّ ستوران که فرونشست چشم‌ها به قدّ کمان مردى گشوده شد که جوانانِ بنى‌هاشم را صدا مى‌زد و براى جمع‌آورى پاره‌هاى تصویر «پیامبر» کمک مى‌خواست…
گمان نمى‌کنم هلهله‌ى لشگر عمر سعد بر شهادتِ پسر، پدر را آن‌همه آزرده باشد که ناتوانى‌اش در اجابتِ فرزند؛ وقتى که لب‌هاى ترک‌خورده‌ى او را مى‌دید و نمى‌توانست بر آتشِ عطش او قطره‌ى آبى برساند… و چرا شادمان نباشد که فرزندش را به میهمانىِ «شراب طهور» مى‌برند در جهانى که آب، در تسخیر بى‌آبرویانِ زمین نیست…
آورده‌اند که چون «طاهر»، پسر محمدِ مصطفى در بیمارى درگذشت، او بر مرگش اشک مى‌ریخت و مى‌خواند:
«العینُ تذرُف و إنّ الدّمعَ یغلِب و القلبُ یحزُن و لانعصی الله…
چشم مى‌گرید و اشک مى‌بارد و دل، غمگین است؛ ما امّا با شکایت و بى‌شکیبى، در پیشگاه خداوند درشتى نمى‌کنیم…»
حالا نوبت حسین است که شکسته و پریشان برخیزد و غربتِ عید قربان‌اش را جشنِ «قُربت» بگیرد…
صدای هلهله‌ى سوارانِ عرب، در حَنینِ فرشتگان گم شد وقتى «پیامبر» بار دیگر عروج مى‌کرد… پدر، پیاده سوى خیمه‌ها نزدیک مى‌شد در حالى که مردى سواره از خیمه‌ها دور… مردى که مشک‌هاى خشک را از آبرو پر کرده بود تا با آب بازگردد

کربلائیات برگ پنجم: عجز تیغ و إعجاز کلمه

کربلائیات
برگ پنجم: عجز تیغ و إعجاز کلمه

حسین‌بن‌على خطبه‌ها خواند تا جنگ آغاز نشود و عمر سعد خوش نداشت که خطابه‌ى او به درازا بکشد؛ ابن‌زیاد او را عتاب داده بود که «من تو را به مغازله‌ى نصیحت با حسین نفرستاده‌ام! آنکه براى نبرد مى‌رود با زبان تیغ سخن مى‌گوید؛ زنهار که کلمات حسین، یارانت را سست کند».
ابن زیاد از اعجاز کلمات حسین بى‌خبر نبود و نمى‌خواست معجزه‌ى او سواران را عاجز کند و جانِ خفته‌شان بیدار شود…
کلمه اما اگر نتوانست سوارانِ بنى‌أمیّه را رام کند توانست آرامِ بانوى بنى‌هاشم باشد! روزها مى‌گذشت و قامتِ خیمه‌ها رو به کمانى مى‌گذاشت؛ جان زینبِ کُبرىٰ بى‌تاب‌تر مى‌شد و تنها کلمه‌هاى برادر مى‌توانست در طوفانِ بى‌قرارى‌اش «سفینهُ النجاه» باشد: «صبورى کن زینب‌ام!…»
نه! کلمه نبود انگار! همان خرما بود که از فرازِ جُلجُتا تا فرودِ نینوا بر درون مریم، شهد مى‌دمید تا مسیحِ شکیب را به بدرقه‌ى صلیب بفرستد…
اینجا کبریاى جور را جز با کیمیاى کلمه نمى‌توان تاب آورد که «کلمهُ الله هیَ العُلیا» و چنین شد که یزید نیز شُکوهِ کلمه را تاب نیاورد و تمام کینه‌اش را یکباره آن روز آشکار کرد که سرها و نیزه‌ها را به کاخ شام آوردند؛
غزل مى‌خواند و با ضرباهنگِ قافیه‌ها، لب‌هاى «رأس فتنه » را به کام چوب خِیزَران مى‌رساند:
«لیتَ أشیاخی بِبَدرٍ شَهدوا
جزعَ الخَزرَجِ من وقعِ الأسَلْ
کاش بزرگترهاى [شکست خورده‌‌ى] من در جنگ بدر مى‌دیدند
فغانِ طائفه‌ى خَزْرَج (یاران پیامبر در بدر) از هجوم ما را
فأهلّوا واستَهلّوا فرحاً
ثمّ قالوا یا یزیدُ لاتَشَلْ
آنگاه سراسر شادى و سرور مى‌شدند و
مى‌گفتند یزید! دست مریزاد…»
این غزل را غریبه‌اى از کفار نمى‌خواند؛ این ترانه‌ى همان خلیفه‌اى بود که کوفیان، امیرِ مؤمنانش خواندند و در سکّه‌هاى سیاهش، بخت سپیدِ خود را جستجو کردند و به طلبِ آرامش از هراس او، آرام از اهل بیتِ پیامبر ربودند و اینک “خلیفه الله” و ولىّ امر مسلمین را مى‌دیدند که هنوز مشعل اذانِ پیامبر بر مناره‌ها روشن است که او خاموشىِ لب‌هاى فرزندش را جشن مى‌گیرد.
یزید گمان مى‌کرد که حاصل لب‌هاى دوخته، کلمه‌هاى سوخته است امّا و هزار امّا که کلمه، امانتِ هستى‌ست، راز حیات است و به درازاى عمر خدا، دل از آدمى مى‌بَرَد!
لب‌هاى حسین اگر رنگ نداشت که به ضربه‌هاى خِیزَران ببازد، یزید اما رنگ از رخسار باخت وقتى صداى زنى را شنید که به اعتراض، خطبه آغاز کرد تا قصه دوباره آغاز شود:
«لَئِنْ جَرَّتْ عَلَیّ الدَّواهی مُخاطَبَتَکَ، إنّی لأسْتَصْغِرُ قَدْرَکَ…
[حیف که] رنگ‌ها و نیرنگ‌ها مرا به گفتکو با تو کشانده!
وگرنه تو را پست‌تر از آن مى‌دانم که با تو سخن بگویم…»
حاکمِ شام، نخلى را سر بریده بود که نمى‌دانست خرمایش را مریمِ نینوا نوشیده و گهواره‌ى مسیح‌اش را به فُرات سپرده تا بمانَد و هزاره در هزاره، آرام از فرعون و دل از ساحران ببرد.

کربلائیات برگ چهارم: رازِ آئین و رمزِ آئینه

کربلائیات
برگ چهارم: رازِ آئین و رمزِ آئینه

آورده‌اند که “نافع بن هلال جملی” وقتى در رکاب حسین مى‌جنگید رَجَز مى‌خواند که:
«إن تُنکِرونی فأنا ابنُ الجمَلی
دینی علىٰ دینِ حسینِ بن علی
اگر مرا نمى‌شناسید من فرزند قبیله‌ى جَمَل‌ام و دین‌ام دینِ حسین‌بن‌على‌ست!»
“وَهَب‌بن‌عبدالله کلبی” نیز که تازه‌مسلمان بود و پیش‌تر با مادر و همسرش به حسین پیوسته بود چون به میدان رفت به پیروى از حسین فخر مى‌فروخت و مى‌خواند: «امیری حسینٌ و نِعمَ الأمیرُ…»
“نافع” تازه‌مسلمان نبود؛ از زمان على‌بن‌ابى‌طالب او را به وفا و ایمانش مى‌شناختند؛ “وهب” اما پیش‌تر مسیحى بود… آن هر دو در میدان، یک سخن گفتند: دینِ ما دینِ حسین است!
لشگر عمر سعد اما همواره در رجزهاشان اسلام را به رخ کاروانى مى‌کشیدند که “نامسلمان”اش مى‌خواندند.

دین، کتاب و آیه نیست؛ “انسان” است که در آئینه‌ى راستى و درستى‌اش مى‌توان خود را یافت و ایمان آورد… اسلام اگر بیعت با ولایتِ جور است نامسلمانى بهتر، و نماز اگر اقتدا به امامى‌ست که انسان را حرمت نمى‌نهد و عزیزش نمى‌دارد کفر خوشتر! پس نه عجب اگر لشگر عمر سعد، حسینیان را کافر مى‌خوانند و آنها را به سرکشى علیه اسلام متهم مى‌کنند.
نافع و وهَب وقتى به حسین رسیدند دیگر نه مسلمان بودند و نه مسیحى! هر دو فاش گفتند که راز آئین و رمز نمازشان، آئینه‌ى حسین‌بن‌على‌ست…

آورده‌اند که سرهاى کربلائیان را در پایان معرکه بر نیزه‌ها افراشتند اما تنها سر “وهب” بود که در میانه‌ى معرکه به کارى دیگر مى‌آمد! مادرش “امّ وهب” را شنیده بودند که دور پسرش مى‌گشت و از او مى‌خواست پسر فاطمه را تنها نگذارد. حالا باید به “امّ وهب” نشان مى‌دادند که دور بنى‌فاطمه گشتن، چه تاوانى دارد…
سوارى، اسب را هى کرد و تاخت به سوى خیمه‌ها و اندکى بعد سر “وهب” بود که در هوا مى‌رقصید تا در نزدیکى خیمه‌ى اهل بیت فرو افتد و جانِ “امّ وهب” را بسوزاند…

امّا و هزار امّا، مادر را دیدند که سر فرزند را برداشته و بلندقامت‌تر از نخل‌هایى که از نینوا تا شلمچه را خرما مى‌داد به میانه‌ى میدان رفته و سر را در معرکه رها کرده و خطاب به سوار خوانده است: «ما از جام کرامت و عزت نوشیده‌‌ایم و هدیه‌اى را که به حسین پیشکش کردیم پس نمى‌گیریم…».

کربلائیات برگ سوم: دار و دلدار

کربلائیات
برگ سوم: دار و دلدار

از دهم ماه رمضان سال ۵۹ هجری که نامه‌ى هجده‌هزار تن از کوفیان به حسین رسید تا روزی که خبر شهادت مسلم و هانی را دریافت روزگار شگفتی بر او گذشته بود؛ هم صداى برادرش محمدبن‌حَنفیّه در گوش او مانده بود که مى‌گفت: تو خیانت و سُست‌پیمانیِ کوفیان را در حق پدر و برادرت مى‌شناسى…
هم صدای «زُهیربن‌قین» را که: جان، امانتی‌ست که به وفای تو فدا مى‌کنیم…
و هم صدای رهگذری که مى‌گفت: کوفیان دل به تو سپرده‌اند و شمشیر به یزید!
صدا در صدا پیچید تا سرانجام نامه‌اى به «قیس‌بن‌مُسَهّر سعداوی» داد تا به میزبانان کوفی برساند و تصمیم آخر را بگیرد.
قیس را اما در دروازه‌ى کوفه بازداشت کردند؛ او نیز نامه‌ى حسین را در دهان گذاشت و از میان بُرد تا نامی از نامهای درون آن، به دست ابن‌زیاد نیفتد؛ وقتی خبر شهادت قیس به امام رسید دیگر برای تصمیم دیر شده و تقدیر فرا رسیده بود.
مهتابِ ذى‌الحَجّه به هلالِ محرم رسید و امام هم به عراق…
نماز را در « ذوحَسَم» خواند تا به مدینه بازگردد؛ اما آورده‌اند که “حُرّبن‌یزیدِ ریاحی”، فرستاده‌ى ابن‌زیاد، چاره از امام گرفت و نه راهِ مدینه بر او باز گذاشت و نه راه کوفه را… حسین چهره برافروخت که:
«مادرت به عزایت بنشیند! از ما چه می‌خواهی؟» حرّ پاسخ داد که:«غیر از تو، هر کس از تبار عرب بود و چنین می‌گفت، من نیز مادرش را به عزایش مى‌طلبیدم…» و افزود: «باید تو را نزد ابن‌زیاد ببرم و شنید: «نخواهم آمد». حُرّ سخن آخر را گفت: «دست از تو برنخواهم داشت؛ دستور جنگ ندارم اما مأمورم از تو جدا نشوم تا با من به کوفه بیایی… اکنون اما به راهی غیر از کوفه و مدینه برو تا در این باره نامه‌ای به ابن‌زیاد بنویسم. شاید خدا راهی پیش آرد که سلامت دینِ من در آن باشد و درباره‌‌ى تو مرتکب گناهی نشوم»
حسین چاره ای نداشت؛ اصحاب را خواند که «روزگار دیگری شده و از گلستان زندگی، جز خار و شوره‌زار، بى‌آب و بى‌گیاه نمانده! وقتی حقیقت را حرمت نمى‌دارند و تباهی را مهار نمی‌کنند… »
حُرّ ریاحی، سایه به سایه، راه را بر کاروان بست تا به جایی رسیدند که امام ایستاد و پرسید: «مَا اسْمُ هذِهِ الارْضِ؟ فَقیلَ: کَرْبَلاءَ. فَقالَ: اللّهُمَّ إِنّی اعُوذُ بِکَ مِنَ الْکَرْبِ وَالْبَلاءِ». نام این زمین چیست ؟ گفتند: کربلا! و شنیدند: خداوندا! به تو پناه می برم از کَرب و بلاء… پیاده شوید؛ همین جا بار مى‌اندازیم… تن‌هاى‌مان را… و جان‌هاى‌مان را نیز…
اما و هزار اما که حرّ ریاحی راه را بر کسی بست که پیش‌تر دل بر او بسته بود! صدای رهگذر را یادت هست که مى‌گفت کوفیان دل را به تو سپرده اند و شمشیر را به یزید؟… فرصت روزگار، همیشه فراخ نیست! اگر دل و تیغ را یکدله نکنی گیرم حتى آواره میان این دو بمانی باز هم خوشبختی.
اما همیشه بخت با تو یار نیست! گاه تیغِ سرگردانت، دلدار را بر سر دار مى‌بَرَد و نوبت به دلت نمى‌رسد!
حرّ ریاحی که به تهدید، مى‌گفت «دست از تو بر نخواهم داشت»، دست از او برنداشت اما جای حاکم و محکوم عوض شده بود! حرّ، تیغ‌اش را به دلش سپرد و کربلایی شد.
اذان صبح روز سوم محرم، کاروان حسین‌بن‌على، نخستین نمازش را در کربلا خواند و در دوردست‌ها، غبار سمّ ستورانی پیدا بود که به فرماندهی “عمر سعد” به کربلا نزدیک مى‌شدند…

کربلائیات:برگ اول: صدقه‌ى سکوت و سکّه

کربلائیات
برگ اول: صدقه‌ى سکوت و سکّه

پیمان دشواری نبود! سالها پیش حسن‌بن‌على، برادرِ بزرگتر، به سلطنت معاویه‌بن‌ابى‌سفیان رضایت داده بود مشروط بر آنکه اُمویان حکومت را موروثی نکنند و هر حاکمى پس از خود، کار انتخاب والی را به مردم بسپارد. اما صلح مشروطِ حَسنى بر «خاندان سلطنت» سخت گران می‌آید.
همان روزها که خبر “ولایتِ” فرزند معاویه، به مدینه و مکه رسید ناصحان مى‌دانستند که «مثلِ حسین» با «مثلِ یزید» اگر سر جنگ ندارد سر بیعت نیز ندارد و نیز خوب مى‌دانستند که یزید به کمتر از بیعت و اطاعت راضی نمی‌شود؛ برای او معترض و جنگجو یکی‌ست و هر دو فتنه‌گرند… ناچار بزرگان قوم، ابن‌عباس و ابن‌زُبیر، به نصیحت حسین‌بن‌على می‌روند اما ناکام برمی‌گردند.
هنوز تا اذان مغرب، اندکی مانده و عبدالله‌بن‌عمر، فرزند خلیفه‌ى دوم مسلمانان به دیدار حسین‌بن‌على می‌آید… لابد او هم، چنان بزرگان قوم، نصیحتی دارد؛ این بار اما حسین‌بن‌على با او از تاریخ می‌گوید؛ قصه‌ى مردمی را که به خوشامدِ حاکم جور، سر “یحیی‌بن‌زکریا”ی پیامبر را پیشکش بردند و به پناهجویی از ظالم، هفتاد مظلوم را کشتند و بامداد، در بازارهای خود نشستند و به خرید و فروش پرداختند انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ خرّم و آرام که حاکم جائر، از آنان خشنود شده پناه‌شان می‌دهد…
حسین رو به عبدالله می‌کند و می‌گوید: خداوند آن جماعتِ پست را مدتی به حال خود وانهاد و عذاب‌شان نکرد اما سرانجام هنگامه‌ى انتقام الهی فرارسید…
همان ذیقعده‌ى سال ۵۹ هجری، اما در کوفه خبری دیگر است؛ هزاران “انسان خسته”، نامه‌اى را امضا مى‌کنند که “سلیمان‌بن‌صُرَد خزاعی” نوشته و خوانده است:
«از سلیمان و کوفیان به حسین‌بن‌على!
امّا بعد؛ حمد و سپاس آن خداوندی را سزاست که آن حاکم جبّار را از میان برداشت؛ ستمکاری که حکومت را به ظلم، تصرف کرد و اموال‌شان را غصب نمود بی آنکه مردم راضی باشند، خوبان معترض را به قتل رساند و ناپاکان و اشرار را باقی گذارد و مال خدا را سرمایه‌ى دولت ظالمان و سرکشان قرار داد… روحش دور باد از رحمت خدا… و اینک ما را امام و پیشوایی جز تو نیست ، بیا به سوی ما که سلام ما بر تو و رحمت و برکات الهی بر پدر بزرگوار تو باد!»
روزگار زیادی نباید می‌گذشت تا آشکار شود که امضا کنندگان آن نامه‌ى کوتاه و آن دعوتِ بلند، “خسته از ظلم” نبودند که “بیمار از ظلم” بودند! خود پرستان، نخست بندگان خدا را برده‌ى خود می‌خواهند و چنان به بندشان می‌کِشند که خسته و بی‌تاب، محتاج جرعه‌ى آبی شوند؛ آنگاه بر آنان رحمت می‌آورند؛ به مرگِ‌شان می‌کِشند تا تب را غنیمت شمارند و حاکم را ثنا گویند که چه مهربان است جان‌شان را نمی‌گیرد؛ همانند قربانیِ شکنجه‌اى که کم شدن زجر، او را عاشقِ شکنجه‌گرش می‌کند! جهان پلیدی است نه؟!
چند روز صدقه‌ى سکوت و سکه، کافی بود تا آشکار شود که مردمان نه خسته که بیمارند… پس نه عجب اگر مسلم‌بن‌عقیل، خبر آمدن حسین را به کوفه مى‌‌رسانَد اما حکومت، به هلهله‌کنندگان و میزبانانِ پرشمار حسین، سکه‌ى سکوت، صدقه مى‌دهد و آنان را به یک قطره آرامش، امان می‌دهد و از هزاران قطره خون مى‌ترساند… هلهله‌ها کم‌کمَک، پچ پچ می‌شوند و غوغای قَدقامتِ‌الصلوهِ مسجدی که به قیام سفیر حسین قامت مى‌بندد به سلام نمى‌رسد و شبِ کوفه، برای خوابیدنِ بیمارانی که به قطره‌اى دارو دلخوش‌اند همانقدر آرام مى‌شود که برای سرگردان و بى‌پناهى به نام مسلم‌بن‌عقیل، ناآرام…
و چنین است که ذیحجه‌ى سال ۵۹ هجری به عید قربان نمی‌رسد که دعوت‌کنندگان حسین، سفیر او را به قربانی مى‌برند